همه ی ما گول دنیا را خورده ایم.
31 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

سوال – چکار کنیم که گول دنیا را نخوریم؟

پاسخ – همه ی ما گول دنیا را خورده ایم. فردی از من پرسید که چکار کنم که سرنماز حواسم پرت نباشد، به او گفتم :اگر دکتری را پیدا کردی، بیا باهم پیش او برویم. قرآن می فرماید: دین آمده است که انسان گول نخورد. هر کسی بر اساس خیالاتش گول می خورد. مثلا ابلیس گول نژادش را خورد. و گفت که نژاد من از آدم بهتر است. زیرا نژاد من از آتش است و نژاد آدم از گِل است ،آتش بر گل برتری دارد پس من بر آدم سجده نمی کنم.
وقتی قرآن نازل می شد مردم می گفتند که چرا قرآن بر محمد نازل شده است که فرد فقیری است. چرا قرآن بر افراد برجسته ی مکه نازل نشده است. این خود برتربینی است. مثلا فردی مدرک دارد ولی نمی تواند قرآن بخواند و خجالت می کشد که شاگردی کند یا اینکه فرد برجسته ای اشتباه کرده است و خجالت می کشد که عذرخواهی کند.
گاهی اوقات ما گرفتار خودمان هستیم . پیامبر به مردم فرمود که من هم بشری مثل شما هستم. پیامبر در بازار راه می رفت و مثل مردم غذا می خورد. فردی نزد پیامبر آمد و می لرزید .پیامبر فرمود :چرا می لرزی ؟من هم مثل تو هستم. ما گاهی می گوییم که چرا فلانی ما را تحویل نگرفت یا ... ما گرفتار خودمان هستیم. در قرآن وقتی کلمه ی تزکیه را می آورد می فرماید که قطعا رستگار می شوید زیرا تزکیه کار مشکلی است.
امام خمینی از استادش نقل می کرد که عالم شدن آسان است ولی آدم شدن مشکل است. اگر یک کاندیدای ریاست جمهوری بگوید که فلانی از من بهتر است و من به نفع او کنار می روم، این کار سختی است. اگر پزشکی به بیمار بگوید که فلان پزشک از من حاذق تر است و پیش او برو، این کار سختی است. اگر انسان بخواهد گیر خودش نباشد کار سختی است.
گاهی انسان خودش را کم می بیند و مایوس می شود. این هم برای انسان مشکلاتی ایجاد می کند. فردی برای امیر کبیر شعری خواند که در آن تملق بود. امیرکبیر هم با زبان شعر گفت :هر آنچه هستم بگو هر آنچه نیستم مگو. به ما می گویند که اگر کسی تملق می گوید باید خاک در دهانش بریزید. یعنی او را تحقیر کنید. گاهی ما بیخودی از کسی تعریف می کنیم یا گاهی از خودمان تعریف می کنیم و خودمان را بزرگ می کنیم. بعضی انسانها مثل بادکنک هستند که وقتی آنها را باد می کنی، سوراخ هایشان پیدا می شود. مثلا فردی ماشین ندارد و آرام راه می رود ولی وقتی به او یک ماشین می دهند تند می رود و بوق می زند. هم خود برتربینی و هم خود کم بینی بد است. یک بار که نمایندگان رای آورده بودند پیش امام رفتند و آن روز آقای فخرالدین حجازی رای اول مردم تهران را آورده بود. و در جماران سخنرانی کرد. او چند بار به امام گفت: جانم فدای تو .امام فرمود :این طوری صحبت نکنید ،من اینها را باور می کنم. اگر به کسی لقبی دادند و او بداند که این لقب برای او زیاد است، اگر داد نزد، جهنمی است. در ضمن غیبت چنین فردی جایز است. مثلا فردی ادعا می کند که سید است و بعد می فهمید که او سید نیست ،غیبت چنین فردی جایز است.
در قرآن داریم :اگر کسی ستایش بشود به کاری که نکرده است، قطعا در قیامت گیر است. مثلا من قصه ای را در کتابی می خوانم ولی می خواهم اسم آن کتاب را نبرم و بدنبال منبع آن می روم و اسم منبع آنرا می برم که مردم بگویند: این فرد چقدر باسواد است و چه کتاب های خوبی می خواند. ستادهای انتخاباتی حرف های راست را بزنند اگر خدا بخواهد دل ها را به سمت آنها متمایل می کند.
یکی از راه های انحراف این است که خودمان را زیاد بینیم زیرا باعث غرورمی شود یا خودمان را کم ببینیم که باعث ناامیدی می شود. اگر کسی به ما لقب دروغی داد، با آن مخالفت کنیم. مثلا ما فکر می کنیم که اگر فلانی رئیس جمهور بشود به ما پست می دهد ولی ممکن است که این طور نشود یعنی او رئیس جمهور بشود ولی به شما پست ندهد.
در مناجات شعبانیه داریم :زیادی من و نفس من ،فقط دست توست .اگر قرار است که شما عزیز بشوی ممکن است که با یک خدمت به مردم عزیز بشوی حتی اگر رئیس جمهور هم نشوی .اگر بناست که انسان ذلیل بشود، ممکن است که رئیس جمهور هم بشود و با کارهای اشتباه خوار بشود. ستادهای انتخاباتی باید مواظب باشند. دین فروشی آسان است ،وعده دادن آسان است.
پیرمرد محترمی ترشی فروش بود و به پسرش می گفت که من دوست دارم موقع تشییع جنازه ام خیابان ها بسته بشود. پسرش او را مسخره می کرد و می گفت که مگر مرجع تقلید هستی که خیابان را ببندد. روز 25 رجب شهادت امام کاظم(ع) بود. این پیرمرد سید از دنیا رفت و دسته عزاداری خیابان را بسته بودند و پیکر این پیرمرد را تشییع کردند. آرزوی این سید برآورده شد. فردی کتابی نوشته بود و روی آن نوشته بود که من با سوادترین افراد روی زمین هستم. روزی که این فرد درگذشت، زمان بمباران بود و فقط هفده نفر در تشییع جنازه ی او شرکت کردند. داریم که عزت و ذلت در دست خداست.
یوسف در چاه می خندید و می گفت که من با داشتن دوازده برادر احساس می کردم که هیچ خطری مرا تهدید نمی کند ولی خود آنها مرا در چاه انداختند. پس ما باید کاری بکنیم که پشیمان نشویم. چراعاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.