رخنه و نفوذ افراد فرصت طلب در درون یک نهضت از آفتهاى بزرگ هر نهضت است
228 بازدید
تاریخ ارائه : 1/31/2015 1:27:00 PM
موضوع: علوم سیاسی

رخنه فرصت طلبان
رخنه و نفوذ افراد فرصت طلب در درون یک نهضت از آفتهاى بزرگ هر نهضت است . وظیفه بزرگ رهبران اصلى اینست که راه نفوذ و رخنه اینگونه افراد را سد نمایند.
هـر نهضت مادام که مراحل دشوار اولیه را طى مى کند سنگینیش بر دوش افراد مؤ من مخلص فـداکـار اسـت ، امـا هـمـیـنـکـه بـه بـار نشست و یا لااقل نشانه هاى بار دادن آشکار گشت و شکوفه هاى درخت هویدا شد، سر و کله افراد فرصت طلب پیدا مى شود. روزبروز که از دشـواریـها کاسته مى شود و موعد چیدن ثمر نزدیکتر مى گردد، فرصت طلبان محکمتر و پـرشـورتـر پـاى عـلم نـهـضـت سـیـنـه مـى زنـنـد تـا آنجا که تدریجا انقلابیون مؤ من و فـداکـاران اولیـه را از مـیـدان بـدر مـى کـنـنـد. این جریان تا آنجا کلیت پیدا کرده که مى گـویـند: ((انقلاب فرزندخور است )) گوئى خاصیت انقلاب اینست که همینکه به نتیجه رسید فرزندان خود را یک یک نابود سازد. ولى انقلاب فرزند خور نیست غفلت از نفوذ و رخنه فرصت طلبان است که فاجعه به بار مى آورد.
جـاى دورى نـمى رویم . انقلاب مشروطیت ایران را چه کسانى به ثمر رساندند؟ و پس از بـه ثـمـر رسـانـیـدن چـه چـهـره هـائى پـسـتـهـا و مـقـامـات را اشغال کردند؟ و نتیجه نهائى چه شد؟
سـردار مـلى هـا و سـالار ملى ها و سایر قهرمانان آزادیخواه ، همه به گوشه اى پرتاپ شـدنـد و به فراموشى سپرده شدند و عاقبت با گرسنگى و در گمنامى مردند. اما فلان الدوله هـا کـه تـا دیروز زیر پرچم استبداد با انقلابیون مى جنگیدند و طناب به گردن مشروطه چیان مى انداختند، به مقام صدارت عظمى رسیدند، و نتیجه نهائى ، استبدادى شد به صورت مشروطیت .
فـرصـت طـلبـى تـاءثـیـر شـوم خـود را در تـاریخ صدراسلام نشان داد. در دوره عثمان ، فرصت طلبان جاى شخصیتهاى مؤ من به اسلام و اهداف اسلامى را گرفتند، طریدها وزیر شـدنـد و کعب الاحبارها مشاور، و اما ابوذرها و عمارها به تبعیدگاه فرستاده شدند و یا در زیر لگد مچاله شدند.
چـرا قـرآن کـریـم مـیان انفاق و جهاد قبل از فتح مکه و انفاق و جهاد بعد از فتح مکه ، و در حـقـیـقـت میان مؤ من منفق مجاهد قبل از فتح و مؤ من منفق مجاهد بعد از فتح فرق مى گذارد: ((لا یستوى منکم من انفق من قبل الفتح و قاتل ، اولئک اعظم درجة من الذین انفقوا من بعد و قاتلوا و کـلا وعـدالله الحـسـنـى والله بـما تعملون خبیر))(36) آنانکه پیش ‍ از فتح انفاق و جهاد کردند (با دیگران ) همانند نیستند. آنان از نظر درجه بزرگترند از کسانى که بعد از فتح انفاق و جهاد کردند. و خداوند به همه وعده نیکى داده ، و خداوند به آنچه مى کنید آگاه است .
سـرّ مـطـلب واضـح اسـت . پـیـش از فـتـح مـکـه هـر چـه بـود دشـوارى و تـحـمـل مـشقت بود، ایمانها خالصتر و انفاقها و جهادها بى شائبه تر و از روحیه فرصت طلبى دورتر بود، برخلاف انفاق و جهاد بعد از فتح که در آن حد از بى شائبگى نبود.
هـمـچـنـین قرآن درباره مجاهدین اولین مى فرماید: بیست نفر شما برابر با دویست نفر از کافران است . ولى همینکه عناصر دیگر که هنوز روح اسلامى کاملا در آنها دمیده نشده بود و دقـیـقـا مـؤ من به اهداف انقلاب اسلامى نبودند وارد شدند ـ و در آن هنگام مى شد اسلام را یک فرصت تلقى کرد ـ مى گوید صد نفر شما با دویست نفر دشمن برابرى مى کند.
نـهـضـت را اصلاح طلب آغاز مى کند نه فرصت طلب ، و همچنین آنرا اصلاح طلب مؤ من به اهداف نهضت مى تواند ادامه دهد نه فرصت طلب که در پى منافع خویش است .
به هر حال مبارزه با رخنه و نفوذ فرصت طلبان على رغم تظاهرات فریبنده شان یکى از شرائط اصلى ادامه یک نهضت در مسیراصلى است .

5ـ ابهام طرحهاى آینده
فرض کنیم ساختمان فرسوده و بى قواره اى را که در آن با ناراحتى بسر مى بریم مى خـواهـیـم خـراب کـنـیم و به جاى آن ، ساختمانى نو و زیبا که فاقد نواقص قبلى باشد و آسایش ما را کاملا تامین کند بسازیم . اینجا دو احساس داریم .
یـک احساس منفى درباره ساختمان موجود که مى خواهیم هر چه زودتر خود را از شر آن راحت سازیم و دیگر احساس مثبت درباره ساختمان جدیدى که مى خواهیم بسازیم و هرچه زودتر یک زندگى خانوادگى ایده آل در آن به وجود آوریم . از نظر احساس منفى تکلیف ما روشن اسـت . نـیـاز زیـادى نـیـست که ضرورت تخریب آن براى ما توضیح داده شود، زیرا عملا نـاراحـتـیـهـا را لمـس مـى کنیم . اما از نظر احساس ‍ مثبت اگر طرحى و نقشه اى مشخص جلو ما بـگـذارنـد، یـا ماکتى تهیه کنند و جلو ما بگذارند که ساختمان آینده اینست با این مزایا و مـحـاسـن و مـا در مـجـمـوع نـقـصـى نـتـوانـیـم پـیـدا کـنـیـم قـطـعـا تـسـلیـم مـى شـویـم و قـبـول مـى کـنیم . ولى اگر طرحى ارائه نشود، و از طرف متخصصان مورد اعتماد به طور اجـمـال گفته شود بعد از خراب کردن ، ساختمانى بسیار عالى به جاى آن خواهیم ساخت ، بـدیـهـى اسـت کـه شـوق مـا تـحـریـک مـى شـود امـا نـوعـى دلهـره هـم در تـه دل خواهیم داشت .
حـالا اگـر دو گـروه مـهـنـدس پـیـشنهاد ساختمان جدید بدهند. یک گروه نقشه اى معین از هم اکـنـون ارائه مـى دهـد کـه مـثـلا در ورودى کـجـا اسـت ، آشـپـزخـانـه بـه چـه شـکل و در کجاست ، سالن پذیرائى چه ابعادى دارد و در کجاست ، حمام و دستشوئى کجا، امـا گروه دیگر در عین اینکه به ارزش و شخصیتشان اعتماد داریم هیچگاه نقشه و طرح خود را ارائه نـمـى دهـند، همین قدر وعده مى دهند بهترین ساختمانها خواهیم ساخت . اینجا است که ابهام و روشن نبودن طرح این گروه ممکن است ما را به سوى آن گروه دیگر بکشاند.
روحـانـیـت آن گـروه مـهـنـدس اجـتـمـاعـى مـورد اعـتـمـاد جـامـعـه اسـت کـه بـه عـلل خـاصـى در ارائه طـرح آیـنـده کـوتـاهـى کـرده و لااقـل بـه طـور کـامـل و بـه امـضـاء رسـیـده ارائه نـداده اسـت . امـا در مـقـابل ، گروههاى دیگر هستند که طرحها و نقشه هاشان مشخص است ، معلوم است جامعه ایده آل آنـهـا از نظر حکومت ، از نظر قانون ، از نظر آزادى ، از نظر ثروت ، از نظر مالکیت ، از نظر اصول قضائى ، از نظر اصول اخلاقى و... چگونه جامعه اى است . تجربه نشان داده که روشن نبودن طرح آینده ضایعات اساسى به بار مى آورد.
قـطـعـا نـهـضـت بـایـد طـرحـهـاى روشـن و خـالى از ابـهـام و مـورد قـبـول و تـاءیـیـد رهبران ارائه دهد تا جلو ضایعات گرفته شود. ما خوشوقتیم و خدا را سـپـاسـگـزار که از نظر مواد خام فرهنگى فوق العاده غنى هستیم ، نیازى از این نظر به هـیـچ مـنـبـع دیـگـر نـداریـم . تـنـهـا کـارى کـه بـایـد بـکـنـیـم اسـتـخـراج و تـصـفـیـه و تبدیل این مواد خام به مواد قابل استفاده است و مستلزم بیداردلى و کار و صرف وقت است .
و بـاز خـوشوقتیم که این بیدارى در حوزه هاى علمیه ما آغاز شده و امیدوارم که روزافزون بـاشـد و هـرچـه زودتـر شـاهـد آنـچـه آرزو داریـم بـاشیم . ((اللهم حقق رجاءنا و لاتخیب آمالنا.))

6ـ تغییر معنى و جهت دادن
ششمین آفتى که یک نهضت خدائى را تهدید مى کند، از نوع معنى است ، از نوع تغییر جهت دادن اندیشه ها است ، از نوع انحراف یافتن مسیر نیتها است . نهضت خدائى باید براى خدا آغـاز یـابـد و بـراى خـدا ادامـه یـابد و هیچ خاطره واندیشه غیرخدائى در آن راه نیابد تا عـنـایـت و نـصـرت الهـى شـامـلش گـردد، واگـرنـه ، بـاد غـیـرت خـدائى بـه صـد خـار پـریـشـانـدلش مـى نـمـایـد. آنـکـه نـهـضت خدائى آغاز مى کند باید جز به خدا نیندیشد، تـوکـلش بـر ذات مـقـدس او بـاشـد و دائمـا حـضـور ذهـنـى داشـتـه بـاشـد کـه در حـال بـازگـشـتـن بـه او اسـت . قـرآن از زبـان شـعـیـب پـیـغـمـبـر نقل مى کند: ((ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقى الا بالله علیه توکلت والیه انـیب )).(37) هنگامى که گروهى از مجاهدین اسلام نبردى را پشت سر گذاشته و به مدینه برمى گشتند، رسول خدا به آنها فرمود: ((مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بـقـى عـلیـهـم الجـهـاد الاکبر)) آفرین بر گروهى که جهاد کوچکتر را انجام داده و جهاد بـزرگـتـرشـان هـنـوز بـاقـى اسـت . گـفـتـنـد: ((یـا رسول الله و ماالجهاد الاکبر؟)) جهاد بزرگتر چیست ؟ فرمود جهاد با هواى نفس .
پـاک نـگهداشتن اندیشه و نیت در مراحل نفى و انکار که همه سرگرمیها درگیرى با دشمن بـیـرونـى است آسانتر است . همینکه نهضت به ثمر رسد و نوبت سازندگى و اثبات که ضمنا پاى تقسیم غنائم هم در میان است برسد، حفظ اخلاص بسى مشکلتر است .
قـرآن کـریم در سوره مائده ـ که آخرین سوره یا از آخرین سوره هاى قرآن است و بالاخره در دو سـه ماه آخر عمر رسول اکرم نازل شده است ، و زمان ، زمانى است که مشرکین یکسره بـه زانـو در آمـده انـد و خـطـرى از نـاحـیه آنها اسلام را تهدید نمى کند، و در همین وقت در غدیرخم تکلیف امامت روشن ، و امامت و خلافت على علیه السلام به امر خداوند اعلام مى شود ـ یـک اعـلام خـطـر از نـاحیه خدا به همه مسلمانان مى نماید، و آن اینکه تاکنون از دشمن مى ترسیدید که ریشه شما را برکند. اکنون نگرانى از آن ناحیه منتفى است . اکنون نگرانى از نـاحـیـه مـن اسـت . از این پس از کافران و دشمنان خارجى نترسید، از من بترسید که در کمین شما هستم .

الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلاتخشوهم واخشون(38).

یـعنى چه ؟ یعنى جامعه اسلامى از این پس از درون خود تهدید مى شود که راه انحراف از مسیر خدائى اخلاص پیش گیرد و خدا را فراموش ‍ کند. سنت لایتغیر خداست که هر ملتى که از درون و از جـنـبـه اخـلاقـى تـغـیـیـر کـنـد و عـوض شـود، خـداونـد مـتـعـال سـرنـوشـت آنـهـا را تـغـییر دهد: ((ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم ))(39) خداوند وضع و سرنوشت مردمى را عوض نمى کند، مادامى که آنها خود را و آنچه به اندیشه ها و رفتارهاى خودشان مربوط است تغییر ندهند.

شرایط موفقیت مصلح
اکـنـون بـه پـایـان خـط رسیده ایم . سخن خود را به جمله اى نغز از مولاى متقیان در زمینه شرط موفقیت مصلح دینى که در نهج البلاغه ضمن کلمات قصار مسطور است زینت مى دهیم و به تفسیر آن مى پردازیم :


انما یقیم امرالله سبحانه من لایصانع ولا یضارع و لا یتبع المطامع(40).

در ایـن جـمـله هـا سـخـن از بـرپـا داشـتـن فـرمـان خـدا اسـت سـخـن از چـیزى است که از صد سـال پـیش در زبان مصلحین اسلامى از آن به ((احیاء اندیشه اسلامى )) تعبیر مى شود، سخن از اینست که مواقعى مى رسد که فرمانهاى خدا در یک جامعه زمین مى خورد و نیاز به ایـنـسـت کـه از نـو بـنـیاد شود. سخن در اینست که چه کسى قادر است این کار پیامبرانه را انـجـام دهـد. آیا هرفردى در هر شرائط روحى و اخلاقى و با هر نوع شخصیت معنوى موفق به برداشتن چنین گامى پیامبرانه مى شود؟
على علیه السلام با قید کلمه ((انما)) که مفید حصر است مى فرماید کسى چنین توفیقى حـاصـل مـى کـنـد کـه سـه صـفت بزرگ در او راه نیافته باشد: مصانعه ، مضارعه ، طمع بندگى .
بـراى مـصـانـعـه هـنـوز نـتـوانـسـته ام یک معادل فارسى دقیق پیدا کنم . شاید بشود گفت سـازشـکـارى ، یـا مـلاحظه کارى ، یا معامله گرى ، اما نه ، همه اینها مصانعه هستند، ولى مـصـانـعـه بـیـش از ایـنـهـا اسـت . آنـگـاه کـه بـه عـلى پـیـشـنـهـاد کـوتـاه آمـدن در عزل معاویه مى شد، این کار در تعبیرات على و یارانش نوعى مصانعه تعبیر مى شد. على حـتـى از ایـنـکـه بـه خاطر مصلحت ، از آن نوع مصلحتهائى که سیاستمداران خود را با آنها تطبیق مى دهند، یک ساعت اجازه دهد معاویه سر کار خود بماند امتناع کرد و آن را مصانعه مى دانست .
اصـحـاب و دوسـتان احیانا مى آمدند و در حضورش او را ستایش ‍ مى کردند، او را محتشم مى شـمـردند، با القاب و عناوین یاد مى کردند، از اینکه اگر نقصى در کارها به نظرشان بـرسد و ابراز کنند خوددارى مى کردند و على به شدت آنها را از این روش نهى مى کرد و این عمل آنها را نوعى مصانعه مى خواند و مى گفت :

لا تخالطونى بالمصانعة و لاتکلمونى بما تکلم به الجبابرة(41)

بـا مـن بـا سـبـک مـصانعه معاشرت نکنید، با من به طرزى که با جباران و ستمگران سخن گـفـتـه مـى شـود، یـعـنى چاپلوسانه و تملق آمیز و مداحانه و در لفافه القاب مطنطن و عـنـاویـن مـجـلل ، سـخـن مـگوئید. صریح مى گفت من دوست دارم مردم آنگاه که با من روبرو شـونـد بـه جـاى تـعـارفـات و مـداحـیـهـا، نقصها و عیبهائى که به نظرشان مى رسد با کمال صراحت رو در روى من بگویند.
رو در بـایـسـتـى در اجـراء امـر خـدا داشتن مصانعه است . ملاحظه دوست و رفیق و فرزند و خویشاوند و مرید را در کارها دخالت دادن مصانعه است .
قرآن کریم لغت ((ادهان )) را به کار برده است که معمولا در عرف امروز ((مداهنه )) به کار برده مى شود.
ادهان یعنى روغن مالى ؛ در اصطلاح امروز فارسى زبانان ، ((شیره مالى )) یا ((ماست مالى )) گفته مى شود. این تعبیر معمولا در موردى به کار برده مى شود که یک امرى به جـاى ایـنـکـه بـه طـور جـدى اجـرا شود، به صورتسازى بدون حفظ محتوا قناعت مى شود. قـرآن مـى فـرمـایـد کـه کـفـار دوسـت دارنـد کـه تـو اهل مداهنه مى بودى تا مداهنه مى کردند؛ مثلا صورت توحید صورت برادرى و برابرى ، صورت ممنوعیت ربا محفوظ مى بود، اما حقیقت و محتوا، نه . خلاصه اینکه دوست داشتند تو اهل مصانعه بودى ، و نیستى . پس سمبل کردن ، به صورتسازى قناعت کردن مصانعه است .
گـفـتـیـم رفیق بازى ، ملاحظه دوستان ، فرزندان ، خویشاوندان و مریدان را در اجراء امر خـدا دخالت دادن مصانعه است . داستانى از على علیه السلام در تاریخ مسطور است که از این جهت آموزنده است :
آنـگـاه کـه على علیه السلام به فرماندهى یک سپاه با سربازانش از یمن برمى گشت و حـُله هـاى یـمـنـى هـمـراه داشـت که متعلق به بیت المال بود، نه خودش یکى از آن حله ها را پـوشـیـد و نـه بـه یـکـى از سـپـاهـیـان اجـازه داد در آنـهـا تـصـرف کـنـد. یـکـى دو مـنـزل نـزدیـک مـکـه (آنـوقـت رسـول خـدا بـراى حج به مکه آمده بود)، خود براى گزارش زودتر به حضور رسید و سپس ‍ برگشت که با سربازانش با هم وارد مکه شوند. وقتى کـه بـه مـحـل سـربـازان رسـیـد، دید آنها آن حله ها را آورده و پوشیده اند. على بدون هیچ مـلاحـظـه و رو در بـایـسـتـى و مـصلحت اندیشى سیاسى ، همه را از تن آنها کند و به جاى اول گـذاشـت . سـربـازان نـاراحـت شـدنـد. وقـتـى کـه بـه حـضـور رسـول خـدا رسیدند، از جمله چیزهائى که رسول خدا از آنها پرسید این بود که از رفتار فرمانده تان راضى هستید؟ گفتند بلى ، اما... و قصه حله ها را به عرض رساندند. اینجا بود که رسول خدا جمله تاریخى را درباره على فرمود: ((انه لاخیشن فى ذات الله )) او خـشـن تـرک فردى است در ذات خدا. یعنى على آنجا که پاى امر الهى برسد، از هرگونه مـصـانـعه و ملاحظه کارى به دور است . مصانعه و مصانعه دوستى نوعى ضعف و زبونى است و نقطه مقابل خشونت اصولى است که نوعى شجاعت و قوت است .
امـا مـضـارعـه : مضارعه یعنى مشابهت . آنکس که مى خواهد جامعه اى را اصلاح کند و تغییر دهـد، خـودش نـبـایـد هـمـرنگ همان مردم باشد، و همان نقاط ضعف که در مردم هست ، در خودش وجود داشته باشد. کسى موفق به اصلاح نقاط ضعف مى شود که خود از آنها مبرا باشد.

و غیر تقى یاءمرالناس بالتقى  طبیب یداوى الناس و هو علیل

اگـر در بـیـمـاریـهـاى جـسـمـى احـیـانا یک بیمار بتواند بیمار دیگرى را معالجه کند، در مـداواهـاى روحـى و اجـتـمـاعـى مـیسر نیست . خودسازى بر جامعه سازى مقدم است . على علیه اسـلام فـرمـود: ((به خدا سوگند من شما را به هیچ کارى فرمان ندادم مگر آنکه پیش از آنـکـه فـرمـان دهم خودم به کار بستم ، و از هیچ چیز شما را منع نکردم ، مگر آنکه پیش از آنـکـه شـمـا را مـنع کنم ، خودم از آن دورى کردم )) و همچنین آن حضرت فرمود: ((آنکس که خود را در مقام امام و رهبر مردم قرار مى دهد، نخست خود را تعلیم دهد سپس مردم را. معلم و مؤ دب خویشتن ، بیش ‍ از دیگران ، شایسته اکرام و احترام است )).
امـا طـمـع بندگى : على (ع ) فرمود: ((الطمع رق مؤ بد))(42) طمع بردگى جـاوید است ، در هر بردگى امید رهائى از طرف مالک هست مگر بردگى از نوع طمع ، که امـیدى از جانب مالک به رهائى نیست . در اینجا رهاشدن به دست برده است نه مالک . آنکس کـه خـواهـد امـر خـدا را بپا دارد، باید از این اسارت رها باشد. حریت و آزادى معنوى شرط تـوفـیـق مـصـلح دیـنـى اسـت . همچنانکه یک زبون ملاحظه کار توفیق اصلاح خدائى نمى یـابـد، و همچنانکه یک گرفتار بیمار موفق به مداواى جامعه خود نمى گردد، یک اسیر و بـنـده مطامع نفسانى نیز موفق نخواهد شد دیگران را از اسارتهاى اجتماعى یا معنوى باز دارد.
پروردگارا تو مالک دلها و اندیشه هائى ، دلهاى همه در دست توست ، ما را بر راه راست ثابت نگهدار و از شر نفس اماره محفوظ بدار.

شهید مطهری--نهضتهای صد ساله اخیر