هوشیارى در برابر فرصت‏ طلبان منافق ...!!!!
41 بازدید
تاریخ ارائه : 3/13/2014 12:14:00 PM
موضوع: تاریخ و سیره

امام على(ع) و مخالفان

احمدحسين شريفى و حسن يوسفيان

مقدمه

رفتار سياسى امير مؤمنان، پرتوى از سير و سلوك دينى و جلوه‏اى از سرسپردگى او در برابر فرمان الهى است. امام‏عليه السلام چه هنگامى كه به سكوت و كناره‏گيرى بيست و پنج ساله تن مى‏دهد و چه آن زمان كه رهبرى سياسى جامعه اسلامى را بر عهده مى‏گيرد، در پى آن است كه نشانه‏هاى دين را در جاى خود بنشاند و حدود الهى را از پايمال شدن برهاند. (1) از اين رو، در سيره امام على‏ عليه السلام ردپايى از رفتار صرفا سياسى نمى‏توان يافت؛ (2) هر چند بيش‏تر مخالفان و برخى از هواداران، به چيزى جز سكوت نمى‏انديشند و انگيزه‏هاى دينى را در قلمرو جهت‏گيرى‏هاى سياسى خود راه نمى‏دهند. به هر حال، بررسى رفتار متقابل امام و مخالفان سياسى را در دو بخش پى مى‏گيريم:

بخش اول: دوران خلفاى سه گانه

امام على عليه السلام از آغاز خلافت ابوبكر (11 ه .) تا قتل عثمان (35 ه .) دوران سخت و طاقت‏فرسايى را پشت سر گذاشت كه حوادث آن به خار در چشم و استخوان در گلو مى‏مانست . از فعاليت‏هاى امام در اين دوران طولانى، جز برهه‏اى از آغاز و انجام آن (جريان سقيفه و شورش عليه عثمان) گزارش چندانى به دست نرسيده و تاريخ از قهرمان بى‏هماورد سال‏هاى آغازين اسلام، زاهدى خانه‏نشين را به نمايش گذاشته است. با اين همه، آنچه در گوشه و كنار كتاب‏هاى تاريخى و روايى آمده، اندكى از تلاش‏هاى دينى ـ سياسى امير مؤمنان را مى‏نماياند و از آن حضرت، سياستمدارى دين‏باور و مصلحى نيك‏انديش به تصوير مى‏كشد. جا دارد ارزيابى اجمالى امام را از عملكرد خلفا و رفتار سياسى خويش، طليعه اين گفتار سازيم : هان! به خدا سوگند فلان [ ابوبكر] جامه خلافت را پوشيد و مى‏دانست خلاف جز مرا نشايد، كه آسياسنگ تنها گرد استوانه به گردش درآيد... چون چنين ديدم، دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم و ژرف بينديشيديم كه چه بايد، و از اين دو، كدام شايد؟ با دست تنها بستيزيم، يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟... چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه‏تر ديدم و به صبر گراييدم؛ حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته... تا آن كه نخستين، راهى را كه بايد پيش مى‏گرفت و ديگرى [ عمر] را جانشين خويش گرفت... شگفتا ! كسى كه در زندگى مى‏خواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند و تا توانستند نوشيدند. سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پرآسيب و جان‏آزار... من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين [ عثمان‏] به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيت‏المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست و پايش پيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد. (3)

امام و غصب خلافت

هنگامى كه اندوه رحلت پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله، امير مؤمنان را بى‏تاب ساخته و تدفين پيكر آن حضرت، وى را از هر انديشه ديگرى باز داشته بود، (4) گروهى مهاجر و انصار در سقيفه بنى‏ساعده گرد آمدند و بر سر تعيين خليفه و جانشينى پيامبر، به نزاع پرداختند. شايستگى امام براى خلافت به اندازه‏اى ترديدناپذير بود كه عبدالرحمن‏بن عوف، يكى از دلايل برترى مهاجران را براى تصدى خلافت، وجود على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام در ميان آنان دانست و با زيركى، نام ابوبكر و عمر را نيز در كنار نام على نشاند. انصار اين سخن را تا اندازه‏اى پذيرفتنى يافتند و بر شايستگى امام على‏ عليه السلام چنين تأكيد ورزيدند: «آرى، در ميان مهاجران شخصى است كه اگر خلافت را بپذيرد، هيچ كس ياراى هماوردى با او را ندارد.» (5) با اين همه، انگيزه‏هايى كه در آينده به برخى از آنها اشاره خواهد شد، زمام حكومت را به دست كسان ديگرى داد (6) و امام‏عليه السلام را از دستيابى به حق خود بازداشت. موضع‏گيرى امام در برابر اين رويداد، در قالب شيوه‏هاى زير بود:

.1 بيان دلايل برترى خويش

امام‏عليه السلام گاه با اشاره به حق شرعى خود براى خلافت، (7) مردم را به ياد سفارش‏هاى پيامبر مى‏انداخت، و گاه راه جدال احسن را پيش مى‏گرفت. مثلا در برابر كسانى كه انتخاب خليفه را شورايى مى‏دانستند، مى‏فرمود: فان كنت بالشورى ملكت امورهم / فكيف بهذا والمشيرون غيب؛ (8) «اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى، چه شورايى بود كه رأى‏دهندگان در آن جا حاضر نبودند.» گاه نيز بر شايستگى‏هاى ذاتى خويش انگشت مى‏نهاد و اهل بيت را در دين و سياست، آگاه‏تر از همگان به شمار مى‏آورد. (9)

.2 اقدام عملى

امير مؤمنان‏عليه السلام براى برگرداندن خلافت به مسير واقعى خويش، به گفتار و نصيحت بسنده نمى‏كرد و با بهره‏گيرى از شخصيت معنوى همسر گرامى‏اش، فاطمه زهراعليها السلام شبانه به در خانه مهاجران و انصار مى‏آمد و از آنان مى‏خواست تا سرهاى خود را به نشانه بيعت و از جان گذشتگى بتراشند و سحرگاهان آمادگى خود را آشكار سازند؛ اما جز چند نفر انگشت‏شمار، كسى به پيمان خود وفا نكرد. (10) بعدها، معاويه با يادآورى اين رويداد، به نكوهش از اقدام امام عليه خلفا مى‏پردازد و عافيت‏طلبى و عهدشكنى مردم را نشانه باطل بودن امام مى‏شمارد! به ياد مى‏آورم زمانى را كه با ابوبكر صديق بيعت شد و تو همسرت را بر درازگوشى سوار كردى و دست در دست فرزندانت، حسن و حسين، تمام پيشينيان و اهل بدر را به يارى خود خواندى... و از آنان عليه يار و همنشين رسول خدا مدد خواستى. اما جز چهار يا پنج نفر هيچ كس به ياريت نشتافت؛ در حالى كه اگر بر حق بودى، كسى از پاسخ مثبت روى برنمى‏تافت. (11) به همين دليل، منزل امام على‏عليه السلام، پناهگاهى براى مخالفان سياسى گرديد و گروهى از كسانى كه از بيعت با خليفه سر باز مى‏زدند، در آن‏جا گرد آمده، به رايزنى پرداختند . كارگزاران حكومت در اقدامى شتابزده ـ كه بعدها خود ابوبكر به‏شدت از آن واقعه، اظهار پشيمانى كرد ـ (12) به اجتماع اصحاب در خانه على يورش آوردند و تحصن‏كنندگان را به آتش زدن خانه و ساكنانش تهديد نمودند. (13) اين برخورد خشونت‏آميز نشان داد كه منزل دختر گرامى رسول خداصلى الله عليه وآله نيز جاى امنى براى مخالفان خليفه نيست و آنان راهى جز بيعت پيش روى خود ندارند.

.3 هوشيارى در برابر فرصت‏ طلبان

اختلاف مسلمانان در تعيين جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله، فرصت‏طلبانى چون ابوسفيان را به اين طمع خام انداخت كه از موقعيت پيش‏آمده براى اهداف خود بهره بگيرند و با جانبدارى از امام على‏عليه السلام نهال تفرقه را بكارند و ميوه براندازى نظام نوپاى اسلامى را بچينند. (14) به گمان ابوسفيان، فضاى جامعه را گرد و غبارى فرا گرفته بود كه جز با بارش خون فرو نمى‏نشست؛ (15) از اين رو، با خواندن اشعارى تحريك‏آميز، امام على‏عليه السلام را سزاوارترين مردم براى حكومت شمرد و بنى‏هاشم را به مخالفت با پيمان سقيفه فرا خواند. به آنان نويد مى‏داد كه در اين راه، مدينه را از جنگجويان پياده و سواره پر خواهد كرد و... . امام على‏عليه السلام كه پيش از هر چيز به بقاى اسلام و وحدت جامعه مى‏انديشيد، دست رد به سينه ابوسفيان زده، با جمله‏اى آتشين او را به جاى خود نشاند: به خدا قسم، تو جز فتنه‏انگيزى مقصود ديگرى ندارى و دير زمانى است كه بدخواهى را براى اسلام پيشه خود ساخته‏اى. ما را به خيرخواهى تو نيازى نيست. (16)

بهانه‏ هاى مخالفان براى كنار گذاشتن امام

در طول دوران خلفا و به‏ويژه در نشست سقيفه و رويدادهاى پس از آن، دلايل گوناگونى براى كنار گذاشتن حضرت على‏عليه السلام از خلافت مطرح گرديده كه با معيارهاى اسلامى سازگارى چندانى نداشته، به ارزش‏هاى جاهلى برمى‏گردد. در اين جا اشاره‏اى گذرا به اين دلايل مى‏كنيم:

.1 پرهيز از خويشاوندسالارى

عمربن خطاب در گفت‏وگو با عبدالله ‏بن عباس، دليل كنار گذاشته شدن بنى ‏هاشم را از حكومت، كراهت قريش از اجتماع نبوت و خلافت در يك خاندان مى‏شمارد. (17) گويا آنان بر اين باور بودند كه اين امر، زمينه فخرفروشى بنى‏هاشم را فراهم مى‏آورد . (18) ابن‏عباس اين استدلال كه اجتهاد در برابر نص است و خواه ناخواه، معيار گزينش پيامبر را نيز به زير سؤال مى‏برد، چنين پاسخ گفت: «در اين صورت، آنان از حكم خدا روى برتافته و فرمان الهى را ناپسند شمرده‏اند.» حقيقت اين است كه منزلت والاى امام على‏عليه السلام چنان كه خود نيز فرموده‏اند، (19) نه فقط به دليل خويشاوندى با پيامبر، كه براساس شايستگى‏هاى او نيز بوده است؛ شايستگى‏ هايى كه دوست و دشمن بدان معترفند. بعدها خليفه دوم، به رغم ديدگاه قبلى خويش، امام على‏عليه السلام را يكى از شش نفرى مى‏شمرد كه شايسته خلافتند و بايد از ميان خود، خليفه بعدى را برگزينند. امام ‏عليه السلام، هر چند پيشاپيش از نتيجه تصميمات شورا آگاه بود، براى نشان دادن تناقض گفتار با كردار خليفه دوم، (20) از ورود در آن خوددارى نفرمود. (21)

.2 جلوگيرى از بحران

نقش‏ آفرينان سقيفه با وجود اعتقاد به شايستگى امام على‏ عليه السلام، انتخاب وى را زمينه‏ ساز فتنه و آشوب شمرده، دستيابى امام را به خلافت به مصلحت جامعه اسلامى ندانستند. (22) دشمنى ديرينه اعراب با امير المؤمنان، يكى از دلايلى است كه به گمان اينان، مدعاى پيش‏گفته را موجه مى‏سازد. (23) ابن عباس ـ كه همدم خليفه دوم و روايتگر بسيارى از سخنان او است ـ در پاسخ به عمر كه دشمنى قريش را با امام‏عليه السلام يكى از دلايل كنار گذاشتن وى مى‏شمرد، مى‏گويد: با اين سخن، از چه كسى عيب‏جويى مى‏كنى؟ از خدايى كه پيامبر را بر آنان برانگيخت؟ يا از پيامبر(ص) كه حق رسالت را به جا آورد؟ يا از على‏عليه السلام كه در راه خدا با آنان به جهاد پرداخت؟ (24) به ‏راستى، كسانى كه خود را خليفه و جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏دانند، چگونه مى‏توانند جهاد را با مشركان، ارزشى منفى به شمار آورده، به ترويج كينه‏ هاى جاهلى بپردازند ! آيا مى‏توان به رهاورد بعثت رسول خداصلى الله عليه وآله پايبند بود و همچنان سخنانى از اين دست بر زبان جارى ساخت: «چه كنم كه قريش تو را دوست نمى‏دارد؛ زيرا [تنها] در بدر هفتاد نفر از آنان را به هلاكت رساندى». (25)

.3 سختگيرى امام در اجراى عدالت

امام على‏ عليه السلام بارها در زمان رسول خداصلى الله عليه وآله نشان داده بود كه در اجراى عدالت اهل تساهل و مداهنه نيست و در اين راه از هيچ كوششى دريغ نمى ‏ورزد. سختگيرى امام در مصرف اموال عمومى تا آن جا بود كه گروهى از مردم از آن حضرت به پيشگاه رسول خداصلى الله عليه وآله شكايت برده، و از تندى و خشنونت ايشان گله كردند. اما پاسخ رسول خداصلى الله عليه وآله سند افتخارى ديگر براى امير المؤمنان بود و حق ‏محورى وى را در يادها زنده كرد: لاتشكوا عليا فوالله انه لختى فى ذات الله؛ (26) «از على شكايت نكنيد؛ زيرا او در امور الهى سختگير و سازش‏ناپذير است.» با اين حال، پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام، اين ويژگى امام على ‏عليه السلام يكى از عواملى بود كه وى را از دستيابى به خلافت بازداشت، چنان كه خليفه دوم مى‏گويد: على،... سزاوارترين مردم براى حكومت است، ولى قريش تاب عدالت او را ندارد؛ زيرا اگر حكومت را بر عهده گيرد، راهى براى گريز از حق باقى نمى‏ گذارد، و در آن صورت، مردم بيعت خود را مى ‏شكنند و در برابر او مى‏ايستند. (27)

.4 جوانى و كم ‏تجربگى

يكى از نكاتى كه آشنايان با فرهنگ و تاريخ اسلامى را به شگفتى وامى‏دارد، اين است كه در سقيفه و پس از آن، بارها شايستگى افراد را با معيارهايى همچون كهنسالى و ريش‏ سفيدى سنجيده‏اند (28) و سيره و سخنان رسول خداصلى الله عليه وآله را در اين باره ناديده گرفته‏اند. پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله در واپسين روزهاى زندگى خويش، اسامةبن زيد، نوجوان 18 ساله را به فرماندهى سپاه مسلمانان گماشت و پيرمردان شصت ساله را به اطاعت از او خواند . (29) پيش از آن نيز رسول خداصلى الله عليه وآله بارها چنين گزينش‏هايى كرده و حق‏ جويان را با ارزش‏هاى اسلامى آشنا ساخته بود. (30) با اين همه، ابوعبيده جراح يكى از كسانى است كه بر جوانى و كم ‏تجربگى امير مؤمنان تأكيد مى‏ورزد! و با لحنى دلسوزانه، وى را به بيعت با ابابكر فرا مى‏خواند، و سپس به سخنان خويش اين نويد را مى ‏افزايد كه اگر على پس از ابابكر زنده بماند و عمر طولانى بيابد، مردم شايستگى‏هاى علمى و دينى وى را ناديده نمى‏گيرند و به حكومتش مى ‏گمارند. (31) عمر نيز بارها اين نكته را خاطر نشان مى‏كرد و سالخوردگى ابابكر را دليل بر شايستگى وى براى خلافت مى‏شمارد. اما بر اساس منابع تاريخى، از پاسخ به اين سؤال‏ها در مى‏ماند كه چرا رسول خداصلى الله عليه وآله آن هنگام كه على را در پى ابابكر فرستاد تا پيام برائت را از او بستاند و خود بر مشركان بخواند، سن آن حضرت را كوچك نشمرد؟ (32) چرا خداوند از ميان مسلمانان، على‏عليه السلام را به برادرى رسول خويش برگزيد؟ (33) چرا پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بارها با گفتار و كردار خود بر برترى وى تأكيد ورزيد؟ و... .

.5 شوخ‏ طبعى

خليفه دوم كه در عيب‏جويى از امام على ‏عليه السلام به زمامداران پيش و پس از خود يارى فراوان رسانده، شوخ ‏طبعى آن حضرت را بهانه كرده، هيبت و صلابت خلافت را با طبع شوخ آن گرامى ناسازگار مى‏خواند. (34) اين در حالى بود كه همگان شوخى‏ هاى لطيف و موقرانه رسول خداصلى الله عليه وآله را به ياد مى‏آوردند، و كسانى نيز جرأت كرده، با استناد به سيره پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله دستاويز عمر را سست مى ‏نمودند. (35) سستى اين بهانه آن گاه روشن‏تر مى ‏گردد كه شوخ‏ طبعى امام را با عيوبى كه عمر براى ديگران بر شمرده است، بسنجيم. خليفه دوم آن گاه كه به تعيين جانشينى براى خود مى‏ انديشيد، شش نفر را شايسته ‏تر از ديگران خواند و با اين حال، عيب‏هايى نيز براى آنان برشمرد: عبدالرحمن در سست رأيى چنان است كه انگشتر حكومت را به دست زنش خواهد كرد؛ سعدبن ابى‏وقاص مرد جنگ است، نه مرد حكومت؛ عثمان اگر به حكومت دست يابد، خويشاوندانش را بر گرده مردم سوار مى‏كند و ... در اين ميان، براى كسى چون على‏بن ابى‏طالب، چه عيبى مى‏توان يافت جز آن كه امرؤ فيه دعابه! (36) گفتنى است كه عمروبن عاص يكى از كسانى است كه بعدها از اين عيب‏تراشى سود مى‏جويد و تلاش مى‏كند تا براى شاميان ناآگاه، از امام على‏عليه السلام فردى ياوه گو و خوشگذران ترسيم كند. در خطبه‏اى از نهج‏البلاغه در اين باره چنين آمده است: شگفتا از پسر نابغه ! شاميان را گفته است من مردى بيهوده‏گويم با لعب بسيار؛ عبث كارم و كوشا در اين كار . همانا آنچه گفته نادرست بوده و به گناه دهان گشوده... به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از بيهوده‏ گويى باز مى‏دارد و فراموشى آخرت او را نگذارد كه سخن حق بر زبان آرد. (37)

.6 نامزد شدن براى خلافت

افزون بر دلايل پيشين كه بيشتر از سوى نخبگان و سياست ‏بازان مطرح شده است، بسيارى از مردمان عادى با برداشتى نادرست از مسأله بيعت، (38) تنها گذاشتن امير مؤمنان را با اين دليل ساده، موجه مى‏ ساختند كه پيش از آن كه على به سراغ ما بيايد، با ابوبكر بيعت نموده ‏ايم، (39) و سر در گرو فرمانبردارى از وى نهاده ‏ايم. (40) براى نمونه، پس از رويداد سقيفه، امام‏ عليه السلام در برابر كسانى كه از او بيعت با خليفه را مى‏خواستند، فضايل خويش را برشمرد و از مردم خواست تا خلافت را به مسير واقعى‏اش برگردانند. در اين هنگام، بيش‏تر ابن‏سعد انصارى به سخنان امام‏عليه السلام اين گونه پاسخ داد: به خدا قسم اگر مردم پيش از بيعت با ابابكر اين سخنان را مى ‏شنيدند، همه با تو بيعت مى‏كردند و راه اختلاف را نمى ‏پيمودند؛ اما تو در خانه نشستى و در سقيفه حاضر نبودى. مردم گمان كردند كه به حكومت تمايلى ندارى. اكنون ديگر كار از كار گذشته است و بيعت ما با ديگرى صورت گرفته است. (41) امام على ‏عليه السلام در رد استدلال آنان به بيان اين نكته بسنده كرد كه سزاوار نبود جنازه پيامبر را در خانه واگذارد و بر سر جانشينى وى با مردم به نزاع برخيزد.

.7 بى‏ اعتنايى به سيره خلفا

پس از آن كه خليفه دوم، تعيين جانشينى خود را بر عهده شوراى شش ‏نفره نهاد، و به رأى عبدالرحمن‏ بن عوف امتيازى ويژه بخشيد، (42) عبدالرحمن تدبيرى انديشيد كه بر اساس آن، از يك سو همچنان امام على‏عليه السلام را از دستيابى به حكومت باز دارد، و از سوى ديگر، افكار عمومى را نيز قانع سازد. از اين رو، اين شرط تازه را مطرح ساخت كه خليفه آينده بايد تعهد كند كه افزون بر عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر، سيره ابوبكر و عمر را نيز در پيش گيرد. (43) چنان كه انتظار مى‏رفت، امام از پذيرش اين شرط خوددارى كرد، و سرانجام خلافت به عثمان رسيد. به حتم اگر امام‏عليه السلام شرط عبدالرحمن را هم مى‏پذيرفت، همچنان با بهانه‏هايى واهى، وى را از دستيابى به خلافت باز مى‏داشتند و تنها نتيجه‏اى كه به‏دست مى‏آمد، تأييد عملكرد دو خليفه پيشين بود. (44) به هر حال، توده مردم بدون آن كه به فريبكارى عبدالرحمن واكنشى نشان دهند، براى بيعت با خليفه جديد ازدحام كردند و امام ‏عليه السلام در حالى كه صف مردم را مى‏شكافت و از روى ناچارى براى بيعت به سوى خليفه مى‏شتافت مى‏فرمود: «نيرنگ؛ چه نيرنگى!» (45) شگفتا از سخن نويسنده بزرگ اهل سنت كه گفته است: «ترس امام‏عليه السلام از آن بود كه مبادا شرايط به گونه‏اى باشد كه از پيروى سيره ابوبكر و عمر باز ماند و طاقت و توان آن دو را در خود نيابد؛ هر چند حوادث آينده نشان داد كه توانايى على‏عليه السلام همسان توانايى ابوبكر و عمر و بلكه بيش از آنان است.» (46) اين تحليل با سخنانى كه از امام‏ عليه السلام گزارش شده، سازگار نيست؛ چنان كه در برخى از منابع، پاسخ امام به عبدالرحمن چنين نقل شده است: با وجود كتاب خدا و سنت پيامبر، نياز به سيره كسى نيست. مقصود تو از اين شرط آن است كه خلافت را از من دور گردانى. (47)

دلايل امام براى كناره‏ گيرى

امام على‏ عليه السلام پس از آن كه از دستيابى به حق شرعى خود باز ماند، سكوت و كناره‏گيرى را پيشه خود ساخت و از قيام مسلحانه تن زد. شجاعت و دلاورى امير مؤمنان كه در جنگ‏هاى صدر اسلام به اثبات رسيده است، ترديدى در اين نكته باقى نمى‏گذارد كه دليل اين سكوت تلخ را بايد در عواملى غير از ترس از مرگ جست‏و جو كرد؛ چنان كه خود آن حضرت در اين باره مى‏فرمايد: اگر بگويم، گويند خلافت را آزمندانه خواهان است، و اگر خاموش باشم، گويند از مرگ هراسان است. هرگز! من و از مرگ ترسيدن؟ پس از آن همه ستيز و جنگيدن. به خدا سوگند، انس پسر ابوطالب به مرگ بيش از دلبستگى كودك به پستان مادر خويش است. اما [من‏] چيزى مى‏دانم كه بر شما پوشيده است و گوشتان هرگز نشنيده است. (48) از سخنان امام على‏عليه السلام اين نكته به‏روشنى برمى‏آيد كه اگر آن حضرت به اندازه كافى يار و همراه مى‏داشتند، دست به قيام مى‏زدند، و حق غصب‏شده خويش را مى‏ستاندند؛ (49) چنان كه در پاسخ به ابوسفيان، كه امام را به قيام دعوت مى‏نمود. فرمود: لو وجدت اربعين ذوى عزم لناهضت القوم؛ (50) «اگر چهل نفر با اراده مرا همراهى مى‏كرد، برمى‏خاستم.» پس از بيعت با عثمان، جندب‏بن عبدالله از امير مؤمنان خواست تا با بيان فضايل خويش، دست به روشنگرى زند و مردم را به يارى خويش طلبد. وى بر اين گمان بود كه از هر صد نفر، دست‏كم ده نفر به نداى امام پاسخ مثبت خواهند داد. اما تحليل امام ـ كه بعدها خود جندب بر درستى آن گواهى داد ـ اين بود كه از هر صد نفر، دو نفر نيز به يارى حق نمى‏شتابند و عافيت‏طلبى را پيشه خود مى‏سازند. (51) اين وضعيت، امام را بر سر دو راهى سختى قرار داد؛ چنان كه در خطبه شقشقيه مى‏گويد: هان ! به خدا سوگند فلان [ ابابكر] جامه خلافت را پوشيد و مى‏دانست خلافت جز مرا نشايد.. . چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو، كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم، يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟... چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه‏تر ديدم و به صبر گراييدم. (52) از مجموعه سخنان امام على‏عليه السلام دو دليل اساسى براى اين سكوت مى‏توان يافت؛ بدين شرح:

يك. حفظ وحدت جامعه نوپاى اسلامى: اگر امير المؤمنان‏عليه السلام براى ستاندن حق خويش به شمشير دست مى‏برد، بى‏گمان، گروهى از روى ايمان و عقيده و پاره‏اى ديگر از سر انگيزه‏هاى غير دينى، از وى جانبدارى مى‏كردند و آتش جنگى را شعله‏ور مى‏ساختند؛ آتشى كه فرو نشاندن آن جز با پرداخت بهاى سنگين ممكن نمى‏گشت، و چه بسا منافقان داخلى و دشمنان خارجى فرصت را غنيمت شمرده، در پى خشكاندن ريشه اسلام برمى‏آمدند.

از اين رو، امام عليه السلام بارها بر اين نكته تأكيد مى‏كرد كه سكوت و خانه‏نشينى‏اش براى آن است كه مبادا ميان مسلمانان اختلاف افتد و خون‏هاى بسيار بر زمين ريزد. (53) امير مؤمنان‏ عليه السلام حكومت را نه به انگيزه رياست‏ طلبى و خواهش‏هاى نفسانى، كه براى برپا داشتن حدود الهى مى‏خواست؛ از اين رو، به‏راحتى حق شخصى خويش را فداى مصلحت جامعه اسلامى كرد و حكومتى را كه دستيابى به آن بهايى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد، پوچ و بى‏ارزش مى‏دانست. نيك مى‏دانيد كه من به خلافت از ديگران سزاوارترم. به خدا سوگند بدانچه كرديد گردن مى‏نهم، چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود، و كسى را جز من ستمى نرسد، من خود اين ستم را مى‏پذيرم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشم مى‏دارم، و به زر و زيورى كه در آن بر يكديگر پيشى مى‏گيريد، ديده نمى‏گمارم. (54) دو. جلوگيرى از تزلزل عقيدتى: يكى ديگر از دلايل چشم‏پوشى امام از خلافت، جلوگيرى از تزلزل عقيدتى و بازگشت سست‏ايمانان به آيين‏هاى جاهلى است. (55) بسيارى از قبايلى كه به دور از مدينه مى‏زيستند و از مسلمانى آنان چند صباحى بيش نمى‏گذشت، براى ارتداد و پشت كردن به آموزه‏هاى نبوى، آمادگى فراوانى داشتند و اندك تزلزلى در حكومت مركزى، كافى بود تا آنان را به دين جديد بدبين كند و به آيين‏هاى پيشين خود باز گرداند. افزون بر اين، پس از رحلت رسول خداصلى الله عليه وآله، مدعيان دروغين پيامبرى عرصه را براى تاخت و تاز آماده‏تر مى‏ديدند و مسيحيان و يهوديان نيز از هيچ كوششى براى تبليغ دين خويش و تضعيف اسلام دريغ نمى‏كردند. (56) بر آنچه گفته شد، اين نكته را نيز بايد افزود كه بسيارى از مسلمانان، ايمان و اعتقاد خود را به حيات شخص رسول اكرم ‏صلى الله عليه وآله گره زده بودند و با رحلت ايشان در برابر تندباد حوادث سخت مى‏لغزيدند؛ چنان كه قرآن كريم در نكوهش گروهى از رزم‏ آوران جنگ احد، مى‏فرمايد: وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افإن مات او قتل انقلبتم على اعقبكم. (57) و محمد جز فرستاده‏اى نيست كه پيش از او [هم‏] پيامبرانى [آمده‏] و گذشته‏اند. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى‏گرديد؟ اين حقايق موجب گرديد كه ابوبكر در ماه‏هاى آغازين خلافتش با بحرانى به نام بحران ارتداد رو به رو گردد (58) و براى سركوبى مرتدان از امام على‏ عليه السلام يارى جويد. هر چند برخى از انديشمندان معاصر تلاش كرده‏اند تا اين ارتداد را صرفا قيامى عليه دولت مركزى بخوانند، (59) پاره‏اى از آنها اين توجيه را بر نمى‏تابد و جز بازگشت به كفر و بت‏پرستى، معناى ديگرى نمى‏يابد. در واقع، يكى از عواملى كه بر بيعت امام على‏ عليه السلام با خليفه اول تأثير فراوان نهاد، اين بود كه كارگزاران خليفه بر اين نكته تأكيد مى‏ورزيدند كه اگر امام بيعت نكند، هيچ كس خود را براى نبرد با مرتدان آماده نمى‏سازد و به جنگ آنان نمى‏رود . (60) امير مؤمنان‏عليه السلام با اشاره به اين رويداد و يادآورى نقشى كه براى حفظ اسلام بر عهده داشت، (61) فرمود: به خدا در دلم نمى‏گذشت و به خاطرم نمى‏رسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر(ص) از خاندان او برآرد؛ يا مرا پس از وى از عهده‏دار شدن آن باز دارد. و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بيعت كردن با او. پس دست خود باز كشيدم، تا آن كه ديدم گروهى در دين خود نماندند، و از اسلام روى بر گرداندند و مردم را به نابود ساختن دين محمد(ص) خواندند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، رخنه‏اى در آن ببينم يا ويرانيى كه مصيبت آن بر من سخت‏تر از محروم ماندن از خلافت است... پس در ميان آن آشوب و غوغا برخاستم، تا جمع باطل بپراكنيد و محور نابود گرديد، و دين استوار شد و بر جاى بيارميد. (62)

شيوه امام در ابراز مخالفت

كناره‏گيرى و خانه‏نشينى امير مؤمنان‏عليه السلام به معناى آن نبود كه آن حضرت لب از سخن فرو بندند و در برابر عملكرد خلفا جز تسليم و سرسپارى، راهى ديگر پيش نگيرند؛ بلكه امام عليه السلام با شيوه‏هاى گوناگون، مخالفت خود را اعلام مى‏داشتند و بدون آن كه به وحدت و انسجام جامعه خدشه‏اى برسانند، همواره معترض سياسى شناخته مى‏شدند. در اين جا برخى از شگردهاى امام را در ابراز مخالفت، از نظر مى‏گذرانيم:

.1 خوددارى از بيعت داوطلبانه

براساس عرف سياسى زمان خلفا، تمامى كسانى كه حكومت را به رسميت مى‏شناختند، وفادارى خود را با انجام بيعت، نشان مى‏دادند و خوددارى از اين كار، به‏ ويژه از سوى افراد سرشناس و نام آور، گناهى نابخشودنى به شمار مى‏آمد. امير مؤمنان‏عليه السلام با هيچ كدام از خلفا از سر شوق و رغبت بيعت نكرد و جز بر اثر تهديد و شمشير، دست بيعت نداد. هر چند وقايع‏نگار مغرض و دروغ‏پردازى چون سيف‏بن عمر (63) بيعت امام را با خليفه اول به گونه‏اى به تصوير مى‏كشد كه گويا ايشان براى اين كار سر از پا نمى‏شناخته و تأخير را در آن روا نمى‏ دانسته‏اند؛ (64) اما اين روايت جز در گوشه‏اى از كتاب‏هاى تاريخى جايگاهى نيافته و همچون ديگر حكايات اين راوى، بر بى‏اعتبارى وى افزوده است. بيش‏تر انديشمندان سنى بر اين باورند كه بيعت امام، يقينا پس از شهادت همسرش روى داده است و برخى از اينان تاريخ تقريبى آن را شش ماه پس از آغاز خلافت ابابكر دانسته‏اند. (65) امير مؤمنان خود در پاسخ به نامه‏اى از معاويه، به چگونگى اين بيعت اشاره كرده و پيشاپيش تلاش برخى از نويسندگان را براى اختيارى انگاشتن آن ناكام گذاشته است: گفتى مرا چون شترى بينى‏مهار كرده مى‏راندند تا بيعت كنم. به خدا كه خواستى نكوهش كنى، ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بى‏گمان؟ يقينش استوار و از دودلى بر كنار؟ (66) بيعت امام با دو خليفه ديگر نيز، پس از تهديد و اكراه بود. به تعبير دقيق، اساسا بيعت وفادارى نبوده است؛ چنان كه پس از انتخاب عثمان، عبد الرحمن‏بن عوف شمشير از نيام بيرون كشيد و همراه با چند تن ديگر امام را ـ كه با حالتى خشمگين نشست شورا را ترك مى‏گفت ـ از نيمه راه باز گرداند و به بيعت با عثمان فرا خواند. (67) امام‏عليه السلام ـ كه همچون گذشته راهى جز بيعت پيش روى خود نمى‏ديد ـ بر ناخشنودى خود با اين سخن تأكيد ورزيد: «اين، اولين بار نيست كه عليه ما بسيج مى‏شويد.» (68)

.2 انتقاد از عملكرد خلفا

امام على‏ عليه السلام در دوره بيست و پنج ساله خانه‏ نشينى، در نقد عملكرد خلفا كوتاهى نكرد و تكليف شرعى خود را در اين باره نيز ادا فرمود. چنان كه وقتى خليفه دوم اموال برخى از كارگزاران متخلف را مصادره مى‏كرد و سپس با باز گرداندن نيمى از اموال به آنان، در مسئوليت‏هاى پيشين‏شان باقى گذاشت، با اين اعتراض امام روبه‏ رو شد كه اگر آنان با خلافكارى به اين ثروت دست يافته‏اند، چگونه همچنان نيمى از آن را در اختيار مى‏گيرند و به كار پيشين خود باز مى‏گردند؟

اين انتقادها در زمان عثمان ـ كه كج‏روى را از حد گذرانده و زمينه آشوب عمومى را فراهم ساخته بود ـ به اوج خود رسيد و در قالب‏هاى گوناگونى رخ مى‏نمود. بارها امام على‏ عليه السلام صداى اعتراض مردم را به گوش عثمان مى‏رسانيد و عزل واليان خطاكار را از وى مى ‏طلبيد، (69) و در اين راستا خشم خود را از عملكرد خليفه اين چنين آشكار مى‏ساخت: حق سنگين و تلخ است و باطل سبك و دلپسند. تو كسى هستى كه از سخن راست به خشم مى‏آيى و از سخن دروغ خشنود مى‏شوى... از خدا بترس و از اعمالى كه مردم را به ستوه آورده است، توبه نما. (70) چرا دست سفيهان بنى‏اميه را از ناموس مسلمانان و اموال آنان كوتاه نمى‏گردانى؟ به خدا قسم، اگر در غرب عالم يكى از كارگزاران تو ستمى نمايد، تو نيز در گناه او سهيمى. (71) بذل و بخشش بى‏حساب بيت المال، (72) خوددارى از اجراى حدود الهى، (73) گرايش به خويشاوندسالارى، (74) و انتخاب مروان‏بن حكم براى مشاورت و رايزنى، (75) از ديگر كجروى‏هاى عثمان بود كه اعتراض شديد امام را برانگيخت. مروان كسى بود كه در زمان پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و دو خليفه نخست به همراه پدرش در تبعيد به سر مى‏برد؛ (76) اما همو در دربار خليفه سوم چنان منزلتى يافت كه با كارشكنى‏هاى خود تلاش‏هاى اصلاح گرايانه امير مؤمنان را بى‏ثمر مى‏ساخت و به فرموده امام، جز به تباه ساختن عقل و دين خليفه خرسند نبود. مروان آن گاه از تو راضى مى‏گردد كه دين و عقلت را بربايد و همچون شتر كجاوه‏كش هر جا كه خواهدت بكشاند. به خدا قسم، مروان دين و انديشه درستى ندارد و در نيمه راه تنهايت مى‏گذارد. (77) معاويه در يكى از نامه‏هاى خود به امام على‏عليه السلام رفتار آن حضرت را با خلفا به‏شدت نكوهش مى‏كند و به‏ويژه بر عيب‏جويى امام از دين و عقل عثمان تأكيد مى‏ورزد. (78) تلاش معاويه بر آن است كه از خلفا چهره‏اى نقدناپذير ترسيم كند و رفتار امام رابا آنان از سر انگيزه‏هاى نفسانى بشمارد. امير مؤمنان‏عليه السلام در پاسخ، با اشاره به اين كه معاويه شايستگى آن را ندارد كه از امام بازخواست نمايد، بر حقانيت راه خويش و به جا بودن انتقادها تأكيد مى‏ورزد. و پنداشتى كه من بد همه خليفه‏ها را خواستم و به كين آنان برخاستم. اگر چنين است ـ و سخنت راست است ـ تو را چه جاى بازخواست است؟ جنايتى بر تو نيايد تا از تو پوزش خواستن بايد... و از اين كه بر عثمان به خاطر برخى بدعت‏ها خرده مى‏گرفتم، پوزش نمى‏خواهم. اگر ارشاد و هدايتى كه او را كردم، گناه است، «بسا كسا كه سرزنش شود و او را گناهى نيست.» (79)

.3 حمايت از منتقدان سياسى

امير مؤمنان، على‏عليه السلام هم خود به كجروى‏ هاى خلفا اعتراض مى‏كرد و هم منتقدان سياسى را در چتر حمايتى خويش قرار مى‏داد و هر چه را در توان داشت براى يارى آنان به كار مى‏گرفت. خليفه سوم از اين شيوه امام چنين به مردم شكايت مى‏برد: «او نه تنها خود از من خرده مى‏گيرد، بلكه از عيب‏جويان ديگر نيز پشتيبانى مى‏كند.» (80) يكى از اين منتقدان، ابوذر غفارى است كه عملكرد دستگاه خلافت را بر نمى‏تابد و بى‏مهابا خليفه و كارگزارانش را به فساد مالى متهم مى‏سازد و در اين باره، اين حديث را از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت مى‏كند: «هر گاه فرزندان ابوالعاص به سى نفر برسند، اموال الهى را دست به دست مى‏گردانند و بندگان خدا را غلامان خود مى‏سازند و از دين، تنها، براى فريب مردم بهره مى‏گيرند.» (81) عثمان درباره اين حديث نظر امير مؤمنان‏عليه السلام را جويا شد و ناباورانه اين پاسخ را دريافت كرد: من اين حديث را از پيامبر نشنيده‏ام؛ با اين حال، اباذر درست مى‏گويد؛ زيرا از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: «آسمان بر راستگوتر از اباذر سايه نيفكنده و زمين صريح‏گوتر از وى به خود نديده است.» به هر حال، افشاگرى‏هاى اباذر عرصه را بر خليفه تنگ ساخت و راهى جز تبعيد وى پيش رويش نگذاشت. امام على‏عليه السلام به همراه گروهى از فرزندان و ياران خويش، اباذر را در آخرين لحظه‏هاى جدايى همراهى كرد و فرمان خليفه را در اين باره ناديده گرفت. مروان‏بن حكم كه از سوى عثمان مأموريت داشت تا مردم را از بدرقه اباذر باز دارد، با تازيانه و نهيب امام روبه‏رو گرديد و از ترس پا پس كشيد . تندى امير مؤمنان‏ عليه السلام با خليفه، آخرين بدرقه راه ابوذر بود.

عثمان گفت: «بايد قصاص مروان را بدهى.» امام فرمود: «چه قصاصى؟» گفت: «پيشانى مركبش را با تازيانه نواخته و ناسزايش گفته‏اى... .» على‏عليه السلام فرمود: «اين مركب من است، اگر بخواهد مى‏تواند قصاصش نمايد. اما اگر به من ناسزا گويد، به خدا قسم من نيز نظير آن را به تو باز خواهم گرداند و البته جز سخن راست و حقيقت بر زبان نخواهم راند» . عثمان گفت: «وقتى تو او را ناسزا گفته‏اى، چرا او نگويد؟ به خدا قسم، جايگاه تو نزد من برتر از مروان نيست.» در اين هنگام على‏عليه السلام به خشم آمد و فرمود: «آيا با من چنين سخن مى‏گويى و مرا با مروان برابر مى‏انگارى! به خدا قسم، من از تو برترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو گرامى‏ترند.» (82) رحلت غريبانه و جانگداز اباذر، عثمان را از ادامه كارش باز نداشت و همچنان انديشه تبعيد كسان ديگرى چون عماربن ياسر را در سر مى‏پروريد. (83) امام على‏عليه السلام كه در پى افزايش آگاهى مردم، افكار عمومى را با خود همراه مى‏ديد ـ بر حمايت خود از منتقدان سياسى افزود و از تبعيد عمار جلوگيرى كرد. البته اين كار، پس از آن بود كه گفت و گوهاى تندى ميان امام و عثمان رخ داد. عثمان: تو خود براى تبعيد سزاوارترى؛ زيرا عمار و ديگران را كسى جز تو بر من نشورانده است.

على‏عليه السلام: به خدا قسم تو توانايى اين كار را ندارى و هرگز بر عمار دست نمى‏يابى ... اما اين كه مردم بر تو مى‏شورند، چيزى جز اعمال ناشايست تو آنان را به اين كار وا نمى‏دارد. (84) جندب‏بن كعب، (85) ابا ربيعه، (86) عبدالرحمن‏بن حنبل (87) و عبدالله‏بن مسعود (88) نيز از شمار كسانى‏اند كه از حمايت امام برخوردار شدند و با ميانجى‏گرى ايشان از شكنجه و زندان رهيدند؛ هر چند پيش از آن كه امام ‏عليه السلام به يارى ابن‏مسعود، قارى بزرگ قرآن و صحابى جليل ‏القدر پيامبر اسلام، بشتابد، هواداران خليفه او را از مسجد بيرون رانده، به ‏شدت بر زمين كوبيدند و دنده‏هاى پهلويش را خرد كردند. (89)

.4 ناديده گرفتن فرمان خلفا

يكى ديگر از جلوه‏هاى مخالفت امام على‏عليه السلام با خلفا، ناديده گرفتن فرمان آنان بود. امام‏عليه السلام جز در مواردى كه به مصلحت جامعه اسلامى بود، از همكارى با خلفا خوددارى مى‏ورزيد و نه تنها امر و نهى‏ هاى خلاف شريعت، (90) بلكه هر فرمانى را كه سودش تنها به دستگاه خلافت مى‏رسيد، ناديده مى‏انگاشت. ابابكر تمايل فراوانى داشت كه از دلاورى و نام‏آورى على ـ عليه السلام ـ بهره گيرد و در جنگ‏ها فرماندهى سپاهش را به وى سپارد؛ اما مشاورانى چون عمروعاص با اين استدلال كه على ‏عليه السلام از تو فرمان نمى‏برد، (91) خليفه را از طرح پيشنهادش باز مى‏داشتند. در همين باره گفت و گوى ميان ابابكر و عمر را از نظر مى‏گذرانيم. [ابابكر] گفت: «در خاطر من مى‏آيد كه على‏بن ابى‏طالب را به حرب اشعث‏بن قيس و اتباع او فرستم كه او به رأى و رأفت و فضل و شجاعت و علم و فراست و رويت و هدايت معين و ممتاز است. اين قفل او گشايد و اين كار از دست او برآيد.» فاروق گفت : «راست فرمايى. على بدين صفات متجلى است. اما من از يك چيز ترسانم و چاره آن نمى‏دانم . و آن اين است كه دانم على در اين كار احتياط تمام واجب دارد و اگر عياذ بالله او به جنگ آن جماعت رغبت ننمايد... هيچ آفريده رغبت مخاصمت ايشان نكند و به حرب ايشان مبادرت ننمايد.» (92) خليفه دوم نيز از سرپيچى امام از فرمان وى گله‏مند بود، (93) و چه بسا كسانى را واسطه مى‏ساخت تا امام را به همكارى با حكومت وادارند؛ اما امير مؤمنان جز به مصلحت اسلام نمى‏انديشيد و در صورت نياز، از ارائه نظرهاى كارشناسانه دريغ نمى‏ورزيد؛ ولى همچنان درخواست خلفا را براى همكارى همه جانبه با آنان، ناديده مى‏گرفت. (94) اين شيوه امام در دوران خليفه سوم نيز ادامه يافت و حتى شدت بيش‏ترى نيز گرفت؛ چنان كه در ماجراى تبعيد ابوذر، امير مؤمنان در پاسخ به اين سخن عتاب‏آلود عثمان كه «مگر نمى‏دانستى من همگان را از همراهى و مشايعت اباذر باز داشته‏ام» فرمود: گمان مى‏كنى هر فرمانى كه دهى، هرچند با حكم الهى و راه حق ناسازگار باشد، ما از آن پيروى مى‏كنيم ! به خدا چنين نخواهيم كرد. (95)

جايگاه امام در حكومت خلفا

در دوران زمامدارى خلفاى سه‏ گانه، امام على‏ عليه السلام به مقتضاى مصلحت جامعه اسلامى، نقش‏هاى گوناگونى را بر عهده مى‏گرفت: گاه گره از مشكلات علمى خلفا مى‏ گشود و زمانى به بهترين تدبير ره مى‏نمود. در كنار اين همكارى، در دفاع از حدود الهى و سنت نبوى تلاشى فراوان داشت و در برابر آشوب‏هاى داخلى، پرچم صلح و وحدت برمى‏افراشت. در اين‏جا به برخى از اين نقش‏ها اشاره مى‏كنيم:

.1 بالاترين مرجع علمى

سيره پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله آميختگى دين و سياست را به مردم آموخته و اين توقع را پديد آورده بود كه خليفه پيامبر نيز بايد افزون بر اجراى برنامه‏ هاى اقتصادى، سياسى و نظامى، مشكلات دينى آنان را پاسخ گويد و درباره خطاكاران براساس عدالت و با ميزان شرع داورى كند. خلفاى سه ‏گانه به اعتراف خود، بارها در اين مسائل در مى‏ماندند و چاره‏اى جز پناه بردن به امام على‏عليه السلام نداشتند. قضاوت‏هاى شگفت‏ انگيز امير مؤمنان، (96) نمونه‏اى از امداد علمى آن امام گرامى به خلفا است كه بارها سخنانى از اين دست را بر زبان خليفه دوم جارى مى‏ساخت: لولا على لهلك عمر؛ (97) «اگر على نبود، نابودى عمر قطعى بود.» و اعوذ بالله من معضلة ليس لها ابوالحسن؛ (98) «به خدا پناه مى‏برم از مشكلى كه ابوالحسن آن را نگشايد.»

نمونه‏اى ديگر از كمك‏هاى علمى امام به خلفا، تعيين مبدأ تاريخ است. خليفه دوم در سال شانزدهم هجرى، درباره مبدأ تاريخ اسلامى به رايزنى پرداخت. گروهى ميلاد پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله و پاره‏اى ديگر مبعث آن حضرت را پيشنهاد نمودند؛ اما امام على‏عليه السلام گزينه سومى را پيش نهاد؛ هجرت. خليفه اين پيشنهاد را پسنديد و هجرت پيامبر را مبدأ تاريخ اسلامى كرد. (99)

.2 مدافع سنت نبوى

امير مؤمنان‏ عليه السلام بارها با يادآورى سنت پيامبر گرامى اسلام‏ صلى الله عليه وآله، خلفا را از كجروى باز مى‏داشت؛ چنان كه وقتى در زمان خليفه دوم اموال فراوانى به سوى خزانه مسلمين سرازير شد، از عمر خواست تا اين اموال را پيش خود نگه ندارد و ميان مسلمانان تقسيم كند؛ زيرا پيامبرصلى الله عليه وآله تا زمانى كه دينارى در بيت ‏المال بود، آرامش و آسودگى نداشت. (100) چگونگى بهره بردارى از زر و زيورهاى آويخته به كعبه، از ديگر امورى بود كه اگر درباره آنها به راهنمايى امام ‏عليه السلام عمل نمى‏شد، به مخالفت با سنت پيامبر مى‏ انجاميد و به تعبير خليفه، به افتضاح و رسوايى مى‏كشيد: لولاك لافتضحنا. در اين باره در نهج‏ البلاغه چنين آمده است: و گفته ‏اند كه در روزگار خلافت عمربن خطاب از زيور كعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت. گروهى گفتند: «اگر آن را به فروش رسانى و به بهايش سپاه مسلمانان را آماده گردانى، ثوابش بيش‏تر است. كعبه را چه نياز به زيور است؟» عمر قصد چنين كار كرد و از اميرالمؤمنين پرسيد، فرمود: «قرآن بر پيامبر(ص) نازل گرديد و... در آن روز، كعبه زيور داشت و خدا آن را بدان حال كه بود گذاشت. آن را از روى فراموشى رها ننمود و جايش بر خدا پوشيده نبود. تو نيز آن را در جايى بنه كه خدا و پيامبر او مقرر فرمود.» (101) با اين حال، درباره برخى از بدعت‏ها، مخالفت امام على‏عليه السلام سودى نبخشيد و مصلحت‏سنجى‏هاى سطحى‏نگرانه سنت پيامبر را زير پا نهاد. عمره تمتع يكى از كارهايى بود كه عمر ـ با اعتراف به اين كه در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله روا بوده است ـ فتوا به حرمتش داد و مردم را از آن‏جا بازداشت. (102) چنين فرمان‏هايى توده مردم را از سنت پيامبر دور مى‏ساخت، اما اعمال كسانى چون امير مؤمنان همواره نمايانگر اسلام راستين بود و حق‏جويان را به سوى سنت نبوى ره مى‏نمود . در همين مسئله، امام‏عليه السلام در پاسخ به عثمان كه بدعت خليفه دوم را بر سنت نبوى مقدم مى‏داشت، فرمود: «من سنت رسول خداصلى الله عليه وآله را براى خشنودى خاطر هيچ كس رها نمى‏كنم.» (103) سنت پيامبر در زمان عثمان، چنان نحيف شده بود كه خليفه سوم خطبه نماز عيد را ـ برخلاف سنت پيامبر و سيره دو خليفه پيشين ـ بر نماز مقدم داشت؛ در سفر به منى، به جاى دو ركعت، چهار ركعت نماز به جا آورد؛ (104) در حال احرام، خوردن گوشت صيد را براى خود حلال شمرد و... . (105) اعتراض امام على‏عليه السلام به اين بدعت‏ها، پاسخ‏هايى اين چنين را به دنبال داشت: رأى رأيته؛ (106) «اين، نظرى بود كه من به آن رسيدم.» وانك لكثير الخلاف علينا؛ (107) «تو همواره بر آنى كه با ما مخالفت ورزى»

.3 پشتيبان حدود الهى

از ديدگاه امام على ‏عليه السلام همه مردم در پيشگاه قانون برابرند و عواملى همچون وابستگى به دستگاه خلافت، نمى‏تواند گروهى را از مجازات برهاند و حكم الهى را به تعطيلى كشاند . حكومت كوتاه امير مؤمنان، نشان‏دهنده سازش‏ناپذيرى آن حضرت در اجراى عدالت است و موضع‏گيرى‏هاى امام در زمان خلفا نيز ستيز ايشان را با تبعيض‏هاى ناروا نيك مى‏نماياند. در اين‏جا به بيان دو حكايت در اين باره بسنده مى‏كنيم.

وقتى خليفه دوم بر اثر ضربات كارى ابو لؤلؤ در بستر بيمارى افتاد، فرزند خليفه، عبيد الله ‏بن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى كشتن خليفه به قتل رساند. (108) عمر وصيت كرد كه پس از مرگش عبيدالله را محاكمه كنند و در صورتى كه نتوانست ادعاى خود را اثبات كند، او را قصاص كنند. (109) پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله عليه وآله را در اين باره جويا شد و بيشتر آنان بر اجراى وصيت خليفه دوم تأكيد كردند؛ اما عثمان با پذيرش اين توجيه كه سزاوار نيست خانواده عمر در يك زمان به سوگ دو نفر نشينند، از اجراى حكم الهى سر باز زد و عبيدالله را زير چتر حمايت‏هاى خود گرفت. (110) امام على‏عليه السلام به‏شدت از اين ماجرا بر آشفت و فرمود كه اگر بر عبيدالله دست يابد، قصاص بى‏گناهان را از وى مى‏ستاند. (111) اين عزم در زمان خليفه سوم جامه عمل نپوشيد. پس از نشستن حضرت بر كرسى خلافت، عبيد الله از ترس اجراى عدالت به معاويه پناه برد و سرانجام در جنگ صفين به هلاكت رسيد. (112) حكايت ديگر، داستان معروف شراب‏خوارى وليدبن عقبه است. وى ـ كه برادر رضاعى خليفه بود و حكومت كوفه را نيز بر عهده داشت ـ رسوايى را به آن‏جا رساند كه شبى را تا صبح با نديمان و هم‏پياله‏ هاى خويش به نوشيدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ايستاد. گمان مردم به ناهوشيارى وليد آن گاه به يقين رسيد كه ديدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار ركعت اقامه كرد و سپس گفت: «اگر خواهيد، باز هم خواهم افزود!» اين اعمال ناشايست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونه‏اى كه گروهى بر وى حمله بردند و در حالى كه مست و لايعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شكايت به خليفه روى آوردند. خليفه به جاى آن كه به گواهى شاهدان گوش دهد و وليد را محاكمه كند، شاكيان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام على‏عليه السلام آمدند و آنچه بر ايشان گذشته بود، باز گفتند. امير مؤمنان‏عليه السلام، عثمان را در اين باره نكوهيد و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را ميراندى .» سرانجام خليفه چاره‏اى جز تن دادن به محاكمه وليد نيافت و پس از آن كه گناه‏كارى او به اثبات رسيد، اجراى حد الهى را فرمان داد. هيچ يك از حاضران، آمادگى آن را نداشت كه خشم و غضب خليفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر وليد جارى سازد. سرانجام امير مؤمنان، خود تازيانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گرديد. وليد خواست بگريزد؛ اما قهرمان بى‏هماورد اسلام بى‏درنگ او را بر زمين كوبيد و در برابر اعتراض عثمان كه گفت: «تو حق چنين كارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از اين نيز خوددارى نخواهم كرد.» (113)

.4 منادى صلح و وحدت

چنان كه پيش‏تر يادآور شديم، يكى از دلايل اصلى سكوت بيست و پنج ساله امام ‏عليه السلام حفظ وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى بود. توانايى امام براى ايجاد آشوب و بلوا كم‏تر از كسانى نبود كه در دوران حكومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زيان‏هاى جبران‏ناپذير روبه‏رو ساختند. اما آنان به چيزى جز اهداف شخصى خود نمى‏انديشند؛ در حالى كه امام‏عليه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چيز مقدم مى‏داشت. امير مؤمنان‏عليه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبير، بر اين تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سكوت طولانى خويش، يادآور مى‏شوند كه آن دو، بدون آن كه شايسته خلافت باشند، يك سال و حتى يك ماه نيز تاب نياوردند و باب تفرقه را در حكومت اسلامى گشودند. (114) شورش عمومى عليه خليفه سوم، از آن دسته رويدادهايى بود كه مى‏توانست مورد بهره بردارى مخالفان سياسى حضرت قرار گيرد و راه رسيدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امير مؤمنان‏عليه السلام ـ كه منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن كه به آتش اين فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به كار گرفت. (115) از يك سو از مردم مى‏خواست كه خشم خود را فرو نشانند و به خليفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پيشه خود سازد، و از سوى ديگر، خليفه را بيم مى‏داد كه مبادا با پافشارى بر اعمال ناشايست خود، پيشواى مقتول اين امت باشد و در جنگ و خونريزى را به روى مردم بگشايد. من تو را به خدا سوگند مى‏دهم تا امام كشته‏شده اين امت مباشى؛ چه گفته مى‏شد كه: «در اين امت، امامى كشته گردد و با كشته شدن او، در كشت و كشتار تا روز رستاخيز باز شود، و كارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه ميان آنان بپراكند؛ چنان كه حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با يكديگر بستيزند و در هم آميزند.» براى مردان همچون چاروايى به غارت گرفته مباش كه تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از ساليانى كه بر تو رفته و عمرى كه از تو گذشته. (116)

.5 كارشناس امور سياسى

خلفا نه تنها در امور فقهى و قضايى، بلكه در مسائل سياسى و نظامى نيز از دانش گسترده امام على ‏عليه السلام بهره‏هاى فراوان مى‏بردند و خود را بى‏نياز از آن نمى ‏شمردند. براى نمونه، امام ‏عليه السلام در پاسخ به رايزنى ابابكر براى نبرد با روميان، وى را به اين كار تشويق كرد و به او بشارت پيروزى داد. (117) اين بشارت، افزون بر پيش‏گويى غيبى، بيانگر ديدگاه كسى بود كه بينش نظامى او بارها از آزمون‏هاى گوناگون سرفراز بيرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خليفه دوم ـ كه بيش‏تر جنگ‏ها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهره‏گيرى از دانش و بينش‏هاى امام، پيشتاز ديگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ايمان استوار و پايدارى آن حضرت در برابر تهديد دشمنان، فراوان دلگرمى يافته است. براى مثال، هنگامى كه عمر از فراهم آمدن سپاه عظيم ايرانيان براى نبرد با مسلمانان آگاه گرديد، بيم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با اين رويداد هراس‏انگيز نظرخواهى كرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، ديدگاه خود را در اين باره اعلام داشتند؛ اما به تعبير خود خليفه، هيچ‏كدام نتوانستند در اين زمينه با ابوالحسن برابرى كنند. (118) امام در بخشى از سخنان خود، از خليفه مى‏خواهد خود در مدينه بماند و كس ديگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دليل اين ديدگاه كارشناسانه در سخنان امام به‏خوبى تبيين گرديده است: جايگاه زمامدار در اين كار، جايگاه رشته‏اى است كه مهره‏ها را به هم فراهم آورد و برخى را ضميمه برخى ديگر دارد. اگر رشته ببرد، مهره‏ها پراكنده شود و از ميان رود، و ديگر به‏تمامى فراهم نيايد. و عرب امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با يكدلى و يك‏سخنى در اسلام، نيرومندند و بسيار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسياسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ كه اگر تو از اين سرزمين برون شوى، عرب از هر سو تو را رها كند، و پيمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهدارى مرزها كه پشت سر مى‏گذارى، براى تو مهم‏تر باشد از آنچه پيش روى دارى.

همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گويد: «اين ريشه عرب است؛ اگر آن را بريديد، آسوده گرديديد»، و همين سبب شود كه فشار آنان به تو سخت‏تر گردد و طمع ايشان در تو بيش‏تر .

اين كه گفتى آنان به راه افتاده‏اند تا با مسلمانان پيكار كنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بيش‏تر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مى‏دارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمى‏جنگيديم به نيروى بسيارى، بلكه مى‏جنگيديم با چشم‏داشتن به پيروزى و يارى. (119)

بخش دوم: دوران حكومت علوى

حكومت پنج ساله امير المؤمنان‏ عليه السلام، آموختنى‏هاى بسيار دارد و تصويرى زيبا از سياستمدارى دينى را به نمايش مى‏گذارد. برخورد متقابل امام و مخالفان سياسى، نمايانگر رويارويى فضايل والاى انسانى و اميال و رذايل نفسانى است و نشان مى‏دهد كه چگونه مردان الهى براى مخالفان خود بيش از خود آنان دل مى‏سوزانند و همواره در انديشه هدايت آنان به سر مى‏برند؛ چنان كه امام‏عليه السلام درباره قاتل خود فرمود: اريد حياته و يريد قتلى؛ (120) «من زندگى او را مى‏خواهم و او مرگ مرا.»

مخالفان سياسى در دوران حكومت

امام على‏ عليه السلام در دوران كوتاه حكومت خويش، به‏ طور كلى با چهار گروه مخالف روبه‏رو بود كه هر يك از سويى بر اصلاحات علوى مى‏تاختند و امام را از پرداختن به برنامه‏هاى حكومتى خود باز مى‏داشتند. پيش از بيان اين مخالفت‏ها، تصويرى كلى را از اين گروه‏ها از نظر مى‏گذرانيم.

.1 قاعدين

نخستين گروه مخالف امام على‏ عليه السلام، شمار اندكى از مهاجران و انصار بودند كه از پيوستن به «جماعت» و تن دادن به «بيعت» خوددارى كردند؛ كسانى مانند عبدالله‏بن عمر، سعدبن ابى‏وقاص، حسان‏بن ثابت، زيدبن ثابت، اسامةبن زيد، محمدبن مسلمة، كعب‏بن مالك و عبدالله ‏بن سلام. (121) بيش‏تر اينان از زمره كسانى‏اند كه امام على ‏عليه السلام درباره آنها فرمود: خذلو الحق ولم ينصروا الباطل؛ (122) «حق را خوار كردند و باطل را نيز يار نشدند.» البته برخى بر اين باورند كه بيعت با امام، بيعتى عمومى بود كه هيچ‏كس از آن تخلف نكرد. بر اين اساس، اين گروه نيز همانند ديگران، حكومت امام على را به رسميت شناختند، اما از همراهى با وى در جنگ‏ها خوددارى كردند. (123) به هر حال، اين افراد هر چند خطرى جدى براى حكومت علوى به حساب نمى‏آمدند، كناره‏گيرى آنان ـ كه اغلب از صحابه مشهور و با نفوذ پيامبر بودند ـ دستاويزى براى ديگر مخالفان مى‏گرديد. امام على‏عليه السلام بر خلاف خلفاى پيشين، كسى را وادار به بيعت نكرد و با برخى از اين افراد، درباره دلايل قعودشان گفت و گو نمود؛ (124) هر چند به مخالفت كسانى چون حسان‏بن ثابت و عبدالله‏بن سلام از آغاز اعتنايى نكرد و در پاسخ كسانى كه از او مى‏خواستند تا آنان را به بيعت با خود فرا خواند، فرمود: لا حاجة لنا فيمن لا حاجة له فينا؛ (125) «ما به كسى كه نيازى به ما ندارد، احتياجى نداريم.»

.2 ناكثين

دسته دوم از مخالفان امام على‏عليه السلام، كسانى بودند كه به رهبرى طلحه، زبير و عايشه، نخستين جنگ داخلى را عليه حكومت نوپاى علوى به راه انداختند. اينان كه اصحاب جمل نيز خوانده مى‏شوند، نخست خلافت امام را پذيرفتند و با او بيعت كردند؛ اما پس از مدت كوتاهى به انگيزه‏هاى گوناگون، پيمان خويش گسستند و به همين دليل، گروه ناكثين (پيمان‏شكنان) خوانده شدند. آنان حركت خود را از مكه آغاز كردند و پس از مدتى به بصره يورش بردند و استاندار بصره، عثمان‏بن حنيف را به‏طرز فجيعى از شهر بيرون كردند. بدين ترتيب پس از گذشت حدود پنج يا شش ماه از دوران خلافت امام على ‏عليه السلام آشكارا دست به قيامى مسلحانه عليه حكومت اسلامى زدند. (126) جنگ جمل هر چند بيش از يك روز به طول نينجاميد، زيان‏هاى مادى و معنوى فراوانى بر جاى گذاشت. دست‏كم پنج هزار نفر از سپاهيان امام به شهادت رسيدند و بيش از يك سوم سپاه جمل كشته شدند. (127) در برافروختن آتش اين فتنه، دسيسه‏ها و فريب كارى‏هاى معاويه را نبايد ناديده گرفت. وى با فرستادن نامه‏هايى جداگانه براى طلحه و زبير به آنان وعده خلافت داد، و حتى به‏دروغ نوشت كه از مردم شام براى آنان بيعت گرفته است. (128) امير المؤمنان‏عليه السلام با اشاره به اين توطئه، مى‏فرمايد: شگفتا كه آنان به خلافت ابوبكر و عمر تن دادند، اما بر من ستم روا داشتند! در حالى كه مى‏دانستند من از آن دو كم‏تر نيستم... معاويه از شام براى آنان نامه نوشت و فريبشان داد؛ اما آنان اين مسئله را پنهان داشتند و با شعار خون‏خواهى عثمان، سبك مغزان را فريفتند. (129)

.3 قاسطين

سومين گروه مخالف امام على‏عليه السلام، معاويه و ياران او بودند كه قاسطين (ستمگران) نام گرفته‏اند. اينان از آغاز، حكومت امير مؤمنان را به رسميت نشناختند و جنگ پر حادثه و طولانى صفين را پديد آوردند. اين جنگ حدود چهار ماه پس از واقعه جمل آغاز گرديد (130) و به كشته شدن شمار فراوانى از سپاهيان دو طرف انجاميد. اين نبرد طولانى، شهادت بيست و پنج هزار نفر از سپاهيان امام على ‏عليه السلام و كشته شدن چهل و پنج هزار تن از لشكريان معاويه را در پى داشت (131) و در حالى كه ساعاتى چند به پيروزى نهايى سپاه امام‏ عليه السلام باقى نمانده بود، با حيله‏ گرى عمروبن عاص و ساده‏ لوحى و خيانت برخى از لشكريان امام على‏عليه السلام، به سود معاويه پايان يافت و با پديد آوردن ماجراى حكميت، خود، سرآغاز فتنه‏اى ديگر گشت .

.4 مارقين

خوارج، چهارمين گروهى بودند كه در برابر حكومت امام على‏ عليه السلام صف‏آرايى كردند . اينان كه تا واپسين روزهاى جنگ صفين از سپاهيان امير مؤمنان به شمار مى‏آمدند، بر اثر ساده‏لوحى در دام عمروبن عاص گرفتار آمدند و امام را به پذيرش صلح وادار ساختند. اين گروه، پس از آن كه به اشتباه خود پى بردند، به جاى عبرت‏گيرى از حوادث گذشته و اعتماد به علم و دانش بيكران علوى، پيوسته بر لغزش‏هاى خود افزودند و سرانجام راه قيام و خروج عليه حكومت اسلامى را در پيش گرفتند و با ايجاد رعب و وحشت و كشتن مردم بى‏گناه، امنيت جامعه را مختل كردند. شمار خوارج در آغاز به دوازده هزار نفر مى‏رسيد؛ (132) اما روشنگرى‏ها و نصايح امام على‏عليه السلام، دست‏كم دو سوم آنان را از صف مخالفان بيرون كشيد (133) و گروه باقيمانده، جز شمارى اندك در ساعات آغازين جنگ نهروان به هلاكت رسيدند. (134) نبرد با خوارج، هر چند توان نظامى و مادى چندانى نمى‏خواست، به لحاظ معنوى نيروى فراوانى مى‏طلبيد و از حساس‏ترين جنگ‏هاى امام على‏عليه السلام به شمار مى‏رفت؛ زيرا اين گروه غالبا از قاريان قرآن بودند و پيشانى پينه بسته آنان، حكايت از تعبد و شب زنده‏دارى آنان مى‏كرد. امام على‏عليه السلام، خود، در اين باره مى‏فرمايد: من فتنه را نشاندم و كسى جز من دليرى اين كار را نداشت؛ از آن پس كه موج تاريكى آن برخاسته بود، و گزند آن همه جا را فراگرفته. (135)

علل مخالفت با حكومت امام على‏عليه السلام

در تحليل و ريشه ‏يابى حوادث اجتماعى، بايد همه عوامل فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى مربوط به آن را بررسيد و اين، كارى است بسيار حساس و دشوار؛ به ‏ويژه اگر مربوط به قرن‏هاى گذشته باشد، و سخت‏تر هنگامى است كه دست‏هاى تحريف‏گر، آن را به شوائب بسيار آلوده باشند . با توجه به اين نكته، در اينجا با بهره‏گيرى از منابع موجود، به مهم‏ترين انگيزه‏ هاى مخالفان سياسى حكومت امام على‏ عليه السلام، اشاره مى‏كنيم.

يك. دنياطلبى

امام على‏عليه السلام در يك تحليل كلى، انگيزه مشترك مخالفان خود را دنياطلبى دانسته، مى‏فرمايد: چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته شكستند، و گروهى از جمع دينداران بيرون جسته و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند ـ يا شنيدند و كار نبستند ـ، كه مى‏فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمى‏جويند و راه تبه كارى نمى‏پويند، و پايان كار، ويژه پرهيزگاران است.» آرى به خدا دانستند، ليكن دنيا در ديده آنان زيبا بود، و زيور آن در چشم‏هايشان خوش نما. (136) دنياطلبى، هر چند عنوان عامى است عام كه دوستى جاه و مقام و ديگر انگيزه‏هاى نفسانى را در بر مى‏گيرد؛ اما آنچه در اين‏جا بيش‏تر مورد تأكيد است، گرايش به ثروت و زراندوزى است. امير مؤمنان هنگامى زمام حكومت را به دست گرفت كه ارزش‏هاى اصيلى چون زهد و ساده‏زيستى، از جامعه اسلامى رخت بربسته و جاى خود را به انباشت سرمايه‏هاى هنگفت و زندگى اشرافى داده بود. صحابه پرآوازه پيامبر نيز از اين آسيب در امان نمانده بودند و برخى از آنان با همين انگيزه از حكومت علوى كناره گرفته، يا بر آن شوريدند.

قاعدين، نخستين گروه مخالف امام على‏عليه السلام، دلايل گوناگونى را براى مخالفت خود برشمردند؛ (137) اما نقش دنياطلبى را، دست‏كم درباره برخى از آنان، نمى‏توان ناديده گرفت؛ چنان كه برخى از مورخان، علت خوددارى زيدبن ثابت و كعب‏بن مالك را از بيعت با امام على‏عليه السلام همين مسئله دانسته‏اند. (138) به‏راستى كسى كه سرمايه او به اندازه‏اى باشد كه شمش‏هاى طلا و نقره‏اش را با تبر پاره كنند، (139) چگونه مى‏تواند با حكومت عدل علوى كنار آيد؟

نگاهى به كارنامه اقتصادى سران فتنه جمل نيز به‏خوبى نشان مى‏دهد كه دنياطلبى و اشرافى گرى نقش عمده‏اى در برافروختن آتش اين جنگ داشته است. طلحةبن عبيدالله در سايه بخشش‏ها و عنايات خليفه سوم به چنان ثروتى دست يافته بود كه يكى از بزرگ‏ترين سرمايه‏داران آن روزگار به شمار مى‏آمد. (140) هداياى دريافتى وى از خليفه، افزون بر درهم‏ها، شمش‏هاى طلا و باغ‏ها و زمين‏هاى پردرآمدى همچون نشاستج، دويست هزار دينار بوده است. (141) زبيربن عوام نه تنها در مدينه داراى زندگى تجملى و اشرافى بود، در شهرهاى مختلف جهان اسلام مانند مصر، اسكندرية، كوفه و بصره، نيز زمين‏ها و خانه‏هايى داشت. (142) امام على‏عليه السلام از همان آغاز خلافت خويش به‏صراحت اعلام داشت: «آنچه عثمان تيول برخى كرده و اموالى كه به ناحق بخشيده است، به بيت‏المال باز خواهد گرداند.» (143) كسانى چون طلحه و زبير آن گاه به جدى بودن اين هشدار پى بردند كه در عمل ديدند امام‏عليه السلام ميان آنان و ديگران فرقى نمى‏گذارد و همگان را به يكسان در بيت المال سهيم مى‏كند . اينان كه در زمان خلفا با شيوه‏اى ديگر خو گرفته و به بهانه مجاهدت‏هاى خود در صدر اسلام به امتيازهاى ويژه‏اى دست يافته بودند، به سيره عمر استناد مى‏كردند و مى‏گفتند : «عمر در تقسيم بيت‏المال اين گونه عمل نمى‏كرد.» امام على‏عليه السلام در پاسخ، با يادآورى سنت رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا بايد سنت رسول خدا را واگذاريم و سيره عمر را در پيش گيريم؟» (144) دنياطلبى گروه قاسطين نيز بى‏نياز از بيان است. در ابتداى حكومت امام على‏عليه السلام، عمروبن عاص در نامه‏اى به معاويه نوشت: «هر كار كه مى‏توانى انجام ده؛ زيرا فرزند ابوطالب، چنان كه چوب را پوست مى‏كنند، تو را از هر مال و سرمايه‏اى كه دارى، جدا خواهد كرد.» (145) خود عمروبن عاص نيز در پاسخ به دعوت معاويه براى همكارى با وى اعلام داشت كه دين خود را جز به بهاى دنيايى آباد نمى‏فروشد؛ چنان كه امام على‏ عليه السلام در اين باره مى‏فرمايد : «او با معاويه بيعت نكرد، مگر بدان شرط كه او را پاداشى رساند و در مقابل ترك دين خويش لقمه‏اى بدو خوراند.» (146) ياران آگاه و با بصيرت امام على‏عليه السلام نيز به خوبى از انگيزه‏هاى دنيوى معاويه و لشكريانش آگاهى داشتند؛ چنان كه يكى از آنان در جنگ صفين مى‏گويد: اى امير مؤمنان، اين مردم اگر خدا را مى‏خواستند، يا براى خشنودى او كار مى‏كردند، با ما مخالفت نمى‏ورزيدند؛ ولى اينان براى فرار از برابرى و از سر خودخواهى و انحصارطلبى، و به دليل ناخشنودى از جدا شدن از دنيايى كه در دست دارند... با ما مى‏جنگند. (147) درباره خوارج نهروان نيز نمى‏توان تأثير اين عامل ـ در معناى گسترده آن ـ را ناديده گرفت. دنياطلبى هر چند با شب‏زنده دارى و نماز و روزه طولانى ناسازگار مى‏نمايد، بسيارند كسانى كه دين را پلى براى رسيدن به دنيا مى‏سازند و از عبادت و پرستش، نصيبى جز رنج و فرسايش تن نمى‏برند. مالك اشتر چه زيبا به اين نكته اشاره كرده و پرده از رياكارى خوارج برداشته است؛ آن‏جا كه مى‏گويد: «اى گروه پيشانى‏سياه! گمان مى‏كرديم نماز شما از سر بى‏رغبتى به دنيا و شوق به لقاء الله است؛ در حالى كه اكنون مى‏بينيم از مرگ گريزان و به سوى دنيا شتابانيد.» (148) در واقع، خوارج نهروان را مى‏توان از آن دسته مردمانى شمرد كه امير مؤمنان درباره آنان فرمود: با اعمال آخرت، دنيا مى‏طلبند، و با اعمال دنيا در پى كسب مقام‏هاى معنوى نيستند . خود را كوچك و متواضع جلوه مى‏دهند، گام‏ها را رياكارانه كوتاه برمى دارند، دامن خود را جمع كرده، خود را همانند مؤمنان واقعى مى‏آرايند، و پوشش الهى را وسيله نفاق و دورويى و دنياطلبى مى‏سازند. (149)

دو. رياست‏ خواهى

دوستى جاه و مقام، يكى ديگر از علل مخالفت با حكومت امام على‏عليه السلام بود. به‏ويژه در جنگ‏هاى جمل و صفين. شوراى تعيين‏شده از سوى عمر، سبب گرديد تا كسانى مانند طلحه و زبير چشم طمع به خلافت بدوزند و خود را هم‏سنگ امام على‏ عليه السلام بپندارند. (150) جز آن، عوامل ديگرى نيز وجود داشت كه اميد آن دو را براى دستيابى به خلافت تقويت مى‏كرد؛ عواملى همچون ارتباط نزديك با عايشه، (151) يكى از سرسخت‏ترين و پرنفوذترين منتقدان عثمان؛ ناآگاهى نسل جديد مسلمانان از احاديث نبوى در شأن امام على‏عليه السلام؛ انزواى سياسى امام و پيروانش در دوران بيست و پنج ساله حكومت خلفا، و پيشينه درخشان طلحه و زبير در صدر اسلام. (152) اين عوامل و نيز نقش كليدى طلحه و زبير در فراخوانى معترضان سياسى از گوشه و كنار جهان اسلام براى شورش عليه عثمان، (153) سبب شده بود كه هم خود و هم بسيارى از مردم آنان را خليفه‏ هاى بالقوه بدانند. (154) با اين همه، پس از قتل عثمان، اوضاع بر وفق مراد آنان پيش نرفت و در كمال ناباورى مشاهده كردند كه تقريبا همه انقلابيون و مردم مدينه به سوى امام على ‏عليه السلام مى‏ گرايند و سند خلافت را برازنده او مى‏دانند. از اين رو، براى آن كه به كلى از صحنه سياسى طرد نگردند و در حكومت جديد نيز جايگاه ويژه‏اى به‏دست آورند، خود را پيش‏قدم كرده ـ به اتفاق مورخان ـ نخستين كسانى بودند كه با امام على‏عليه السلام، خليفه جديد بيعت كردند . (155) پس از آن كه مراسم بيعت به پايان رسيد، طلحه و زبير نزد امام آمده، خواستار مشاركت در امر حكومت شدند (156) و چنين ادعا كردند كه بيعت آنان از آغاز به همين انگيزه بوده است، (157) و بايد در امور حكومتى با آنان رايزنى كند. (158) اما پاسخ‏هاى منطقى امير مؤمنان، اين مقصود را براى آنان دست ‏نايافتنى مى‏نمود. از اين رو، از امام خواستند تا دست‏كم برخى از مناطق، همچون بصره و كوفه (159) را به آنان واگذارد و ستمى را كه در زمان عثمان بر آنان رفته است (!) جبران نمايد. (160) امام‏ عليه السلام در برابر اين پيشنهاد، يادآور شد كه تنها كسانى را به زمامدارى بر مى‏گزيند كه به دين‏باورى و امانت‏دارى‏شان اطمينان يابد. (161) اين سخنان، بذر نوميدى را در دل طلحه و زبير پاشيد و انديشه براندازى حكومت نوپاى امام على‏ عليه السلام را در ذهن آنان پرورانيد. (162) هر چند طلحه و زبير در دشمنى با امام على‏ عليه السلام هم‏داستان بودند، رياست‏ طلبى آنان به اندازه‏اى بود كه يكديگر را نيز بر نمى‏ تابيدند و حتى بر سر امامت جماعت نيز با يكديگر درگير مى‏ شدند؛ (163) چنان كه امير مؤمنان رفتار آن دو را با يكديگر چنين پيش‏گويى كرد: هر يك از دو تن كار را براى خود اميد مى‏دارد، ديده بدان دوخته و رفيقش را به حساب نمى‏ آرد. نه پيوندى با خدا دارند و نه با وسيلتى روى بدو مى‏آرند. هر يك كينه ديگرى را در دل دارد، و زودا كه پرده از آن بردارد. به خدا اگر بدانچه مى‏خواهند برسند، اين، جان آن را از تن بيرون سازد و آن، اين را از پا دراندازد. (164) در سرپيچى معاويه از پذيرش خلافت امام على‏ عليه السلام نيز نقش حب رياست نمودى روشن‏تر از آفتاب دارد. معاويه كه در طى دو دهه، پايه‏هاى حكومت خود را در شام استوار كرده بود، نيك مى‏دانست كه بيعت با امير مؤمنان، معنايى جز كناره‏گيرى از حكومت شام نخواهد داشت . از اين رو، با اعتراف به شايستگى امام على‏ عليه السلام براى خلافت، مسئله حكومت را فراتر از چنين داورى‏ هاى ارزش‏مدارانه مى‏ شمرد. (165) او كه بارها انگيزه‏ هاى نفسانى خود را آشكار ساخته بود، سال‏ها بعد در خطابه‏اى رسما اعلام كرد كه جنگ وى با علويان نه براى روزه و نماز و حج و زكات، كه به طمع حكومت و رياست بوده است. (166)

سه. كينه‏ هاى پنهان

يكى از جدى‏ترين عوامل مخالفت برخى از افراد و گروه‏ها با امام على‏ عليه السلام، بغض‏ها و كينه‏ هاى درونى آنان بود؛ يعنى همان عاملى كه در سقيفه موجب كنار گذاشتن امام شد. بيست و پنج سال پس از آن نيز نه تنها از ميان نرفت كه عميق‏ تر شده بود. امير مؤمنان، خود، در اين باره مى‏فرمايد: مرا چه با قريش ـ اگر با من به جنگ برآيد ـ به خدا سوگند، آن روز كه كافر بودند با آنان پيكار نمودم و اكنون كه فريب خورده‏ اند آماده كارزارم . من ديروز هماورد آنان بودم و امروز هم پى پس نمى‏ گذارم. به خدا قريش از ما كينه نكشيد، جز براى آن كه خدا ما را بر آنان گزيد. آنان را ـ پرورديم ـ و در زمره خود درآورديم . (167) بسيارى از محققان بر اين نكته تأكيد دارند كه دشمنى عايشه با امام على‏ عليه السلام نيز ريشه در كينه‏ هايى دارد كه از زمان پيامبرصلى الله عليه وآله در دل خود مى‏ پرورانيد . (168) وى كه خود از سرسخت‏ترين مخالفان عثمان بود، با شنيدن خبر قتل عثمان و بيعت مردم مدينه با امام على‏ عليه السلام، از نيمه راه به مكه بازگشت و علم مخالفت با امام را در كنار حجر اسماعيل برافراشت، (169) و با سخنرانى‏هاى احساسى و عاطفى خود مردم را براى انتقام خون خليفه مظلوم! بسيج كرد، و بدين ترتيب، مكه پايگاهى شد براى تجهيز نيروهاى مخالف امام.

كينه‏هاى درونى بنى‏اميه نسبت به امام‏عليه السلام نيز زبانزد همگان است و يكى از دلايل اصلى دشمنى‏ها و جنگ‏افروزى‏هاى آنان؛ چنان كه كسانى همچون مروان‏بن حكم، سعيدبن عاص و وليدبن عقبه به‏صراحت، كشته شدن پدران و خويشاوندانشان را به دست امام على‏عليه السلام دليل ناخشنودى خود از آن حضرت قلمداد كردند. (170) معاويه نيز كه برادر، دايى و جدش به دست امير مؤمنان‏ عليه السلام كشته شده بودند، به‏خونخواهى از آنان، (171) نه تنها امام ‏عليه السلام بلكه اصل اسلام را آماج كينه‏ ورزى‏هاى خود قرار داد و در پى زدودن نام پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله از جامعه بود. بر اين اساس، امير مؤمنان، جنگ صفين را مولود كينه‏ هاى بدر و احد و دشمنى‏هاى زمان جاهليت خوانده است. (172)

چهار. جهل و نادانى

يكى از بنيادى‏ ترين دلايل مخالفت با امام على ‏عليه السلام، ناآشنايى مردم با آموزه‏ هاى دينى، فقر فرهنگى و تحجر و قشرى‏گرى بود كه بخش عمده‏اى از آن، ريشه در سياست‏هاى نادرست خلفاى پيشين داشت. وقتى هدف اصلى حكومت، افزايش كمى جمعيت مسلمانان و توسعه جغرافيايى جهان اسلام باشد و اقدامات فرهنگى شايسته‏اى براى افزايش آگاهى‏ هاى دينى مردم صورت نگيرد، بلكه بالاتر از آن، كتابت و ترويج احاديث پيامبر نيز ممنوع شود، نتيجه‏اى جز سر برآوردن افراد و گروه‏هاى سطحى‏ نگر و ظاهرگرا را نمى‏توان انتظار داشت.

امير مؤمنان‏ عليه السلام از همان آغاز، با توجه به اين وضعيت و اشاره به اين نكته، از مردم مى‏خواهد كه او را واگذارند و حكومت را به ديگرى سپارند. مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد، كه ما پيشاپيش كارى مى‏رويم كه آن را به رويه‏ها است و گونه‏ گون رنگ‏ها است. دل‏ها برابر آن بر جاى نمى‏ ماند و خردها بر پاى. همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده. (173) امام على ‏عليه السلام در زمانى حكومت اسلامى را به دست گرفت كه بسيارى از مسلمانان تصور درستى از تعاليم اسلامى نداشتند و حقيقت‏جويى، جاى خود را به شخصيت‏ بينى داده بود. قشرى‏ گرى و تحجر به جايى رسيده بود كه برخى از بزرگان صحابه از بيم اين كه مبادا مجبور شوند روياروى برادران مسلمان خود قرار گيرند، از بيعت با امام‏عليه السلام تن زدند. (174) شخصيت‏بينى و حقيقت‏ناشناسى در آن حد بود كه در جنگ جمل، برخى از ياران امام على‏عليه السلام وقتى در سپاه مقابل خود، افراد خوش‏سابقه‏اى مانند طلحه و زبير و شخصيتى چون عايشه، همسر پيامبر را ديدند، در حقانيت جنگ با آنان به ترديدى جدى گرفتار آمدند؛ (175) به ‏گونه‏اى كه صحابى جليل القدرى چون خزيمةبن ثابت، هرچند به صحنه نبرد آمد، شمشير خود را از نيام بيرون نياورد! (176) در جنگ صفين نيز سطحى‏نگرى و ظاهربينى، بسيارى از ياران امام على‏عليه السلام را به ترديد كشانده بود. آنان از اين كه مى‏ديدند هر دو گروه به يك گونه و به يك سو نماز مى‏خوانند، به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر اسلام گواهى مى‏دهند و كتاب آسمانى يكسانى را مى‏خوانند، سخت به‏ كام شك و اضطراب غلتيده بودند.

اگر حضور شخصيتى مانند عمار ـ كه پيامبر اكرم خطاب به او فرموده بود: تقتلك الفئة الباغية؛ (177) «تو را گروه ستمگر خواهند كشت» ـ در سپاه امام على‏ عليه السلام نمى‏بود، به‏ يقين گروهى از اين افراد، از همان آغاز دست از حمايت امام بر مى‏داشتند. وقتى شخصيتى همچون خزيمه در حقانيت مبارزه با قاسطين ترديد مى‏كند و منتظر سرنوشت عمار مى‏ماند تا پس از آن، گروه طغيان‏گر را بشناسد، (178) از افرادى كه پيامبر را نديده و در بدر و احد و حنين نجنگيده‏اند، چه انتظارى مى‏رفت؟

از سوى ديگر، از ياران ناآگاه امام كه بگذريم، در ميان مخالفان آن حضرت نيز، به‏صورتى برجسته‏تر، با ويژگى‏هايى همچون ظاهرپرستى، سطحى‏نگرى و تقليد كوركورانه غوغا مى‏كرد . براى نمونه، گروهى از اصحاب جمل، در اطراف شتر عايشه طواف مى‏كردند و فضولاتش را به دست گرفته، مى‏بوييدند و مى‏گفتند: «از سرگين شتر مادرمان، بوى مشك برمى‏خيزد!» (179) همچنين مردم شام، سادگى و نادانى را به آن جا رساندند كه حاضر شدند نماز جمعه را روز چهارشنبه به‏جا آرند! (180) معاويه، خود، نمونه‏اى از جهالت و نادانى پيروانش را به رخ امام على‏عليه السلام مى‏كشد و به او هشدار مى‏دهد كه با چنين كسانى به نبرد با وى خواهد آمد. (181) جاى شگفتى نيست كه چنين مردمى بر اثر تبليغات زهرآگين معاويه به اين باور برسند كه على و يارانش مسلمان نيستند و نماز به‏جا نمى‏آورند (182) و نيز قاتل واقعى عمار، على است كه او را به جنگ آورده، نه معاويه! (183) امام على‏عليه السلام چه زيبا به وصف مردم شام مى‏پردازد؛ آن جا كه مى‏فرمايد: [مردم شام، مردمى‏اند] كه بايستى احكام دينشان اندوزند و ادبشان بياموزند و تعليمشان دهند و كارآزموده‏شان كنند. و بر آنان سرپرست گمارند، و دستشان گيرند و ـ آزادشان نگذارند . نه از مهاجرانند و نه از انصار، و نه از آنان كه در خانه ماندند، در ايمان استوار. (184) درباره خوارج نهروان نيز ترديدى نيست كه نادانى، سطحى‏نگرى، نداشتن تحليل درست سياسى و ناآگاهى از حقايق و معارف اسلامى، اصلى‏ترين دلايل مخالفت آنان با امام على‏عليه السلام بوده است. (185) اين ويژگى‏ها باعث گرديد كه آنان به‏آسانى در دام حيله‏هاى معاويه و عمروعاص گرفتار آيند و به تعبير امام على‏عليه السلام آلت دست شيطان شوند. (186) تنگ‏نظرى و تحجر خوارج به جايى رسيده بود كه با اندك‏بهانه‏اى، مخالفان خود را به ارتداد متهم كرده، به قتل آنان فتوا مى‏دادند. از اين رو، عبدالله‏بن خباب را به جرم حمايت از امام على‏عليه السلام به‏گونه‏اى فجيع به شهادت رساندند و شكم همسر باردار او را دريدند. با اين حال، وقتى يكى از آنان خرمايى را از روى زمين برمى‏دارد، او را سرزنش مى‏كنند كه چرا در اموال مردم بدون اجازه تصرف مى‏كند! (187)

پنج. عدالت‏ گريزى

عدالت‏ گريزى صاحبان قدرت و وابستگان آنان، يكى ديگر از ويژگى‏ هاى جامعه در عهد امام على ‏عليه السلام بود. اين در حالى است كه امام ‏عليه السلام عدالت اجتماعى را در سرلوحه اهداف خويش قرار داده بود و مى‏كوشيد تا ابعاد گوناگون آن را به اجرا درآورد. در اين جا به برخى از اين ابعاد اشاره مى‏كنيم.

الف. الغاى امتيازات طبقاتى: از زمان خليفه دوم، شيوه تقسيم غنايم بر پايه برترى قريش بر غير قريش، مهاجر بر انصار و عرب بر عجم استوار بود. هر كس از منظر خلفا سابقه طولانى‏تر و درخشان‏ترى در اسلام داشت، از مواهب و عطاياى بيش‏ترى برخوردار مى‏شد. اين، خود شكاف عظيم طبقاتى و راه تبعيض نژادى را در جامعه اسلامى گشود. طبيعى است كه امير مؤمنان‏ عليه السلام براساس پايبندى به آموزه‏هاى اسلامى و بر پايه تعهدى كه به بيعت‏كنندگان سپرده بود، نمى‏توانست با اين سياست‏ها كنار آيد. از اين رو، از همان آغاز، مبارزه با اين آفت اجتماعى را در دستور كار خويش قرار داد و در دومين روز پس از بيعت، در اجتماع بزرگ مدينه فرمود: اى مردم، هر گاه من كسانى از شما را كه در دنيا فرو رفته، براى خود زمين‏هاى آباد و جويبارها فراهم ساخته ‏اند و بر اسب‏هاى راهوار سوار مى‏شوند و كنيزان زيبارو به خدمت مى‏گيرند... از اين كار باز دارم و به حقوق شرعى‏شان آشنا سازم، مبادا بر من خرده گيرند و بگويند كه فرزند ابوطالب ما را از حقوق خويش محروم ساخت. هر كس كه مى‏پندارد به دليل همراهى و مصاحبت با پيامبر بر ديگران برترى دارد، بايد بداند كه برترى حقيقى و مزد و پاداش آن نزد خداوند است. هر انسانى كه به نداى خدا و فرستاده او پاسخ مثبت داده و اسلام را برگزيده باشد و رو به قبله ما آورد، در حقوق و حدود اسلامى همسان ديگران است. شما بندگان خدا هستيد و مال نيز مال او است. پارسايان را در پيشگاه خداوند نيكوترين پاداش و برترين ثواب‏ها است و خداوند دنيا را اجر و پاداش آنان قرار نداده است. (188) از همان روز نخستين نغمه‏هاى شوم مخالفت از گوشه و كنار برخاست. طلحه، زبير، عبدالله‏بن عمر، سعيدبن عاص، مروان‏بن حكم و شمارى ديگر از اشراف و سرمايه‏داران مدينه هنگام تقسيم بيت‏المال حاضر نشدند. (189) آنان چگونه مى‏توانستند بپذيرند كه سهم آنان با سهم بردگان ديروزشان يكسان است؟ واكنش برخى از شيعيان و نزديكان امام على‏عليه السلام در برابر اين تصميم، به‏خوبى نمايانگر آن است كه سياست تبعيض نژادى و طبقاتى خلفاى پيشين تا چه اندازه در عمق جان مردم رسوخ كرده و تحمل عدالت و برابرى را دشوار ساخته بود. چنان كه ام هانى، خواهر امام على‏عليه السلام، از اين كه ميان او و كنيز عجمى‏اش در تقسيم بيت‏المال تفاوتى گذاشته نشده است، به شگفتى درآمد و زبان به اعتراض گشود. (190) شبيه اين اعتراض از زبان زنان ديگرى نيز شنيده شد. اما پاسخ قاطع امام در برابر همه اين گونه اعتراض‏ها آن بود كه در تقسيم بيت‏المال، به اندازه پر مگسى عرب را بر عجم برترى نمى‏دهد. (191) گروهى از شيعيان، از سر خيرخواهى نزد امير مؤمنان آمدند و از وى خواستند تا به‏طور موقت، بزرگان و اشراف را بر ديگران برترى دهد و پس از آن كه پايه‏هاى حكومتش استوار گرديد، به شيوه عدل و دادگرى رفتار كند. امام‏عليه السلام در پاسخ فرمود: مرا فرمان مى‏دهيد تا پيروزى را بجويم به ستم كردن درباره آن كه والى اويم؟ به خدا كه نپذيرم تا جهان سرآيد، و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآيد. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مى‏داشتم، تا چه رسد كه مال، مال خدا است. (192) به هر حال، پافشارى امام بر اجراى عدالت، گروهى از زياده‏خواهان را از گرد ايشان پراكنده كرد و به سوى دربار معاويه كشاند. خود آن حضرت در نامه‏اى به سهل‏بن حنيف، استاندار مدينه، از او مى‏خواهد كه از دشمنى عدالت‏گريزان، غمگين نشود و دريغ نخورد. دريغ مخور كه شمار مردانت كاسته مى‏گردد و كمك‏شان گسسته... آنان مردم دنيايند؛ روى بدان نهاده و شتابان در پى‏اش افتاده. عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و به گوش كشيدند. و دانستند مردم به ميزان عدالت در حق يكسانند، پس گريختند تا تنها خود را به نوايى برسانند. (193) ب. مصادره ثروت‏هاى نامشروع: نكته ديگرى كه امام على‏عليه السلام بر آن پاى مى‏فشارد، مصادره اموال نامشروع و غير قانونى است. براساس فرمان امام، همه موالى كه در گذشته به ناحق بذل و بخشش شده‏اند، حتى اگر به كابين زنان رفته باشد، مى‏بايست به بيت‏المال باز گردد: «به خدا اگر ببينم كه به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد، آن را باز مى‏گردانم؛ كه در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را بر نتابد، ستم را سخت‏تر يابد.» (194) در واكنش به اين تصميم، برخى از كسانى كه در زمان عثمان به نان و نوايى رسيده بودند، به تكاپو افتاده، از امام خواستند كه گذشته را ناديده انگارد و از مصادره اموالى كه در زمان خلفا براى آنان فراهم آمده است، در گذرد. اينان به‏صراحت اعلام داشتند: «ما امروز به شرطى با تو بيعت مى‏كنيم كه اموالى را كه در زمان عثمان به‏دست آورده‏ايم، براى ما بگذارى.» (195) اما پاسخ امام به آنان اين بود: «گذشت زمان حقوق الهى را از ميان نمى‏برد»: فان الحق القديم لايبطله شى‏ء. (196) ج. اجراى احكام و حدود الهى: يكى ديگر از عوامل مخالفت با امام على‏عليه السلام، اجراى دقيق و بى‏مجامله حدود الهى به دست ايشان بود. شواهد نشان مى‏دهد كه بر اثر سياست‏هاى نادرست خلفاى پيشين، برخى چنين پنداشتند كه خليفه اسلامى مى‏تواند به صلاحديد خود حدود الهى را تعطيل كند يا از اجراى آن حق افراد خاصى درگذرد؛ چنان كه عثمان از قصاص فرزند خليفه دوم خوددارى ورزيد و فشار افكار عمومى و درخواست صحابه بزرگ پيامبر را در اين باره ناديده گرفت. عبيدالله‏بن عمر كه چند نفر را بدون آن كه نقش آنان در كشتن عمر اثبات شده باشد، به قتل رسانده بود، نه تنها از دام مجازات رهايى يافت، بلكه خليفه وقت زمين بزرگ و حاصل‏خيزى را در اطراف كوفه بدو بخشيد كه به «كوفه كوچك ابن عمر» (197) مشهور گشت. امام على‏عليه السلام از همان زمان اعلام كرد كه اگر بر وى دست يابد، او را قصاص خواهد كرد. (198) از اين رو، پس از بيعت مردم مدينه با امام‏ عليه السلام، عبيدالله بى‏درنگ به سوى شام گريخت و يكى از فرماندهان سپاه معاويه شد. (199) معاويه نيز نيك مى‏دانست كه آنچه عبيدالله را به سوى او كشانده، چيزى جز فرار از مجازات نبوده است. (200) نجاشى نيز يكى ديگر از كسانى است كه پافشارى امام بر اجراى حدود الهى، او را به سپاه معاويه ملحق كرد. وى در جنگ صفين از ياران امام بود و با اشعار حماسى خود روحيه مجاهدان را تقويت مى‏كرد. پس از بازگشت به كوفه، لب به شراب گشود و به فرمان امير مؤمنان‏عليه السلام، حد شرعى درباره او جارى گشت. اين مسئله موجب شد كه وى و برخى ديگر از يمنى‏ هاى مقيم كوفه به‏ خشم آمده، دست از امام بشويند و رو سوى معاويه كنند. (201) آنان چنين مى ‏پنداشتند كه به دليل خدمات نجاشى به اسلام، نبايد حكم الهى درباره او به اجرا درآيد!

بهانه ‏هاى مخالفان براى رويارويى با امام

مخالفان سياسى امام على‏عليه السلام انگيزه‏هاى نفسانى خود را در زير پرده‏هاى عقل و شرع مى‏پوشاندند و به ترفندها و بهانه‏هاى گوناگونى توسل مى‏ جستند تا شايد بتوانند مشروعيت حكومت علوى را نقض، و مخالفت خود را با امام توجيه كنند. در اين‏جا به مهم‏ترين بهانه‏هاى آنان اشاره مى‏كنيم.

.1 قتل عثمان

هرچند بيش‏تر مسلمانان از حكومت عثمان ناراضى بودند و او را شايسته خلافت نمى‏دانستند، كم‏تر كسى به كشتن او مى‏انديشيد، و بر همين اساس بود كه انقلابيون در آغاز كار، با ميانجى‏گرى امير مؤمنان دست از شورش كشيدند و راه شهرهاى خود را در پيش گرفتند؛ اما پس از آن كه در نيمه راه از توطئه دستگاه حكومت براى كشتن آنان آگاه شدند، به مدينه بازگشته، كار عثمان را يكسره كردند. (202) مخالفان امام على‏عليه السلام با اين بهانه كه اگر على در قتل عثمان نقشى نداشته، چرا قاتلان خليفه را پناه داده است، توانستند افكار عمومى را منحرف سازند. (203) البته روشن است كه «هدف اصلى، نه مطالبه خون خليفه مظلوم، كه بركنارى جانشين او از مقام خود... بود.» (204) عايشه، كه خود از سرسخت‏ترين دشمنان عثمان بود و آرزوى مرگ او را در سر داشت، (205) وقتى خبر قتل عثمان و بيعت مردم را با امام على‏عليه السلام شنيد، آشكارا و بى‏درنگ موضع خويش را تغيير داد و از قتل خليفه دستاويزى براى رويارويى با امام ساخت. وى كه به دليل انتساب به پيامبر، جايگاه ويژه‏اى در جامعه اسلامى داشت و به‏سادگى مى‏توانست توده مردم را به فرمان خود درآورد (206) . طلحه و زبير نيز از اين بهانه ناجوانمردانه بهره فراوان بردند و در حالى كه خود از جدى‏ترين مخالفان عثمان بودند، خود را منتقم خون خليفه مظلوم(!) معرفى مى‏كردند. اين مسئله شگفتى همگان را برانگيخت؛ به‏گونه‏اى كه سران سپاه جمل در مسير حركت خود، بارها با اين اعتراض روبه‏رو مى‏شدند كه قاتل عثمان كسى جز شما نيست. (207) امام على‏عليه السلام نيز درباره طلحه مى‏فرمايد: «به خدا طلحه بدين كار نپرداخت، و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت، جز از بيم آن كه خون عثمان را از او خواهند، كه در اين باره متهم مى‏نمود و در ميان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان نبود.» (208) همين سخن را درباره عايشه و زبير نيز فرموده‏اند: «آنان به‏دنبال خونى هستند كه خود ريخته‏اند.» (209) معاويه نيز از پيراهن خون‏آلود عثمان و انگشتان قطع‏شده نائله، همسر وى، بهره بسيار برد. او يك سال تمام، پيراهن خليفه مقتول را بر منبر آويخت و گاه نيز آن را بر تن مى‏كرد و با يادآورى مظلوميت خليفه، اشك مردم را در مى‏آورد. (210) معاويه آن‏قدر با احساسات عمومى مردم بازى كرد كه گروهى از مردم شام با خود عهد كردند تا وقتى قاتلان خليفه را به‏سزاى خود نرسانده‏اند، از همسران خود كناره بگيرند و آسايش و راحتى را بر خود حرام كنند. (211) شواهد نشان مى‏دهد كه معاويه از همان زمان كه مخالفت‏هاى عمومى عليه عثمان اوج مى‏گرفت، به اين مسئله مى‏انديشيد. وى كه مى‏دانست صحابه پيامبر و مهاجرين و انصار هيچ گاه او را براى خلافت برنمى‏گزينند، خون‏خواهى عثمان را بهترين بهانه براى رسيدن به آرزوى ديرينه خود مى‏ديد. اين نكته از ديد عثمان نيز مخفى نبود؛ از اين رو، وقتى امتناع و كوتاهى معاويه را در يارى رساندن به خود ديد، او را مورد خطاب قرار داده، گفت: «تو مى‏خواهى من كشته شوم و سپس به خون‏خواهى من برخيزى.» (212) معاويه با متهم كردن امام على‏عليه السلام به قتل عثمان، دست‏كم دو هدف را دنبال مى‏كرد : نخست اين كه وانمود كند حضرت براى خلافت، صلاحيت ندارد و حكومتش كودتايى و غير شورايى است. ديگر آن كه افكار عمومى را براى جنگ با امام آماده سازد. (213) بسيار روشن بود كه مجازات قاتلان عثمان براى معاويه اهميتى ندارد و از همين رو پس از آن كه به‏طور كامل، قدرت را به دست گرفت، هيچ سخنى در اين باره به ميان نياورد و حتى در پاسخ به دختر عثمان كه مجازات قاتلان پدرش را مى‏خواست، گفت: «اين كار نشدنى است و تو به همين راضى باش كه دختر عموى خليفه مسلمينى.» (214)

.2 همگانى نبودن بيعت

انتخاب امام على‏ عليه السلام براى خلافت، مردمى ‏ترين نوع انتخاب بود؛ به ويژه در مقايسه با نمونه‏هاى پيشين. دستيابى ابوبكر به خلافت بيش‏تر به يك كودتا و توطئه شباهت داشت؛ عمر براساس وصيت ابوبكر و بدون توجه به آراى عمومى به خلافت رسيد، و عثمان از سوى شورايى محدود و انتصابى، انتخاب شد. اين در حالى بود كه در انتخاب امام على‏عليه السلام، افزون بر همه مهاجرين و انصار ـ جز تعدادى انگشت‏شمار ـ نمايندگان مردم مصر و عراق نيز حضور داشتند و همگان با اصرار فراوان، امام را به پذيرش حكومت وادار ساختند. براساس سنت معمول آن زمان، همه مسلمانان به رأى مهاجرين و انصار گردن مى‏نهادند و حضور مردم شهرهاى ديگر را در مراسم بيعت با خليفه لازم نمى‏شمردند؛ با اين حال، در بيعت با اميرمؤمنان‏ عليه السلام، رأى مردم مصر و عراق، جنبه عمومى و مردمى بيعت را بالا برد و به آن، ويژگى خاصى بخشيد. (215) با اين همه، كسانى همچون معاويه در جنگ تبليغاتى خود عليه امام على‏عليه السلام، غيبت مردم شام را در كار انتخاب، نشانه عدم مشروعيت حكومت علوى مى‏شمردند و از امام مى‏خواستند تا با كناره‏گيرى از حكومت، تعيين خليفه را به شوراى مسلمانان واگذارد. (216) امام على‏عليه السلام در پاسخ به معاويه به جدال احسن روى مى‏آورد و با استناد به شيوه بيعت با سه خليفه پيشين، مى‏فرمايد: مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، هم بدانسان بيعت مرا پذيرفتند. پس كسى كه حاضر است، نتواند ديگرى را خليفه گيرد و آن كه غايب است نتواند كرده حاضران را نپذيرد. شورا از آن مهاجران است و انصار. پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد، يا بدعتى پديد آرد، او را به جمعى كه از آن برون شده، باز گردانند، و اگر سر باز زد، با وى پيكار رانند ـ كه راهى ديگر را پذيرفته ـ و به راه جز مسلمانان رفته. و خدا در گردن او درآرد آن را كه بر خود لازم دارد. (217)

.3 اجبارى بودن بيعت

ادعاى گزاف برخى از مخالفان، به ويژه طلحه و زبير، اين بود كه در بيعت با امام، آزادى لازم را نداشته و از روى ترس و اجبار تن به اين كار داده‏اند. پيش از آغاز جنگ جمل، امام على‏عليه السلام در ملاقات با طلحه، او را به دليل پيمان‏شكنى سرزنش مى‏كند. وى در پاسخ، بيعت خود را از بيم شمشير قلمداد مى‏كند و آن را بيرون از اختيار خود مى‏خواند . (218) اين در حالى است كه به گفته مورخان، طلحه و زبير در بيعت با امام بر همگان پيشى گرفتند و نه تنها امير مؤمنان آن دو را وادار به بيعت نكرد، بلكه آنان خود به‏زور دستان امام را گشودند و ديگران را نيز به بيعت با او فرا خواندند. (219) بنابراين، اگر بتوان كسى را در اين رويداد مجبور دانست، بى‏گمان آن شخص، كسى جز امام على‏عليه السلام نخواهد بود؛ چنان كه خود در اين باره مى ‏فرمود: «به خدا كه مرا به خلافت رغبتى نبود و به حكومت حاجتى نه؛ ليكن شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهده‏ام گذاشتيد.» (220) پيش از اين نيز يادآور شديم كه امام‏عليه السلام پس از گفت‏و گو با برخى از كسانى كه از بيعت با وى سرباز مى‏زدند، آنان را به خود واگذاشت و با برخى ديگر از آنان ـ كه از آغاز، اميدى به هدايتشان نبود ـ از گفت و گو نيز پرهيز كرد و بى‏نيازى خود را از آنان اعلام داشت: لاحاجة لنا فيمن لاحاجة له فينا. (221) بر اين اساس، امام‏عليه السلام در پاسخ به ادعاى طلحه، به خوددارى قاعدين از بيعت اشاره كرده، فرمود: «اگر قرار بر اكراه بود، كسانى مانند سعدبن ابى وقاص، عبدالله‏بن عمر و محمدبن مسلمه را كه از من كناره گرفتند، وادار به بيعت مى‏كردم.» (222) درباره زبير نيز فرمود: پندارد كه با دستش بيعت كرده است، نه با دلش؛ پس بدانچه به دستش كرده، اعتراف مى‏كند و به آنچه به دلش بوده ادعا. پس بر آنچه ادعا كند دليلى روشن بايد، يا در آنچه بود و از آن بيرون رفت، درآيد. (223)

شيوه امام على‏ عليه السلام در مواجهه با مخالفان

اين بخش از سيره امام على‏عليه السلام از درس ‏آموزترين فرازهاى تاريخ سياسى زندگى آن بزرگوار است. امير مؤمنان در دوران كوتاه حكومت خويش با سه نبرد ويرانگر داخلى روبه‏رو شد و در برخورد با جنگ‏افروزان، آداب اخلاقى را فرو نگذاشت و به همه احكام فقهى مربوط به جنگ با اهل قبله پايبند بود. (224) امام على‏عليه السلام در برخورد با مخالفان خويش سه راهبرد اساسى داشت: گفت‏وگو؛ مدارا؛ برخورد قاطع. تلاش اوليه امير مؤمنان، پاسخگويى به شبهات مخالفان بود و مى‏كوشيد راهى براى پايان‏بخشيدن مسالمت‏آميز به نزاع و دشمنى بيابد. اگر از اين راه نتيجه دلخواه به دست نمى‏آمد، با مخالفان خود، تا جايى كه به امنيت و وحدت جامعه اسلامى آسيبى نمى‏رسيد، مدارا، و از شدت و خشونت پرهيز مى‏كرد. سرانجام اگر مخالفان دست به قيام مسلحانه مى‏زدند و امنيت شهرها و راه‏ها را به خطر مى‏انداختند، نوبت به برخورد قاطعانه مى‏رسيد. البته امام‏عليه السلام در اين مرحله نيز هيچ گاه از ارشاد و راهنمايى دشمنان غفلت نمى‏كرد و در عمل نيز نشان مى‏داد كه همواره اين سخن پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را پيش چشمان خود دارد كه در غزوه خيبر، خطاب به ايشان فرمود: «اگر خداوند يك تن را به دست تو هدايت كند، بهتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن مى‏تابد.» (225)

.1 گفت و گو

امير مؤمنان با همه گروه‏هاى مخالف خود به گفت‏وگو مى ‏نشست و با بردبارى و فروتنى دلايل آنان را مى‏شنيد. در روزهاى آغاز خلافت، با برخى از كسانى كه از بيعت با وى خوددارى مى‏كردند، جداگانه گفت‏وگو كرد. اما آنان منطق روشن امام را با سخنانى اين‏چنين پاسخ مى‏گفتند: «به من شمشيرى بده تا كافر را از مؤمن باز شناسد، زيرا [اگر با تو بيعت كنم و در جنگ‏ها همراه تو باشم‏] مى‏ترسم مؤمنى را بكشم و به آتش دوزخ بسوزم.» (226) امام‏عليه السلام با طلحه و زبير بارها به گفت‏وگو نشست و براى هدايت آنان از هيچ كوششى دريغ نورزيد؛ به گونه‏اى كه حتى به آنان پيشنهاد كرد بخشى از دارايى شخصى امام را از آن حضرت بگيرند و از زياده‏خواهى و تصرف در اموال عمومى در گذرند. اما آنان همچنان برخواسته خود پاى مى‏فشردند و سهم بيش‏ترى را از بيت‏المال مى‏خواستند. (227) طلحه و زبير عدالت امام را تاب نياوردند و سپاهى عظيم براى مبارزه با آن حضرت آراستند؛ اما امير مؤمنان همچون گذشته به روشنگرى خويش ادامه داد و با فرستادن نامه‏ها و سفيران خود، از آنان خواست كه دست از هواهاى نفسانى خود بردارند و به عهد و پيمان نخستين خويش باز گردند. (228) در گير و دار جنگ جمل نيز امام على‏عليه السلام از ارشاد و راهنمايى دشمنان خويش دست نكشيد و سرانجام با يادآورى حديثى از رسول خداصلى الله عليه وآله زبير را از ادامه جنگ منصرف كرد. (229) امام‏عليه السلام در برخورد با معاويه نيز همين شيوه را در پيش گرفت و در چندين نامه، فضايل خويش را برشمرد و معاويه را به تقواى الهى و پرهيز از دنياطلبى فرا خواند و از دنبال كردن چيزى كه شايستگى آن را ندارد، بر حذر داشت. (230) معاويه در برابر منطق روشن و استوار امام به رجزخوانى پرداخت و براى تحقير جايگاه امام از هيچ تلاشى خوددارى نكرد. گستاخى معاويه در اين نامه‏ها به جايى رسيده بود كه ابن ابى الحديد، آرزو مى‏كند كاش كار امام على بدان‏جا نمى‏كشيد كه معاويه خود را همسان او بپندارد و چنين نامه‏هاى وقيحانه‏اى را بنويسد. (231) اما امير مؤمنان، كه جز به خشنودى خداوند نمى‏انديشد، ياوه‏گويى معاويه را با موعظه‏هاى حكيمانه پاسخ مى‏گويد و حتى تا اندكى پيش از آغاز نبرد نيز از ارشاد و هدايت معاويه نااميد نشد. (232) امام‏عليه السلام با خوارج نيز بارها گفت‏وگو كرد و همه همت خود را براى به راه آوردن آنان به كار گرفت. گاه كسانى همچون عبدالله‏بن عباس و براءبن عازب را به سوى آنان مى‏فرستاد و گاه خود با آنان سخن مى‏گفت (233) ؛ چنان كه درباره شعار اصلى خوارج (لاحكم الا لله) فرمود: سخنى است حق كه بدان باطلى را خواهند. آرى حكم جز از آن خدا نيست، ليكن اينان مى‏گويند فرمانروايى را جز خدا روا نيست؛ حالى كه مردم را حاكمى بايد نيكوكردار يا تبه‏كار، تا در حكومت او مرد با ايمان كار خويش كند، و كافر بهره خود برد. تا آن گاه كه وعده حق سر رسد و مدت هر دو در رسد . (234) امام على‏عليه السلام در سخنان خود ضمن تشريح ماجراى حكميت و خطاى خوارج در اين مسئله، از آنان خواست كه از تفرقه و جدايى بپرهيزند؛ زيرا «آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است؛ چنان كه گوسفند چون از گله دور ماند، نصيب گرگ بيابان است.» (235) اين سخنان سرانجام در گروهى از خوارج اثر كرد و آنان را به كناره‏گيرى از جماعت نهروانيان واداشت. (236)

.2 مدارا

چنان كه گذشت، امام على‏عليه السلام نخست مخالفان سياسى خود را از راه مذاكره، نصيحت مى‏كرد و اگر اين شيوه كارگر نمى‏افتاد، راه مدارا و بردبارى را پيشه مى‏گرفت برخى از ياران امام از وى مى‏خواستند تا با كسانى كه از بيعت با او روتافته‏اند، با خشونت رفتار كند و دست‏كم آنان را زندانى كند؛ (237) اما امام اين نظر را نمى‏پسنديد و به‏صراحت اعلام مى‏داشت كه هر كس تا زمانى كه به رويارويى مسلحانه عليه حكومت اسلامى برنخيزد، در امان خواهد بود.

امام على‏ عليه السلام با آن كه از انگيزه طلحه و زبير براى رفتن به مكه آگاه بود و مى‏دانست جز جنگ‏افروزى مقصود ديگرى ندارند، با آنان مدارا كرد و در پاسخ به پيشنهاد ابن‏عباس كه از وى مى‏خواست تا آن دو را زندانى كند و از رفتن به مكه باز دارد، فرمود: آيا از من مى‏خواهى كه آغازگر ستم باشم... و براساس ظن و گمان به مجازات افراد بپردازم و پيش از انجام كار، مؤاخذه نمايم؟ هرگز! به خدا قسم از رفتار عادلانه... كه خدا مرا بدان امر فرموده، روى نمى‏گردانم. (238) آن‏گاه كه خبر پيمان‏شكنى و سركشى اصحاب جمل را شنيد، فرمود: «تا زمانى كه براى جامعه خطرساز نباشند، صبر خواهم كرد و اگر از دشمنى دست بردارند، از آنان در مى‏گذرم.» (239) اميرمؤمنان در برخورد با خوارج نيز به مدارا رفتار كرد و حلم و بردبارى را به نهايت رساند. بارها هنگام ايراد خطبه با سخنان اعتراض‏آميزى از اين دست كه «به حكميت تن دادى و پستى را پذيرفتى، حكم جز خدا را نيست» (240) روبه‏رو مى‏گشت؛ اما پاسخ وى اين بود كه شما را از نماز گزاردن در مساجد باز نمى‏داريم و سهميه بيت‏المال‏تان را قطع نمى‏كنيم و تا زمانى كه دست به شمشير نبرده‏ايد، با شما نمى‏جنگيم. (241) گاه در حالى كه امام‏عليه السلام مشغول نماز بود، يكى از خوارج، اين آيه از قرآن را مى‏خواند: «به تو و به پيامبران پيش از تو وحى فرستاديم كه اگر شرك‏ورزى، اعمالت تباه خواهد شد و از زيانكاران خواهى بود.» (242) ـ (243) مقصود اين بود كه على‏عليه السلام به دليل پذيرش حكميت كافر گرديده و از خواندن نماز بهره‏اى نمى‏برد. امير مؤمنان همه اين آزارها را به جان مى‏خريد و تا وقتى كه كيان اسلام را در خطر نمى‏ديد، شمشير از نيام بيرون نمى‏كشيد. روزى يكى از خوارج سخن حكيمانه‏اى را از امام شنيد و در حضور آن حضرت و يارانش گستاخانه گفت: خدا اين كافر را بكشد، چه دانش گسترده و عميقى دارد!» اصحاب قصد جان او را كردند، اما امام فرمود: «آرام باشيد، دشنام را دشنامى بايد و يا بخشودن گناه شايد.» (244)

.3 شدت و قاطعيت

هنگامى كه مذاكره با مخالفان به جايى نرسيد و برخورد مسالمت‏آميز به سوء استفاده آن انجاميد، امام‏عليه السلام دست به شمشير برد و با همان قاطعيتى كه در نبردهاى صدر اسلام از خود به نمايش گذاشته بود، به رويارويى با جنگ‏افروزان پرداخت. نمونه‏اى از اين قاطعيت و دليرى در پاسخ امير مؤمنان به معاويه آشكار است: گفتى كه من و يارانم را پاسخى جز شمشير نيست؛ راستى كه خنداندى از پس آن كه اشك ريزاندى. كى پسران عبدالمطلب را ديدى كه از پيش دشمنان پس روند و از شمشير ترسانده شوند!... زودا كسى را كه مى‏جويى تو را جويد، و آن را كه دور مى‏پندارى به نزد تو راه پويد. من با لشكرى از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه راهشان را به نيكويى پيمودند، به سوى تو مى‏آيم؛ لشكرى بسيار ـ و آراسته ـ و گرد آن به آسمان برخاسته. جامه‏هاى مرگ بر تن ايشان، و خوش‏ترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان. همراهشان فرزندان «بدريان»اند و شمشيرهاى «هاشميان» كه مى‏دانى در آن نبرد تيغ آن «رزم آوران» با برادر و دايى و جد و خاندان تو چه كرد و [ضرب دست آنان‏] از ستمكاران دور نيست [و امروزشان با ديروز يكى است‏]. (245)

آداب اخلاقى در نبرد با مخالفان

امام على‏عليه السلام حتى هنگامى كه جز نبرد، راه ديگرى پيش روى خود نديد، از رعايت آداب اخلاقى دست نكشيد و فتوت و جوانمردى را فرو نگذاشت. در اين‏جا نمونه‏هايى از اين آداب را از نظر مى‏گذرانيم.

1.پرهيز از شروع جنگ

امام على‏عليه السلام در هيچ ميدانى آغاز گر جنگ نبود (246) و به سپاهيان خود مى‏فرمود: «با آنان مجنگيد، مگر به جنگ دست يازند؛ چرا كه ـ سپاس خدا را ـ حجت با شما است، و رها كردنشان تا دست به پيكار گشايند، حجتى ديگر براى شما بر آنها است.» (247) خوددارى امام از آغاز نبرد، گاه گروهى از ناآگاهان را به گمان‏هاى باطل مى‏كشاند؛ به‏گونه‏اى كه دليل اين درنگ را ترس از مرگ يا ترديد در جنگ مى‏پنداشتند؛ (248) غافل از آن كه امام‏عليه السلام در اين واپسين لحظات نيز از هدايت دشمن نااميد نگشته و به بازگشت آنان چشم دوخته بود؛ چنان كه خود در جنگ صفين فرمود: اما گفته شما كه اين همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است، به خدا پروا ندارم كه من به آستانه مرگ درآيم يا مرگ به سر وقت من آيد. اما گفته شما كه در جنگ با شاميان دو دل مانده‏ام، به خدا كه يك روز جنگ را واپس نيفكنده‏ام، جز آن كه اميد داشتم گروهى به سوى من آيند، و به راه حق گرايند، و به نور هدايت من راه پيمايند. اين مرا خوش‏تر است تا شاميان را بكشم و گمراه باشند، هرچند خود گردن گيرنده گناه باشند. (249) هرچند صف آرايى در برابر امام و خليفه مسلمين، خود، حجت را بر جنگ افروزان تمام، و نبرد با آنان را موجه مى‏كرد، امير مؤمنان در ميدان نبرد نيز از روشنگرى دست نكشيد و تا دشمن، خونى را جارى نمى‏ساخت، فرمان مبارزه صادر نمى‏كرد.

براى نمونه، جنگ جمل پس از آن آغازيد كه يكى از لشكريان امام على‏عليه السلام قرآنى را به دست گرفته، بيعت‏شكنان را به كتاب خدا فرا خواند و پاسخ دشمن به اين سخنان، رها كردن نيزه‏هايى بود كه از هر سو بر بدنش فرود آمد و به خونش درغلتاند. (250) در جنگ نهروان نيز چندين بار ياران امام با يادآورى شروع تيراندازى از سوى دشمن، از آن حضرت خواستند كه فرمان نبرد را صادر كند؛ اما امام همچنان از اين كار خوددارى مى‏ورزيد تا آن گاه كه يكى از ياران خويش را در خون خود غرقه ديد. (251)

.2 مصونيت پيام‏رسانان دشمن

امام على‏عليه السلام از لشكريان خود مى‏خواست تا به پيام‏رسانان دشمن آسيبى نرسانند و هرگاه بر كسى دست يافتند كه خود را پيام‏رسان مى‏خواند و در اين ادعا صادق مى‏نمايد، او را به خود واگذارند تا پيغامش را برساند و به نزد يارانش بازگردد. (252)

.3 خوش‏رفتارى با ناتوانان

در مكتب امير مؤمنان، رفتار با دشمن در چارچوبى از مسائل اخلاقى قرار مى‏گيرد؛ به گونه‏اى كه نمى‏توان براى فرونشاندن كينه‏هاى درونى، كشته‏شدگان را مثله كرد و يا فراريان (253) و زخم‏خوردگان را از پا درآورد. اگر به خواست خدا شكست خوردند و گريختند، آن را كه پشت كرده مكشيد و كسى را كه دفاع از خود نتواند آسيب مرسانيد، و زخم‏خورده را از پا در مياريد . زنان را با زدن بر مينگيزانيد؛ هرچند آبروى شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند . (254) امام‏عليه السلام نه تنها با مجروحان دشمن بدرفتارى نمى‏كرد، بلكه به مداواى آنان همت مى‏گماشت؛ چنان كه در جنگ با خوارج، چهل نفر از زخم‏خوردگان را براى مداوا به كوفه انتقال داد. (255) براساس روايتى ديگر، آنان را ـ كه تعدادشان به چهارصد نفر مى‏رسيد ـ به خانواده‏هاى‏شان سپرد تا پرستارى كنند و خود به مداواى‏شان بپردازند. (256)

.4 فتوت و جوانمردى

امير مؤمنان‏عليه السلام براى از ميان بردن دشمنان، هر شيوه‏اى را روا نمى‏دانست و جز به نبرد جوانمردانه تن نمى‏داد. در جنگ صفين، ابتدا لشكريان معاويه به نهر آب دست يافتند و ياران امام را از نوشيدن آن باز داشتند. امام على‏عليه السلام با خطابه‏اى پرشور، (257) لشكريان خود را به عقب راندن دشمن فرا خواند و ساعاتى بعد به اين مقصود دست يافت. (258) معاويه كه از مقابله به مثل امام نگران بود، از عمروبن عاص در اين باره نظرخواهى كرد . وى در پاسخ گفت: «به گمانم على دست به چنين كارى نمى‏زند.» (259) حقيقت نيز همين بود. برخى از ياران امام از ايشان خواستند تا آب را بر دشمن ببندد و با سلاح تشنگى، آنان را به هلاكت اندازد؛ اما امام‏عليه السلام در پاسخ فرمود: «من در اين كار مقابله به مثل نمى‏كنم. راه ورودى را براى آنان باز گذاريد. برندگى شمشير براى نبرد با آنان كافى است.» (260) سلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حيا

كتابنامه

الف. فارسى

.1 امام على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام. عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقانى، چاپ پنجم، شركت سهامى انتشار، تهران/ 1371 ش.

.2 تاريخ تحول دولت و خلافت. رسول جعفريان، دفتر تبليغات اسلامى، قم/ 1373 ش.

.3 تاريخ تحليلى و سياسى اسلام. على اكبر حسنى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران/ 1373 ش.

.4 تاريخ خلفا. رسول جعفريان، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران/ 1374 ش.

.5 تاريخ سياسى اسلام. حسن ابراهيم حسن،ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ هفتم، سازمان انتشارات جاويدان، بى‏جا/ 1371 ش.

.6 تاريخ سياسى صدر اسلام: شيعه و خوارج. يوليوس ولهوزن، ترجمه محمود رضا افتخار زاده، دفتر نشر معارف اسلامى، قم/ 1375 ش.

.7 تحليلى بر مواضع سياسى على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام. اصغر قائدان، امير كبير، تهران/ 1375 ش.

.8 جانشينى حضرت محمد(ص). ويلفرد مادولونگ، ترجمه احمد نمايى و ديگران، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى، مشهد/ 1377 ش.

.9 على و زمامداران. على محمد ميرجليلى، مؤلف، قم/ 1377 ش.

.10 الفتوح. ابن اعثم كوفى، ترجمه محمد مستوفى، تصحيح غلامرضا طباطبائى مجد، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران/ 1372 ش.

.11 نهج‏البلاغه. ترجمه سيد جعفر شهيدى، چاپ چهارم، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران/ 1372 ش.

ب. عربى

.12 اتمام الوفاء فى سيرة الخلفاء. الشيخ محمد الخضرى، دار ابن كثير، دمشق و بيروت/ 1410 ق.

.13 الاحتجاج. ابى منصور احمد الطبرسى، تحقيق ابراهيم بهادرى و محمد هادى به، انتشارات اسوه، تهران و قم/ 1416 ق.

.14 الاخبار الطوال. احمدبن داود الدينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، الشريف الرضى، قم/ 1409 ق.

.15 الاخبار الموفقيات. الزبيربن بكار، تحقيق سامى مكى العانى، مطبعة العانى، بغداد/ 1972 م.

.16 الاختصاص. الشيخ المفيد، تحقيق على اكبر الغفارى و محمود زرندى، جامعة المدرسين، قم/ بى‏تا.

.17 الارشاد. الشيخ المفيد، تحقيق مؤسسة آل البيت، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق.

.18 الاستيعاب فى معرفة الاصحاب. يوسف‏بن عبدالبر القرطبى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق.

.19 اسدالغابة فى معرفة الصحابة. ابن الاثير، دارالفكر، بيروت/ 1409 ق.

.20 الاصابة فى تمييز الصحابة. ابن حجر العسقلانى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق .

.21 الاغانى. ابوالفرج الاصفهانى، داراحياء التراث العربى، بيروت/ بى‏تا.

.22 الامالى. الشيخ الطوسى، تحقيق مؤسسة البعمة، دارالثقافة، قم/ 1414 ق.

.23 الامالى. الشيخ المفيد، تحقيق حسين استاد ولى و على اكبر الغفارى، جامعة المدرسين، قم/ 1403 ق.

.24 الامام على منتهى الكمال البشرى. عباس على الموسوى، الثانية، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت/ 1403 ق.

.25 الامامة والسياسة. عبدالله‏بن قتيبة الدينورى، الثالثة، شركة مصطفى البابى الحلبى، مصر/ 1382 ق.

.26 انساب الاشراف. احمدبن يحيى البلاذرى، دارالفكر، بيروت/ 1417 ق.

.27 بحار الانوار. محمد باقر المجلسى، الثانية، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1403 ق.

.28 البداية والنهاية. اسماعيل‏بن كثير الدمشقى، تحقيق مكتب التراث، داراحياء التراث العربى، بيروت/ بى‏تا.

.29 البدء والتاريخ. ابن طاهر المقدسى، مكتبة الثقافة الدينية، بى‏جا/ بى‏تا.

.30 تاريخ ابن خلدون. عبدالرحمن‏بن خلدون، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1413 ق.

.31 تاريخ الاسلام. شمس الدين محمد الذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام، الثانية، دارالكتاب العربى، بيروت/ 1417 ق.

.32 تاريخ الخلفاء. جلال الدين السيوطى، تحقيق محى الدين عبدالحميد، دارالجيل، بيروت/ 1408 ق.

.33 تاريخ الطبرى (تاريخ الامم والمملوك). محمدبن جرير الطبرى، مطبعة الاستقامة، القاهرة/ 1358 ق.

.34 التاريخ الكبير. اسماعيل البخارى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1407 ق.

.35 تاريخ المدينة المنورة. ابن شبه النميرى، دارالفكر، قم/ 1410 ق.

.36 تاريخ خليفةبن خياط. خليفةبن خياط، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق.

.37 تاريخ صدر الاسلام والدولة الاموية. عمر فروخ، السابعة، دارالعلم للملايين، بيروت/ 1986 م.

.38 تاريخ يعقوبى. احمدبن ابى يعقوب، دار صادر، بيروت/ بى‏تا.

.39 تصنيف نهج‏البلاغه. لبيب بيضون، الثانية، مكتبة الاعلام الاسلامى، قم/ 1408 ق.

.40 التنبيه والاشراف. على‏بن الحسين المسعودى، تصحيح عبدالله اسماعيل الصاوى، المكتبة العصرية، بغداد/ 1357 ق.

.41 التوحيد. الشيخ الصدوق، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ بى‏تا.

.42 تهذيب الاحكام. الشيخ الطوسى، تعليق على اكبر الغفارى، نشر صدوق، تهران/ 1418 ق .

.43 خصائص الائمة. الشريف الرضى، تحقيق محمد هادى الامينى، مجمع البحوث الاسلامية، مشهد/ 1406 ق.

.44 الخلفاء الراشدون. عبدالوهاب النجار، شركة دار الارقم، بيروت/ بى‏تا.

.45 الدر المنثور فى التفسير بالمأثور. جلال الدين السيوطى، محمد امين دمج، بيروت/ بى‏تا .

.46 دعائم الاسلام. ابوحنيفة النعمان‏بن محمد التميمى المغربى، تحقيق آصف‏بن على اصغر فيظى، الثالثة، دارالمعارف، القاهرة/ بى‏تا.

.47 الردة. محمدبن عمر الواقدى، تحقيق محمود عبدالله ابوالخير، دارالفرقان، الاردن/ 1411 ق.

.48 الرياض النضرة فى مناقب العشرة. احمد المحب الطبرى، تصحيح بدرالدين النعسانى، محمد امين الخانجى، مصر/ بى‏تا.

.49 سير اعلام النبلاء. شمس الدين محمد الذهبى، العاشرة، مؤسسة الرسالة، بيروت/ 1414 ق.

.50 السيرة النبوية. ابن هشام، دار احياء التراث العربى، بيروت/ بى‏تا

.51 السيرة النبوية. اسماعيل ابن كثير، تحقيق مصطفى عبدالواحد، الثالثة، دارالرائد العربى، بيروت/ 1407 ق.

.52 سنن ابى داود. ابى داود السجستانى، دارالفكر، بيروت/ بى‏تا.

.53 السنن الكبرى. احمدبن الحسين البيهقى، دارالمعرفة، بيروت/ بى‏تا.

.54 سنن النسائى (بشرح جلال الدين السيوطى). احمدبن شعيب النسائى، المطبعة المصرية بالاهز، مصر/ بى‏تا.

.55 الشافى فى الامامة. السيد المرتضى، الثانية، مؤسسة الصادق، تهران/ 1410 ق.

.56 شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار. ابوحنيفة النعمان‏بن محمد التميمى المغربى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ 1409 ق.

.57 شرح نهج البلاغة. ابن ابى الحديد، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، الثانية، داراحياء التراث العربى، بيروت/ 1385 ق.

.58 صحيح البخارى. محمدبن اسماعيل البخارى، تحقيق قاسم الشماعى الرفاعى، دارالقلم، بيروت/ 1407 ق.

.59 صحيح مسلم. مسلم‏بن الحجاج النيسابورى، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1375 ق .

.60 الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم. على‏بن يونس العاملى النباطى، تصحيح محمد باقر البهبودى، المكتبة المرتضوية، تهران/ بى‏تا.

.61 الصواعق المحرقة. احمدبن حجر المكى، الثانية، مكتبة القاهرة، مصر/ 1385 ق.

.62 ضحى الاسلام. احمد امين، العاشرة، مكتبة النهضة المصرية، القاهرة/ بى‏تا.

.63 الطبقات الكبرى. ابن سعد، دار بيروت، بيروت/ 1405 ق.

.64 عبدالله‏بن سبا و اساطير اخرى. مرتضى العسكرى، السادسة، دارالزهراء، بيروت/ 1412 ق.

.65 العقد الفريد. ابن عبد ربه، تحقيق على شيرى، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1409 ق.

.66 الغارات. ابن هلال الثقفى، تحقيق عبدالزهراء الحسينى، دارالكتاب الاسلامى، قم/ 1411 ق.

.67 الغدير. عبدالحسين احمد الامينى، الرابعة، دارالكتب الاسلامية، تهران/ 1410 ق.

.68 فتح البارى. محمدبن حجر العسقلانى، الرابعة، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1408 ق.

.69 الفتنة الكبرى (ج 1، عثمان). طه حسين، دار المعارف، القاهرة/ 1966 م.

.70 الكافى. محمدبن يعقوب الكلينى، الخامسة، دارالكتب الاسلامية، تهران/ 1363 ش.

.71 الكامل فى التاريخ. عزالدين ابن الاثير، داراحياء التراث العربى، بيروت/ 1408 ق .

.72 كتاب سليم‏بن قيس الهلالى. تحقيق علاء الدين الموسوى، مؤسسة البعثة، تهران/ 1407 ق.

.73 كشف الغمة فى معرفة الائمة. على‏بن عيسى الاربلى، تصحيح ابراهيم ميانجى، كتابفروشى اسلاميه، تهران/ 1381 ق.

.74 كنز العمال. المتقى‏بن حسام الدين الهندى، تصحيح صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت/ 1409 ق.

.75 محاضرات الادباء. حسين‏بن محمد الراغب الاصفهانى، انتشارات مكتبة الحيدرية، قم / 1416 ق.

.76 المحلى بالاثار. ابن حزم الاندلسى، تحقيق عبدالغفار سليمان، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1408 ق.

.77 مختصر تاريخ دمشق. محمد ابن منظور، دارالفكر، دمشق/ 1409 ق.

.78 مروج الذهب ومعادن الجوهر. على‏بن الحسين المسعودى، تحقيق محمد محى الدين عبدالحميد، دارالمعرفة، بيروت/ بى‏تا.

.79 المستدرك على الصحيحين. محمدبن عبدالله الحاكم النيسابورى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت/ بى‏تا.

.80 المسترشد فى امامة على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام. محمدبن جريربن رستم، المطبعة الحيدرية، النجف/ بى‏تا.

.81 المسند. احمدبن حنبل، الثانية، دارالفكر، بيروت/ 1414 ق.

.82 مصنفات الشيخ المفيد (ج 1، الجمل). المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق.

.83 مصنفات الشيخ المفيد (ج 2، الفصول المختارة). المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق.

.84 معجم البلدان. ياقوت‏بن عبدالله الحموى، دار صادر، بيروت/ 1399 ق.

.85 المعجم الكبير. سليمان‏بن احمد الحافظ الطبرانى، تحقيق عبدالمجيد السلفى، الثانية، دار احياء التراث العربى، بيروت/ بى‏تا.

.86 المعيار والموازنة. ابوجعفر الاسكافى، تحقيق محمد باقر المحمودى، مؤسسة فؤاد، بيروت/ 1402 ق.

.87 مقاتل الطالبيين. ابوالفرج الاصفهانى، تحقيق احمد صقر، دار احياء الكتب العربية، القاهرة/ 1368 ق.

.88 المناقب. الموفق‏بن احمد الخوارزمى، تحقيق مالك المحمودى، الثانية، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ 1414 ق.

.89 مناقب آل ابى‏طالب. ابن شهر آشوب، المطبعة الحيدرية، النجف/ 1376 ق.

.90 مناقب الامام اميرالمؤمنين على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام. محمدبن سليمان الكوفى، تحقيق محمد باقر المحمودى، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، قم/ 1412 ق.

.91 من لايحضره الفقيه. الشيخ الصدوق، مكتبة الصدوق، تهران/ 1394 ق.

.92 منهاج البراعة فى شرح نهج‏البلاغه. ميرزا حبيب الله الهاشمى الخوئى، الثالثة، المكتبة الاسلامية، تهران/ 1386 ق.

.93 موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام. محمد الريشهرى، دار الحديث، قم/ 1412 ق.

.94 موسوعة التاريخ الاسلامى. احمد سلبى، الثالثة عشر، النهضة المصرية، القاهرة/ 1988 م.

.95 النهاية. ابن الاثير، الرابعة، مؤسسة مطبوعاتى اسماعيليان، قم/ 1367 ق.

.96 نهج البلاغة الثانى. الشيخ جعفر الحائرى، دارالهجرة، بى‏جا/ 1410 ق.

.97 نهج السعادة فى مستدرك نهج‏البلاغه. محمد باقر المحمودى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران/ 1376 ش.

.98 وسائل الشيعه. محمدبن الحسن الحر العاملى، الخامسة، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1403 ق.

.99 وقعة صفين. نصربن مزاحم المنقرى، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، الثانية، المؤسسة العربية الحديثة، القاهرة/ 1382 ق.

.100 الهجوم على بيت فاطمة. عبدالزهراء مهدى، دارالزهراء، بيروت/ بى‏تا.

پى‏نوشتها:

1) ر. ك: ولهوزن، يوليوى، تاريخ سياسى صدر اسلام، ص 138ـ .141

2) ر. ك: نهج‏البلاغه، خطبه 131، ص .129

3) نهج‏البلاغه، خطبه 3، ترجمه شهيدى (ص 9 ـ 11). در اين مقاله، ترجمه‏ها همگى برگرفته از ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى است.

4) الواقدى، محمد، الرده، ص 59 و .78

5) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 123؛ ابى بكآر، الاخبارالموفتيات، ص .578

6) برخى از خاورشناسان، از مثلث قدرتى سخن گفته‏اند كه سال‏ها پيش از رحلت پيامبر(ص) براى به دست گرفتن حكومت، زمينه‏چينى نموده است. ر.ك: مادولونگ، ويلفرد، جانشينى حضرت محمد(ص) ص .15

7) ر. ك: المسعودى، على‏بن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص 307؛ ابن‏منظور، محمد، مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 37؛ تاريخ‏الطبرى‏ج 3، ص 300؛ بيضون لبيب، تصنيف نهج‏البلاغه، ص 419 ـ .423

8) نهج‏البلاغه، حكمت 190، ص 393؛ الشريف الرضى، خصائص الائمة، ص .111

9) نحن معدن العلم و الفقه والدين... و نحن اعلم بامور الخلق منكم.» الواقدى، محمد، الرده، ص .79 همچنين ر. ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 12؛ ابن‏قتيبة، الامامة و السياسةج 1، ص .12

10) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ كتاب سليم‏بن قيس، ص 31؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 126؛ الطبرسى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 206؛ الكلينى، الكافى، ج 8، ص .33

11) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص .47

12) تاريخ‏الطبرى، ج 2، ص 619؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 254؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص .308

13) تاريخ‏الطبرى، ج 2، ص 443؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 137؛ ابن قتيبية، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ ابن‏ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 56 ؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 247؛ مهدى، عبدالزهراء، الهجوم على بيت فاطمة؟

14) ر. ك: قائدان، اصغر، تحليلى بر مواضع سياسى على‏بن ابى‏طالب، ص 78 ـ 80؛ ميرجليلى، على محمد، على و زمامداران، ص .154

15) تاريخ‏الطبرى، ج 2، ص 449؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 10 ـ .11

16) همان. همچنين ر. ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 190؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 271؛ ابن بكار، الاخبار الموفقيات، ص 577 ـ .578

17) در برخى از منابع، استدلال عمر در قالب حديثى از پيامبراكرم(ص) درآمده است؛ بدين قرار: «ان النبوة و الامامة لايجتمعان فى بيت.» (ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 189) اين همه در حالى است كه استدلال عمر در رويداد سقيفه، براى كوتاه كردن دست انصار از خلافت چنين بود كه عرب نمى‏پذيرد خلافت در خاندانى جز خاندان پيامبر قرار گيرد . ر. ك: الواقدى، محمد، الرده، ص .67

18) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 289؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 218 ـ .219

19) ان رسول الله لم يقربنى ما تعلمونه من القرب للنسب و اللعمة، بل للجهاد والنصيحة .» (نهج‏البلاغة الثانى، ص 93).

20) حوادث مشابه تاريخى نشان مى‏دهد اگر امام‏عليه السلام در گفت‏وگوهاى شوراى شش نفره شركت نمى‏جست و به عنوان يكى ازاركان اصلى آن مطرح نمى‏گشت، حتى عضويت ايشان نيز در شورا فراموش مى‏شد و از حافظه تاريخ محو مى‏گشت.

21) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .189

22) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .307 خليفه دوم در اين باره مى‏گويد : «پيامبر در واپسين ساعات عمر خويش مى‏خواست درباره خلافت على وصيت كند؛ اما من براى جلوگيرى از فتنه، او را از اين كار بازداشتم.» ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 12، ص .79

23) ر.ك: الراغب الاصفهانى، حسين، محاضرات الادباء، ج 3 ـ 4، ص .464

24) الرى‏شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 3، ص 71، به نقل از اخبار الدولةالعباسية .

25) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص .23

26) المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 41، ص 116؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 1، ص .377

27) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .159

28) ر. ك: الراغب الاصفهانى، محاضرات الادباء، ج 3 ـ 4، ص 464؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 12، ص .82

29) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص .190

30) چنان كه در همين رويداد، هنگامى كه گروهى از مهاجران و انصار، از پذيرش فرماندهى اسامه خوددارى ورزيدند، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «پيش از اين نيز به فرماندهى پدرش را برنتافتيد و حال آن كه براى اين كار شايسته بود.» ر. ك: همان.

31) ر. ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 12؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .11

32) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 45 و ج 12، ص .46

33) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 3، ص 71، به نقل از اخبار الدولةالعباسية.

34) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 294؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 220؛ ابن سبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص 924؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .216

35) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 3، ص 73، به نقل از فوائد السمطين.

36) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 326 و ج 12، ص .51 ر. ك: تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .158

37) نهج‏البلاغه، خطبه 84، ص .66

38) ر. ك: جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت، ص .90

39) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص .13

40) عمربن خطاب با اين روحيه عمومى به‏خوبى آشنا بود و مى‏دانست كه جانشين پيامبر كسى خواهد بود كه بتواند پيش از ديگران از مردم بيعت بگيرد. از اين رو، به‏تعبير برخى از انديشمندان اهل سنت، مصلحت را در آن ديد كه «با سرعت و دورانديشى كار را به انجام رساند و مسلمانان را در برابر عمل انجام‏شده قرار دهد و راه گريز و گزينشى ديگرباقى نگذارد .» ر. ك: فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام و الدولة الاموية، ص .93

41) الواقدى، محمد، الرده‏ص 79 ـ 80، و ر. ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ الطبرى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 184؛ ابن رستم، محمدبن جرم، المسترشد، ص .80

42) فرمان عمر اين بود كه اگر اعضاى شورا به دو گروه سه نفره تقسيم شدند و هر گروه از يك نفر جانبدارى كردند، گروهى را كه عبدالرحمن در ميان آنان نيست، از دم تيغ بگذرانيد . ر. ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 294؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص .221

43) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 297؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 223؛ ابن سبة، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 930؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 3، ص 264؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص .165

44) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 3، ص .133

45) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 302؛ شمس الدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص .305

46) طه حسين، الفتنة الكبرى، ج 1: عثمان، ص 153 ـ .154

47) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .162

48) نهج‏البلاغه، خطبه 5، ص .13

49) اين حقيقت در سخنان امامان معصوم‏عليهم السلام نيز بارها گوشزد گرديده است؛ براى نمونه، ر. ك: الشيخ الطوسى، الامالى، ص 556؛ الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 8، ص 189 ـ .190

50) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص .47

51) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 242؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 234؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص .57

52) نهج‏البلاغه، خطبه 3، ص 9ـ .10

53) ر. ك: الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص 254؛ ابن‏مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 91؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 3، ص 243؛ العاملى النباطى، على‏بن يونس، الصراط المستقيم، ج 3، ص 111؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 307؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص .246

54) نهج‏البلاغه، خطبه 74، ص .56

55) ر. ك: الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص 313؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 3، ص 244؛ و ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 11، ص 113 و ج 20، ص .326

56) ر. ك: ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص .316

57) آل عمران، آيه 144 (ترجمه فولادوند).

58) ر. ك: الواقدى، محمد، الرده؛ ابن‏اعثم، الفتوح، ص 9 ـ 46؛ تاريخ‏الطبرى، ج 2، ص 462 ـ 500؛ ابن‏طاهر المقدسى، البدء و التاريخ، ج 5، ص 151؛ تاريخ خليفه‏بن خياط، ص 50 ـ 61؛ تاريخ ابن‏خلدون، ج 2، ص 469 ـ .485

59) ر. ك: فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام والدولة الاموية، ص .94

60) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص .270

61) برخى از شارحان نهج‏البلاغه، آنچه را كه در نامه مزبور آمده است، با جنگ‏هاى رده در ارتباط مى‏دانند (ر.ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 17، ص 152 ـ 154)؛ اما برخى ديگر از آنان چنين تفسيرى را نمى‏پسندند (ر. ك: الخويى، حبيب الله، منهاج البراعة، ج 20، ص .361

62) نهج‏البلاغه، نامه 62، ص 246ـ347، و ر. ك: ابن‏هلال الثقفى، الغارات، ص 202 ـ .203

63) براى آشنايى با شرح حال اين راوى، بنگريد به: العسكرى، مرتضى، عبدالله‏بن سبا و اساطير اخرى، ج 1 و .2

64) به گفته سيف‏بن عمر، على ـ عليه السلام ـ پس از آگاهى از انتخاب ابوبكر «با پيراهن، بدون روپوش و ردا برون شد، كه شتاب داشت و خوش نداشت كه در كار بيعت تأخير شود. و با ابوبكر بيعت كرد و پيش او بنشست و فرستاد تا جامه وى را بياورند و پوشيد و در مجلس بماند .» تاريخ‏الطبرى، ج 2، ص 447؛ مادولنگ، ويلفرد، جانشينى حضرت محمد(ص)، ص .14 همچنين ر .ك: ابن كثير، اسماعيل، السيرة النبوية، ج 4، ص .495

65) ر.ك: الواقدى، محمد، الرده، ص 80 ؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص 309 ـ 308؛ ابن‏الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 10 و 14؛ صحيح البخارى، ج 5، ص 252 (كتاب المغازى، غزوة خيبر)؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 14؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 268؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1380 (كتاب الجهاد، باب 16).

66) نهج‏البلاغه، نامه 28، ص .293

67) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6،ص 128؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 12، ص .265

68) ابن‏الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 223؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 264؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص .930

69) براى نمونه، ر.ك: ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 271؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 144؛ السيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفا، ص .186

70) ابن‏اعثم، الفتوح، ص 347؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .156

71) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص .15

72) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 161 و 137؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 35 و 49؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 273 و .289

73) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17؛ المسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص .345

74) ر.ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 377؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 276؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 15؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص .189

75) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 285؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص 193؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 571؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، الجمل، ص .188

76) ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 3، ص 444؛ ابن الاثير، اسد الغابة، ج 4، ص 368؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .164

77) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 397؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 285؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، الجمل، ص .193

78) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 15، ص .186

79) نهج‏البلاغه، نامه 28، ص .293

80) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .351

81) برخى از منابعى كه اين روايت در آنها آمده است، عبارتند از: مسند ابن حنبل، ج 4، ص 160؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 527؛ الحافظ الطبرانى، سليمان، المعجم الكبير، ج 12، ص 183؛ ابن الاثير، النهاية، ج 2، ص .88

82) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .351

83) درباره چگونگى برخورد عثمان با عمار، ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 1099؛ المحب الطبرى، احمد، الرياض المنضرة، ج 2، ص 140؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 290؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 3، ص 227؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .33

84) ابن اعثم، الفتوح، ص 328 و ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 169؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .173

85) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .141

86) ر.ك: همان، ص 153، و الغدير، ج 9، ص .47

87) ر.ك: ابن حجر العسقلانى، الاصابة، ج 4، ص 252 و الغدير، ج 9، ص .59

88) انساب الاشراف، ج 6، ص .147

89) همان. همچنين ر.ك: تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 170؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 281؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص .42

90) امام ـ عليه السلام ـ در اين باره به عثمان فرمود: «من سنت رسول خدا(ص) را براى خشنودى خاطر هيچ كس رها نمى‏كنم.» ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص .1043

91) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .129

92) ابن اعثم، الفتوح، ترجمه محمد مستوفى، ص .40

93) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 12، ص .78

94) ر.ك: المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .318

95) همان، ص .351

96) براى نمونه، ر.ك: الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 7، ص 216 و 426؛ الحاكم النيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 389؛ مسند ابن حنبل، ج 1، ص 325؛ البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 7، ص 442؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 205؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 178 ـ .194

97) الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 7، ص 424؛ الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 351؛ الشيخ الصدوق، من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 36؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .206

98) شمس‏الدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 638؛ ابن‏منظور، محمد، مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 25 و ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 1، ص 628؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 339؛ ابن‏الاثير، اسد الغابة، ج 3، ص 597؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص 206 و ابن حجر المكى، الصواعق المحرقة، ص .127

99) ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 15؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 758؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 145؛ تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 144؛ البخارى، اسماعيل، التاريخ الكبير، ج 1، ص .9

100) ر.ك: قائدان، اصغر، تحليلى بر مواضع سياسى على‏بن ابيطالب‏عليه السلام، ص 122، به نقل از غاية المرام.

101) نهج‏البلاغه، حكمت 270، ص .411

102) ر.ك: البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 7، ص 206؛ ابن‏حسام الدين الهندى، كنزالعمال، ج 16، ص 519؛ مسند ابن حنبل، ج 5، ص .134 براى آشنايى با نمونه‏اى ديگر از اين بدعت‏ها و موضع‏گيرى امام در برابر آن، ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 4، ص 378؛ ابن حزم الاندلسى، المحلى بالاثار، ج 8، ص 279؛ الحر العاملى، محمد، وسائل الشيعة، ج 17، ص .426

103) سنن النسائى، ج 5، ص 148 (كتاب مناسك الحج، باب القران)؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 1043، و ر.ك: صحيح مسلم، ج 2، ص 897 (كتاب الحج، باب جواز التمتع) و السيوطى، جلال الدين، الدر المنثور، ج 1، ص .216

104) صحيح مسلم، ج 1، ص 482 (كتاب صلاة المسافرين، باب قصر الصلاة بمنى)؛ سنن النسائى، ج 3، ص 120 و ابن حزم الندلسى، المحلى بالاثار، ج 3، ص .190

105) سنن ابى داود، ج 2، ص .170

106) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 322؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .244

107) مسند ابن حنبل، ج 1، ص 215 (حديث 784).

108) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 16؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .160

109) البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 8، ص 62ـ61؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .161

110) ر.ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 202؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .226

111) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف‏ج 6، ص 130؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص .17

112) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .227

113) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .345 همچنين ر.ك: ابوالفرج الاصفهانى، على الاغانى، ج 5، ص 125 ـ 132؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 142 ـ 146؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 4، ص 115 ـ 117؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 20 ـ 18؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 252 ـ .254

114) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص .249

115) ر.ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 376 ـ 433؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب‏ج 2، ص 352 ـ 353؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1154 ـ 1167 ؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 281 ـ .290

116) نهج‏البلاغه، خطبه 164، ص .168

117) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 133 و ر.ك: ابن اعثم، الفتوح، ص .55

118) ر.ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 210 ـ 212؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 122؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 210 ـ 209؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 181؛ ابن اعثم، الفتوح، ص 232 ـ 234؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 134 ـ .135

119) نهج‏البلاغه، خطبه 146، ص 141 ـ .142

120) ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبين، ص 31؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 115؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 42، ص .262

121) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 243؛ تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 452؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .303

122) نهج‏البلاغه، حكمت 18، ص .363

123) ر.ك: الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 124 و 127؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه‏ج 4، ص 9 ـ .10

124) ر. ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 451؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 8 ـ 9؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 8 ـ .9

125) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص .9

126) ر.ك: الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 144 ـ 154؛ تاريخ خليفةبن خياط، ص 108 ـ 112؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ‏ج 2، ص 312 ـ .322

127) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 543؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 304؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 346؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 273؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 246 ـ .247

128) ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 231 و ج 10، ص 235 ـ .236

129) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل)، ص 268؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص 63؛ و ابن‏ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .310

130) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص 386؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 131؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .356

131) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 98؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص 405 ـ 406؛ همچنين ر.ك: ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص .319

132) ابن اعثم، الفتوح، ص .742

133) همان، ص .745 در اين باره ارقام ديگرى نيز ذكر شده است كه براى آگاهى از آنها ر .ك: تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص 64؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 193؛ المسعودى، على‏بن الحسين، التنبيه والاشراف، ص .256

134) تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص 64؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 406؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .193

135) نهج‏البلاغه، خطبه 93، ص .85

136) همان، خطبه 3، ص .11

137) ر.ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 4، ص 80 ـ .103

138) ر. ك: تاريخ‏الطبرى ج 3، ص 452؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .303

139) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .342

140) ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص 1020 ـ 1021؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 35؛ الامينى، عبدالحسين، الغدير، ج 8، ص .283

141) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .108

142) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص .110

143) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .269

144) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 1، ص 378؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 41، ص .116

145) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .270

146) نهج‏البلاغه، خطبه، 84، ص .66

147) ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .102

148) همان، ص .491

149) نهج‏البلاغه، خطبه 32 (ترجمه محمد دشتى).

150) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 28 و ر.ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .75

151) ر.ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 246؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .233

152) ر.ك: تاريخ الطبرى، ج 3، ص 472؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص .315

153) ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1169؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 35؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 280؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .201

154) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 28 ـ .29

155) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 302؛ تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 451؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 253؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 130؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 47؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 290؛ الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص 49؛ ابن‏الاثير، اسدالغابة، ج 3، ص .610

156) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 179 ـ .180

157) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .51

158) نهج‏البلاغه، خطبه 205؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .50

159) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 18، و ر.ك: مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .164

160) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .231

161) همان.

162) ر.ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 51 ـ 52؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص .164

163) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 473؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 314 ـ 315؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 281 ـ 282؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 181؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .367

164) نهج‏البلاغه، خطبه 148، ص .144

165) ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص 49 ـ .50

166) شمس الدين الذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 146 ـ .147

167) نهج‏البلاغه، خطبه 33، ص 34، و ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .76

168) ر.ك: عبدالمقصود، عبدالفتاح، امام على‏بن ابى‏طالب‏عليه السلام، ج 2، ص 403 ـ 406؛ شلى، احمد، موسوعة التاريخ الاسلام‏ى، ج 1، ص 636 ـ .643

169) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 312 ـ 313؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 212 ـ 213؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .180

170) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 178؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص 38 ـ .39

171) ر.ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 102 و 417؛ الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص 234 ـ 235؛ ابوجعفر الاسكافى، محمد، المعيار و الموازنة، ص .128

172) ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص .587

173) نهج‏البلاغه، خطبه 92، ص .85

174) ر.ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 551 ـ 552؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 95 ـ .96

175) ر.ك: تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 210؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 134؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 64؛ ابن حجر العسقلانى، فتح البارى، ج 13، ص .47

176) ابن‏سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259؛ ابن الاثير، اسدالغابة، ج 3، ص 632، شماره 3798؛ الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص .191

177) ر.ك: صحيح مسلم، ج 4، ص 2235 (كتاب الفتن، باب 18)؛ صحيح البخارى، ج 1، ص 254 (كتاب الصلاة، باب التعاون فى بناء المسجد)؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 435؛ شمس الدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 571؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .231

178) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص .318

179) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 530؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .340

180) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 3، ص .41

181) همان.

182) تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص 30 ـ 31؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 353 ـ .355

183) ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 382؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص .270

184) نهج‏البلاغه، خطبه 238، ص .267

185) ر.ك: الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 405؛ الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 2، ص 368؛ الشيخ الصدوق، من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 257 ـ .258

186) ر.ك: نهج‏البلاغه، خطبه 127، ص .125

187) تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص 60 ـ 61؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 403؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 141 ـ 142؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة،ج 1، ص 146 ـ .147

188) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص 37؛ المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 32، ص 17 ـ .18

189) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص 38؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص .18

190) الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .151

191) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 376 ـ 377؛ ابن هلال الثقفى، الغارات، ص 46؛ ابن حسام‏الدين الهندى، كنز العمال، ج 6، ص 610 ـ .611

192) نهج‏البلاغه، خطبه 126، ص .124

193) همان، نامه 70، ص 354 ـ 355، و ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 386 و السيد الرضى، خصائص الائمه‏عليهم السلام، ص .113

194) نهج‏البلاغه، خطبه 15، ص 16؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 1، ص 377، و ر .ك: ابوحنيفة المغربى، النعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص 373؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 269 ـ .270

195) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص .39

196) همان، ج 1، ص 269؛ ابوحنيفه المغربى، النعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص .373

197) ر.ك: الحموى، ياقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 496؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص .61

198) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 103ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص .17

199) ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .206

200) همان، ص 82 ـ 83؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 101؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .383

201) ابن هلال الثقفى، الغارات، ص 366 ـ 369؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 87 ـ .92

202) ابن اعثم، الفتوح، ص 363 ـ 367؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 36 ـ 40؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1158 ـ 1161؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 712 ـ .714

203) امير مؤمنان، اگرچه با كشتن عثمان موافق نبود و از هيچ كوششى براى جلوگيرى از خليفه‏كشى خوددارى نكرد، نمى‏توانست مردمى را كه ازستم‏هاى خليفه به‏جان آمده و دست به شورش زده‏اند، از خود براند؛ هرچند چگونگى برخورد آنان را با عثمان نمى‏پسنديد و مى‏فرمود: «او به خودكامگى پرداخت و كارها را تباه ساخت. شما نيز با او به سر نبرديد و كار را از اندازه به در برديد.» (نهج‏البلاغه، خطبه 30، ص 31)

204) مادولونگ، جانشينى حضرت محمد(ص)، ص .217

205) ر. ك: تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .176

206) چنان كه امام على‏عليه السلام عايشه را «اطوع الناس فى الناس» مى‏خواند. ر. ك: ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 2، ص 318؛ ابن الاثير، اسد الغابة، ج 2، ص .470

207) ر. ك: تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 479 و 492؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 316 ـ 322؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، الاجمل، ص 233؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 25 ـ .26

208) نهج‏البلاغه، خطبه 174، ص .180

209) نهج‏البلاغه، خطبه 22، ص 22؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 2، ص 318؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 251؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص .310

210) ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 359؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 127 ـ .128

211) ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .359

212) تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص .175

213) ر. ك. الريشهرى، محمد، موسوعةالامام على‏عليه السلام، ج 6، ص 37 ـ .38

214) ر. ك: سبحانى، جعفر، فروغ ولايت، ص .361

215) جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، ص .233

216) ر. ك: ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 197 ـ 200؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 14، ص 42؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص .78

217) نهج‏البلاغه، نامه 6، ص .274

218) ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 74 ـ .75

219) ر. ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 244 ـ 245؛ الطبرسى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 375؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .267

220) نهج‏البلاغه، خطبه 205، ص 239، و ر. ك: خطبه 54 و 45 و نامه 1، ص .271

221) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 9، و ر. ك: ابن اعثم، الفتوح، ص .395

222) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .75

223) نهج‏البلاغه، خطبه 8، ص .14

224) ر. ك: تاريخ‏اليعقوبى،ج 2، ص 383؛ الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .95

225) لإن يهدى الله رجلا واحدا خير لك مما طلعت عليه الشمس.» ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 14؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .448

226) ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 551 ـ .552

227) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص 164 ـ 165؛ الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص .178

228) ر. ك: نهج‏البلاغه، نامه 54؛ الاربلى، على‏بن عيسى، كشف الغمه، ح 1، ص 324؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 70؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 294؛ ابن اعثم، الفتوح، ص 419 ـ .424

229) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص 371 ـ 372؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 182؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 50 ـ .52

230) ر. ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 133؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 108 ـ 110؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص .100

231) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص .136

232) ر. ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 149 ـ 151 و 187 ـ 188؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 80؛ تاريخ‏اليعقوبى، ج 2، ص 188؛ المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .387

233) ر. ك: البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 8، ص 179؛ الشيخ الصدوق، التوحيد، ص 225؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 270؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 404 ـ 405؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 207 ـ .208

234) نهج‏البلاغه، خطبه 40، ص .39

235) همان، خطبه 127، ص .125

236) ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 405 ـ 406؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 146؛ تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص .64

237) ر. ك: الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 143؛ ابوجعفر الاسكافى، محمد، المعيار والموازنة، ص .106

238) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .166

239) تاريخ‏الطبرى، ج 3، ص 466؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص .312

240) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص 406؛ البلاذرى، احمد، انساب‏الاشراف، ج 3، ص‏ .128

241) ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 398؛ ابن سليمان الكوفى، محمد، مناقب الامام اميرالمؤمنين على‏بن ابى‏طالب، ج 2، ص 341؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 126 وتاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 609

242) زمر، آيه .65

243) الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 35 ـ 36؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص .158

244) نهج‏البلاغه، حكمت 420، ص .437

245) همان، نامه 28، ص 293، .294

246) ر. ك: ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 370؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 203 ـ 204؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 210؛ ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص .278

247) نهج‏البلاغه، نامه 14، ص .180

248) ر. ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 13 ـ 14؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص‏ .447

249) نهج‏البلاغه، خطبه 55، ص .46

250) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص 339 ـ 340؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 350؛ الخوارزمى، الموفق‏بن احمد، المناقب، ص .186

251) المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، ج 2، ص .416

252) ابوحنيفة المغربى، النعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص .376

253) لزوم خوددارى از كشتن فراريان در صورتى است كه آنان پل‏هاى پشت سر خود را خراب شده ببينند، و قصد بازگشت به جنگ را نداشته باشند. ر. ك: الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .95

254) نهج‏البلاغه، نامه 14، ص .280

255) ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 424؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص .248

256) تاريخ‏الطبرى، ج 4، ص .66

257) ر. ك: نهج‏البلاغه، خطبه .51

258) الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 168؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 167؛ ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 364 ـ .365

259) الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 169؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .106

260) ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 24، و ر. ك: ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ، ج 2، ص 365؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .162