جناب حاج میرزا على آقا شیرازى - رحمت اللّه‏ علیه - که این معنا را در من حس کرد بلافاصله فرمود: این ذکر از من نیست، از حضرت سید الشهداء علیه السلام است
58 بازدید
تاریخ ارائه : 3/3/2014 11:58:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

در سامرا بسيار غريب بودم و با هيچ ‏كس نمى ‏توانستم انس بگيرم و از اين جهت خيلى ناراحت بودم. يك روز به حرم عسكريين عليهما السلام رفتم و در آنجا از خداى متعال درخواست كردم كه يك كمك روحى و يا يك رفيق و برادر روحانى نصيبم گرداند.
همان روز وقتى به منزل رفتم آقاى سيد اسماعيل مرعشى به آنجا آمده بود. وى كه از اقوام خانواده‏ ى ما بود و به حقير نيز علاقه داشت گفت: آسيد حسين! امروز ناهار يك مهمان داريم كه باب كار شماست، شما هم بياييد. پرسيدم: كيست؟ گفت: بعد كه آمديد معلوم مى ‏شود.
دعوتش را پذيرفتم. و وقتى به منزل ايشان رفتم مهمانش كه پير مردى منور و با وقار بود مرا جذب كرد و دريافتم كه او يك روحانى عادى نيست.
پس از صرف ناهار فرمود: مى‏ خواهم براى آقايم حضرت ابا عبد اللّه‏ الحسين عليه السلام روضه بخوانم. آنگاه با لسانى ساده گفت: آقايان و برادران! چند دقيقه دل‏هاى‏ تان را به من بدهيد. من با دل‏هاى‏ تان كار دارم. و همين‏ كه گفت: «صلى اللّه‏ عليك يا ابا عبد اللّه‏» گريه شروع شد و روضه ‏اى بسيار با اخلاص خواند.
ايشان آيت اللّه‏ آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى - اعلى اللّه‏ مقامه الشريف - بودند كه خداى متعال ملاقات‏ شان را به بركت مرقد شريف عسكريين عليهما السلام نصيب حقير فرمود.
با اينكه سابقه‏ ى آشنايى نداشتيم، پس از روضه به من فرمودند: برويم با هم قدم بزنيم.
در آن ايام ملتزم بودم كه عصرهاى جمعه سوره‏ ى قدر را صد مرتبه بخوانم و وقتى مى‏ خواندم آثار عجيبى از آن مى‏ ديدم. در حديث نيز وارد شده: خداوند در روز جمعه هزار نسيم رحمت دارد كه به هر بنده، آنچه از آن رحمت را كه بخواهد عطا مى ‏كند. و كسى كه عصر جمعه صد مرتبه سوره‏ ى قدر را بخواند حق تعالى آن رحمت‏ ها را مضاعف كرده و به او عطا مى‏ فرمايد.
حقير به اين مطلب چنان يقين پيدا كرده بودم كه هر وقت موفق به خواندن آن مى‏ شدم منتظر رحمتى خاص بودم و معمولاً هر چند تا آخر شب عنايتى نصيبم مى ‏شد.
آن روز هم جمعه بود. در بين راه مطالبى بين ما رد و بدل شد. بنده كه از ايشان خوشم آمده بود خواستم تحفه ‏اى به ايشان بدهم؛ لذا عرض كردم: شما عصرهاى جمعه صد مرتبه سوره‏ ى قدر را بخوانيد و ببينيد چه مى ‏بينيد.
ايشان هم نگاهى به من كرد و فرمود: شما هم وقت خواب صد مرتبه سوره ‏ى توحيد را بخوانيد و ببينيد چه مى ‏بينيد. «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها.»

در خلال اين صحبت‏ ها آشنايى بيشترى پيدا كرديم. خدمت ايشان عرض كردم: من مدتى است كه يك ناراحتى دارم. پرسيد: ناراحتى شما چيست؟ عرض كردم: گرفتار حديث نفس شده‏ ام. دائما گويا كسى با من حرف مى‏ زند و اين وضع موجب اذيت و مانع روحى من شده، به طورى كه ديگر حضور قلبى برايم نمانده است.
ايشان ذكر شريفى را به حقير تعليم كرده و فرمود: چنانچه آن را بگوييد ناراحتى شما برطرف مى ‏شود.
بنده در آن موقع حالم طورى بود كه هيچ ذكرى را جز از طريق ائمه‏ ى معصومين قدس سرهما قبول نمى‏ كردم مگر اينكه خود آن بزرگواران به نحوى مرا به شخص ديگرى ارجاع دهند.
جناب حاج ميرزا على آقا شيرازى - رحمت اللّه‏ عليه - كه اين معنا را در من حس كرد بلافاصله فرمود: اين ذكر از من نيست، از حضرت سيد الشهداء عليه السلام است.
متأسفانه باز هم متوجه نشدم كه ذكر مورد نظر ايشان حواله‏ ى آن حضرت است؛ لذا باطنا آن ذكر شريف را از ايشان نگرفتم.
آنگاه عرض كردم: آقا ! چرا من با كسى انس نمى ‏گيرم؟ فرمود: به خاطر اينكه انس سنخيت مى‏ خواهد.
حال من در آن‏ وقت اين طور بود كه همه ‏ى مردم را از خود بهتر و خود را از هر كس بدتر مى ‏ديدم. و به همين جهت پيوسته خود را ملامت مى‏ كردم. و گاهى كه در كوچه و خيابان كسى به من سلام مى‏ كرد چنان متأثر مى‏ شدم كه گريه كرده و مى ‏گفتم: اگر اينها مى‏ دانستند من چقدر بد هستم هرگز به من سلام نمى ‏كردند.
از اين رو فرمايش آن روحانى بزرگوار را مؤيد حال خود گرفته، عرض كردم: معلوم مى ‏شود من خيلى بد هستم و كسى به بدى من نيست تا با او سنخيت داشته، انس بگيرم.
ايشان كه گويا در صدد تشويق حقير بود نگاهى به من كرد و فرمود: نه، نمى‏ يابى كه انس نمى‏ گيرى. پرسيدم: چه چيز را نمى‏ يابم؟ فرمود: مؤمن را.
  المؤمن أعزّ من الكبريت الاحمر.

سپس براى نماز به حرم مطهر رفتيم. هنگامى كه خواستم اقتدا كنم ايشان مانع شد. عرض كردم: آقا ! من مى‏ خواهم فيض ببرم. فرمود: نماز جماعت براى فضيلت است. نماز من قصر و نماز شما تمام است. اقتدا به مسافر براى كسى كه نمازش تمام است كراهت دارد. و نمازش را به تنهايى خواند. خدايش رحمت فرمايد.
ناگفته نماند آن حالت حديث نفس كه شبيه نوعى بيمارى ماليخوليا بود در مدتى كه در سامرا بودم باقى بود. تا اينكه يك روز در كربلا در حرم مطهر حضرت ابا عبد اللّه‏ عليه السلام عرض كردم: آقا جان! شما مى‏ بينيد كه من بيمارم و روحم ناراحت است، پس چرا نجاتم نمى‏ دهيد؟
همان شب در عالم رؤيا ديدم كه در نيمروز (روستاى ييلاقى مرحوم پدرم) در قلعه ‏اى هستم و آن قلعه كه متعلق به من است تاريك مى ‏باشد و بنده در صدد روشن كردن چراغى هستم، لكن هر چه كبريت مى ‏زنم روشن نمى‏ شود. در اين هنگام، همان حالت وسوسه‏ ى نفس پيدا شد و متوجه شدم همين حالت است كه مانع روشن شدن كبريت مى‏ شود؛ لذا شروع به گفتن اذكار و اوراد كردم، امّا به هر ذكر و وردى مشغول شدم تأثيرى نبخشيد. ناگهان ذكر شريفى را كه آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى - رضوان اللّه‏ عليه - به من تعليم كرده بود به ياد آوردم. و آن ذكر اين بود:

«بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الاّ باللّه‏ العلى العظيم و صلى اللّه‏ على محمد و آله الطيبين لا ملجأ و لا منجا منك الاّ اليك».

همين‏ كه مشغول آن ذكر شدم چراغ روشن شد و تمام قلعه منور گرديد و آن حالت وسوسه به كلى برطرف شد و از خواب بيدار شدم.
بلافاصله گويا از طرف آقا امام حسين عليه السلام به قلبم الهام شد كه ما در همان زمان داروى درد تو را داديم، خودت عمل نكردى و حال از ما گله مى‏ كنى!sadeghin.ir