ایامى که در سامرا بودم احساس مى‏ کردم یک هستى مثل خورشید به تمام وجودم تابیده
18 بازدید
تاریخ ارائه : 3/3/2014 11:30:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

باید دانست که رسیدن به وحدت نفس غیر از معرفت نفس است که حضرت امیر علیه السلام آن را منتهاى هر علمى شمرده و در باره‏ ى آن فرموده‏ اند: « من عرف نفسه فقد عرف ربه »؛ زیرا معرفت نفس در واقع باب توحید حقیقى و باب معرفت حق مى‏ باشد.
عارف عظیم الشأن جناب آقاى قاضى قدس سره مى‏ فرمود: کسى که معرفت نفس پیدا نکند هیچ چیز ندارد. استاد بزرگوار آقاى انصارى قدس سره هم روى این مطلب بسیار تأکید مى‏ کردند و در آن زمان که از ایشان تبعیت مى‏ کردم پیوسته به من مى‏ فرمودند که در معرفت نفس فکر کنم. هر وقت هم که در این مطلب فکر مى‏ کردم آثار خوبى از آن دیده، شهرهاى باصفا، باغستان‏هاى خرم، دریاهاى مواج، سبزه زارها و مکان‏هاى زیبا و دلربایى مشاهده مى‏ کردم.
امّا در زمان آشنایى با جناب آقاى سید جمال گلپایگانى - علیه الرحمه - که تقریبا از جناب انصارى - رضوان اللّه‏ علیه - منقطع بودم هرگاه درباره‏ ى تفکر در این باب تصمیم مى ‏گرفتم معمولاً خواب مى‏ دیدم در پاى کوهى بسیار بلند و تیز نشسته و مى‏ خواهم بر آن بالا روم و کسى هم به من مى ‏گوید: ببین، راهى که مى‏ خواهى بروى چنین است! یعنى نمى ‏توان بالا رفت. در نتیجه من هم از پى گیرى این فکر منصرف مى ‏شدم.
سرانجام تصمیم جدى گرفتم که فکر را در مسیر معرفت نفس بیندازم و با خود گفتم: هر خطرى مى‏ خواهد داشته باشد، من این راه را خواهم رفت. باید فکر کنم که من چه هستم؟
البته تفکر در این باب از جهتى واقعا هم خطرناک است؛ زیرا اگر ایمان انسان ضعیف باشد و یا صفات رذیله در او متمرکز بوده و پاکى لازم را نداشته باشد ممکن است آنها در بین راه ظهور کند و بسا به حلول و اتحاد و یا زندقه منجر شود. تازه اگر این مسائل هم در بین نباشد چنانچه کسى در این وادى قدم بگذارد و به نتیجه نرسد کم ‏ترین خطرش جنون است! لذا بدون دستور استاد و آمادگى کامل نباید در این راه گام نهاد.
این نکته نیز حائز اهمیت است که با معرفت نفس حالت تجردى براى انسان حاصل مى‏ شود که از هر گونه شائبه‏ ى تعلق به امور مادى و طبیعت فاصله      مى‏ گیرد، بلکه مى ‏توان گفت: تا انسان به تعلقات مادى آلوده و به علایق جسمانى پاى ‏بند است و عالم ماده و دنیا در نظرش بزرگ مى ‏باشد و عظمت آخرت در قلبش جلوه‏ گر نشده و آن را درک نکرده است مجرد نمى‏ شود و در نتیجه معرفت نفس براى او ممکن نخواهد شد. پس اینکه فرموده‏ اند: من عرف نفسه تجرّد ، گرچه «تجرد» نتیجه و حاصل معرفت است، لکن مقدمات آن مقدمات معرفت نفس نیز هست؛ لذا بدون حصول آن مقدمات وارد شدن در این میدان صحیح نمى ‏باشد.
بارى، در همان ایام شب‏ها به نماز جماعت آیة اللّه‏ جناب آقاى سید جمال گلپایگانى - رضوان اللّه‏ علیه - مى ‏رفتم. اکثر شب‏ها پیر مردى وزین با سر و وضعى متوسط و خیلى متواضع را مى ‏دیدم که در کنار و در طرف چپ من قرار مى ‏گیرد. در آن‏ وقت اصلاً به ذهنم نمى ‏آمد که چگونه همیشه در کنار من براى او جاى خالى پیدا مى ‏شود!
او بعد از نماز دستش را به طرف آسمان بلند مى‏ کرد و با صدایى بسیار ضعیف و لحنى سوزناک صلوات مى‏ فرستاد. و گاهى هم که کسى پولى در دستش مى‏ گذاشت بدون اینکه نگاه کند آن را در جیب خود مى‏ گذاشت و به ذکر صلوات ادامه مى ‏داد.
همان شبى که براى تفکر در معرفت نفس مصمم شدم مجددا خواب دیدم در پاى آن کوهى هستم که بارها آن را در خواب دیده بودم، لکن این بار وضع آن تغییر کرده و شیب آن طورى است که مى ‏توان از آن بالا رفت و بعد از هر صد متر مسافت نیز تخته سنگ‏هایى براى استراحت گذاشته شده و اطراف آن بسیار سرسبز و خرم است و همان پیرمرد به ظاهر فقیر که هر شب در نماز جماعت کنار من قرار مى‏ گرفت در آنجا است.
بنده در خواب متوجه شدم که او یکى از اولیاى خداست و حتى حرف زدن او نیز با اراده‏ ى خودش نیست! و گویا مأمور است که حقیر را راهنمایى کند.
پرسید: مى‏ خواهى بالا بروى؟ گفتم: بلى. گفت: اشکالى ندارد حالا وقت آن رسیده است، لکن باید مواظب باشى که خیلى تند حرکت نکنى. مرحله مرحله پیش برو و به هر یک از این توقف‏گاه‏ ها که رسیدى قدرى توقف و استراحت کن. آنگاه براى مرحله‏ ى بعدى حرکت کن.
سپس گفت: از چیزهایى که در راه خیلى به درد شما مى‏ خورد این است که براى والدین خود زیاد دعا کنید. پس از آن نگاهى به من کرد و متوجه چیزى شد که در قلب من بود - و الآن هم ان شاء اللّه‏ هست - و گفت: چیزى در وجودتان هست که در این راه به شما خیلى کم

ک خواهد کرد. و من مى ‏فهمیدم که آن، محبت به حضرت سید الشهداء علیه السلام است.
در این هنگام از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که فردا شب در نماز جماعت با او تماس بگیرم، امّا از آن پس دیگر او را ندیدم! و این خود مؤید این معنا بود که او از اولیاى خدا بوده و در این مدت حقیر را آماده مى‏ کرده است؛ چرا که اولیاى خدا بدون سخن گفتن و فقط با توجه نیز مى‏ توانند به انسان کمک نمایند.
در این مورد که اولیاى خدا مخفى هستند حکایات زیادى نقل شده است. گاهى به شکل دیوانه و بعضى در لباس فقرا ظاهر مى‏ شده‏ اند. مثلاً در باره ‏ى جناب قاضى - اعلى اللّه‏ مقامه - چنین نقل شده که سال‏ ها در سیر و سلوک بوده‏ اند، امّا براى ایشان فتح بابى نمى ‏شود تا اینکه به کربلا مى ‏روند.
در آنجا یک شب برخلاف عادت معمول - که غالبا نماز مغرب را در حرم حضرت ابو الفضل علیه السلام و نماز عشا را در حرم حضرت ابا عبد اللّه‏ علیه السلام     مى‏ خوانده‏ اند - ابتدا عازم حرم حضرت سید الشهداء علیه السلام مى‏ شوند تا هر دو نماز را در آنجا اقامه کنند. در صحن مطهر، سید به ظاهر دیوانه ‏اى که حقیر نیز او را بارها دیده بودم جلو آمده، نزدیک گوش ایشان مى‏ گوید: امروز ملجأ تمام اولیاى خدا حضرت ابو الفضل علیه السلام هستند.
همین‏ که این مطلب را مى ‏گوید حالى به آن جناب دست مى‏ دهد که احساس مى‏ کنند باید به حرم حضرت ابو الفضل علیه السلام برگردند؛ لذا باز گشته، به سمت حرم آن حضرت مى‏ روند و با ورود به حرم مطهر آن بزرگوار حالى پیدا مى‏ کنند که دست و پایشان سست شده و به تصور اینکه مشرف به موت هستند رو به قبله دراز کشیده و شهادتین مى‏ گویند، لکن پس از اندک زمانى وضع تغییر مى‏ کند و متوجه مى‏ شوند که قضیه ‏ى دیگرى در کار است و از آن‏ وقت باب فتوحات معرفت به روى ایشان باز مى‏ شود.
بارى، بنده با اینکه خود به خود و یا در اثر تذکر آقاى انصارى گهگاه در صدد تفکر در این باب برمى‏ آمدم، لکن چون حالم از ابتداى حرکت این‏گونه بود که فقط خدا را مى‏ خواستم و اصلاً طالب این امور نبودم؛ لذا حتى معرفت نفس را نیز مقصد خود قرار نداده، پیوسته به دنبال مقصود اصلى خود بودم. و بدیهى است که چون مقامات معنوى و از آن جمله معرفت نفس در طول معرفت حق تعالى است چنانچه انسان استقامت کند و توفیق معرفت او - جل و علا - شامل حالش گردد در واقع همه ‏ى آن درجات و مراحل و منازل بین راه را ولو بدون توجه طى کرده است.
مولا امیر المؤمنین - صلوات اللّه‏ علیه - در پاسخ کمیل بن زیاد که از حضرتش درخواست شناخت نفس را دارد مى ‏فرمایند: « یا کمیل ! انما هى اربع: النامیة النباتیّة، و الحِسیّة الحیوانیّة، و الناطقة القدسیّة، و الکلمة الالهیّة ... »
آنگاه براى هر یک از آنها خصایصى را بیان مى ‏فرمایند.
باید عرض کنم که سه قسم اول از لوازم تعلق یافتن قسم چهارم به عالم خلق مى‏ باشد و به این لحاظ مى ‏توان گفت: یک نفس بیشتر وجود ندارد که همان روحى است که خداى متعال در « و نفخت فیه من روحى » بدان اشاره فرموده است.
مراد از «نفس» در حدیث شریف: « من عرف نفسه فقد عرف ربه » و حدیث: « من عرف نفسه فقد انتهى الى غایة کل معرفة و علم » که معرفتش ملازم با معرفت حق و همراه با هر علم و معرفتى است نیز روح است.
در عین حال هیچ‏گاه معرفت نفس به معناى شناخت کنه ذات نفس نیست؛ زیرا همان طور که کنه ذات خداى متعال - جل جلاله - قابل شناخت نیست، کنه ذات نفس را نیز نمى ‏توان شناخت.
با این بیان و با توجه به اینکه روح نسبت به ما سوى، مجرد محض است روشن مى‏ شود که معرفت نفس و روح باب معرفت حق است و از معرفت حق تعالى منفک نمى ‏باشد. و چون امام علیه السلام باب اللّه‏ است و هر کس او را شناخت خدا را شناخته، بنا بر این معرفت نفس مى ‏تواند به معناى معرفت امام باشد. و بالجمله همان‏گونه که معرفت امام نه عین معرفت حق تعالى است و نه منفک از آن، معرفت نفس نیز چنین است.
امّا چون در مسیر معرفت نفس، مراحل و منازل متعددى هست، متأسفانه بسیارى به گمان اینکه به معرفت نفس رسیده ‏اند هر یک در مرحله ‏اى از آن متوقف شده ‏اند. اگر انسان استاد حاذقى که این راه را طى کرده نداشته باشد تا او را راهنمایى کند ممکن است به هر کوره دهى که مى ‏رسد آن را شهر بزرگى ببیند و در پایین ‏ترین مرحله خیال کند به معرفت نفس رسیده و طبیعتا از حرکت باز مانده و متوقف گردد.
در هر حال، آن طور که خداى متعال به برکت قبور مطهر و مشاهد مشرفه ‏ى ائمه‏ ى معصومین علیهم السلام به این حقیر فهمانده، معرفت نفسى که ملازم با معرفت حق - جل و علا - است این است که انسان خود را عارى از «ماده» و خالى از «صورت» بیابد. یعنى حقیقت خود را که بدون صورت و ماده است درک کند.
در آن حال، سنخیت تام با عالم بالا پیدا مى ‏کند و بسا مجلاى تجلیات صفات حق - جل جلاله - مى‏ شود. و چنین کسى خواهد فهمید که قلب چیست و نفس کدام است؟ نسبت به عالم برزخ هم کاملاً احاطه پیدا مى‏ کند. و بسا از عالم بالا نیز مطلع گردد. چنین کسى را مى‏ توان عارف و بنده‏ ى صالح خدا دانست.    « رب زدنى علما و ألحقنى بالصالحین »
چند سال بعد در ایران یک بار که خدمت آقاى انصارى - رضوان اللّه‏ علیه - بودم ایشان مجددا به حقیر توصیه فرمود که در معرفت نفس فکر کنم. حقیر با اینکه از بیان حال خود اکراه داشتم، چون ایشان بر این امر اصرار کردند لازم دیدم حال خود را عرضه کنم؛ لذا گفتم: بنده مدعى معرفت حق هستم شما مى ‏فرمایید در معرفت نفس فکر کنم؟! ایشان فرمود: بدون معرفت نفس معرفت حق تعالى ممکن نیست. و روى این معنا خیلى تأکید فرمود. و منظورشان این بود که چون بنده معرفت نفس پیدا نکرده ‏ام مطمئنا معرفت حق نیز نیافته ‏ام.
حقیر عرض کردم: آیا امکان ندارد کسى تمام توجه و همت و خواسته‏ اش فقط خداى متعال باشد و به منظور خود رسیده و مقدمه‏ ى آن را نیز به دست آورده باشد، ولى اصلاً متوجه این معنا نشود که معرفت نفس هم پیدا کرده است؟ ایشان در گفته‏ ى بنده تأملى کرده، سپس فرمود: البته با این فرض امکان دارد. آنگاه فرمود: پس شما حالات خود را بیان کنید تا ببینم معرفت نفس براى‏تان حاصل شده است یا نه.
حسب الامر ایشان بعضى از حالات خود را خدمت آن جناب عرضه داشته و از آن جمله گفتم: ایامى که در سامرا بودم احساس مى‏ کردم یک هستى مثل خورشید به تمام وجودم تابیده است. کم‏کم دریافتم که من غیر از این بدن هستم و گاهى خود را مى‏ دیدم. حتى گاهى خود را در عالم خارج و حس در مقابلم مى ‏دیدم. یعنى عین خودم از مقابلم به طرف من مى‏ آمد و ناگهان با هم برخورد مى ‏کردیم!
در مورد هر یک از حالاتى که نقل مى‏ کردم چیزى مى ‏فرمود و آن را به عنوان معرفت نفس تأیید نمى‏ کرد. مثلاً بعضى را آثار نفس مى‏ دانست و از بعضى از آنها به شعاع نفس تعبیر مى‏ کرد.
تا اینکه عرض کردم: گاهى جلوى چشمانم نورى مثل خورشید طلوع مى ‏کند که از شدت نورانیت و عظمت آن نزدیک است چشمانم نابینا شود و اصلاً         نمى ‏توانم نگاه کنم و چشمان خود را مى ‏بندم!
در اینجا رنگ آن مرد روحانى - رضوان اللّه‏ تعالى علیه - تغییر کرد و زیر لب فرمود: « لا اله الا اللّه ‏» سادات وقتى خوب مى‏ شوند چقدر با دیگران فرق دارند! و دیگر چیزى نفرمود.
پس از این مذاکره از برخى رفقا شنیدم که مى‏ گفتند: نظر آقاى انصارى در مورد انحصار طریق معرفت حق در معرفت نفس تغییر کرده است، امّا هیچ‏ کس علت آن را نمى ‏دانست.
این نکته را باید تذکر داد که در واقع این انوار با چشم سر دیده نمى‏ شود و چنانچه انسان چشمان خود را ببندد باز هم آنها را مشاهده خواهد کرد، لکن معمولاً در آن حال انسان تصور مى ‏کند که نور ظاهرى است و با چشمانش مى‏ بیند.
در ضمن، همان طور که از لابلاى مطالب گذشته پیداست حقایق را مراتب و درجاتى نامحدود است و در هیچ مرحله‏ اى نباید چنین تصور کرد که به پایان راه نایل شده و به حقیقت مطلق دست یافته ‏ایم. چنان‏ که حقیر نیز بعدها دریافتم که همین حال نیز غیر از آن بوده است که گمان مى‏ داشتم.sadeghin.ir