یاران افلاکی در محضر عارف مجذوب آيت اللّه‏ انصارى قدس سره
101 بازدید
تاریخ ارائه : 7/7/2011 11:58:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان
بسم الله الرحمن الرحیم
چندى نگذشت كه جناب آقاى نجابت از نجف اشرف به كربلا آمده، پس از احوال‏پرسى فرمود: آسيد حسين! يك نفر از مجذوبين و عشاق راه حق آمده و ايشان تنها كسى هستند كه به درد شما مى‏خورند.
بنده براى ملاقات با ايشان با قرآن استخاره كردم، آيه‏ى شريفه‏ى « و الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه‏ و الذين آووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا » آمد و برداشت خوبى از آيه به نظرم رسيد؛ لذا همراه شيخ به خدمت جناب عارف مجذوب و سالك محبوب آية اللّه‏ آقاى حاج شيخ محمد جواد انصارى همدانى - قدس سره - كه به قصد زيارت سرور شهيدان و راهنماى عاشقان و مقتداى مقربان، حضرت ابى عبد اللّه‏ الحسين - عليه آلاف التحية و الاكرام - با جمعى از تلامذه و رفقاى همدانى خود به كربلا مشرف شده بودند رفتيم.
جناب شيخ نيز به اشاره‏ى حاج شيخ محمد تقى لارى رحمه الله كه از تلامذه‏ى جناب آقاى قاضى قدس سره بود عازم زيارت جناب انصارى - اعلى اللّه‏ مقامه الشريف - شده بود.
به محض ملاقات و نگاه كردن به صورت آقاى انصارى قدس سره چنين يافتم كه تنها كسى كه مى‏تواند رفيق راه من باشد ايشان‏اند. و بلافاصله محبت شديدى نسبت به آن بزرگوار در خود احساس كردم. و هر قدر كه مجالست بيشتر طول مى‏كشيد انس و محبت بيشتر مى‏شد.
راه آقاى انصارى راه محبت بود؛ لذا با خصوصيت روحى كه داشتم ايشان را رفيق راه خود يافتم.
ايشان تنها دستور مى‏داد كه يك توبه‏ى واقعى كرده، سپس آداب و سنن را بياموزيد و به آن عمل كنيد و در همه‏ى امور از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله متابعت نماييد تا محبت آن بزرگوار را به دست آوريد؛ - رضوان اللّه‏ تعالى عليهم اجمعين - مدتى كه آن جناب در كربلا بودند اكثر شب‏ها در منزل حجة الاسلام آقاى حاج سيد هاشم رضوى رحمه الله جلساتى داشتند كه حقير نيز شركت مى‏كردم.
پس از چند روز ايشان براى زيارت مرقد شريف مولاى متقيان و سرور عارفان و موحدان، امير مؤمنان عليه السلام عازم نجف اشرف شدند.
چند روزى در كربلاى معلا تنها و بى‏انيس بسر بردم. تا اينكه يك روز مشغول كتابت مطالبى بودم كه ناگهان حالتى دست داد و گويا جناب انصارى قدس سره را ديدم كه با چشمان جذاب خود به من نگاه مى‏كنند! در همان حال سوزى در اعماق جانم پيدا شد، به طورى كه نتوانستم خود را كنترل نمايم، دست از نوشتن كشيده، بلند بلند با خود حرف مى‏زدم و مى‏گفتم: خير! من اين دوستان را رها نمى‏كنم، اينها هستند رفيقان راه آخرت!
سپس با خانواده كه از حالات حقير بسيار تعجب كرده بود، وداع نموده، عازم نجف اشرف شدم.
همين‏كه به محضر ايشان شرفياب شدم نگاهى به بنده كرده، فرمودند: آسيد حسين آمدى! كأنّ به حقير فهماندند كه توجه ايشان سبب پيدايش آن انقلاب درونى و حركت به سمت آن جناب شده است.
چند روزى هم در نجف اشرف منزل آقاى حاج شيخ محمد تقى لارى رحمه الله از حضور ايشان بهره برديم.
در خلال همان ايام شخصی كه حق تدريس بر بنده داشت و امثال مرحوم آقاى قاضى را بى‏سواد به حساب مى‏آورد، متوجه شد كه حقير با جناب آقاى انصارى قدس سره ملاقات كرده، از مصاحبين ايشان شده‏ام؛ لذا با عجله خود را به من رسانده به طرق مختلف مطالبى را عنوان كرد: اول شروع كرد اظهار تأسف نمودن به اينكه يك نفر داشتيم كه به او اميد ديانت مى‏رفت، ولى افسوس كه از دست رفت! سپس گفت: ولى خوب هنوز دير نشده و مى‏توان كارى كرد! بنده هم گوش داده، ساكت بودم. پس از آن رو به حقير كرده، گفت: مگر يكى از وظايف مؤمن اين نيست كه اگر چيز خوبى به دست آورد تنها نخورد، بلكه برادران مؤمن خود را هم بهره‏مند سازد؟
بنده متوجه منظور او شده، گفتم: بلى، همين طور است كه مى‏فرماييد، لكن به شرط اينكه آن برادر مؤمن به چنين غذا يا فيضى راغب باشد؛ زيرا اگر كسى به نان جو عادت كرده و به غذاى ديگرى رغبت ندارد و مثلاً از پلو بوقلمون متنفر است و مؤمنى چنين غذايى يا لذيذتر از آن نصيبش گرديده، آيا در چنين صورتى اگر از برادرش پنهان كند به او خيانت كرده؟ يا به وظيفه‏ى عقلى و ايمانى خود عمل كرده است؟
آنگاه ايشان تصريح كرد كه شنيده‏ام شما با يك آقاى همدانى تماس گرفته‏ايد! گفتم: بلى، چنين است. حقير گمشده‏اى داشتم و مطلوبى را جستجو مى‏كردم و آن گمشده و مطلوب را نزد ايشان يافتم. و براى من فرقى نمى‏كرد و تفاوتى ندارد كه همدانى باشد يا غير همدانى، بلكه اهل هر كجا و در هر لباسى كه باشد، حتى اگر بوى مطلوب را از يك حمال هم استشمام كنم خاك پاى او را سرمه‏ى چشم خود مى‏نمايم. حالا اگر شمه‏اى از شميم محبوب نزد شماست، بنده غلام شما و طالب شما خواهم بود.
ايشان گفت: شنيده‏ام اين آقا به جاى تعقيب نماز شعر حافظ مى‏خواند. گفتم: خير دروغ شنيده‏ايد، ايشان بعد از نماز تعقيبات را ملتزم‏اند، لكن در منزل جلسه‏اى داريم كه آنجا شعر حافظ خوانده مى‏شود. وى كه با خواندن اشعار حافظ مخالف بود سخت برآشفت و گفت: برويم لب شط فرات قدرى قدم بزنيم. بنده هم اجابت كردم.
در بين راه از هر درى سخنى پيش آمد. در مجموع بنده حس كردم ايشان تكليف شرعى خود مى‏داند كه مرا از راه برگردانده، در سراى غفلت طبيعت خود منزل دهد! پناه بر خدا از اين‏گونه طرز تفكر و تشخيص تكليف‏ها !
بالاخره حقير با اينكه در آن‏وقت بيش از بيست و دو سال از عمرم نگذشته بود عرض كردم: بنده بالوجدان مى‏بينم كه اگر در مقابل شخص بزرگى قرار بگيرم در حال خود تغيير و شرم و خضوعى مى‏بينم و هر قدر آن شخص بزرگ‏تر و وجيه‏تر باشد دگرگونى حال بيشتر مى‏شود، امّا در عين حال كه معتقدم و همه‏ى ما معتقديم كه خداى متعال از هر بزرگى و صاحب‏جاهى بزرگ‏تر و وجيه‏تر، بلكه همه‏ى بزرگى‏ها در مقابل عظمت او هيچ و همه چيز ناچيز است، پس چرا وقتى به نماز مى‏ايستم با اينكه يقينا خود را در مقابل حق - جل و علا - قرار مى‏دهم هيچ تأثيرى و تفاوتى و تغيير حالى در خود نمى‏يابم؟ «انما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه‏ وجلت قلوبهم.» از اينجا مى‏فهمم كه اين ايمان، ايمان واقعى نيست؛ لذا مى‏كوشم كه خود را به مرحله‏اى برسانم كه قدرى از آثار جمال و عظمت حق را در قلب خود بيابم.
به محض شنيدن اين مطالب با حال عصبانيت گفت: يعنى چه؟ براى اينها در نماز شيطان تجلى مى‏كند! خدا كجا بود؟ و بعد سر به آسمان كرد و گفت: خدايا ! تو شاهد باش كه من بر اين آقا اتمام حجت كردم. و بدون خدا حافظى راهش را گرفت و رفت! و بعد از آن در مدتى كه عراق بودم هر وقت مرا مى‏ديد روى خود را بر مى‏گرداند! لكن بنده بحمد اللّه‏ از عمل او ناراحت نمى‏شدم؛ زيرا متوجه بودم كه او مرد مغرضى نيست، فقط تشخيص وى غلط است، امّا امان و فغان از مردم منافق و مزور و متملق كه مغرضانه به جنگ مؤمنين مى‏روند.
پس از اينكه ايشان به حساب خود اتمام حجت كرد و رفت، انقلاب عجيبى در درون خود ديدم؛ گويا يك عده بر من هجوم آورده و مرا ملامت مى‏كردند.
بنده خوب گوش دادم كه اين واعظان دلسوز و اين نصيحت گويان مهربان چه مى‏گويند و آخرين حرف‏شان چيست و مرا به چه چيز دعوت مى‏كنند و از چه مى‏ترسانند؟
پس از لحظه‏اى تأمل، از قال و قيل درونى چنين مسموع گرديد كه مى‏گويند: به خودت رحم كن، تو جهنم خواهى رفت!
گفتم: آيا براى چه جهنم مى‏روم؟ مگر مطلوب من غير از دوستى و محبت خدا و دوستان خدا مى‏باشد؟ پس از تأمل دقيق و عميق دريافتم كه غرضم از پيروى آن مرد حق و دوستى با او رسيدن به محبت حضرت حق - جلَّ و علا - مى‏باشد و غرض ديگرى - بحمد اللّه‏ و المنة - در كار نيست. پس گفتم: اگر انسان به خاطر محبت خدا و دوستى اولياى خدا به جهنم مى‏رود بگذار برود!
به محض اينكه اين جواب دندان شكن داده شد تمام قيل و قال‏هاى درون خاموش گرديد و فى الحال راحتى و آرامشى در خود احساس كردم.

در ره منزل ليلى كه خطرها ست بسى                                   شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى



ولى گويا هنوز آثار وارد شده‏ى در خيال با اين شستشو به كلى بر طرف نگرديده بود؛ لذا وقتى كه وارد منزل شدم مجددا يك سلسله افكار پيچيده و درهم به سراغ اين ضعيف آمده، از روى دلسوزى و مهربانى از سلوك الى اللّه‏ نهى مى‏نمود!
واقعا جاى تعجب است كه چرا اين افكار و اين مهربانى‏ها هنگامى كه انسان - العياذ باللّه‏ - پى معصيتى مى‏رود پيدا نمى‏شود؟ البته علتش معلوم است، پناه بر خدا از حيله‏هاى نفسانى و طرح‏هاى شيطانى!
به هر حال، اين بار در مقابل حمله‏ى شيطان با خود گفتم: به قرآن كريم پناه مى‏برم و خداى متعال را وكيل خود قرار داده، از او هدايت مى‏طلبم كه اوست هادى؛ لذا طبق دستور امام صادق عليه السلام - كه مرحوم محدث قمى قدس سره براى تفأل در «مفاتيح الجنان» نقل فرموده - نيت كردم كه آيا به دستور شيخ قيل و قالى عمل كنم يا دنبال استاد معنوى و روحانى بروم؟ قرآن را باز كرده، آيه‏ى شريفه‏ى: «قال معاذ اللّه‏ أن نأخذ الاّ من وجدنا متاعنا عنده إنّا اذا لظالمون.» آمد.
به بركت قرآن كريم علاوه بر رفع خيالات، چنان اطمينانى در دل پيدا شد كه بحمد اللّه‏ در اين زمينه تا به حال ترديدى پيدا نشده است. در ضمن متوجه شدم آن شيخ كه حقير را منع مى‏كرد مغرض نيست، لكن هر كسى را بهر كارى ساخته‏اند.

خلق اللّه‏ للحروب رجالاً                                                       و اخرى لقصعة و ثريد



يك روز هم سه تن از اقوام خانواده‏مان كه هر سه، عالم و قريب الاجتهاد يا مجتهد بودند بعد از آنكه متوجه شدند بنده در راه عرفان قدم گذاشته و با آقاى انصارى رحمه الله آشنا شده‏ام براى هدايت حقير به منزل ما آمدند! من هم در آن موقع بچه طلبه‏اى بودم كه نه چندان درس خوانده و نه معلومات زيادى داشتم.
ابتدا گفتند: آسيد حسين! شنيده‏ايم شما با يك صوفى رفت و آمد داريد! بعد هم اشكالاتى كرده، از هر سو مرا مورد حمله قرار دادند.
گر چه آنان به حسب ظاهر اهل فضل و به اصطلاح ملا بودند و بنده نيز معلومات كافى براى بحث با آنها نداشتم، ليكن به لطف خدا ناگهان يكى از همان‏هايى كه براى هدايت بنده آمده بود، ناخودآگاه مرا كمك نموده، رو به آن دو نفر كرد و با تمسخر گفت: شما چرا با آسيد حسين بحث مى‏كنيد؟ برويد با شيخ بهاء الدين عاملى بحث كنيد، كه فرموده است:

علم نبود غير علم عاشقى                                                   مابقى تلبيس ابليس شقى


علم رسمى سر به سر قيل است و قال                                 نى از او كيفيتى حاصل نه حال



شيطان لعين مى‏خواست القا كند كه اينها ملا هستند، تو نمى‏فهمى! امّا اراده‏ى خدا اين بود كه من محكم‏تر شوم؛ لذا از لسان او مرا كمك فرمود. وقتى ديدم شخصى مثل شيخ بهايى - كه از علماى بزرگ و فقهاى عالى‏مقام بوده - اين طور گفته است، نه تنها مردد نشدم، بلكه خيلى هم محكم‏تر گشته، يقينم به راه خود زيادتر گرديد.
پس از حدود سى سال روزى به منزل يكى از همان سه نفر رفتم. ايشان كتابى در رد صوفيه نوشته بود و مى‏خواست آن را چاپ كند. داستان جالبى از آن كتاب به من نشان داد و گفت: آسيد حسين! اين را بخوانيد و ببينيد آيا براى چاپ كردن مناسب است؟
بنده آن داستان را خوانده، بين خود و خدا ديدم براى اينكه افراد ساده لوح فريب نخورند خيلى مفيد است. گفتم: جدا لازم است اين داستان را چاپ كنيد؛ چون بعضى‏ها مطالب نادرستى از گوشه و كنار شنيده، فريب مى‏خورند و در دام اين افراد مى‏افتند. او خيلى خوشحال شد.
ناگهان متوجه شدم ايشان با اين كار، حقير را امتحان مى‏كرده است كه ببيند صوفى هستم يا نه؟ البته آدم مغرضى نبود و اين عمل نيز ناشى از عقيده و طرز تفكر او بود، لكن شرع مقدس براى هر كارى و هر چيزى ميزانى دارد و ما وظيفه داريم در گفتار و كردار خود بر اساس آن عمل نماييم. از آدمى كه هفتاد سال درس خوانده، انتظار بيشترى مى‏رود. او نبايد به صرف گفته‏ى يك نفر مثل خودش كه چه بسا فهمش از او هم كمتر است نسبت به مؤمنين سوء ظن پيدا كرده، به آن ترتيب اثر دهد.
به هر حال، چون قرار بود رفقا براى نماز مغرب و عشا به منزل ما بيايند؛ لذا نزديك مغرب برخاسته، عازم منزل شدم. ايشان گفت: تشريف داشته باشيد، يكى از آقايان علما قرار است به اينجا بيايند و مايلند شما را ببينند. بنده كه در آن شخص اشكالاتى مى‏ديدم گفتم: من با ايشان كارى ندارم. گفت: ايشان با شما كار دارند. در جواب به شوخى گفتم: راستش من يك خانقاهى دارم مى‏خواهم به آنجا بروم! گفت: اه! شما الآن مخالف اينها بوديد! چه‏طور شد؟ ديدم مطلب را جدى گرفت؛ لذا گفتم: البته اين خانقاه از آن خانقاه‏ها نيست. پرسيد: پس چيست؟ گفتم: عده‏اى از رفقا به منزل ما مى‏آيند، بنده هم آنها را راهنمايى مى‏كنم و راه و چاه را نشان مى‏دهم تا گمراه نشوند. گفت: پس اگر اين طور است عيب ندارد. بعد خدا حافظى كرده، به منزل رفتم.
بعد از اين جريانات در عزم خويش جدى‏تر شده و تصميم به پيروى از جناب خلد آشيان آقاى انصارى قدس سره گرفتم. گر چه در مقام عمل پايم لنگ بود، امّا دوست داشتم كه اين راه را بروم.
لذا از استاد معظم مطالبه‏ى دستورالعمل نمودم. ايشان هم بدون مضايقه راهنمايى كرده و دستوراتى دادند. از جمله فرمودند:
اول بايد از جميع معاصى توبه‏ى صحيحى كنيد. و براى اين كار اگر حال توبه داريد نماز روز يكشنبه‏ى ماه ذيقعده را كه مرحوم محدث قمى در اعمال آن ماه نقل كرده، بخوانيد. و اگر حال توبه نداريد ابتدا حال را تحصيل كنيد. و راهش اين است كه هر روز در ساعتى معين و در جاى خلوتى افرادى را كه قبلاً مى‏شناختيد و از دنيا رفته‏اند به ياد آورده، فكر كنيد كه الآن آنها كجا رفته‏اند؟ و در آنجا به چه چيز احتياج دارند؟ و همين طور فكر را ادامه داده تا كم‏كم حال انزجار از دنيا پيدا شود. و نماز مذكور را بعد از آن بخوانيد.
هم‏چنين فرمودند: آداب و سنن را مطالعه كرده، به آن عمل نماييد. نماز را در پنج وقت بخوانيد و دائما با وضو باشيد. نوافل و مخصوصا نافله‏ى شب را ترك نكنيد. روزهاى جمعه خود را معطر نماييد. هر وقت حالى داشتيد مناجات خمسه عشر را بخوانيد. با خدا مناجات كنيد و از توسل به اهل بيت علیهم السلام خصوصا حضرت ابا عبد اللّه‏ عليه السلام غفلت ننماييد.
دستور توبه‏ى ايشان بر حقير كه در آن‏وقت خيال مى‏كردم مقدار زيادى از راه را طى كرده و مدت‏هاست كه در وادى توبه و انابه قدم گذاشته‏ام، بسيار گران آمد، امّا بايد دانست كه توبه را مراتب و مراحلى است كه حقير از اين معنا غافل بودم. توبه‏ى قبلى نوعى جا عوض كردن از مكانى به مكان بهتر بود، امّا اين توبه، پرواز از زمين طبيعت به آسمان روحانيت است و اين معنا را در خواب كه يكى از عوالم و آيات خداوندى است به حقير ارائه فرمودند.
در عالم رؤيا ديدم: با رفقا و عده‏اى ديگر در جايى مجتمع شده‏ايم و همگى خيال پرواز به غرفه‏هايى داريم كه در يك ساختمان چند طبقه بود. در آن حال، حقير خيال مى‏كردم كه مى‏توانم با يك پرواز به آخرين غرفه رفته، در آنجا منزل كنم؛ زيرا كار را بلامانع ديده، در خود نيز قدرت و تيز پروازى احساس مى‏كردم. در اين هنگام متوجه شدم كه سگ بسيار بزرگ و سهمگينى در كمين است تا هر كس بخواهد پرواز كند او را پاره پاره نمايد؛ لذا هيچ‏كس جرأت پرواز از صحن آن سراى طبيعت را به خود نمى‏داد و همه به حال انتظار ايستاده بوديم.
در همين حال پيرى از در آن سراى وسيع وارد شد و پاى خود را روى گردن آن سگ گذاشته، مانع از افتراس وى گرديد. بنده متوجه شدم كه آن سگ نسبت به او بسيار مطيع و خاضع است و چون خيلى منتظر فرصت بودم وقت را غنيمت شمرده، پرواز كردم، امّا با اينكه خيال مى‏كردم مى‏توانم با يك پرواز خود را به آخرين غرفه برسانم، با زحمت بسيار و سنگينى زيادى كه در جسم خود احساس مى‏كردم توانستم خود را تنها به اولين غرفه برسانم. آنگاه آن پير حقيقت پاى را از روى گردن سگ برداشت و آن را رها نمود. آن سگ كه از پرواز حقير بسيار خشمگين شده بود به طرز عجيبى به طرف بالا پريد تا بنده را پايين بكشد. امّا تقريبا تا نيم مترى حقير كه بالا آمد بر زمين سقوط كرد و به لطف الهى دستش به اين ضعيف نرسيد.
گر چه در آن‏وقت متوجه معناى اين خواب نشدم، ولى بعدها فهميدم كه خداى منان به لطف خود اين رو سياه را با حقايق بلند و نكات دقيقى آشنا فرموده است.
انسان بدون توسل به كسى كه سگ نفسش خاضع شده و به دست او تسليم گرديده، نمى‏تواند از عالم طبيعت قدمى بالا رود. و اين نيازمند شرح بسيارى است كه حقير را حال و حوصله‏ى بيان آن نيست. خداوند به لطف و كرم خود همه‏ى برادران را به شناخت نفس و حقيقت آن و مكائد و اطوار آن موفق فرمايد آمين.
از اين مبشرات در آن ايام به بركت وجود آن مرد روحانى و آن امكنه‏ى شريفه كه دائما ملائك رحمان در آن در صعود و نزول‏اند زياد ديده مى‏شد.
گاهى از كشف و مكاشفه سخن به ميان مى‏آمد. حقير هم كه در ظاهر با آن آشنايى نداشتم روزى خدمت استاد عرض كردم: مايلم مكاشفه داشته باشم تا باعث شوق و رغبت بيشترى گردد. ايشان فرمود: مكاشفه به چه درد مى‏خورد؟ اهل قرب را توجهى به مكاشفات صورى نيست. و هنگامى كه بعضى از حالات خود را خدمت ايشان عرض نمودم، ايشان فرمود: مكاشفه همين‏هاست، چيزى را كه خود داريد طلب مى‏كنيد؟
بارى، كم‏كم هنگام مراجعت استاد به وطن اصلى خود همدان رسيد و حقير از اين موضوع خيلى ناراحت بودم؛ لذا اجازه خواستم كه در معيت و يا پس از عزيمت استاد، به همدان هجرت نمايم. ايشان اذن نداده، فرمودند: شما همين‏جا بايد باشيد. اگر لازم شد براى‏تان نامه مى‏نويسم كه بياييد.
در همين ايام در عالم رؤيا ديدم كه حقير و چند نفر از دوستان آقاى انصارى قدس سره در اتاقى در محضر ايشان مجتمع بوديم و يكى از اصدقا كه به حسب ظاهر خيلى زحمت كشيده و از بنده جلوتر بود بيرون اتاق و نزديك در نشسته بود. در اين حال، مرد جليلى كه خيال مى‏كردم از ائمه‏ى جماعت كاظمين است با لباس روحانيت و در زى سادات در حالى كه اسلحه‏اى به كمر خود بسته بود وارد اتاق شد و خطاب به جناب آقاى انصارى قدس سره فرمود: پنج نفر از اينها را نزد ما بفرست، مى‏خواهيم در فضا پرواز كنند.
حقير متوجه شدم كه چند صد سال پيش تقاضاى شركت در اين برنامه را كرده بودم و اسمم در ليست آنها موجود است، امّا رفيقى كه دم در نشسته، از پرواز در هوا خيلى مى‏ترسد و هر چه بنده ايشان را تشويق و تشجيع مى‏نمايم قبول نمى‏كند.
اين رؤيا را به محضر استاد معظم عرض كردم. با تعجب به من نگاه كرده، فرمود: چنين شخصى را مى‏شناسيد؟ پاسخ دادم: بلى، ايشان از ائمه‏ى جماعت كاظمين هستند و نام‏شان آقا سيد مهدى است.
جناب استاد فرمود: وقتى كاظمين مشرف شديم ايشان را به من نشان دهيد. لكن در كاظمين نه ايشان از حقير سؤال كردند و نه من آن جماعت را كه قبلاً زياد مى‏ديدم در صحن مشاهده نمودم.
وقتى كه از كربلا براى كاظمين حركت كردند تا از آنجا عازم ايران شوند براى بدرقه خدمت ايشان بودم. همين‏كه ماشين حركت كرد چنان سوزى در درون خود يافتم كه گويا بخشى از جسمم را بريدند و از من جدا كردند، به طورى كه نتوانستم خود را كنترل كنم و بلند بلند گريه كردم.
بلى، انسان در انس گرفتن حالتى عجيب دارد و اگر قلبش تا اندازه‏اى از متعلقات جسمانى آزاد شده باشد انس او شديدتر و سريع‏تر گشته، به هر چيزى كه توجه او را جلب نمايد خيلى زود انس مى‏گيرد. در عين حال بسيار فراموش كار و شديد الغفله است؛ زيرا با اندك غفلتى مألوف و مأنوس خود را فراموش مى‏كند. البته مقدارى از اين حالت براى انسان نعمت است؛ زيرا اگر حال غفلت در انسان ايجاد نمى‏شد زندگى در اين عالم براى او ممكن نمى‏گشت.
در اين هنگام كه به شدت مى‏سوختم و گريه مى‏كردم نگاهم به گنبد مطهر آقاى عالميان حضرت ابا عبد اللّه‏ الحسين - روحى له الفداء - افتاد و اين شعر در قلبم زمزمه شد:

اميرى حسين و نعم الامير                                 سرور فؤاد البشير النذير



و بلافاصله قلبم تسلى پيدا كرده، آرامشى در خود يافتم.
پس از يكى دو روز عازم كاظمين شده، مجددا به لقاى استاد فائز گرديدم. چند روز هم در كاظمين از مجالست ايشان استفاده كرديم. و چه مجالسى، كه همه در ياد خداى متعال و اولياى او برگزار مى‏شد! چنان‏كه گويى اصلاً دنيايى وجود ندارد.

در اينجا لازم مى‏دانم مطالبى را در باره‏ى حالات آن استاد عزيز به عرض برسانم:
آنچه كه بيش از هر چيز توجه مرا نسبت به ايشان جلب مى‏كرد و در نظرم بسيار مهم بود، حال مراقبه‏ى دائمى آن بزرگوار بود.
اگر انسان اندكى با آن جناب معاشرت مى‏نمود بالحسّ درمى‏يافت كه ايشان دائما خود را همچون بنده‏اى در حضور مولا مى‏بينند. و با اينكه هيچ وقت دوست نمى‏داشتند خود را ظاهر كنند، به طورى كه اكثر مطالب خود را كه نقل مى‏كردند به ديگران نسبت مى‏دادند، لكن خداى متعال به بنده لطفى كرده بود كه غالبا حس مى‏كردم كه گويا قلب ايشان به جايى مرتبط است. و اين بسيار مهم مى‏باشد.
حقير گرچه پس از مدتى ديگر ارتباط معنوى با ايشان نداشتم، لكن پس از چند سال كه مجددا از عراق به ايران بازگشتم گاهى به عنوان زيارت مؤمن به ديدار آن ولىّ خدا مى‏رفتم. يك بار كه مى‏خواستم به همين منظور عازم همدان شوم خواب ديدم به مدرسه‏اى كه داراى شش كلاس است و قبلاً در آنجا درس مى‏خوانده‏ام براى تماشا رفته‏ام. از جمله‏ى شاگردان اين مدرسه آية اللّه‏ شهيد جناب آقاى حاج سيد عبد الحسين دستغيب رحمه الله بود. همه‏ى شاگردان در كلاس ششم نشسته بودند. بنده نيز آنان را تماشا مى‏كردم.
معلم اين كلاس كه يك افسر ستوان يكم بود از من سؤالى كرد. بنده كه مستحضر نبودم نتوانستم فورا جواب او را بدهم؛ از اين رو با چوبى كه در دست داشت ضربه‏اى به من زد.
حقير اعتراض كرده، به او گفتم: آقا ! من فعلاً شاگرد شما نيستم. زمانى هم كه در اين كلاس بودم نمره‏ى بيست مى‏گرفتم و حالا بعيد العهد شده‏ام. پس شما به چه مجوزى مرا مى‏زنيد؟
وقتى اين را گفتم آن افسر معلم متوجه شد كه اشتباه كرده است؛ لذا خيلى ترسيد و به خصوص از اينكه ممكن بود مدير مدرسه متوجه شود خيلى وحشت داشت.
با اينكه من از خطاى او گذشت كردم، نمى‏دانم مدير مدرسه از كجا متوجه اين قضيه شد؛ لذا در حالى كه عصبانى بود به كلاس آمده، خطاب به آن معلم كرد و با تندى گفت: چرا نبايد شاگردانت را بشناسى؟ اگر اين اندازه تشخيص ندارى پس من خود بايد درس بگويم! در اين حال از خواب بيدار شدم و معناى آن خواب را نفهميدم.
تا اينكه به همدان رفتم. شب در منزل آقاى انصارى قدس سره گرد آمده بوديم. اتفاقا مرحوم دستغيب - رضوان اللّه‏ عليه - نيز آنجا بود. جناب استاد از من سؤالى كردند. بنده كه ديگر خود را شاگرد ايشان حساب نمى‏كردم پاسخ سؤال را دادم، امّا جوابم به عنوان پاسخ شاگرد به استاد نبود.
گويا ايشان از اين حال من چندان خوش‏شان نيامد و باطنا اندكى از حقير اعراض كردند. از اين رو بنده ناراحت شدم و با خود گفتم: اصلاً چرا من اينجا آمده‏ام؟ و پس از پايان يافتن جلسه از جاى برخاستم و به مسجد رفته و نماز يكى از ائمه علیهم السلام را خواندم. در بين نماز يك ربط قلبى با امام زمان - صلوات اللّه‏ عليه - پيدا شد. در همان حال قلبا عرض كردم: آقا جان! من به خاطر شما به اينجا آمده‏ام و بنا به دستور شما كه فرموديد: به كسى احتياج ندارى، ديگر به عنوان شاگردى به كسى مراجعه نمى‏كنم. اگر اينها نمى‏دانند كه من در امر سير و سلوك مطيع شما هستم بنده را به ايشان معرفى كنيد و اگر خداى ناكرده اينها از دوستان شما نيستند به من بفرماييد تا از اسم‏شان هم استغفار نمايم.
نماز را خواندم و به منزل آقاى انصارى قدس سره بازگشتم. در آنجا متوجه شدم كه حال ايشان نسبت به حقير كاملاً تغيير كرده و به شكل عجيبى تواضع و محبت مى‏كنند. در اين هنگام متوجه خوابى شدم كه قبل از آمدن به همدان ديده بودم. هم‏چنين متوجه شدم تمام جزئيات آن خواب تعبير شده است. و از تغيير حال ايشان نيز اطمينانم به اينكه آن بزرگوار از دوستان امام زمان عليه السلام هستند بيشتر شد.
تا قبل از اين قضيه ايشان خيلى سعى مى‏كردند كه بفهمند بنده در سير خود تا كجا رفته‏ام؟ حتى يك شب بين خواب و بيدارى متوجه شدم كه آرام آرام از باطن مرا دنبال مى‏كنند تا ببينند كجا و در چه مرحله‏اى هستم. تا اينكه شبى در يك جلسه كتابى را به آقاى دستغيب رحمه الله دادند و فرمودند: از روى اين كتاب براى رفقا بخوانيد تا آسيد حسين ببيند حالات ايشان كدام ‏يك از اينهاست.
در آن كتاب اقسام تجليات بيان شده بود. تجلى اسم و صفت، تجلى نفس، تجلى قلب، تجلى روح و...
بعضى از اقسام تجليات را گفته بود كه براى پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله پيش آمده است، لكن بدون احترام و بدون ذكر القاب، خيلى ساده مى‏گفت: اين تجلى، محمد را بوَد! بنده خيلى ناراحت شدم، امّا خود را كنترل كردم تا مطلب كتاب تمام شود.
وقتى خواندن كتاب خاتمه يافت آقاى انصارى قدس سره به بنده رو كردند و فرمودند: آنچه براى شما پيش آمده كدام‏يك از اينها بود؟
بنده عرض كردم: اولاً معرفت من بر هيچ يك از شما واجب نيست. ثانيا كسى كه اين كتاب را نوشته خودش فهميده است چه مى‏گويد؟ آيا او خيال كرده نام يكى از بقال‏هاى مدينه را مى‏آورد كه به اين سادگى مى‏گويد: محمد را بوَد؟ حضرت محمد صلي الله عليه و آله كسى است كه امام صادق عليه السلام - كه فرزند و نماينده و خليفه‏ى آن حضرت بودند - وقتى نام مبارك ايشان را مى‏آوردند سر مبارك خود را پايين آورده و مى‏فرمودند: جانم، پدر و مادرم و تمامى اهل زمين فداى او باد.
اين چه ادب و معرفتى است كه اينها دارند! اگر كسى بتواند زمين را آسمان و آسمان را زمين كند، ولى در آستان پاك اهل بيت علیهم السلام متواضع نباشد نزد من هيچ ارزشى ندارد. كسانى هم كه ما به ديدن‏شان مى‏آييم - منظورم آقاى انصارى بود - به خاطر اين است كه آنان را از شيعيان جدمان مى‏دانيم.
در تمام آن مدت جناب آقاى انصارى - رضوان اللّه‏ عليه - ساكت بودند و وقتى اين جمله‏ى آخر را گفتم كه ما به خاطر جدمان به ديدن آنها مى‏آييم، متوجه ايشان شدم ديدم چنان مسرور شده‏اند كه از كثرت خرسندى گونه‏هايشان گل انداخته است و در آن حال درك مى‏كردم كه ايشان يكى از خواص شيعيان مى‏باشند.
بلى، كسى كه واقعا روحانى است وقتى ببيند يك نفر براى خدا حرف مى‏زند و از حريم مقدس دين و از اهل بيت عصمت علیهم السلام دفاع مى‏كند گرچه در ظاهر نسبت به شخص او بى‏اعتنايى شود نه تنها ناراحت نمى‏گردد، بلكه خوشحال هم مى‏شود. اگر ذره‏اى حساب نفس در كار ايشان بود نمى‏توانست اين‏گونه از حرف‏هاى بنده مسرور شود و از آن پس بايد حقير را مثلاً فاسق و جاهل مطلق بداند!
يك بار هم كه براى گردش به صحرا رفته بوديم در باره‏ى اين موضوع صحبت مى‏كردند كه فيض خداى متعال بر همه‏ى اشيا على السواء احاطه دارد و فيض او از هيچ‏كس منع نمى‏شود مگر اينكه خود انسان مانعى ايجاد كند.
آنگاه نور خورشيد را به عنوان مثال مطرح كردند كه به طور يكسان بر تمام اشيا مى‏تابد و اگر كسى از آن محروم شود مربوط به خود اوست كه خويشتن را محجوب كرده است.
وقتى اين مثال را زدند به ذهن بنده چنين خطور كرد كه بين فيض حق و نور خورشيد فرق است؛ زيرا خورشيد در افاضه‏ى نورش مجبور است و نمى‏تواند نور خود را از كسى منع كند، امّا فيض خداى متعال در عين حال كه همه كس را فرا مى‏گيرد با اختيار اوست و چنانچه بخواهد مى‏تواند فيض خود را منع نمايد.
به مجرد اينكه اشكال فوق به ذهنم آمد بدون اينكه چيزى بگويم نگاه خاصى به ايشان كردم. ايشان بلافاصله همين مطلب را عنوان كردند و فرمودند: البته از اين لحاظ كه خورشيد از خود اختيار ندارد و خداوند متعال با اختيار خود افاضه‏ى فيض مى‏فرمايد، بين فيض حق و نور خورشيد تفاوت وجود دارد.
بعد از آنكه از صحرا برگشتيم براى نماز به مسجد رفتيم. بين راه كه تنها بنده در خدمت ايشان بودم فرمود: آسيد حسين! از نگاه تند شما متوجه شدم كه چه اشكالى در ذهن‏تان آمده است.
كلام ايشان هنوز تمام نشده بود كه ناگهان رنگ‏شان تغيير كرد و بلافاصله استغفار كردند! چرا؟ چون فرمود: «متوجه شدم» و آن را به خود نسبت دادند. گويا حس كردند كه اين كلام نوعى اظهار وجود است؛ لذا فورا استغفار كردند. و اينها از علائم و آثار مراقبه‏ى دائمى ايشان بود.
البته حالات بندگان خدا مختلف است. همين مطلب را ممكن است استاد در حال ديگرى بگويد و استغفار هم نكند، بلكه گاهى بيش از اين مقدار هم به خود نسبت مى‏دهد تا شاگردانش را با خود آشنا كند و آنان بتوانند بيشتر استفاده نمايند، لكن تشخيص مورد آن با خود اوست.
يكى ديگر از ويژگى‏هاى ايشان كه در واقع خصوصيت همه‏ى بندگان مقرب خداست اين بود كه هرگاه ما خود در مراقبه كوتاهى مى‏كرديم و تاريك مى‏شديم ايشان را يك شخص عادى مى‏ديديم و وقتى به درگاه خدا تضرع مى‏كرديم و صفاى ما بيشتر مى‏شد ايشان را بنده‏ى مقرب خدا مى‏يافتيم. در واقع ايشان براى ما به مثابه‏ى آيينه‏اى بود كه حالات ما در آن انعكاس مى‏يافت.
از ديگر خصايص مهم ايشان اين بود كه انسان در شخص او غرق نمى‏شد، بلكه وقتى با آن بزرگوار مى‏نشستيم جز ياد خدا در فكر چيز ديگرى نبوديم و آنچه كه اصلاً ملحوظ نبود تشخص ايشان بود. و اين براى من از هر كرامتى بالاتر و ارزشمندتر است.
البته گاهى هم كراماتى از ايشان بروز مى‏كرد. به ياد دارم اولين بار كه از كربلا به همدان آمديم و به دستور ايشان در آنجا خانه‏اى اجاره كرديم، از نظر معاش سخت در فشار بوديم. ماه مبارك رمضان بود. براى مخارج خود پول نداشتيم و صاحب‏خانه نيز اجاره‏ى خانه‏ى خود را مى‏خواست. هيچ اميدى هم به جايى نداشتيم.
لذا دست نياز به درگاه خداى متعال دراز كرده، عرض كردم: خدايا ! پولى برسان كه اجاره‏ى خانه را بپردازم.
در همان روز يكى از بستگان متوجه بدهكارى ما شد و گفت: من به شما قرض مى‏دهم. من هم قبول كرده، پول را گرفتم و به صاحب‏خانه دادم، ولى گويا اشتباه كردم؛ زيرا روز بعد كه نماز ظهر و عصر را خواندم در بازگشت از مسجد با اينكه هيچ‏كس از درخواست من اطلاعى نداشت، آقاى انصارى سؤال كردند: آسيد حسين! شما ديروز از كسى چيزى خواسته بوديد؟
بنده كه از غير خدا چيزى نخواسته بودم ناگهان متوجه شدم كه گويا خداى متعال از زبان آقاى انصارى مى‏فرمايد: آنچه از من خواسته بودى اكنون به وسيله‏ى ايشان به تو مى‏دهم.
عرض كردم: مقدارى پول لازم داشتم كه برايم رسيد. ايشان با اصرار زياد مبلغى به من دادند كه درست به اندازه‏ى پول اجاره و خرج افطار و سحرى بود!
ايشان خود از نظر مادى در فشار بودند و با اينكه بسيار مهمان‏نواز بوده و وقتى مهمان مى‏آمد هر چه بيشتر مى‏ماند احترام و پذيرايى ايشان زيادتر مى‏شد، با اين حال به طورى در فشار قرار گرفته بودند كه توسط يكى از دوستان به همه‏ى كسانى كه از شهرهاى ديگر مى‏آمدند گوشزد كرده بودند كه بيش از سه روز نمانند مگر اينكه خودشان بگويند.
در آخرين سفرى كه به همدان رفتم و پس از سه روز خواستم برگردم ايشان فرمود: شما بمانيد. عرض كردم: آقا ! براى شما زحمت است. فرمود: شما تا هر وقت اينجا باشيد براى من رحمت است. و تا پانزده روز از بازگشت حقير ممانعت فرمود.
در آن مدت نسبت به بنده بسيار محبت مى‏كردند. گاهى خلوت كرده و به طور خصوصى از حالات خود صحبت مى‏نمودند. از ايشان به مناسبتى درباره‏ى يقين به آخرت سؤال كردم. آهى كشيده و فرمودند: آسيد حسين! اگر من يقين به آخرت نداشتم و مى‏دانستم كه آخرتى در كار نيست خودكشى مى‏كردم! لكن مى‏دانم كه پس از اين زندگى كوتاه عالم ديگرى هست كه انسان هميشه در نعم ابدى خداى متعال متنعم خواهد بود و به اميد آنجا زنده هستم و الاّ اين زندگى اصلاً به درد نمى‏خورد.
در يكى از سفرها نيز با آقاى نجابت در خدمت ايشان به مقبره‏ى مرحوم آية اللّه‏ آقاى حاج شيخ محمد بهارى - اعلى اللّه‏ مقامه - رفتيم. ايشان چند لحظه به قبر خيره شده، تاريخ فوت آن مرحوم را كه نهم ماه مبارك رمضان بود از لوح قبر خواندند و فرمودند: ما هم در ماه ذيقعده از دنيا مى‏رويم، ولى روز وفات ايشان با ما چند روز اختلاف دارد.
وقتى از آنجا برگشتيم رو به آقاى نجابت كردند و فرمودند: در كنار قبر مرحوم بهارى چه فهميديد؟ آقاى نجابت عرض كرد: بدنم سست شد، به طورى كه نزديك بود به زمين بيفتم. ايشان فرمود: روح يك مؤمن كه با شما مقابل شود اين گونه سست مى‏شويد! پس در مراتب بالاتر چه خواهيد كرد؟!
آنگاه از حقير سؤال كردند: شما چه ديديد؟ عرض كردم: كمى حال جمع پيدا كردم. ايشان ديگر چيزى نفرمود.
به هر حال، همان طور كه خود فرموده بود در دوم ذيقعده‏ى سال 1379 قمرى در همدان از دنيا رحلت فرمود.
همان ايام در قم خواب ديدم كه ايشان را در كفن پيچيده‏اند. فهميدم كه ايشان از دنيا رفته‏اند؛ لذا به تهران رفته و سعى كردم به همدان بروم، ولى پولى نداشتم. حتى خواستم از بعضى رفقا قرض كنم، ولى متأسفانه فراهم نشد؛ لذا موفق به شركت در تشييع و دفن ايشان نشدم.
به طورى كه رفقا گفتند: جنازه‏ى ايشان را به تهران مى‏آورند و جناب آية اللّه‏ آقاى حاج سيد محمد حسين تهرانى خيلى تلاش مى‏كنند كه جنازه را به نجف ببرند، ولى امكان‏پذير نمى‏شود. سرانجام پس از يكى دو روز بدن پاك آن مرحوم در قبرستان على بن جعفر قم به خاك سپرده مى‏شود. و با اينكه هوا در آن‏وقت نسبتا گرم بوده، و از سردخانه هم استفاده نكرده بودند طبق نقل جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ حسن پهلوانى وقتى كفن ايشان را در قبر باز مى‏كنند كه صورت را روى خاك بگذارند بوى عطر در فضاى مقبره پراكنده مى‏شود. رضوان اللّه‏ تعالى عليه و على امثاله من العلماء الربانيين.
بعدها كه آقاى سيد على اكبر اعمى رحمه الله از دنيا رفت يك شب او را در خواب ديدم و سؤال كردم: آقاى انصارى چه‏طورند؟ پاسخ داد: از وقتى كه ايشان به اينجا آمده‏اند غصه مى‏خورند كه چرا دير آمده‏اند.