فرمایشات توحید عرفا گزیده ای از فرمایشات استاد معظم
128 بازدید
تاریخ ارائه : 7/7/2011 11:49:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان
بسم الله الرحمن الرحیم
در اينجا دو نظريه وجود دارد كه مناسب است در باره‏ى آن توضيحى بدهم: بعضى معتقدند كمال سير انسان، معرفت به نفس ولىّ است و انتهاى سير را معرفت به نفس شريف علوى دانسته، بالاتر از آن را براى بشر محال مى‏دانند.
ولى عرفاى حقه مى‏گويند اين، معرفت به ولىّ است نه معرفت به خداوند. و معتقدند كه انسان نه تنها به كسى كه به خداوند معرفت دارد، بلكه به خود خداى متعال نيز مى‏تواند معرفت پيدا كند.
در اين زمينه مطالب بسيار مهم و دقيق و حرف‏هاى فراوانى هست. بسيارى از بزرگان نيز در اين باب هر يك با اصطلاحات خاص خود سخن‏ها گفته‏اند. بنده تنها آنچه را كه در مورد اين مسأله‏ى اساسى، خود يافته و درك كرده‏ام به طور اجمال مى‏گويم. و در اين زمينه به گفته‏ها و نوشته‏هاى ديگران كارى ندارم.
ابتدا بايد دانست كه خداوند متعال بذاته مباشر افعال نيست، بلكه خداوند سبحان، وجود را از مجارى آن - كه وسائط فيض هستند و واسطه و مجراى تام آن، امام عليه السلام و مقام ولايت است - نازل مى‏كند. يعنى حق تعالى به واسطه‏ى نفس ولىّ كه همان مقام نورانيت او است متصرف در امور است و اشيا به واسطه‏ى نفس ولىّ، قائم به حق هستند.
صاحب ولايت مطلقه كسى است كه قيوم تمام ما سوى اللّه‏ است، امّا در عين حال، او خود قائم به حق مى‏باشد. تفاوت اساسى در اين است كه حق تعالى از ما سوى بى‏نياز است، ليكن ولىّ از حق بى‏نياز نمى‏باشد. و البته اين معنا را به هيچ وجه نبايد غلو به حساب آورد؛ زيرا غلو آن است كه انسان ولىّ خدا را مستقل دانسته و بنده‏ى مخلوق را خدا بداند.
بنا بر اين اگر كسى معتقد باشد كه خداوند به واسطه‏ى نفس ولىّ - كه از آن به نفس كلى الهى تعبير مى‏كنند - فيوضاتش را بر ما سوى جارى مى‏كند و تمام اختيارات و قدرت‏ها را به محمد و آل محمد - صلوات اللّه‏ عليهم اجمعين - داده و آنها كه اراده‏اى جز اراده‏ى حق ندارند مى‏توانند هر كارى را به اذن او انجام دهند - نه اينكه امور به آنها تفويض شده و او خود سبحانه و تعالى منعزل باشد - چنين عقيده‏اى غلو محسوب نمى‏شود.
بلكه كمال هم در اين است كه انسان به مقام نورانيت ائمه  علیهم السلام معرفت پيدا كند و امام زمانش را آن طور كه هست و آن‏گونه كه خداوند به ايشان مقام و مرتبه داده، بشناسد؛ زيرا خداوند به وسيله‏ى تجليات در مظاهر و مرائى وجود شناخته مى‏شود و مرآت تام و تمام آن، چنان‏كه در احاديث و ادعيه با تعابير مختلف وارد شده، نفس شريف امام است كه مظهر تام و تمام اسماء و صفات خداوند مى‏باشد و إلاّ ذات خداى متعال را اگر تا ابد هم در جستجويش باشى هيچ نخواهى يافت.
لكن اينها هيچ يك بدان معنا نيست كه انسان نمى‏تواند به خداوند متعال معرفت پيدا كند، بلكه غرض از خلقت، اين است كه انسان با توحيد آشنا شود. ثمره‏ى آفرينش انسان هم رسيدن به توحيد است. هدف اصلى ائمه‏ى اطهار علیهم السلام نيز همين معنا بوده است. آنها دعوت به توحيد مى‏كرده‏اند. انسان به بركت ولايت، به خداى متعال معرفت پيدا مى‏كند «بنا عرف الله» و با چشم ولايت، خدا را مى‏بيند، نه ولىّ را.
به عبارت ديگر گرچه عارف به خدا در واقع همان ولىّ خداست، ليكن هنگامى كه انسان محو در او مى‏گردد، هم به چشم يار بيند يار را.
پيش‏تر عرض كردم كه يك بار در كربلا حال عجيبى به من دست داد. در حالى كه منقلب بودم و گريه مى‏كردم گويا سرم را در دامان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ديدم. در آن حال، يك ذره پرده كنار رفت و وجود پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را دريچه‏اى به سوى عظمت خداوند متعال يافتم!
مجددا اين نكته را يادآور شوم كه تجرد دو مرحله دارد: يك مرحله تجرد از ماده است مانند مردن و ورود به عالم برزخ كه اين مرحله را همه قبول دارند.
مرحله‏ى ديگر، تجرد از صورت است. بدين معنا كه انسان حقيقت خود را بدون صورت درك كند. كسانى كه با توحيد عرفا مخالف‏اند، در واقع رسيدن به اين مرحله را براى بشر غير ممكن مى‏دانند.
يكى از فيوضات بسيار عظيمى كه در سامرا به بركت امامين همامين عسكريين عليهما السلام به اين حقير عنايت شد درك همين معنا بود كه وقتى آن را براى آية اللّه‏ ميلانى قدس سره نقل كردم، ايشان فرمود:
« من تا كنون تجرد از صورت را براى بشر غير ممكن مى‏دانستم، امّا چون شما را صادق مى‏دانم قبول مى‏كنم كه تجرد از صورت هم ممكن است ». مخفى نماند كه قبول داشتن اين حقايق در موفقيت سالك نقش مهمى را داراست. بعضى از بزرگان عقيده دارند: مادامى كه سالك اعتقاد به توحيدى كه عرفا معتقدند نداشته باشد وصول به آن هم برايش ميسر نيست. به هر حال، «معرفت اللّه‏» اين است كه انسان خدا را بشناسد. ائمه‏ى اطهار - صلوات اللّه‏ عليهم اجمعين - «ابواب اللّه‏» هستند. معناى باب اين است كه از آن مى‏توان وارد منزل شد. آنها «داعى إلى اللّه‏» هستند. يعنى به خدا دعوت مى‏كنند نه به خود.
جابر باب الامام بود، ولى در باره‏ى سلمان فرموده‏اند:
« إن سلمان باب اللّه‏ فى الأرض، من عرفه كان مؤمنا و من أنكره كان كافرا »
بلى، آنچه كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه سلمان به واسطه‏ى امير المؤمنين عليه السلام باب اللّه‏ شد.
انسان خودش مى‏بيند، ولى از چشمى هم كه به وسيله‏ى آن مى‏بيند بى‏نياز نيست. به بركت ولايت، معرفت پيدا مى‏كند و با چشم ولايت خدا را مى‏بيند. اگر كسى خيال كند كه از آنها بى‏نياز مى‏شود قطعا در اشتباه است. بدون ولايت به هيچ وجه نمى‏توان به توحيد رسيد. به همين جهت، رسيدن اهل سنت به توحيد غير ممكن است و با ولايت تكوينى ناسازگار مى‏باشد؛ زيرا وجود امام عليه السلام مقدم بر همه و واسطه‏ى خدا و خلق و محيط بر عالم است. كسى كه به واسطه توجه ندارد چگونه مى‏تواند موحد باشد؟
حتى بدون ولايت ائمه  علیهم السلام  از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز نمى‏توان استفاده كرد.
« أنا مدينة العلم و علىّ بابها فمن أراد المدينة و الحكمة فليأتها من بابها »
بدون ولايت اصلاً به پيامبر صلي الله عليه و آله راهى نيست.
خلاصه، آن چيزى كه بنده عرض مى‏كنم همان مرحله‏ى «فنا» است. يعنى اگر انسان صفات بشرى را كنار بگذارد و صفات جزئى او در صفات كلى حق محو شود و وجود جزئى‏اش در وجود كلى فانى گردد، جلوه‏گاه حق مى‏شود و وضع ديگرى پيدا مى‏كند، چنين كسى «باب اللّه‏» است.
سلمان - سلام اللّه‏ عليه - نه معصوم بود و نه امام، در عين حال باب اللّه‏ شد. يعنى او خود، باب خدا بود. و اگر سلمان بتواند به اينجا برسد ديگران هم مى‏توانند. اختصاص به او ندارد. به بركت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و خاندان طاهرينش راه براى همه‏ى امت باز است، منتها در آن زمان پيامبر تشريف داشتند و سلمان را كه به اين مقام رسيده بود، معرفى فرمودند. اگر آن حضرت وى را معرفى نمى‏كردند هيچ‏كس به مقام او پى نمى‏برد. و كسانى مانند سلمان حقيقتا به مقام ائمه پى برده و مى‏فهمند كه ولايت يعنى چه؟
مرحوم آية اللّه‏ ميلانى قدس سره نقل مى‏فرمود كه عارف بزرگوار آية اللّه‏ آقاى سيد احمد كربلايى - رضوان اللّه‏ عليه - كه خود غرق در توحيد بود، وصيت نمود آيه‏ى شريفه‏ى: «و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد» را خطاب به ائمه‏ى معصومين علیهم السلام بر لوحى نوشته و هنگام دفن بر سينه‏ى او بگذارند. چنين افرادى هستند كه كمال معرفت به ائمه علیهم السلام را دارا مى‏باشند.
مع الأسف بعضى از كسانى كه خود را اهل ولايت پنداشته و با ديده‏ى سوء ظن به بندگان خدا مى‏نگرند، به شخصيتى مانند آقاى انصارى تهمت مى‏زدند كه ايشان ولايتى نيستند! وقتى اين حرف به گوش ايشان رسيد فرمود: خدا كند همين ولايتى هم كه اينها مى‏گويند درست باشد.
اين نكته را نيز اضافه كنم كه اگر كسى به چنين مقامى برسد در آن حال، امام و مأموم معنا ندارد، آنجا كه حقيقتا فنا باشد تعيّن نيست و اگر در همان حال بماند غير حق نيست؛ زيرا آنجا من و تو ديده نمى‏شود، غير خدا ديده نمى‏شود. هر جا مقام و مرتبه تصور شود بى‏شك مربوط به عالم كثرت است، ولى در عالم وحدت ديگر من و او، مقام و مرتبه معنا ندارد. ارباب او را مى‏برد و بر سر سفره‏ى خويش مى‏نشاند. در عين حال، هنگامى كه به عالم تعيّن برمى‏گردد نوكر، نوكر است و آقا، آقاست.
هم‏چنان كه خود معصومين علیهم السلام هم در يك حال مى‏فرمودند:
« لنا حالاتٌ مع اللّه‏ ، هو فيها نحن، و نحن فيها هو، و مع ذلك هو هو و نحن نحن »
در عين حال در مقامى ديگر شخصيتى چون مولاى موحدين عليه السلام مى‏فرمود:
« أنا عبد من عبيد محمد صلي الله عليه و آله »
اگر كسى به آنجا رسيد و نور توحيد در قلبش اشراق شد، وجودش مجراى فيض حق، كلامش كلام حق و لسانش در مقام اظهار حقايق - نه هنگام بيان مطالب عادى كه از جنبه‏ى تعيّن خودش مى‏باشد - لسان حق مى‏شود. در حديث قدسى فرموده است:
«لا يزال العبد يتقرب إلىّ بالنوافل و العبادات حتى اُحبه، فإذا أحببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و يده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها. »
يعنى انسان در اثر بندگى مستغرق در خدا مى‏شود و مجراى فيض او و لسان او مى‏گردد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور، توهمات غلط بعضى از صوفيه همچون حلول و اتحاد نيست؛ چه آنكه آنها كفر و زندقه است. ممكن است بعضى از الفاظ، شباهتى به همديگر داشته باشد، ولى بايد دانست كه حلول و اتحاد دو معناى موهومى است كه كاملاً با آنچه ما در مقام بيان آن هستيم منافات دارد.
لازمه‏ى حلول اين است كه شى‏اى در شى‏اى ديگر وارد شود، در حالى كه ما اصلاً شئ مستقلى در مقابل حق تعالى نيستيم تا او - تعالى و تقدس - در ما وارد شود. و او - سبحانه و تعالى - چيز متعينى نيست كه در جايى حلول كند.
معناى آن حرف اين است كه خود را يك وجود مستقل بدانيم و حق تعالى را يك جسم متعين و يا شخص متعينى بپنداريم و دو چيز در يكديگر داخل شوند! اين كفر است و شرع مقدس آن را رد كرده و علماى كرام آن را انكار مى‏كنند.
و بايد توجه داشت كه اين، صرفا كلام باطلى نيست كه بعضى به آن معتقد شده و عده‏اى آن را رد كرده باشند، بلكه هر كسى ممكن است در راه سلوك در حالى قرار گيرد كه اگر به خودش واگذار شود و عنايت حق تعالى شامل حالش نگردد، در چنين مهالكى سقوط كند و سخن از حلول يا اتحاد به ميان آورد.
بنده خود در طول راه ديده‏ام كه در چه حالاتى ممكن است زمينه‏ى اين انحراف براى انسان پيش آيد و بحمد اللّه‏ با اين‏گونه امور آشنا هستم.
در هر حال، چون «توحيد» آن طور كه عرفاى حقه مى‏گويند معناى بسيار بلند و دقيقى است و قابل فهم براى عموم نمى‏باشد و چه بسا الفاظى كه مقصود خويش را با آن بيان مى‏كنند از افاده‏ى آن معنا قاصر باشد و از طرفى الفاظ نيز با يكديگر شباهتى دارند، بنا بر اين اگر كلامى از كسى نقل شد نبايد فورا قضاوت كرده و فتواى كفر و فسق او را صادر نمود.
برادر عزيز! تو اگر واقعا طالب حق هستى و غرضى ندارى لازم است پيش از هر قضاوتى از صاحب كلام سؤال كنى كه مقصودت چيست؟ شايد مراد او را نفهميده باشى و چه بسا او از اولياى خدا باشد. در آن صورت مى‏دانى كه با قضاوت بى‏جا به چه خسران بزرگى دچار شده‏اى؟!
متأسفانه بسيارى از افراد به محض اينكه كلامى بشنوند - دروغ يا راست - فورا قضاوت كرده، شروع به تفسيق و تكفير مى‏كنند. به عقيده‏ى حقير اينان ايمان به معاد و روز رستاخيز ندارند، يا لااقل غافل‏اند از اينكه ممكن است - به‏مصداق حديث قدسى كه فرمود: « من أهان لى وليّا فقد بارزنى بالمحاربة » با خدا در جنگ باشند.
كسى كه مى‏خواهد با بندگان صالح خدا به مخالفت برخيزد و به آنان توهين كند بايد خود را به اسلحه‏اى مسلح كند كه بتواند حريف خداوند قهار گردد! نستجير باللّه‏.
در اينجا چون صحبت از برخى مقامات ائمه  علیهم السلام و حقايق عالم ولايت به ميان آمد، مناسب است رؤيايى را كه حاوى نكات دقيقى است بيان كنم.
نخست اين نكته را عرض كنم كه خواب ديدن از آن جهت مفيد است كه بعضى از دقايق لطيف و معانى بسيار بلند كه فهم آن در بيدارى چندان آسان نيست، با ديدن صحنه‏اى در عالم رؤيا به راحتى قابل دريافت مى‏شود؛ به همين جهت بزرگان عنايت خاصى به رؤيا داشته‏اند. حتى پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با آنكه خود متصل به وحى بودند گاهى از اصحاب سؤال مى‏كردند آيا كسى خوابى نديده است؟
حقير شبى در خواب ديدم لشكر اسلام به فرماندهى حضرت عبد المطلب عليه السلام و لشكر كفر به فرماندهى عمرو بن عبد ود براى كارزار در برابر هم صف‏آرايى كرده‏اند، به طورى كه در مقابل هر مسلمان، كافرى قرار گرفته و در برابر من، خود عمرو بن عبد ود ايستاده است.
بنده با خود فكر مى‏كردم چگونه با كسى نبرد كنم كه غير از امير المؤمنين عليه السلام هيچ‏كس حاضر به جنگ با او نشده است! سپس با خود گفتم: حتما چنين توانايى را در من ديده‏اند كه مرا در مقابل او قرار داده‏اند.
ناگهان حمله آغاز شد. همين‏كه خواستم با او نبرد كنم ديدم حضرت امير المؤمنين - روحى له الفداء - پشت سرم ايستاده و ايشان خود مى‏خواهند او را به قتل برسانند، امّا صحنه به گونه‏اى بود كه اين كار به نام من تمام مى‏شد. آن حضرت ذوالفقار را كشيده، به من فرمودند: سرت را كنار ببر. آنگاه او را به قتل رساندند.
در اين رؤيا لشكر كفر و اسلام به حالات درونى حقير كه در آن ايام بيشتر در حال مجاهده بودم اشاره دارد. هم‏چنين از آن استفاده مى‏شود كه هر كس به ميدان مبارزه‏ى با نفس قدم گذاشت بايد بداند دست ولايت است كه كار را به ثمر مى‏رساند، گرچه به حسب ظاهر كارها به نام او تمام مى‏شود.
بنا بر اين هر خير و موفقيتى كه انسان كسب كند در حقيقت به دست صاحبان ولايت حاصل گشته است. البته اين بدان معنا نيست كه انسان دست روى دست گذاشته و هيچ سعى و تلاشى نكند. سالك بايد از هر گونه مجاهده‏اى فرو گذار نكرده، هر چه در توان دارد به كار برد. آنگاه كمك و عنايت آنهاست كه شامل حالش گشته و تلاش و مجاهده‏ى او را ثمربخش مى‏سازد.
شبى در عالم رؤيا خود را در بيابان وسيعى ديدم كه در وسط آن، ساختمان ده طبقه‏ى مدور و عظيمى كه از دور به صورت يك كوه مخروطى شكل نمايان بود قرار داشت. حقير به همراه عده‏اى اطراف آن اجتماع كرده، تصميم داشتيم از آن بالا برويم. براى بالا رفتن به آن ساختمان بايد پرواز مى‏كرديم. حتى طبقه‏ى اول آن هم مقدارى از زمين فاصله داشت. بعضى تا طبقه‏ى اول، برخى تا طبقه‏ى دوم و خلاصه هر كس به قدر توان خود پرواز كرده و در طبقه‏اى كه مقدورش بود فرود مى‏آمد.
بنده نيز پرواز را آغاز كرده تا طبقه‏ى پنجم با قدرت خود بالا رفتم. قدرتى كه خداوند در من گذاشته بود آنجا تمام شد، ولى همتم اجازه نمى‏داد فرود آيم. در آن حال با استمداد از نام مبارك «على» و جارى ساختن اين ذكر شريف بر زبان به پرواز ادامه دادم.
قابل ملاحظه است كه «يا على» نمى‏گفتم، بلكه «على على» مى‏گفتم و با تكرار آن پيوسته از سرّ ولايت كه در خود انسان نهفته است به من نيرو مى‏رسيد، تا به طبقه‏ى دهم رسيدم. باز به پرواز ادامه داده، بر بام ساختمان كه عالمى وسيع و سبز و خرم بود و هواى بسيار لطيفى داشت فرود آمدم. آنگاه نفس عميقى كشيده گفتم: حالا خوب شد! و از خواب بيدار شدم.