ناگهان حس کردم از جانب حرم مطهر امیر المؤمنین علیه السلام چنان جاذبه‏ اى مرا به سوى خود مى‏ کشد که قابل وصف نیست
37 بازدید
تاریخ ارائه : 3/2/2014 9:42:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

در نجف جناب حاج شيخ محمد تقى لارى رحمت الله جلسات خوبى داشت. بنده كه ايشان را فردى مؤمن، روشن و از دوستان امير المؤمنين - صلوات اللّه‏ عليه - مى‏ دانستم گاهى به همين نيت به زيارت ايشان مى‏ رفتم. و چون قصدم خالص بود وقتى از خانه حركت مى‏ كردم مى‏ ديدم كأنّ به زيارت خدا مى ‏روم! چنان حال سرور و بهجت به من دست مى‏ داد كه گويا پرواز مى ‏كردم و در هوا راه مى‏ رفتم!
ايشان يك فرد عادى و معمولى نبود. به ياد دارم يك شب بدون اينكه حرفى بزنم در ذهن خود از ايشان سؤالى كردم. بلافاصله جوابش را در ذهنم داد. با خود گفتم: ممكن است اين جواب از خيال خودم باشد، از كجا معلوم است كه از طرف ايشان باشد؟ لذا تصميم گرفتم سؤال را به زبان آورم تا اگر جواب از ناحيه‏ ى او بوده است به آن اشاره كند و امر روشن گردد.
همين‏ كه خواستم سؤال كنم و تفوّه به آن كلمات نمايم ايشان گفت: آقا ! درست است كه الفاظ قالب‏ اند براى معانى، امّا براى كسى كه به معنا راه نداشته باشد. پس اگر كسى بدون قالب و بدون لفظ سؤالش را كرد و جوابش را دريافت نمود آيا باز هم بايد سؤال كند؟
بلى، چنين قدرتى داشت. شايد اگر بعضى افراد اين قضيه را مى‏ ديدند همين را براى خود دليل محكمى براى پيروى كردن از او به حساب مى‏ آوردند، امّا بنده مى‏ گفتم: اينها كافى نيست، بايد براى من حجت تمام گردد. چون ممكن است اينها از قدرت نفس باشد و دليل نمى ‏شود كه از او تبعيت كنم.
انسان بايد در امر دين كنجكاو باشد. ايمان يعنى باور كردن، امّا نه اينكه هر چيزى را نفهميده قبول نمايد، بلكه بايد بفهمد و باور كند.
او روى نفس من در آن موقع اثر مى ‏گذاشت. آقاى انصارى هم به او نظر داشت و حتى مى ‏فرمود: حال ايشان از حال جناب آقاى قاضى رحمت الله بهتر است. خودش نيز عقيده داشت كه از تمام موجودين در آن زمان كامل‏ تر است و       مى ‏فرمود: كسانى هم كه با وى معاشرت دارند بايد نسبت به او تسليم باشند و الاّ استفاده ‏اى نخواهند برد.
گرچه من كلى اين مطلب را قبول داشتم كه اگر انسان نسبت به استاد خود تسليم نباشد استفاده ‏اى نمى ‏برد، لكن مصداق آن برايم روشن نبود؛ لذا با اينكه در جلسات ايشان شركت مى ‏كردم گاهى از درون با وى درگير مى‏ شدم. و اگر احيانا معناى مطلبى را نمى ‏فهميدم و اشكالى به ذهنم مى ‏آمد ملاحظه‏ ى هيچ چيز را نكرده، خيلى راحت آن را مطرح مى‏ كردم.
در عين حال، چون نفس طبيعتا سركش است پيوسته با خود مى‏ گفتم: شايد وظيفه‏ ى من تبعيت از ايشان باشد، ولى روى همين حالت سركشى مى‏ خواهد زير بار حق نرود و نسبت به يكى از اولياى خدا تسليم نباشد. و به جهت همين احتمال بسيار ناراحت بودم.
گرچه پس از اتمام آن اربعين ضمن حالى كه در نماز شب پيدا كرده بودم امام زمان - صلوات اللّه‏ عليه - فرموده بودند: تو هيچ ‏كس را احتياج ندارى و ما خودمان تو را تربيت مى‏ كنيم، و بنده نيز ترديدى نسبت به صحت آن حال نداشتم، لكن مطلب من در آن‏ وقت اين بود كه آيا بدون دليل ظاهرى مى ‏توان به امثال آن حال ترتيب اثر داد يا نه؟
از سوى ديگر وقتى جريان آن حال را براى آقاى نجابت عرض كردم ايشان از روى دلسوزى و رفاقت سخنى گفتند كه بنده چنين برداشت كردم كه خود آن حال نيز از ناحيه ‏ى مرحوم لارى بوده و همين امر باعث شد باز هم به طرف آن مرحوم سوق داده شوم.
اين نكته را نيز اضافه كنم كه در همان حال - كه به نحو اشراق علمى يعنى خالى از صوت و بدون صورت بود - درخواست كرده بودم كه يكى از دوستان حضرت - روحى فداه - عين همان مطلب را به زبان آورد تا اطمينانم به آن معنايى كه در آن حال گفته شده بود بيشتر شود. از اين جهت پيوسته منتظر تأييد خارجى فرمايش حضرت صاحب الامر - صلوات اللّه‏ عليه - بودم تا بدون كم‏ترين ترديدى تكليف واقعى خود را بدانم و بر اساس آن عمل نمايم.
بارى، يك شب پس از آنكه از جلسه ‏ى جناب لارى رحمت الله بيرون آمدم به صحن مولا امير المؤمنين عليه السلام رفته، همين ‏كه نگاهم به گنبد مطهر افتاد عرض كردم: يا امير المؤمنين! من مطيع اوامر شما هستم. كسى را قبول دارم كه شما قبول داشته باشيد. اگر مى‏ بينيد خداى ناكرده من نسبت به آقاى لارى انانيت به خرج مى ‏دهم به بنده بفهمانيد، حقير پايش را هم مى‏ بوسم. مبادا من در مقابل يكى از اولياى شما سركشى كرده باشم و چنانچه بايد از او متابعت كنم مرا متوجه فرماييد تا تكليف خود را بدانم. صبح روز بعد در منزل مشغول نوشتن بودم كه ناگهان حس كردم از جانب حرم مطهر امير المؤمنين عليه السلام چنان جاذبه‏ اى مرا به سوى خود مى‏ كشد كه قابل وصف نيست.
يك قدرت معنوى توأم با رحمت عجيبى روح و جسم مرا جذب مى‏ كرد، به طورى كه بى ‏اختيار اشك از چشمانم سرازير مى‏ شد و اين كيفيت، خود علامت آن بود كه آن كشش از تذكر نفس خودم يا توجه شخص خاصى به وجود نيامده است.
گرچه توجه نفس يك فرد روحانى هم براى انسان آثارى دارد، لكن توجهات ائمه‏ ى اطهار و قلوب اولياى خدا كه در واقع همان عنايت و نظر خاص حق تعالى است داراى خصايص روحانى ويژه ‏اى است كه اگر نصيب انسان گردد ديگر اثرى از تشخص و تعيّن وى باقى نمانده، همه‏ ى وجودش اطمينان و آرامش و سوز و حركت خواهد شد، به طورى كه اصلاً قابل قياس با توجه نفس نخواهد بود.
هم‏چنان كه اگر شبيه اين جاذبه از ناحيه‏ ى شخص منحرفى باشد كه در اثر بعضى از رياضات قدرتى پيدا كرده است، به جاى آنكه همراه با نزول رحمت باشد توأم با قساوت قلب و تاريكى و ترديد و پراكندگى است و هيچ‏ گونه آرامش و اطمينان و خضوع قلبى در كار نخواهد بود و انسان بالحسّ مى ‏يابد كه قلبش جذب نشده، بلكه اين شخص او و فكر اوست كه بى‏ اختيار به سويى كشيده مى ‏شود.
به هر حال، نوشتن را رها كرده، با سرعت وضو گرفتم و عمامه و قبا و عبا پوشيده، راه افتادم.
جاذبه هم‏چنان با من بود و در حالى كه بى‏ اختيار از چشمانم اشك جارى بود تا سر كوچه مرا آورد. همين‏ كه خواستم بپيچم همان نيرويى كه مرا از منزل بيرون آورده بود گفت: الآن كه مى‏ پيچى به اولين كسى كه برخورد كردى بايد از او متابعت كنى!
البته لفظى در كار نبود و در واقع من محكوم آن قدرت معنوى بودم. يعنى همان طور كه در اثر آن جاذبه از منزل بيرون آمدم اكنون نيز مى‏ فهميدم با اولين فردى كه روبرو مى‏ شوم بايد از او تبعيت نمايم. و اين بالاتر از الهام است. يعنى در واقع انسان در حالى كه از خود اختيارى ندارد مجراى فيض و مجرى فعل خداوند قرار مى ‏گيرد.
ولى وقتى ديدم بدون شناخت قبلى و بدون دليل ظاهرى بايد از شخصى كه معلوم نبود چه كسى است تبعيت نمايم اضطراب عجيبى در من پيدا شد؛ زيرا ممكن بود اولين كسى كه با او روبرو مى‏ شوم مثلاً يك شرطه يا زنى در لباس تكدى باشد! شايد در كسوتى باشد كه اصلاً حاضر نباشم زير بار او بروم. البته احتمال ضعيفى هم مى‏ دادم كه مرحوم لارى باشد و خداوند مى ‏خواهد بدين وسيله او را تأييد كند.
از طرفى هم مى‏ ديدم اين حال، حق است و هيچ ترديدى در آن ندارم؛ لذا ايستادم و نهيبى به خود داده، پرسيدم: آيا تو تابع حق هستى يا نه؟ اندكى در خود فرو رفته، تأمل كردم. ديدم ادعاى من اين است كه مى‏ خواهم تابع حق باشم. باز سؤال كردم: آيا اين حال حق است؟ و آيا آن كسى را كه به تو امر مى‏ كند حق مى ‏بينى يا در او ترديد دارى؟ ديدم ترديدى ندارم كه اين حال از ناحيه ‏ى اميرالمؤمنين - صلوات اللّه‏ عليه - بوده و آمر حق است. گفتم: پس اضطراب تو براى چيست؟
با اين نهيب و اين تأمل و استدلال، قال و قيل تمام شد و كاملاً آماده و حاضر شدم كه هر كس باشد از او تبعيت نمايم.
سپس حركت كردم. همين ‏كه از سر كوچه پيچيدم ديدم جناب آيت اللّه‏ آقاى سيد جمال گلپايگانى رحمت الله از حرم باز مى‏ گردند.
سلام كردم. ايشان جواب داده، نگاهى به من كردند. با آن نگاه جاذبه‏ اى كه با من بود از حرم بريده و به ايشان وصل شد. و اين خود تأييد وى و علامت آن بود كه بايد مشكل خود را نزد ايشان مطرح كنم و نيازى به حرم رفتن نيست.
در عين حال طبق عادت هميشگى احتياط را از دست ندادم و با خود گفتم: بايد به حرم بروم و از حضرت بخواهم كه قضيه كاملاً روشن شود. همين‏ كه از جناب آسيد جمال فاصله گرفتم ديدم تمام آن سوز و گداز پايان يافت! چنان سرد و بى‏ حال و بدون حضور قلب راه مى‏ رفتم كه گويى اصلاً قلبى ندارم.
به صحن رسيدم. ديدم در حرم نيز بسته است! گويا در و ديوار به من مى‏ گفتند: همان كس كه ديدى درست است. برگرد و نزد او برو.
باز هم با خود فكر كردم كه چون اين جريان مربوط به عالم حس و ماده نيست به نشانه و دليل بيشترى نياز دارد؛ لذا جلوى ايوان رفته، عرض كردم: يا جداه! يا امير المؤمنين! اگر اين قضيه از ناحيه‏ ى خودتان است و ايشان از شماست چند نشانه مى‏ خواهم:
اولاً چون من خجالت مى‏ كشم به كسى مراجعه نمايم كارى كنيد كه بدون درخواست من ايشان خودش مرا به منزل دعوت كند. و اصلاً به ذهنم نيامد كسى كه اكنون به منزلش رفته، چگونه مرا دعوت خواهد كرد!
ثانيا چون شنيده ‏ام ايشان در باره‏ ى سير و سلوك و عرفان با كسى صحبت نمى‏ كند و به كسى راه نمى‏ دهد از من تقيه نكند و مرا راه دهد.
ثالثا هنگام ملاقات به من دستور العمل بدهد.
اينها را گفتم و به طرف منزل خودمان حركت كردم. منزل جناب آسيد جمال در مسير خانه‏ ى ما بود. همين ‏كه به منزل ايشان رسيدم با كمال تعجب ديدم از منزل‏ شان بيرون آمد! مجددا سلام كردم. جواب داد و فرمود: من مى‏ خواهم به يك مجلس ترحيم بروم شما هم مى‏ آييد؟ عرض كردم: بلى. امّا اين را به عنوان نشانه به حساب نياوردم؛ زيرا با خود گفتم: اين خيلى عادى است و بين علما مرسوم مى‏ باشد كه وقتى مى ‏خواهند به مجلس ترحيم بروند چنانچه در بين راه كسى از اهل علم را ببينند تعارف مى‏ كنند.
با ايشان راه افتادم. اتفاقا در بين راه چند نفر ديگر نيز همراه شدند و همه به آنجا رفتيم. ايشان كه از بزرگان علما بود در بالاى مجلس نشست. بنده هم نزديك در نشستم.
ولى جاذبه هم‏چنان با من بود و كاملاً با آن جناب مرتبط شده بودم. گاهى از همان‏ جا كه نشسته بود به من نگاهى مى‏ كرد و من به شدت منقلب مى‏ شدم. در مدتى كه در آن مجلس بوديم از بركت ايشان گويا در اين عالم نبوده، در عالم برزخ بسر مى‏ بردم. در عين حال من هم‏ چنان منتظر نشانه‏ ها بودم.
از مجلس ترحيم بيرون آمديم. طلاب يكى يكى خدا حافظى كرده، رفتند. وقتى به در منزل ايشان رسيديم به من رو كرده، فرمود: شما با ما كارى داشتيد؟ عرض كردم: بلى. فرمود: بفرماييد داخل منزل.
نشانه‏ ى اول ظاهر شد. وارد منزل شده، به طبقه ‏ى بالا رفتيم. ايشان هم لباس ‏هاى خود را درآورد و خيلى عادى فرمود: هان! بگو ببينم مطلب شما چيست؟
مشغول صحبت شديم. در بين گفت و گو صداى پاى كسى كه از پله‏ ها بالا مى‏ آمد به گوش رسيد. ايشان اشاره كرد كه ساكت شو! ديدم فرزندشان كه طلبه ‏اى فاضل و در رديف علما بود بالا آمد. من خيلى تعجب كردم كه ايشان حتى از فرزند خود كه فاضل و عالم است نيز تقيه مى‏ كند.
پس از لحظاتى كه آقا زاده‏ ى ايشان از پله‏ ها پايين رفت فرمود: حالا بگو. عرض كردم: من سابقا با آقاى انصارى بودم و ازايشان تبعيت مى‏ كردم، ولى مدتى است كه از ايشان قطع شده ‏ام. اكنون اينجا در جلسات بعضى از رفقا شركت مى‏ كنم و بعضى از آنان معتقدند كه انسان بايد كسى را داشته باشد و تسليم او باشد و الاّ به جايى نمى ‏رسد. در اثر اين صحبت‏ ها در من اضطراب پيدا شده و بسيار ناراحت هستم.
ايشان فرمود: بلى، اينكه مى‏ گويند انسان بايد كسى را داشته باشد حرف درستى است، امّا نه براى شما، بلكه براى كسانى كه مى‏ خواهند رياضت بكشند و اهل كشف و مكاشفه‏ اند. آنها بايد استادى داشته باشند كه به او مراجعه كنند تا آنها را راهنمايى كند و مثلاً مكاشفات رحمانى را از كشف شيطانى تميز دهد.
سپس فرمود: امروز براى شما بر روى زمين نه انصارى لازم است و نه من. به امام زمان - صلوات اللّه‏ عليه - متوسل باشيد. ايشان با شما هستند و خودشان شما را تربيت مى ‏كنند.
نشانه‏ ى دوم هم ظاهر شد. و دليل ظاهرى و تأييدى كه در نماز شب از امام زمان - عجل اللّه‏ فرجه - خواسته بودم نيز از لسان ايشان به من رسيد.
آنگاه فرمود: آقاى انصارى به شما چه دستورى داده بود؟ عرض كردم: ايشان مى‏ فرمود: نماز را در اول وقت بخوانيد. دائما با طهارت باشيد. نوافل را ملتزم باشيد و...
ايشان سؤال كرد: نوافل را مى‏ خوانيد؟ عرض كردم: خير! پرسيد: چرا؟ گفتم: گاهى بيدار نمى ‏شوم و گاهى هم تنبلى مى‏ كنم. فرمود: اضطراب شما به خاطر نخواندن نوافل و ترك دستورات ايشان است. حالا من هم به شما دستور مى‏ دهم كه نوافل را بخوانيد و دائما در حال طهارت و با وضو باشيد تا به كلى راه‏ هاى شيطان بر شما بسته شود. توسل به امام زمان - صلوات اللّه‏ عليه - داشته باشيد. دعاى مكارم الاخلاق را هم هر روز بخوانيد. روزهاى جمعه نيز دعاى مفصل اللهم عرفنى نفسك را كه در آخر «مفاتيح» است بخوانيد. سپس تبسم كرد و فرمود: اينها را مشغول باشيد تا بعدا آجيل‏ تان را چرب‏ تر كنيم.
نشانه‏ ى سوم هم درست شد. و در واقع، اين عالم بزرگ - رضوان اللّه‏ عليه - با جمله‏ ى: «نه من و نه انصارى» نخست مرا از خودش رد كرد سپس دستور العمل داد. و اطمينان پيدا كردم كه وظيفه‏ ى عملى من همان مضمون فرمايش حضرت صاحب الامر - روحى فداه - است كه فرمودند: نه اين و نه آن، خودمان تو را تربيت مى‏ كنيم.
بدين ترتيب ارتباط و دوستى بنده با جناب آقاى سيد جمال گلپايگانى قدس سره برقرار شد.
البته اصل آشنايى ما با ايشان از بركات مرحوم انصارى بود. در ايامى كه معظم له براى زيارت به نجف اشرف مشرف شده بودند يك شب از يكى از رفقا سؤال كردند: اين سيدى كه در مسجد بالا سر نماز مى‏ خواند كيست؟ او گفت: ايشان آقاى سيد جمال گلپايگانى هستند. فرمود: نماز خوبى مى‏ خواند. در نماز ايشان شركت كنيد. از آن پس همه‏ ى رفقا به نماز جناب آسيد جمال مى ‏رفتند.
آقاى حاج شيخ عباس قوچانى رحمت الله مى‏ فرمود: جناب آسيد جمال قبلاً شاگرد تربيت مى‏ كرد، لكن چند نفر را خيلى تند سير داد و در اثر همين تربيت‏ هاى سريع از ناحيه ‏ى امام زمان - صلوات اللّه‏ عليه - از تربيت شاگرد منع گرديد و اكنون ديگر تنها به تدريس فقه و اصول پرداخته، از عرفان چيزى نمى‏ گويد و شديدا تقيه مى‏ كند.
به هر حال، با جناب آسيد جمال مرتبط شدم. گاهى عصرها با رفقا در صحن مقدس امير المؤمنين - صلوات اللّه‏ عليه - خدمت ايشان مى‏ نشستيم.
من معمولاً با فاصله‏ ى بيشترى مى ‏نشستم و ايشان گهگاه با نگاهى كه به من مى‏ كرد فيض خود را مى ‏رساند. يك روز نگاهى كرد و فرمود: ما حلال زاده ‏ايم يا حلال زاده نيستيم؟ آيا ما اصل نداريم؟ اگر حلال زاده ‏ايم اصل ‏مان كجاست؟
با كلام ايشان چنان انقلاب و سوز و گدازى به خاطر فراق و دورى از مبدأ متعال در من پيدا شد كه نمى ‏توان بيان كرد. سوزى بس عجيب، به طورى كه در تمام اشيا سوز و فراق مى ‏ديدم و تا دو روز اين حال ادامه داشت. به هر چه نگاه مى‏ كردم گويى از فراق گريه مى ‏كرد! حتى در صحرا كه چند پسر بچه را ديدم علف هرزه ‏ها را مى‏ كَنند و با خود زمزمه مى‏ كنند، گويى آنها نيز از فراق گريه مى‏ كردند. گندم‏ ها و گل‏ ها هم از فراق و دورى از مبدأ مى ‏سوختند!
يك شب نيز در ماه مبارك رمضان عده ‏اى را براى افطار دعوت كرده بود. پشت بام منزل ايشان نشسته بوديم. عده‏ اى از علما نيز آنجا بودند. ايشان رو به حضار و بنده كرد و فرمود: اينكه ماه رجب ماه امير المؤمنين - صلوات اللّه‏ عليه - و ماه شعبان ماه رسول اللّه‏ صلي الله عليه و آله و ماه رمضان ماه خداست يعنى چه؟ همين طور كه اين مطالب را تذكر مى‏ داد من همراهش سير مى ‏كردم.
آنگاه خودش فرمود: يعنى اينكه انسان اول با ولايت آشنا مى ‏شود. بعد با رسول خدا صلي الله عليه و آله آشنا مى ‏شود. و ماه رمضان كه آمد بر خدا وارد مى ‏شود. به اينجا كه رسيد ناگهان تمام عالم از نظرم محو شد و ديدم روح مى‏ خواهد از من مفارقت كند. داشتم از دنيا مى ‏رفتم كه گويى ايشان متوجه شد و ترسيد كه از حال عادى خارج شوم؛ لذا كلامش را قطع كرد و فرمود: اه! اين بچه ‏ها حال ما را به هم مى ‏زنند. و در واقع با اين كلام حال مرا به هم زده و به حال اول بازگرداند.
انسان فقط با ربط می تواند استفاده کند . من چون با ایشان مرتبط بودم لذا این طور متاثر می شدم و الا این مطالب را بقیه هم می شنیدند، ولی هیچ تغییری نمی کردند.sadeghin.ir