ارتباط این افراد با دیگران «شبه‌رابطه‌هایی مبتنی بر رفع نیازهای خودشیفتگی» آنان است و نه رابطه‌هایی واقعی
33 بازدید
تاریخ ارائه : 2/22/2014 10:40:00 AM
موضوع: روانشناسی

سرشت و پرورش، و شبه رابطه های مبتنی بر خودشیفتگی

یكی از مهم‌ترین مسایلی كه باعث می‌شود افراد برای مشاوره یا روان‌درمانی به متخصصان سلامت روان مراجعه كنند، مشكلات مربوط به روابط بین‌فردی آنان، و به‌ویژه رابطه با افراد مهم زندگی‌شان، است. در نوشته‌های قبلی اشاره كردم كه روابط فرد با دیگران غالباً از الگویی تبعیت می‌كند كه خاص هر فرد است و در واقع افراد مختلف را براساس همین الگوهای رفتاری و رابطه‌ای آنان می‌شناسیم و بر این اساس می‌توانیم احساس‌ها، افكار و رفتارهای آنان را در موقعیت‌های مختلف پیش‌بینی كنیم. به این الگوهای فراگیر فكری، عاطفی و رفتاری در انسان‌ها «شخصیت» می­گوییم. شكل‌گیری شخصیت فرد تحت تأثیر عوامل گوناگونی است. از طرفی عوامل و ویژگی‌های زیست‌شناختی هر فرد در نوع شخصیت او نقش دارند و از طرف دیگر تجربه‌ی زندگی افراد و رابطه‌های او در دوران كودكی در شكل‌گیری شخصیت‌اش مؤثرند.

چنان كه گفته شد، تجربه‌ی رابطه‌های ابتدایی فرد با افراد مهم زندگی در دوران كودكی در شكل‌گیری الگوهای ارتباطی بعدی او نقش دارند. به عبارتی، كودك انسان در رابطه‌هایی با مادر، پدر، خواهران و برادران در خانواده، و بعد از آن مدرسه و جامعه قرار می‌گیردكه شخصیت او را شكل می‌دهد و این شخصیت فرد است كه الگوی روابط بین‌فردی او را در آینده تعیین می‌كند. در دوران كودكی، انسان ویژگی‌ها و مختصات رابطه‌های بین‌فردی خود با «دیگران» را «درون‌فكنی» می‌كند و بعدها و در دوران بزرگسالی هم این الگوهای درونی‌شده را بر روابط واقعی خود «فرافكنی» می‌كند. مثلاً كودكی كه رابطه‌ای ناامن، بی‌ثبات و آشفته را تجربه می‌كند، همین الگوی رابطه‌ای مبتنی بر احساس ناامنی، بی‌ثباتی و آشفتگی را درونی می‌كند و به عبارتی دنیا و رابطه‌ها را مبتنی بر همین ویژگی‌ها خواهد دید. چنین فردی در سال‌های بعدی زندگی خود هم گویا مدام در انتظار تكرار چنین رابطه‌هایی است و هم در بیم آن به سر می‌برد و هم در بسیاری موارد به طور ناخودآگاه و عادتی با رفتارهای خود باعث آشفتگی و بی‌ثباتی روابط خود می‌شود. گویا تنها قاعده‌ای كه برای رابطه‌مندی آموخته است همین قواعد بازی مبتنی بر ناامنی و بی‌ثباتی است، و راه دیگری برای آن نمی‌شناسد. به عبارتی، الگوی رابطه‌ای درونی‌شده‌ی خود را حالا بر جهان بیرون و روابط خود فرافكنی می‌كند و دنیای بیرونی خود را شبیه دنیای ذهنی و درونی خود «باز می‌سازد».

اما این تجربه‌ی كودكی و الگوی رابطه‌ای تحت تأثیر چه عواملی است؟ آیا ریشه در ویژگی‌های رفتاری و روانی پدر و مادر دارد؟ یا این كه متأثر از مختصات درونی و ذاتی خود كودك است و به اصطلاح جنبه‌ی زیست‌شناختی و ژنتیكی دارد؟ با بیان دیگر، آیا شكل‌گیری شخصیت هر فرد تحت تأثیر «سرشت» او است یا نحوه‌ی «پرورش» او است كه شخصیت‌اش را شكل داده است؟ پاسخ به این سؤال از مسایل موردتوجه در روان‌شناسی شخصیت و نظریه‌های رشد شخصیت است و هر نظریه بر جنبه یا جنبه‌هایی خاص تأكید داشته است. از سویی، بسیاری اوقات و به‌ویژه در تفكر عامه‌ی مردم چنین باوری شكل گرفته است كه گویا وقتی صحبت از اهمیت تجربه‌های دوران كودكی و شیوه‌های فرزندپروری می‌شود، معنای آن این است كه هر كس كه در بزرگسالی مشكلی پیدا كرد، حتماً تمام بار مسؤولیت ایجاد آن مشكل برعهده‌ی والدین است كه نقش خود را خوب انجام نداده‌اند. گاهی این طرز تفكر باعث ایجاد احساس گناه در والدین یا خشم در فرزندانی می‌شود كه والدین خود را «مقصر» می‌پندارند. واقعیت آن است كه براساس یافته‌های پژوهشی و نظری مختلف، شخصیت افراد تحت تأثیر برهم‌كنش پیچیده‌ای از عوامل مختلف زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی است و تقلیل دادن آن صرفاً به رفتار والدین برای درك این موضوع پیچیده راه به جایی نمی‌برد. در جای خود باید بیش‌تر به این امر پرداخته شود و آن را به تفصیل شرح داد؛ اما در این‌جا اشاره می‌كنم كه هر فرد بخشی از ویژگی‌های شخصیتی خود را به طور زیست‌شناختی و ژنتیكی همراه خود دارد و این همان تفاوتی است كه در نوزادانی می‌بینیم كه تازه متولد شده‌اند. نوزاد انسان در بدو تولد هنوز تجربه‌ی چندانی از رابطه با دیگران ندارد كه بخواهد رفتارهای او را تعیین كنند؛ اما از همان زمان می‌بینیم كه بعضی از نوزادان آرام‌تر هستند و خورد و خوراك و دفع‌شان نظمی خاص دارد، و برعكس برخی دیگر مدام گریه می‌كنند و فعالیت‌های زیستی‌شان هم بی‌نظم و نامعلوم است. این تفاوت‌ها به شكل‌های دیگر هم در ادامه‌ی زندگی فرد وجود دارد كه از بدو تولد به نوعی تعیین شده‌اند. به این بخش زیست‌شناختی كه در طی زندگی فرد هم همراه او خواهد بود و بخشی از شخصیت او را شكل می‌دهد «خلق و خو» یا «مزاج» گفته می‌شود. اما بخش عمده‌ی دیگر از شخصیت فرد تحت تأثیر روابط او با «دیگران» و به‌ویژه روابط اولیه‌ی دوران كودكی فرد شكل می‌گیرد. این روابط از طرفی تحت تأثیر شخصیت و ویژگی‌های روانی «دیگران» (مثل مادر و پدر و ...) قرار دارد. مثلاً اگر مادری افسرده باشد، یا تحریك‌پذیر باشد و كنترل تكانه‌های خشم خود را نداشته باشد، این ویژگی‌ها بر رابطه‌ی او با فرزندش تأثیر خواهد گذاشت. اما نكته‌ی مهم آن است كه خود این روابط، از سوی دیگر و علاوه بر ویژگی‌های روانی و رفتاری «دیگران» تحت تأثیر رفتارهای خود كودك هم قرار دارد. مثلاً نوع رفتار مادر با كودكی كه «از نظر مزاجی» كودك آرامی است با كودكی كه ناآرام و بی‌قرار است یا با كودكی كه دچار اختلال كمبود توجه‌ـ بیش‌فعالی است متفاوت خواهد بود. یعنی آن بخش زیست‌شناختی از شخصیت، به طور غیرمستقیم هم بر چگونگی رابطه‌مندی «دیگران» با او اثر می‌گذارد. به عبارتی، در شكل‌گیری شخصیت افراد، ما با شبكه‌ای بسیار پیچیده از تعاملات و برهم‌كنش عوامل مختلف «سرشتی» و «پرورشی» روبه‌روییم.

در نوشته‌ی پیشین به یكی از این الگوهای شخصیتی و رابطه‌مندی با «دیگران» اشاره كردم. در آن جا اشاره شد كه كودك انسان در بدو تولد تصوری از «خود» ندارد و در آینه‌ی نگاه و رفتار «دیگران» است كه تصویری از «خود» به دست می‌آورد. انسان نیاز دارد كه با دیگران در رابطه باشد وتصویر «خود» را در آینه‌ی «دیگری» ببیند و این نیاز صرفاً محدود به دوران كودكی انسان نیست. اما اگر در فردی به دلیلی در ایجاد مفهومی پایدار، باثبات و بامعنا از «خود» اختلالی پیش بیاید، ممكن است در تمام سال‌های زندگی «وابسته به نگاه دیگران به خود» باقی بماند. برای مثال، ذكر شد كه اگر كودك همواره تمام توجه و تأیید «دیگران» را بگیرد و همواره خواسته‌هایش در اولین فرصت و به همان شكل كه او می‌خواهد برآورده شود و هیچ شكست و «ناكامی» را تجربه نكند، تصویری از «خود» در او شكل خواهد گرفت كه «خودمحور» و مبتنی بر «خودشیفتگی» است و چنین فردی در آینده نیز همواره در پی تكرار این تصویر در روابط بعدی خود خواهد بود و اگر در رابطه‌ای به طور كامل احساس تأیید و مورد توجه بودن نداشته باشد، نمی‌تواند آن رابطه را تحمل كند. در این حالت محیط بیرونی چنان در برآوردن خواسته‌ها و تأییدش پیش‌قدم بوده كه اساساً به او اجازه نداده است كه آن احساس مورد تأیید بودن را درونی كند و به عبارتی از خودش تصویری مستقل و «متكی بر خود» به دست بیاورد. این افراد چنان به رابطه‌هایشان وابسته و «معتاد» هستند كه وقتی در رابطه‌ای نباشند، احساس می‌كنند هویت‌شان از دست رفته است (برخی می‌گویند كه احساس می‌كنند چیزی برای زندگی ندارند و تهی و خالی شده‌اند). وضعیت آنان مانند آن است كه كسی تنها زمانی وجود خود را باور داشته باشد كه روبه‌روی آینه‌ای ایستاده و تصویر خود را می‌بیند و اگر آینه‌ای نباشد، احساس نابودی می‌كند و در وجود خود تردید می‌كند. این افراد هم باید مدام در برابر آینه‌ی دیگران باشند و آن هم دیگرانی كه همان تصویری را نشان‌شان بدهند كه خود در ذهن دارند: دیگرانی كه تصویر «خودشیفته» و «خودمحور» آنان را تأیید می‌كنند. آنان گرچه نیازی ضروری و حیاتی به رابطه دارند، نمی‌توانند «به معنای واقعی» وارد رابطه بشوند و انرژی روانی و عاطفی‌شان چنان معطوف به خودشان است كه قادر نیستند بر دیگران «سرمایه‌گذاری» كنند. آنان افراد مقابل را «ابژه»هایی می‌بینند كه صرفاً قرار است نیازهای آنان را برآورده كند. روشن است كه در این صورت، طرف مقابل و خواسته‌های او تا زمانی پذیرفتنی است كه در جهت تأیید آنان و در واقع در سمت و سوی تصویر «خودمحور» آنان قرار داشته باشد؛ نه این كه خواسته‌هایی متفاوت داشته باشند یا حتا به او انتقادی وارد كنند. با این ترتیب، ارتباط این افراد با دیگران «شبه‌رابطه‌هایی مبتنی بر رفع نیازهای خودشیفتگی» آنان است و نه رابطه‌هایی واقعی. این افراد زمانی می‌توانند رابطه‌ای طولانی برقرار كنند كه با فردی وارد رابطه شوند كه تصویری ایده‌آل و آرمانی از آنان بسازند و همه‌ی زندگی خود را صرف برآورده شدن خواسته‌های «خودمحور» او كند. طرف مقابل رابطه‌ی آنان اغلب خود افرادی «وابسته»اند كه با آرمانی‌پنداری «دیگری» و احساس اتصال و یگانگی با او به هویت خود شكل می‌دهند. كسانی كه طرف مقابل رابطه را تا حد موجودی افسانه‌ای و بی‌عیب و نقص بالا می‌برند و بعد چون خودشان همسر، دوست یا فرزند او هستند، از طریق این اتصال و پیوند احساس بزرگی و بزرگ‌منشی می‌كنند. در این شبه‌رابطه از سویی فرد «خودمحور» هویت خود را از طرف مقابل و تأییدهای او می‌گیرد؛ و از سوی مقابل طرف «وابسته» از این كه چنین فرد ظاهراً ایده‌آل و آرمانی و بلندمرتبه‌ای در رابطه‌ی با او قرار دارد احساس هویت می‌كند. در این‌جا شبه‌رابطه‌ای مبتنی بر توهم متقابل و مشترك شكل گرفته است، و نه رابطه‌ای مبتنی بر واقعیت. چنین افراد خودمحوری در رابطه‌هایی دیگر احساس امنیت ندارند؛ می‌ترسند از این كه اگر در رابطه صمیمیت اتفاق بیفتد تصویر بی‌نقصی كه از خود دارند در ذهن طرف مقابل درهم بشكند؛ می‌ترسند كه طرف مقابل‌شان كسی یا چیزی دیگر را به آنان ترجیح بدهد؛ می‌ترسند كه زمانی به هر دلیل فرد دلخواه طرف مقابل‌شان نباشند و مجبور به ترك این شبه‌رابطه‌ها بشوند. هر كدام از این رابطه‌ها برایشان حكم آینه‌ای را دارد كه نمی‌داند چه تصویری از او را بازخواهد تاباند. بنابراین، از صمیمیت و روبه‌رو شدن با این آینه‌ها هراس دارند و اگر قرار باشد تصویری متفاوت با آن چه از خود ساخته‌اند را به آنان نشان بدهد، ترجیح می‌دهند خودشان آینه را بشكنند و رابطه را بگسلند. این افراد به شدت به نشانه‌های طرد و عدم تأیید حساس‌اند و همواره در طرف مقابل به دنبال نشانه‌هایی از عدم تأیید خود هستند و بسیار زود و آسان هم این نشانه‌ها را می‌یابند: هر انتقادی، هر نظر متفاوتی، هر توجهی به هر آن‌چه غیر او است، حالا می‌خواهد كار باشد یا خانواده و فرزند و دوستان، و خلاصه هر كرده و ناكرده‌ای از طرف مقابل تصویر متزلزل و شكننده‌ی آنان از خود را به لرزه می‌اندازد. برای اینان قطع رابطه از سوی مقابل در حكم پذیرفته نشدن، دوست‌داشتنی نبودن و فروپاشی هویت‌شان است؛ و ترجیح می‌دهند خودشان رابطه‌ها را قطع كنند. وقتی داستان زندگی و روابط این افراد را می‌شنویم، مجموعه‌ای است از روابط آشفته و اغلب كوتاه‌مدت، مبتنی بر همان ویژگی‌های تأییدطلبی افراطی كه همواره ترجیح داده‌اند از طرف خودشان قطع شود.

آن‌چه باعث می‌شود این افراد برای مشاوره و روان‌درمانی مراجعه کنند این الگوی تكراری و بیمارگون رابطه‌ها نیست. آنان وقتی برای درمان مراجعه می‌كنند كه به دلیلی این الگوی آموخته‌شده به هم خورده باشد. غالباً در این زنجیره‌ی شبه‌ارتباط‌ها زمانی اتفاق می‌افتد كه طرف مقابل در قطع رابطه به آنان پیش‌دستی می‌كند. آن وقت است كه چنان جراحتی به تصویر خودشیفته‌شان وارد می‌شود كه با مجموعه‌ای از علایم احساس شكست و سرخوردگی، همراه با تحریك‌پذیری و خشم شدید، میل به انتقام و كینه‌جویی رویارو می‌شوند و ممكن است میل به جبران سریع اعتماد به نفس از دست‌رفته‌شان از طریق برقراری رابطه‌ای دیگر داشته باشند. بسیاری از موارد جرم و جنایات كه متعاقب روابط عاطفی اتفاق می‌افتد را نیز می‌توان در بروز همین حالات «خشم خودشیفتگی» بهتر شناخت . در واقع، اگر درگیر میل به انتقام به شیوه‌های خشن نشده باشند و سایر جنبه‌های شخصیتی‌شان مانع بروز اعمال پرخاشگرانه‌ی شدید در آنان باشد، با علایم افسردگی برای درمان مراجعه می‌كنند.

منبع: ذهن و رفتار