اگر زشتی ستمها به ما اهل بیت رانشناسید با انها شریکید ...!!!
32 بازدید
تاریخ ارائه : 2/8/2014 11:52:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

نظر شهید مطهرى در باره انتقادامام على علیه السلام از خلافت چیست؟پاسخ :

شهید مطهرى مى‏گوید : «انتقاد على علیه السلام از خلفاء غیرقابل انکار است ، وطرز انتقاد آن حضرت آموزنده است ، انتقادات على علیه السلام از خلفاء احساساتى و متعصبانه نیست .

ابن ابى الحدید از یکى از معاصرین مورد اعتماد خودش معروف به ابن عالیه نقل مى‏ کند که گفته :

در محضر اسماعیل بن على حنبلى ، امام حنابله بودم که مسافرى از کوفه به بغداد مراجعت کرده بود ، اسماعیل از مسافرتش و از آنچه در کوفه دیده بود از او پرسید .

او در ضمن نقل وقایع ، با تأسف زیاد جریان انتقادهاى شدید شیعه را در روز غدیر از خلفاء اظهار مى‏کرد ، فقیه حنبلى گفت : تقصیر آن مردم چیست؟ این در را خود على علیه السلام باز کرد ، آن مرد گفت : پس تکلیف ما در این میان چیست؟

آیا این انتقادها راصحیح ودرست بدانیم ، یا نادرست؟ اگر صحیح بدانیم یک طرف را باید رها کنیم ، و اگر نادرست بدانیم طرف دیگر را؟

اسماعیل با شنیدن این پرسش از جا حرکت کرد و مجلس را به هم زد ، همین قدر گفت : این پرسشى است که خود من هم تا کنون پاسخى براى آن پیدا نکرده ‏ام .

البته شهید مطهرى عبارت ابن ابى الحدید را خیلى محترمانه ترجمه کرده ، بد نیست عین کلمات وى را مرور کنیم :

قال له : یا سیّدی لو شاهدت یوم الزیارة یوم الغدیر ، وما یجرى عند قبر على بن أبى طالب من الفضائح والأقوال الشنیعة وسبّ الصحابة جهاراً بأصوات مرتفعة ، من غیر مراقبة ولا خیفة ! فقال إسماعیل : أیّ ذنب لهم ! واللّه ما جرأهم على ذلک ، ولا فتح لهم هذا الباب إلا صاحب ذلک القبر ! فقال ذلک الشخص : ومن صاحب القبر ؟ قال : على بن أبى طالب ! قال : یاسیّدى ، هو الذى سنّ لهم ذلک؟ وعلّمهم إیّاه؟ وطرقهم إلیه؟ قال : نعم واللّه . قال : یا سیّدی فإن کان محقّاً فمالنا أن نتولّى فلاناً وفلاناً ! وإن کان مبطلاً فمالنا نتولّاه ! ینبغى أن نبرأ إمّا منه ، أو منهما .

قال ابن عالیة : فقام إسماعیل مسرعاً ، فلبس نعلیه ، وقال : لعن اللّه إسماعیل الفاعل ، إن کان یعرف جواب هذه المسألة ، ودخل دار حرمه ، وقمنا نحن وانصرفنا .

شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید ج 9 ص 307 .

آنگاه شهید مطهرى مى‏ نویسد :

انتقاد از ابوبکر به صورت خاص در خطبه شقشقیه آمده است و در دو جمله خلاصه شده است :

اول : اینکه او به خوبى مى‏دانست من از اوشایسته‏ترم و خلافت جامه‏اى است که تنها بر اندام من راست مى ‏آید ، او با اینکه این را به خوبى مى‏دانست چرا دست به چنین اقدامى زد ، من در دوره خلافت ، مانند کسى بودم که خار درچشم یا استخوان در گلویش بماند :

أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافة و أنّه یعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرحى .

به خدا قسم ، پسر ابو قحافه پیراهن خلافت رابه تن کرد در حالى که خود مى ‏دانست محور این آسیا منم .

دوم : اینکه چرا خلیفه پس از خود را تعیین کرد ، خصوصاً اینکه او در زمان خلافت خود یک نوبت از مردم خواست که قرار بیعت را اقاله کنند و او را از نظر تعهدى که از این جهت بر عهده‏اش آمده آزاد گذارند ، کسى که در شایستگى خود براى این کار تردید مى‏کند و از مردم تقاضا مى ‏نماید استعفایش را بپذیرند ، چگونه است که خلیفه پس از خود را تعیین مى‏کند .

واعجبا بینا هو یستقیلها فى حیاته إذ عقدها لآخر بعد وفاته . . . .

پس از بیان جمله بالا على علیه السلام شدیدترین تعبیراتش را در باره دو خلیفه که ضمناً نشان دهنده ریشه پیوند آنها با یکدیگر است ، بکار مى‏برد ، مى‏گوید : «لشدّ ما تشطّرا ضرعیها» . با هم به قوت وشدت ، پستان خلافت را دوشیدند .

انتقاد نهج البلاغه از عمر به شکل دیگر است ، علاوه بر انتقاد مشترکى که از او و ابوبکر با جمله «لشدّ ما تشطّرا ضرعیها» شده است ، یک سلسله انتقادات با توجه به خصوصیات روحى و اخلاقى او انجام گرفته است على علیه السلام دو خصوصیت اخلاقى عمر را انتقاد کرده است :

اول : خشونت وغلظت او ، عمر در این جهت درست در جهت عکس ابوبکر بود عمر اخلاقاً مردى خشن و درشتخو و پر هیبت و ترسناک بوده است .

ابن أبی الحدید مى‏گوید : اکابر صحابه از ملاقات با عمر پرهیز داشتند ابن عباس عقیده خود را در باره مسأله «عول» بعد از وفات عمر ابراز داشت ، به او گفتند : چرا قبلاً نمى‏گفتى؟ گفت : از عمر مى‏ترسیدم .

«دِرّه عمر» یعنى تازیانه او مَثَل بود تا آنجاکه بعد گفتند : «درّة عمر أهیب من سیف حجّاج» یعنى تازیانه عمر از

شمشیر حجاج مهیب‏تر بود ، عمر با زنان خشونت بیشتر داشت ، زنان از او مى‏ ترسیدند .

دیگر از خصوصیات روحى عمر که در کلمات على علیه السلام مورد انتقاد واقع شده ، شتابزدگى در رأى وعدول از آن و بالنتیجه تناقضگویى او بود ، مکرر رأى صادر مى‏کرد و بعد به اشتباه خود پى مى‏برد و اعتراف مى‏کرد .

امیر المؤمنین علیه السلام عمر را به همین دو خصوصیت که تاریخ سخت آن را تأیید مى‏کند مورد انتقاد قرار مى‏دهد یعنى خشونت زیاد او به حدى که همراهان او از گفتن حقایق بیم داشتند و دیگر شتابزدگى و اشتباهات مکرر و سپس معذرت خواهى از اشتباه .

در باره قسمت اول مى‏فرماید

فصیّرها فى حوزة خشناء یغلظ کلمها ویخشن مسّها . . . فصاحبها کراکب الصعبة إن اشنق لها خرم ، وإن اسلس لها تقحّم .

یعنى ابوبکر زمام خلافت را در اختیار طبیعتى خشن قرار داد که آسیب رساندنهایش شدید ، و تماس با او دشوار بود . . . آنکه مى‏خواست با او همکارى کند مانند کسى بود که شترى چموش و سر مست را سوار باشد ، اگر مهارش را محکم بکشد بینى‏اش را پاره مى‏کند و اگر سست کند به پرتگاه سقوط مى ‏نماید .

و در باره شتابزدگى و کثرت اشتباه وسپس عذر خواهى او مى‏فرماید :

ویکثر العثار فیها والاعتذار منها

لغزشهایش و سپس پوزش خواهیش از آن لغزشها فراوان بود .

سپس شهید مطهرى در باره جمله هایى که ضمن خطبه 226 آمده ، مبنى بر ستایش حضرت از شخصى تحت عنوان «فلان» که بعضى از شراح نهج البلاغه گفته اند مقصود عمر بن الخطاب است که به جد ، یا به تقیه صادر شده است ، بحث کرده و در پایان فرموده :

جمله ‏هاى بالا ، نه سخن على است و نه تأییدى از ایشان است نسبت به گوینده اصلى که زنى بوده است ، و سید رضى که این جمله‏ها را ضمن کلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است

‏سیرى در نهج البلاغه 156 تا 164 .

و نیز در مقدمه کتاب امامت و رهبرى مى‏نویسد : على علیه السلام از اظهار و مطالبه حق خود و شکایت از ربایندگان آن خوددارى نکرد و آن را با کمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامى را مانع آن قرار نداد ، خطبه‏هاى فراوانى در نهج البلاغه شاهد این مدعاست .

شخصاً هیچ پستى را از هیچیک از خلفا نمى‏پذیرد ، نه فرماندهى جنگ و نه حکومت یک استان و نه امارت‏الحاج و نه یک چیز دیگر از این قبیل را ، زیرا قبول یکى از این پست‏ها به معناى صرف‏نظر کردن او از حق مسلم خویش است .

امامت و رهبرى 20 و 21 .

ثالثا : چگونه مى‏شود على علیه السلام کار آنان را بستاید و حال آنکه در هر خطبه‏اى ایراد مى‏نمود بحث حقانیّت و مظلومیت خویش را مطرح مى‏کرد و مى‏گفت اگر نیرو داشتم در جنگ و مبارزه با ابوبکر وعمر درنگ نمى‏کردم :

قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی جواب الأشعث بن قیس حین قال : فما یمنعک یابن أبی طالب حین بویع أخو تیم بن مرة ، وأخو بنی عدی بن کعب ، وأخو بنی امیّة بعدهما أن تقاتل وتضرب بسیفک ؟ وأنت لم تخطبنا خطبة منذ کنت قدمت العراق إلا وقد قلت فیها قبل أن تنزل عن منبرک : واللّه إنی لأولى الناس بالناس وما زلت مظلوما منذ قبض اللّه محمدا ( صلى اللّه علیه وآله) .

قال علیه السلام : . . . فلم أدع أحداً من أهل بدر وأهل السابقة من المهاجرین والأنصار إلا ناشدتهم اللّه فی حقّی ودعوتهم إلى نصرتی فلم یستجب لی من جمیع الناس إلا أربعة رهط : سلمان وأبو ذر والمقداد والزبیر ، ولم یکن معی أحد من أهل بیتی أصول به ولا أقوی به ، أما حمزة فقتل یوم احد ، وأما جعفر فقتل یوم مؤتة ، وبقیت بین جلفین جافیین ذلیلین حقیرین عاجزین ، العباس وعقیل ، وکانا قریبی العهد بکفر .

فأکرهونی وقهرونی فقلت کما قال هارون لأخیه : ( یابن ام إن القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی ) فلی بهارون اسوة حسنة ولی بعهد رسول اللّه ( صلى اللّه علیه وآله ) حجة قویة

کتاب سلیم بن قیس : 216 الحدیث 12 بتحقیق الأنصاری ، الاحتجاج للطبرسی : 449/1 الرقم 104 ، ارشاد القلوب : 3394 ، بحار الانوار ج 29 ص 419 و468 ، مستدرک الوسائل : 76/11 .

ودر جاى دیگر مى‏فرماید : اگر چهل نیروى رزمنده در اختیار داشتم براى گرفتن حق خویش قیام مى‏کردم :

أما والذی فلق الحبة وبرأ النسمة ، إنی لو وجدت یوم بویع أخو تیم - الذی عیرتنی بدخولی فی بیعته - أربعین رجلا کلهم على مثل بصیرة الأربعة الذین قد وجدت ، لما کففت یدی ولناهضت القوم ، ولکن لم أجد خامسا فأمسکت

کتاب سلیم بن قیس : 218 ، بحار الانوار ج 29 ص 470 ومستدرک الوسائل : 76/11 .

ودر جاى دیگر مى‏فرماید : اگر به اندازه تعداد لشکر طالوت و بدر نیرو داشتم ، شمشیر مى‏کشیدم و ولایت را به مسیر اصلى خود بر مى‏گرداندم :

أما واللّه لو کان لی عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر وهم أعداؤکم لضربتکم بالسیف حتى تؤولوا إلى الحق وتنیبوا للصدق ، فکان أرتق للفتق وآخذ بالرفق

الکافی : ج 8 ص&rlm32 ، بحار الأنوار ج 28 ص 241 و مجمع البحرین : ج 3 ص 132 .

کوتاه سخن اینکه ، با توجه به سوگندى که على علیه السلام یاد مى‏کند :

أما واللّه لو وجدت أعوانا لقاتلتهم

مسألتان فی النص على علی‏علیه‏السلام ج 2 ص 27 از شیخ مفید والاقتصاد ص 209 از شیخ طوسی .

نمى‏شود باور کرد که حضرت کار آنان را ستوده و یا به اختیار خود با آنان بیعت نموده و همکارى کرده است .

رابعاً : در قضیه شوراى شش نفره ، سه بار به حضرت پیشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سیره شیخین مطرح مى‏شود ولى حضرت با قاطعیت تمام رد نموده واعلام مى‏دارد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو نیازى به ضمیمه کردن سیره دیگرى نیست :

وخلا ( عبد الرحمن بن عوف ) بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر .

فقال : أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنّة نبیّه ما استطعت .

فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر .

ثمّ خلا بعلی ، فقال له مثل مقالته الأولى ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان ، فقال له مثل المقالة الأولى ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثمّ خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولى ، فقال : إنّ کتاب اللّه وسنّة نبیه لا یحتاج معهما إلى إجیرى أحد .

أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق على یده

تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 162 . ورجوع شود به : شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید ج 1 ص 188 ، ج 9 ص 53 ، ج 10 ص 245 زج 12 ص 263 ، الفصول فی الأصول از جصّاص ، ج 4 ص 55 ، أسد الغابة ج 4 ص 32 ، السقیفة وفدک از جوهری ص 86 ، تاریخ المدینة از ابن شبة النمیری ج 3 ص 930 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 297 ، تاریخ ابن خلدون ، ابن خلدون ج 2 ص 126 والشافی فی الامامة ج 4 ص 209 .

و نکته جالب اینجاست که حضرت به عبد الرحمان مى‏گوید : تو با طرح این پیشنهاد ، تلاش مى‏کنى که مرا از خلافت محروم سازى؛ چون بخوبى مى‏دانى که سیره شیخین مورد تأیید من نیست

أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی

و عاص بن وائل گوید : به عبد الرحمان گفتم : چگونه با وجود شخصیتى مانند على با عثمان بیعت کردید؟

پاسخ مى‏دهد : گناه من چیست که سه مرتبه به على پیشنهاد کردم که خلافت را به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبکر وعمر بپذیرد ولى قبول نکرد . ولى عثمان زیر بار این پیشنهاد رفت :

عن عاصم عن أبى وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضى اللّه عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک على کتاب اللّه وسنة رسوله وسیرة أبی بکر وعمر رضى اللّه عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها .

مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75 ، فتح الباری ج 13 ص 170 .

وخامساً : حضرت در خطبه‏اى که مرحوم کلینى نقل نموده با صراحت عملکرد خلفاى سابق را مورد انتقاد شدید قرار داده و فرموده :

زمامداران قبل از من با پیامبر به مخالفت برخاستند و پیمان حضرت را شکستند و سنتّ او را تغییر دادند بطورى که اگر بخواهم آنها را اصلاح کنم و مردم را دوباره به همان سنت سابق پیامبر بر گردانم ، تمام یاران من از دور من پراکنده مى‏شوند جز اندکى از شیعیان من که آگاهى آنان به امامت من ، از کتاب خدا و سنت رسول گرامى سرچشمه گرفته است . سپس حضرت موارد متعددى از قانون شکنى‏هاى زمامداران قبلى را مى‏شمارد ، مانند : تغییر مقام ابراهیم توسط عمر و برگرداندن آن به همان حالت زمان جاهلیت و غصب فدک و . . . :

عملت الولاة قبلی أعمالاً خالفوا فیها رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم متعمدین لخلافه ، ناقضین لعهده ، مغیّرین لسنته ، ولو حملت الناس على ترکها وحولتها إلى مواضعها وإلى ما کانت فی عهد رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم لتفرّق عنّی جندی ، حتى أبقى وحدی أو قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی وفرض إمامتی من کتاب اللّه عزّ وجل وسنّة رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، أرأیتم لو أمرت بمقام إبراهیم علیه السلام فرددته إلى الموضع الذی وضعه فیه رسول اللّه ، ورددت فدک إلى ورثة فاطمة علیها السلام ورددت صاع رسول صلى الله علیه و آله و سلم کما کان ، وأمضیت قطائع أقطعها رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ...

کافى ج 8 ص 59 ، وسائل الشیعة ( آل البیت ) ج 1 ص 457 و ج 8 ص 46 ، الاحتجاج ، ج 1 ص 392 ، بحار الأنوار ج 93 ص 203 ، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 156