به هر شخص فتنه گری که در سختی [و احیاناً تعقیب عدالت] قرار می گیرد پناه می دهند و از او حمایت می کنند،
72 بازدید
تاریخ ارائه : 2/2/2014 8:31:00 AM
موضوع: جامعه شناسی

از مظلومیت چه باک! سه دستۀ خواص  

مشکلات هر جامعه را باید مغزهای متفکر آن جامعه درمان کنند اما از معضلات ما این است که بعضی افراد، تعداد سلول های خاکستری مغزشان بیش از دیگران است و آن چنان از نظام و انقلاب طلبکارند که تازه گروهی که تعداد سلول هایشان کمتر است باید بنشینند و مشکل آنها را حل کنند!

.

  معرفی خواص و عوام و نقش آنها در شقاوت یا سعادت یک جامعه می پردازیم. مطابق معمول محور بحث خود را سخنان گهربار و آتشین مولا علی (ع) در نهج البلاغه قرار می دهیم. از طولانی بودن مطلب چاره ای نیست چراکه قصد تبیین یکی از مهم ترین مسائل گره خورده با سرنوشت امت اسلامی را داریم.

بطورخلاصه خواص جامعه اسلامی که باعث شیوع اولیه فتنه گردیدند به سه دسته کلان قابل تقسیم هستند:

دسته اول: کسانی که از ابتدا، با جان و دل ایمان نیاورده بلکه ایمان آنها از روی ترس یا برای کسب دنیا بود (منافقین) معاویه و عمروعاص از این گروه بودند.

دسته دوم: کسانی که ابتدا ایمان آوردند اما افرادی سطحی نگر و کم خرد بودند و ایمان در عمق وجود آنها نفوذ نکرد. (جاهلین متنسک) مشخصه این افراد، عدم بصیرت کافی در دین بود. عمدۀ این افراد راه انزوا را در پیش گرفتند. ابوموسی اشعری، سعدبن ابی وقاص، عبدالله بن عمر از این دسته هستند.

دسته سوم: کسانی که ابتدا ایمان آوردند اما به دلیل غلبۀ هواهای نفسانی و جاه طلبی در مقابل حق صف آرایی کردند (عالمان متهتک) طلحه و زبیر از جملۀ این افراد می باشند.

امروزه نیز همین افراد، ارزش های انقلاب را تهدید می نمایند و نیروهای انقلابی باید مواظب آنها باشند و به آنها فرصت میدان داری ندهند!

منظور از خواص چه کسانی هستند؟!

منظور از خواص در این نوشتار، تنها کسانی نیستند که دارای چنان ویژگی ها و خصوصیات برجسته ای باشند که شایستگی قرار گرفتن در خط مقدم تحولات جامعه را، داشته باشند. بلکه منظور کسانی هستند که- به حق یا ناحق- مورد توجه و اقتدای سایر افراد جامعه قرار دارند؛ اعم از اینکه به لحاظ کمالات روحی و جسمی دارای چنین صلاحیتی باشند یا اینکه علیرغم فقدان صلاحیت لازم، مورد توجه سایر افراد جامعه بوده و در رفتارهای آنها تأثیرگذار باشند. به عنوان مثال فرزندان خلفای راشیدن- به اصطلاح اهل سنت- به دلیل همین رابطه نسبی با خلفا، مورد توجه جامعه قرار داشتند یا افرادی مانند ابوموسی اشعری، بدلیل ظاهر مقدس مآبانه خود، کانون توجه بعضی از افراد جامعه بودند. اهل بیت پیامبر- صلوات الله علیهم اجمعین- سرداران جنگ های صدر اسلام همانند طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص نیز هر کدام به دلایلی از جمله خواص محسوب می شدند.

به عنوان مثال در جامعه امروز، روحانیون، معلمین، اساتید، رؤسای کشوری و لشکری، هنرمندان، قهرمانان ورزشی و افراد سابقه دار سیاسی و انقلابی از جملۀ خواص محسوب می شوند.

آنچه گروهی را در جامعه ای جزء خواص قرار می دهد، نوع فرهنگ حاکم بر جامعه است و البته خواص نیز بر فرهنگ جامعه تأثیرگذار هستند. یکی از بیماری هایی که در جامعه امروز ما مشاهده می شود همین است که بعضی از اقشار، به ناحق الگوی جوانان ما قرار گرفته اند، در حالی که صلاحیّت لازم را در این حد ندارند: حتماً باید از یک قهرمان ورزشی تجلیل به عمل آید، اما لازم تر از تجلیل مزبور، این است که جامعه او را فقط در میادین ورزشی، قهرمان بداند، نه در تمام صحنه های دیگر. یک هنرپیشه، به هر اندازه ای که خوب بتواند نقش های محوله توسط کارگران را ایفا کند، هنرمند ماهری است، امّا ترویج و تبلیغ وی در غیر از صحنه هنر، حتماً به میزانی که می تواند ارزش های انسانی را تجسم عینی ببخشد، باید صورت پذیرد، در حالی که در دنیای امروز قضیه برعکس است.

کسانی که بر طبل دموکراسی غربی می کوبند، از همین شگرد، برای به دست گرفتن زمام امور یک مملکت کمک می گیرند، عقل سلیم اقتضا می کند که رأی یک عالم با رأی یک جاهل مساوی نباشد، کمااینکه در یک کارخانۀ صنعتی، رأی یک مهندس را، با رأی یک آبدارچی اداره، برابر نمی نهند، اما دموکراسی، با برابر نهادن این دو رأی، ابتدا زمام عوام را در دست می گیرد و پس از آن هر گونه که مایل بود به فرهنگ جامعه خط می دهد تا آنچه گروه اندکی می خواهند انتخاب شود و عوام بیچاره گمان می کنند که در این میان صاحب رأی و کرامت هستند درحالی که نقطه ضربه پذیری آنها دقیقاً همین ناحیه است! و تأکیدی که بر وجود نهادهایی مانند خبرگان و شورای نگهبان می شود در جهت مبارزه با چنین آفاتی است![۱]

اما حق را به خاطر مخالفت همان هایی که ما قصد به زیر کشیدنشان را داریم، نبایستی کتمان کرد و از جنجال این گروه نباید هراسید چرا که ارزش و درجه وجودی هر فعلی از درجۀ وجودی فاعل آن بیشتر نیست! بر همین اساس است که حضرت امیر از فرار گروهی سست رأی و دون همت نه تنها ناراحت نمی‌شود بلکه اظهار خوشحالی می فرماید و از فرار مغزهایی که مصالح کشورشان را تشخیص نمی دهند و در یاری حق پایمردی نمی کنند نگران نمی شود:

[خطاب به سهل بن حنیف] به من خبر رسیده که گروهی از مردم مدینه به سوی معاویه گریخته اند مبادا برای از دست دادن آنها و قطع کمک و یاری آنها افسوس بخوری که این فرار، برای گمراهی آنها و نجات از دست آنها کافی است. آنان از حق و هدایت گریختند و به سوی کوردلی و جهالت شتافتند…[۲]

در جای دیگری آن حضرت از عدم همراهی ابوموسی اشعری [و احیاناً تهدید به استغفای وی] چنین پاسخ می دهد:

«حوادث جاری کشور آن چنان نیست که تو فکر می کنی بلکه حادثه بسیار بزرگی است که باید بر مرکبش سوار شد و سختی های آنرا هموار کرد و پیمودن راه های سخت و کوهستانی آنرا آسان کرد. پس فکرت را به کارگیر و مالک کار خویش باش و سهم وبهره ات را بردار. اگر همراهی با ما را دوست نداری کناره گیر! بدون آنکه قابل ستایش باشی یا رستگار شوی که سزاوار است [کسی مانند] تودر خواب باشی و دیگران مسؤلیت های تو را برآورند و از تو نپرسند کجا هستی و به کجا رفته‌ای؟!»

به خدا سوگند این راه، حق است و به دست مرد حق انجام می‌شود و باکی ندارم که خدانشناسان چه می‌کنند؟!![۳]

(در جای دیگر آن حضرت) درمان دردهای جامعه را بوسیله گروهی که خود از لحاظ عقل و دین رشید نیستند، محال می داند و کوفیان را چنین مورد خطاب قرار می دهد: «شگفتا می خواهم به وسیله، شما بیماری ها را درمان کنم ولی شما درد بی درمان من شده اید. به کسی می مانم که خار در پایش رفته و با خار دیگری می‌خواهد آنرا بیرون کشد، در حالی که می داند خار در تن او بیشتر می شکند و برجا می ماند»[۴]

مشکلات هر جامعه را باید مغزهای متفکر آن جامعه درمان کنند اما امروزه یکی از معضلات جامعه اسلامی، این است که بعضی افراد، تعداد سلول های خاکستری مغزشان بیش از دیگران است و آن چنان از نظام و انقلاب طلبکارند که گویی خودشان این سلول های خاکستری را آفریده اند و تازه گروهی که تعداد سلول های خاکستریشان کمتر است باید بنشینند و مشکل آنها را حل کنند؟!!

بدون شک، مسئولین باید تمام همّ و غم خود را صرف شکوفایی استعدادهای این مملکت نمایند و در این حرفی نیست، اما نکته مهم این است که شرط فرار نکردن این مغزهای چیست و از نظام اسلامی جه بهایی طلب میکنند و تا چه اندازه اهل ایثار و تلاش و همت هستند! فراموش نکنیم آنگاه که گروهی از مغزهای مملو از ادبیات بیگانه، با سست همتی! از این مملکت گریختند، در سایۀ ایمان دینی، شهید “همتها” روییدند و شهید “خرازیها” دست به دست خدا دادند و “باکریها” شیوۀ مهاجرت خاکستری! را به سلول های خاکستری در حال فرار، آموختند![۵] و به آیۀ شریفه زیر جامعۀ عمل پوشاندند: «هآنتم هؤلاء تُدعَونَ لِتُنفِقوا فی سبیل ا   فمنکم مَن یَبخَل و مَن یَبخَل فَانَّما یَبخَلُ عن نَفسِهِ و ا   الغنی و انتم الفقراء و اِن تَتَولَّوا یَستَبدِل قَوماً غَیرَکُم ثَمَّ لایَکونُوا أمثالَکُم[۶]»

در حالی که فرهنگ رسانه ای دنیا به سمت بی بند و باری و سطحی کردن جامعه بشری به پیش می رود ضرورت دارد که هنرمندان حقیقی این مملکت، به جوانان امروز معرفی شوند، همانان که با هنرمندان تمام، نقش خلیفه الهی را ایفا کردند و با خون خویش، تمام صفات جمال و جلال را بر روی تابلوی هستی ترسیم نمودند و حتی امور جدی دنیا را به تمسخر گرفتند و با کرامت از آن عبور نمودند![۷]

سیر ارتجاعی امت اسلامی

حضرت امیر (ع) به زیبایی، مراحل و علل انحطاط مسلمین را در خطبه صد و پنجاه نهج البلاغه، ترسیم می فرماید؛ آن حضرت ابتدا از دورانی طلایی، نام می برد که جامعه اسلامی در اوج عزت و شوکت خویش، قرار داشت و سپس به بررسی سیر ارتجاعی امت مرحومه، می پردازد:

«حتی قَبَضَ ا… رسولَهُ رَجَعَ قومٌ عَلَی الاَعقابِ وَ غالَتهُمُ السُّبُلُ و اتکَلُوا علی الوَلائج و وَصَلوا غیر الرحم و هجروا السَّبَبَ الذی أُمِروا بِمَوَدَّتِهِ و نَقَلوا البناءَ عَن رَصَّ أساسه فَبَنَوِهُ فی غَیرِ مَوضِعِه …

تا اینکه خداوند رسولش را قبض روح کرد، پس قومی به گذشته [جاهلی] برگشتند و راه های گوناگون آنها را گمراه کرد و به باندبازی و قوم و خویش بازی پرداختند به غیر خودی ها پیوستند و از سببی که خداوند به دوستی آنها دعوت کرده بود (اهل بیت) دوری گزیدند و بنا را از محل و اساس آن کندند و در غیرجای خودش، آنرا کاشتند…»

از خصوصیاتی که حضرت نقل می فرمایند چنین برمی آید که این گروه به اصطلاح ما همان خواصی هستند که اساس ظلم و انحراف را در جامعه بنا نهادند همانگونه که در گذشته بیان شد گروهی از امت اسلامی از ابتدا از روی اجبار و اکراه یا ترس و طمع و تنها به زبان، مسلمان شدند و مترصد فرصتی بودند که به گذشته جاهلی خود برگردند و البته گذشته جاهلی، آبستن هرگونه رذالت و انحراف بود که بحث آن گذشت و در اینجا نیز حضرت به اهم خصوصیات خواص مزبور، اشاره می فرمایند:

قرائت های گوناگون:

۱- گرفتاری در دام قرائت های گوناگون (غالتهم السبل): از آنجا که راه حق یکی است و غیر از آن همه اش ضلالت است[۸] بنابراین اگر کسی حق را گم کرد دچا سرگردانی می شود و بهترین سرمایه را که یقین باشد، از کف می دهد و در بیابان ضلالت و حیرت، گرفتار می شود:

«شبهه را از آنرو شبهه می نامند که به حق شباهت دارد اما دوستان خدا، در شبهات نور هدایت کنند یقین را دارند و راهنمای آنها هدایت الهی است. اما دشمنان خدا، دعوت کننده‌شان در شبهات گمراهی است و راهنمای آنها کوری[۹]»

یقین، در سایۀ عصمت:

در دوران حضور معصوم مسئله روشن است اما در دوران غیبت نیز همین مسئله صادق است چرا که اگر در سایه بحث اعجاز- که یک بحث عقلی است- عصمت گروهی از انسانها اثبات گردید و اتصال آنها به منبع یقین، اثبات شد، انسانهای طالب سعادت، بایستی خود را با عصمت، تطبیق دهند. لذا صرفنظر از خیال پردازیهای شاعرانه که امروزه به نام “فلسفه غرب” و “کلام جدید” گروهی را صاحب نان و آب کرده است، کشف مقصود معصوم، ممکن است:[۱۰]

با فراموش کردن عصمت و اعجاز است که می توان دم از قرائتهای گوناگون و پلورالیسم به میان آورد چرا که در چنان شرایطی هر کسی برای خود “من مختال” است. امیرالمؤمنین اینگونه افراد را چنین توصیف می فرماید:

«دعوایی نسبت به یکی از احکام اجتماعی نزد عالمی می برند که با رأی خود حکمی صادر می کند. پس همان دعوا را نزد دیگری می برند او درست برخلاف رأی عالم اولی حکم می کند، سپس همه قضاوت را نزد رئیس خود می برند که همۀ آنها را به قضاوت منصوب کرده و او رأی همه را بر حق می شمرد [پلورالیسم] در حالی که خدایشان یکی، پیغمبرشان یکی و کتابشان یکی است!

آیا خدای سبحان آنها را به اختلاف امر کرد که اطاعت کردند یا اینکه [برعکس] آنها را از اختلاف بر حذر داشت و معصیت او نمودند [البته حالت اخیر صادق است]

آیا خدای سبحان دین کاملی فرستاد و سپس پیامبر در ابلاغ آن کوتاهی ورزید در حالی خدای سبحان می فرماید:

«ما فرّطنا فی الکتاب من شیء[۱۱]: ما در قرآن از بیان چیزی فروگذار نکردیم!»[۱۲]»

در حالی که مشکل چنین افراد بیماری این است که اقیانوس عصمت را رها کرده به نمی بی ارزش قناعت کرده اند و به جای علمای راستین، به عالم نمایان روی آورده اند: «… و دیگری که او را دانشمند نامند در حالی که از دانش بی بهره است، یک دسته از نادانی ها را از جمعی نادان فرا گرفته و مطالب گمراه کننده را از گمراهان آموخته و به هم بافته و دامهایی از طناب غرور و گفته های دروغین بر سر راه مردم افکنده، قرآن را بر امیال و خواسته های خود تطبیق می دهد و حق را بر طبق هوسهای خود تفسیر می‌کند!

مردم را از گناهان بزرگ ایمن می سازد و جرایم بزرگ را سبک جلوه می دهد. ادعا می کند که از ارتکاب جرایم پرهیز دارد اما در آنها غوطه ور است، می گوید از بدعتها دورم ولی در آنها غرق شده است. چهره ظاهری او انسانی و قلبش، قلب حیوان درنده است. راه هدایت را نمی شناسد که از آنسو برود و راه خطا و باطل را نمی داند که از آن بپرهیزد. پس مرده ای است در میان زندگان…»[۱۳]

خوب است کسانی که امروزه با آب و تاب دم از دستاوردهای تمدن بشری می‌زنند و جز از اسامی اروپایی حرف شنوی ندارند، لختی در احوال بزرگان اروپا مانند دکارت، کانت، هیوم، جان دیویی و … تأمل و دقت نمایند. بعنوان مثال یکی از متفکران بزرگ اروپا، دکارت فرانسوی است که نقش مهمی در انتقال اروپا از قرون وسطی به رنسانس داشته و از اساطین فلسفه غرب است. اتین ژیلسون در مورد وی می نویسد که: «شاگردان خود دکارت، پس از وی تمام نظرات وی را در باب طبیعیات و ماوراء الطبیعه، باطل اعلام کردند»[۱۴]

باندبازی و حزب پرستی!

۲- روی آوردن به باندبازی و خویشاوند سالاری: «اِتّکَلوا عَلَی الوَلائج»

از جمله آفاتی که پس از فاصله گرفتن مردم، از حق- که در اهل بیت پیامبر تبلور یافته بود- به جامعه اسلامی روی آورد، تکیه بر «خویشاوند سالاری» و «قبیله محوری» بود که در حقیقت جلوه ای از خودپرستی انسان است که در شکل اجتماعی ظهور می کند. تمام تلاش فتنه انگیزان بر این بود که نبرد میان حق و باطل را به، مبارزه جاهلی، میان بنی امیه وبنی هاشم فروکاهند و سپس با استفاده از جهل و تعصب جاهلی، زمام امور مردم را در دست بگیرند که متأسفانه در این راه توفیق فراوانی یافتند لذا روی آوردن به قبیله و حزب سبب تفرقه بیش از پیش جامعه اسلامی و زوال و انحطاط هر چه بیشتر آن گردید:

«در آن هنگام که به تفرقه روی آوردند، مهربانی و دوستی آنان از بین رفت و سخن ها و دلهایشان گوناگون شد. از هم جدا شدند و گروه گروه گردیدند [به همین دلیل] خداوند لباس کرامت را از تن آنها خارج کرد…»[۱۵]

در چنین فرهنگ منحط و جاهلی، قبیله گرایی و حزب محوری، عیب نیست اما “ولایت مداری” و تبعیت از امام بر حق مایۀ تمسخر و آزار و اذیت است و امروزه در جامعۀ ما این مسئله به وضوح دیده می شود که برخی افراد، ایستادن در مقابل ولایت امر را، برای خود، هنری بزرگ به حساب می آورند: «هرگاه مردم اطراف امام خود جمع شوند طعنه و کنایه می زنید و اگر شما را برای حل مشکلی بخوانند سر باز می زنید…»[۱۶]

شاید ارتباط جالبی که میان جملۀ اخیر- اتکلوا علی الولائج- و جمله قبلی- غالتهم السبّل وجود دارد همین باشد که اگر کسی از ولایت و امامت امت، فاصله گرفت مجبور است بر حزب و باند خود تکیه نماید و در این صورت بر اثر تعصبات حزبی، در بیابان حیرت، سرگردان می شود چرا که همواره خود را میان حق و منافع حزبی در حال دوران می بیند و چنین فرد جاهلی، منافع زودگذر حزبی را نسبت به حق، ترجیح می دهد و برای رفع عذاب وجدان و تناقضات رفتاری و گفتاری، به قرائتهای گوناگون و پلورالیسم متوسل می شود!

اما هیچگاه مسائل حزبی و گروهی صرف، نمی تواند گروهی از انسانها را در درازمدت در کنار هم نگه دارد، لذا افراد “حزب گرا” و “بی ولایت” بسیار پر حرف – آنهم حرفهای ضد و نقیض- و در عمل بزدل و ترسو و کم عمل هستند:

«… بدن های شما در کنار هم ولی افکار و خواسته های شما پراکنده است … در خانه ­هایتان شعارهای تند سر می دهید اما در روز نبرد می گویید: “ای جنگ از ما دور شو” و فرار می کنید … بهانه های نابخردانه می آورید … بدانید که افراد ضعیف و ناتوان، هرگز نمی توانند ظلم و ستم را دور کنند و حق جز با تلاش و کوشش بدست نمی آید …»[۱۷]

انسانی که گرفتار منافع زودگذر و فانی دنیوی شد، دیگر قادر به دفاع از حق نخواهد بود:

«… آیا به جای زندگی جاویدان قیامت، به زندگی زودگذر دنیوی رضایت دادید، هرگاه شما را به جهاد دعوت می کنم چشمانتان از ترس در کاسه می گردد! … شما را فریب می دهند ولی فریب دادن نمی دانید. سرزمین شما را پیاپی فتح می‌کنند و باکی ندارید. چشم دشمن برای حمله به شما خواب ندارد اما شما در خواب غفلت به سر می برید!

به خدا سوگند شکست نصیب کسانی است که همدیگر را یاری نمی‌کنند»[۱۸]

هم نوا شدن با بیگانگان!

۳- با بیگانگان روی هم می ریزند و از خودیها جدا می شوند: وَصَلُوا غَیرِ الرَّحِم علت این خصومت نیز همین است که این افراد، از نقطه پرگار جامعه اسلامی فاصله گرفته و دل به منافع دنیوی بسته اند و چون مقداری از منافع خود را در همکاری با بیگانگان می بینند، با آنها همنوا می شوند و آنها را همراز و دلسوز خود می بینند:

«… نه آنگاه که شما را فرا می خوانم آزادگان راستگویی هستید و نه جهت رازداری، یاوران مطمئنّی …»

بی دلیل نیست که امروزه، سخنان و پیام های گروهی را از رادیوهای بیگانه باید شنید و گروهی به جوانان تلقین می کنند که به جای رسانه های جمهوری اسلامی، برای احقاقِ حق دانستن، باید گوش دل به یاوه سرایی‌های بیگانگان سپرد. البته گروهی اساسی تر وارد شده اند تا اصولاً بحث “خودی” و “غیر خودی” را توهّم و خیال جلوه دهند!

فاصله گرفتن از پیمان های الهی و عترت پیامبر

۴- از اهل پیامبر فاصله گرفتند و بنای دین را از جای اصلی آن کندند و در جای نامناسب قرار دادند: وَهَجَروا السَّبَب الذّی اِمِروا بِمَوَدَّته و نقلوا البناء عن رَصَّ أساسه فنبوه فی غیره موضعه

در این مرحله، فاصلۀ امت اسلامی، روز به روز از اهل بیت پیامبر بیشتر می‌شود و بر ضلالت آنها افزوده می‌شود به طوریکه مردم، در صحنه حق حاضر نمی‌شوند و از امام خود فرمان نمی‌برند، بلکه برای ولی امر مسلمین، خط و نشان می‌کشند:

«… دیروز فرمانده و امیر شما بودم ولی امروز به من فرمان می‌دهند، دیروز نهی کننده بودم و امروز مرا [از حق] نهی می‌کنند شما زنده ماندن را دوست دارید و من نمی‌توانم شما را به راهی که دوست ندارید اجبار نمایم…»[۱۹]

«… هر آینه ملت های جهان، در حالی صبح می کنند که از ستم زمامداران خویش، در هراس هستند و من در حالی صبح می‌کنم که از ظلم امت خویش وحشت دارم… شما را به مبارزه با سرکشان ترغیب می‌کنم، هنوز سخنانم به پایان نرسیده، همانند مردم سبا متفرق شده به جلسات خود بر می‌گردید و در لباس پند و اندرز یکدیگر را فریب می‌دهید تا اثر تذکرات مرا از یاد ببرید… به خدا سوگند دوست دارم معاویه، شما را با نفرات خود مانند مبادله درهم و دینار، (ده به یک) مبادله نماید…»[۲۰]

گاهی مسلمین چنان از امامت امت فاصله می‌گیرند که از کفار نیز در این خصوص عقب می‌مانند چرا که ملتهای دیگر لااقل تعصب ملی و قومی را حفظ می‌کنند در حالی که اینان حتی از غیرت ملی نیز دریغ می‌ورزند: «… گرفتار کسانی شده ام که چون امر می‌کنم، فرمان نمی‌برند و چون آنها را می‌خوانم، اجابت نمی ‌کنند آیا “دینی” ندارید که شما را گرد آورد یا “غیرتی” که شما را به خشم آورد؟»[۲۱]

پناهگاه هر فتنه جو!

از دیگر خصوصیات این دسته این است که به هر شخص فتنه گری که در سختی [و احیاناً تعقیب عدالت] قرار می گیرد پناه می دهند و از او حمایت می کنند، دلیل این مسئله روشن است، چرا که اگر مجرمین مورد تعقیب قرار گیرند، انتهای مسیر تعقیب، به آنها ختم می شود لذا از قبل، پیشگیری کرده و از هر کسی که شبیه خود آنهاست حمایت می کند و این امر، یک واقعیت روانی است که بر حب ذات انسان متکی است، به طوری که انسان، خودش و هر آنچه مربوط به اوست را از خود می داند و از آن دفاع می کند:

«… طلحه را چون گاو وحشی می یابی که شاخش را تابیده و آماده نبرد است، سوار بر مرکب سرکش می شود و می گوید رام است[۲۲]

… به خدا قسم طلحه برای خونخواهی عثمان شورش نکرد، جز اینکه می‌ترسید خون عثمان از وی مطالبه شود زیرا خود او متهم به قتل عثمان است … برای اینکه مردم را دچار شک و تردید کند، دست به اینگونه ادعاهای دروغین زد.[۲۳]»

دل هایی مملو از شبهه و کینه!

آن حضرت زبیر را چنین توصیف می فرماید:

«… به او بگو پسر دایی تو می گوید در حجاز [هنگام بیعت] مرا شناختی و در عراق [جاه و مقام] مرا نمی شناسی، چه شد که از پیمان خود برگشتی؟![۲۴]

حقی را می طلبند که خود ترک کرده اند و انتقام خونی را می خواهند که خود ریخته اند!

… آنان گروهی سرکش و ظالمند در دل آنها خشم و کینه، زهر عقرب و شبهاتی همانند شب طولانی، وجود دارد در حالی که حقیقت پدیدار و باطل ریشه کن شد»[۲۵] [حق روشن شده ولی آنها با علم و آگاهی، در مقابل آن ایستاده اند]

ناسازگاری درون گروهی!

از خصوصیات دیگر این افراد این است که خودشان با هم اختلاف جدی دارند و تنها در مقابل حق و تا زمان دست یابی به قدرت، همدل و متحد هستند و پس از رسیدن به قدرت، مکنونات قلبی آنها آشکار می شود:

«هر کدام از طلحه و زبیر، امیدوار است که حکومت را به دست آورد و به آن چشم دوخته است و رفیق خود را به حساب نمی آورد آندو نه رشته ای الهی را چنگ زدند و نه با وسیله ای به خدا روی آوردند. هر کدام بار کینه رفیق خود بر دوش می کشد که بزودی پرده از روی آن کنار خواهد رفت.

به خدا سوگند اگر به آنچه می خواهند، دست یابند هر کدام جان دیگری را می‌گیرد»[۲۶]

«عمروعاص، سخن می گوید پس دروغ می بندد، وعده می دهد وخلاف آن را، مرتکب می شود. درخواست می کند و اصرار می ورزد اما اگر چیزی از او بخواهند بخل می ورزد، به پیمان خیانت می کند و پیوند خویشاوندی را قطع می‌کند…»[۲۷]

سهم خواهی و قدرت طلبی!

«عمروعاص با معاویه بیعت نکرد، مگر آنکه شرط کرد تا برای بیعت، بهایی دریافت دارد…»[۲۸]

حیرت و مستی:

یکی دیگر از پیامدهای دوری از اهل بیت اطهار- علیهم صلوات الله- این است که خواص، دچار سرگردانی و حیرت می شوند و توسط نعمت‌های ظاهری دنیا و غفلت ناشی از آن، عقل پریده و مست می شوند: «قد ماروا فی الحیره و دهلوا فی السکره» و همانند آل فرعون یکی از دو راه را در پیش می گیرند:

دو گروه خواص گمراه!

خواصِ ره گم کرده، به دو دسته تقسیم می شوند: گروه اول که از دین بریده و به دنیاطلبی روی می آورند و وجهه همت خود را بهره برداری بیش از پیش از زرق و برق دنیوی قرار دادند: «عَلی مِن آلِ فِرعَونَ من منقطعٍ الَی الدنیا راکن…»

و گروه دیگری راه انزوا در پیش گرفته و بدلیل عدم بصیرت کافی و کم همتی، در میانه راه، خسته و سرخورده می شوند و خود را از صحنه مبارزه علیه باطل، کنار می کشند: «أو مفارقٍ للدینِ مُباینُ»

«شما آنگونه که باطل را می شناسید از حق اطلاع ندارید و آن چنان که در نابودی حق تلاش می کنید در نابودی باطل، تلاش نمی کنید»[۲۹]

و همه این مشکلات ناشی از فاصله گرفتن امت اسلامی از قرآن کریم و اهل بیت عصمت است، چنان آینده تأسف باری را حضرت علی (ع) چنین ترسیم می نماید:

«همانا پس از من روزگاری فرا خواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ به خدا و پیامبرش نباشد. در آن زمان، نزد مردم، کالایی زیانبارتر از قرآن نیست اگر آن را درست بخوانند و تفسیر کنند و متاعی پرسودتر از قرآن، یافت نمی شود آنگاه که آنرا تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند.

در شهرها، چیزی ناشناخته تر از معروف و شناخته تر از منکر نیست، حاملان قرآن آنرا واگذاشته و حافظان قرآن آنرا فراموش می کنند پس در آنروز، قرآن و پیروانش از میان مردم رانده و مهجور می شوند و هر دو غریبانه در یک راه ناشناخته، سرگردانند و پناهگاهی میان مردم ندارند. پس قرآن و پیروان آن، در میان مردمند اما گویا حضور ندارند. با مردمند ولی از آنها بریده اند، زیرا گمراهی و هدایت، هرگز هماهنگ نشوند گرچه کنار یکدیگر قرار گیرند.

مردم در آنروز، در تفرقه و جدایی، همداستان و در وحدت و یگانگی، پراکنده‌اند، گویی آنان جز خطی از قرآن نشناسند و در گذشته نیکوکاران را کیفر داده و سخن راست آنان را دروغ پنداشتند و کار نیک آنها را پاداش بد دادند…»[۳۰]

فرار از تکلیف هرگز!

حتی درچنین شرایط دشواری مؤمنین حق ندارند از صحنه اجتماع برکنار بمانند و از زیر بار تکلیف فرار نمایند:

«همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق و به پاداش او امیدوارم، لیکن از این اندوهناکم که بی خردان و تبهکاران این امت، حکومت را به دست آورند آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به بردگی بکشند. با نیکوکاران در جنگ و با فاسقان همراه باشند زیرا از آنها کسی در میان شماست که شراب نوشید و حد بر او جاری شد[۳۱] و کسی که اسلام را نپذیرفت اما به ناحق بخشش‌هایی به او عطا شد[۳۲]»

امروزه کسانی سعی دارند “ولایت” آسمانی را تا حد “وکالت” زمینی، تنزل دهند و به نپذیرفتن خلافت از سوی حضرت علی (ع) جهت اثبات مدعای خود استناد می جویند، در حالیکه خود آن حضرت، دلیل نپذیرفتن خلافت را آماده نبودن شرایط می داند:

«مرا واگذارید و دیگری را بدست آورید زیرا ما به استقبال حوادث و اموری می‌رویم که رنگارنگ و فتنه آمیز است و چهره های گوناگون دارد و دلها بر این بیعت، ثابت و عقلها بر این پیمان استوار نمی ماند چهرۀ افق حقیقت را [در دوران سه خلیفه] ابرهای تیره فساد گرفته و راه مستقیم، ناشناس جلوه می کند…»[۳۳]

آن حضرت در فراز دیگری علت پذیرفتن خلافت را- علیرغم نامناسب بودن شرایط- چنین می فرماید:

«تا آنجاکه دیدم گروهی از اسلام برگشته می خواهند دین محمد را نابود سازند پس ترسیدم اگر اسلام و طرفداران آنرا یاری نکنم رخنه ای در آن ببینم یا شاهد نابودی آن باشم که مصیبت آن بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست که کالای چند روزۀ دنیاست و به زودی ایام آن می گذرد… در کار خود اندیشیدم دیدم اطاعت من از رسول خدا از بیعت مهمتر است…»[۳۴]

از مظلومیت چه باک!

انسانی که راه و رسم عبودیت را می شناسد، از چیزی هراس ندارد و از مظلومیت نمی ترسد:

«… و [معاویه] تو به من گفته ای که مرا چونان شتر مهارکرده به سوی بیعت می‌کشاندند. سوگند به خدا، خواستی نکوهش کنی اما [ناخواسته] ستودی، خواستی مرا رسوا کنی، که خود را رسوا کرده ای، مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود، مادام که در دین خود تردید نداشته و در یقین خود شک نکند. این دلیل را آورده ام تا غیر تو نیز از آن پند گیرند، ولی به همین مقدار به خاطر رسیده بسنده کردم…[۳۵]»

از کلام حضرت امیر، کاملاً پیداست که با عملکرد غلطی که خلفای پیشین، در پیش گرفتند، وضعیت جامعه اسلامی چنان رو به وخامت نهاد و مردم آنچنان در مسیر هوی و هوس قرار گرفتند و مبتلا به رخوت و سستی شدند که آن حضرت امیدی به نجات امت نداشتند و همانطور که بعداً معلوم شد، مردمی که به امثال عثمان و معاویه عادت کرده بودند دیگر قدرت تحمل کسی مانند امیرالمؤمنین را نداشتند:

«… ای مردم! در روزگاری کینه توز و پر از ناسپاسی و کفران نعمت، صبح کرده ایم که در آن، نیکوکار بدکار به شمار می آید و ستمگر بر سرکشی خود می‌افزاید، نه از آنچه می دانیم بهره می گیریم و نه از آنچه سؤال می‌کنیم و نه از حادثه مهمی قبل از اینکه بر سر ما فرود آید، عبرت می‌گیریم»

مردم در این روزگار چهار دسته هستند:

۱- [فاسدان ناتوان] گروهی که اگر دست به فساد نمی زنند [نه اینکه خوب هستند بلکه] به این دلیل است که روحی ناتوان، شمشیر کند و امکانات مالی اندک دارند!

۲- [جاه طلبان دنیادوست] گروهی دیگر، شمشیر کشیده، شر و فسادشان را آشکار نموده اند. لشکرهای پیاده و سوارۀ خود را گردآوری و آمادۀ کشتار دیگران شده اند، دین را در جهت دنیا تباه کرده اند که یا رئیس و فرمانده گروهی شوند، یا به منبری فرا رفته، خطبه بخوانند.

چه بد تجارتی است که دنیا را بهای جان خود بدانی و با آنچه نزد خداست معاوضه نمایی!

۳- [مقدس نمایان دنیاطلب] گروه دیگر با اعمال آخرت، دنیا را می طلبند و با اعمال دنیوی، در پی کسب مقامات معنوی نیستند، خود را کوچک و متواضع جلوه می دهند، گامها را ریاکارانه برمی دارند، دامن خود را جمع کرده، ظاهر خود را همانند مؤمنان واقعی می آرایند و پوشش الهی را وسیلۀ نفاق و دورویی و دنیاطلبی خود قرار می دهند.

۴- [زاهدان دروغین و ناتوان] و برخی دیگر با پستی و ذلت و فقدان امکانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند که خود را به زیور قناعت آراسته اند و لباس زاهدان را پوشیده اند. اینان هرگز و در هیچ زمانی از شب و روز، از جمله زاهدان راستین نبوده اند»![۳۶]

در جامعه ای که مردم، یا در پی حق نیستند و یا اگر دم از حق می زنند به دلیل آن است که در سایه شعار حق طلبانه، صاحب منصب و مقامی می شوند یا نفوذ اجتماعی خود را حفظ کنند، بایستی افراد بی ولایت را در هر لباس و موقعیتی بشناسیم، چه آن زمان که دم از حق و اصلاح می زنند، چه زمانی که نقش پدر مقدس را ایفا می کنند و چه زمانی که برای سرپوش گذاشتن بر جاه طلبی بیکران خود، به زندگی ساده و بی پیرایه بسنده می‌کنند!

وصف خوبان در جامعه فتنه زده!

گروه اندکی که در خلال سیر عمومی و جریان اکثریت، راه حق را در پیش می‌گیرند، از جامعه رانده می شوند: «… در این میان گروه اندکی باقی مانده اند که یاد قیامت، چشمهایشان را بر همه چیز فروبسته و ترس رستاخیز، اشکهایشان را جاری ساخته است. بعضی از جامعه رانده شده و تنها زندگی می کنند و برخی ترسان و سرکوب شده یا لب فروبسته و سکوت اختیار کرده اند.

بعضی با اخلاص، همچنان مردم را به سوی خدا دعوت می کنند و بعضی گریان و دردمند هستند، تقیه و خویشتن داری آنان را از چشم مردم انداخته است و ناتوانی وجودشان را فراگرفته، گویا در دریای نمک فرو رفته اند، دهنهایشان بسته و قلبهایشان مجروح گشته است. آنقدر نصیحت کردند که خسته شدند و از بس سرکوب شدند که ناتوان هستند و از بس کشته داده اند که اندک هستند…»[۳۷]

لوث شدن خوبی ها!

اندیشه، اخلاق و رفتار مردم، آن چنان هوسناک می شود که بسیاری از مردم، جز بدی را نمی توانند تصور کنند و تفاوتی میان خوبی و بدی نمی شناسند، نه تنها حرف خوبان و رهبر جامعه اسلامی را نمی شنوند، بلکه به فکر فریب و همرنگ کردن آنها با جامعه بیمار می افتند.

حضرت امیر در نهج البلاغه، جریان پیشنهاد رشوه، از طرف چنین، افرادی را تشریح می فرمایند: «… به او گفتم هدیه است یا زکات یا صدقه؟ که این دو [زکات و صدقه] بر ما اهل بیت پیامبر (ص) حرام است. گفت: نه زکات است و نه صدقه، بلکه هدیه است!

گفتم: زنان بچه مرده بر تو بگیرند، آیا از راه دین وارد شده ای که مرا فریب دهی یا عقلت آشفته شده یا جن زده شده ای یا هذیان می گویی؟

… همانا این دنیای آلودۀ شما، نزد من از برگ جویده شدۀ دهان ملخ، پست‌تر است. علی را با نعمتهای فناپذیر و لذتهای ناپایدار چکار!!»[۳۸]

فرهنگ عمومی هوس مدار!

در صورتی که چنین جامعه‌ای مورد علاج قرار نگیرد، اندیشه، اخلاق و عمل مردم،  هوسناک می‌شود و بتدریج معیارهای ارزشی جامعه تغییر می‌کند  بطوریکه، رذایل، به صورت فضلیت جلوه می‌کنند و فضیلتها را رذیلت می‌پندارند چرا که یک جامعۀ سود محور و هوسباز، تنها سخنانی را می‌فهمد که به سود و زیان مادی و دنیوی او ارتباط داشته باشد و بطور ناخود آگاه، هر چیزی غیر از نفع مادی را انکار می کند، کما اینکه قوم شعیب (ع)، به آن حضرت می گفتند که ای شعیب بیشتر سخنان تو را ما نمی فهمیم و راست هم می گفتند: «یا شعیب ما نفقه کثیراً ممّا تقوا»[۳۹]

شمر- لعنت الله علیه- نیز مشابه همین سخن را در کربلا به زبان می آورد و در جواب نصیحتهای حضرت اباعبدالله چنین می گوید: «… ای اباعبدالله خدا را بر حرفی پرستیده باشم اگر بفهمم تو چه می گویی؟»[۴۰]

حضرت امیر، در خطبه “صد و پنجاه و ششم” نهج البلاغه می فرماید: «وقتی دو آیۀ اول سوره عنکوبت نازل شد[۴۱] من فهمیدم که فتنه ای که در آیه شریفه به آن اشاره شد، به بعد از رحلت رسول اکرم، مربوط می شود و در مورد آن سؤال کردم. حضرت در جواب چنین فرمودند: «… ای علی این مردم به زودی با اموالشان دچار فتنه و آزمایش می شوند، در دینداری بر خدا منّت می گذارند و در عین حال انتظار رحمت از خداوند دارند و از قدرت و خشم او خود را ایمن می پندارند…»

آیا مباحثی که امروزه، بر سر “حق مدار” بودن جامعه غرب و “تکلیف محور” بودن فقه! توسط برخی از افراد خودباخته، ارائه می شود، پیامی غیر از این دارد که دیگر، مرکز قدرت، از آسمان به زمین منتقل شده و گوش انسان “اومانیست”، دیگر بدهکار تکالیف الهی نیست؟!!

آیا پخش مسابقات- بعضاً خانوادگی- که یک فرد با ترکاندن یک بادکنک و یا چرخاندن یک چند ضلعی یا انتخاب یک شماره، تنها طی یک ساعت، صاحب حقوق چندماهه یک کارمند دولت می شود چیزی جز لوث کردن وقار و متانت انسانها و سوق دادن جامعه به سوی سودمحوری و بی خیالی است؟! بی خود نیست که با مختصر آهنگی، دست های تماشاچیان- بعضاً با ظواهر دینی- به صدا درمی آید و …

در ادامه حضرت رسول، وضعیت اسف بار جامعۀ اسلامی را چنین بیان می‌فرماید:

«… حرام خدا را به وسیله «شبهات دروغ» و «هوسهای غفلت زا» حلال می کنند، شراب را به نام آب انگور، رشوه را به بهانه هدیه و ربا را به بهانه اینکه نوعی معامله است، حلال می شمردند…»[۴۲]

حضرت امیر در اینجا سؤال جالبی مطرح می کنند که اصل سؤال و جواب، شنیدنی است: «… پرسیدم یا رسول الله آیا در چنان وضعی مردم را مرتد و کافر بدانم یا به فتنه افتاده؟ حضرت فرمودند در مرتبه فتنه و آزمایش [نه کفر و ارتداد]»[۴۳]

جواب حضرت رسول (ع) امیدبخش است چرا که جامعه را کافر یا مرتد نمی دانند بلکه آنها را مفتون می دانند، چون هنوز، به مرحله ای نرسیده اند که حرام را با اقرار بودن آن، مرتکب شوند و واجب خدا را در عین اعتراف به واجب دانستن آن، ترک نمایند، بلکه برای انجام محرمات، به توجیه شرعی مسئله می پردازند و از اینجا معلوم می شود که هنوز وجدان آنها نخوابیده و اعتقادات آنها کاملاً زایل نشده است!

یک انحراف از عوام و دو انحراف از خواص!

ملاحظه می کنید که سیر انحراف، از خواص شروع شد، سپس به عوام گسترش پیدا کرد و هنگامی که “عذاب وجدان”، جامعه را از گمراهی با ضلالتها، ممانعت می کرد، تئوری پردازیهای خواص به میدان آمد و باطل را به صورت حق، گریم (!) کرد، تا جامعه از آن عذاب وجدان- که مولود خلقت حکیمانه آدمی است- رهایی یابد.

بنابراین، یک انحراف از عوام جامعه، محفوف به دو انحراف از خواص گمراه می‌باشد، البته خواص گاهی تئوری پردازیهای مزبور را جهت فرار از عذاب وجدان خویش به هم می بافند، ولی چون به بلند فکر کردن عادت دارند، این تئوریها به عوام هم سرایت می کند و به دلیل سجع و قافیه زیبا و عرفانی (!) آن، سکه رایج بازار می شود، اما گاهی خواص مزبور، جهت سوار شدن بر موج، به تئوری پردازی می پردازند چرا که می دانند که یک جامعه هوس محور را به هر سویی بخواهیم می توانیم بکشانیم اما جامعه ارزش محور، چنان ملاکهای محکمی دارد که این خواص، جز در حجاب نفاق، قادر به ادامه حیات در آن نیستند!

در واقع، سیر انحراف جامعه را می توان به صورت زیر تقسیم کرد:

۱- گروهی از خواص از محور بر حق جامعه، فاصله می گیرند و به گذشته جاهلی خود برمی گردند.

۲- انحراف این گروه، به بقیه افراد سرایت می کند.

۳- انحراف فکری و عقیدتی به انحراف در عمل و اخلاق و حاکمیت هوی و هوس می انجامد.

۴- یک تغییر عینی در جامعه رخ می دهد بطوریکه جامعه جز ارضای هوس و اقناع امیال را نمی فهمد گرچه هنوز در مرحله “اندیشه و اعتقاد”، حق را می شناسد!

۵- از آنجا که “وجدان” و “آموزه های دینی”، مزاحم این هواسرانی است، باید به نحوی از صحنه خارج شوند.

۶- این کار را خواص انجام می دهند و با تئوری پردازیهای “خردنما” و “هوس پسند”، دین را تا حد ارضاکننده هوسها، پایین می کشند.

۷- بر اثر این کار،ضلالت،استقرار کامل می­یابد و مردم حتی در مرحله “عقیده” و “اندیشه”هم، حق را نمی فهمند

۸- اصلاح چنین جامعه‌ای بسیار مشکل است و تاوان سنگینی طلب می‌کند که گاهی پرداخت آن به صرفه نیست:

«… من می دانم که چگونه باید شما را اصلاح و کجی های شما را راست کرد، امام اصلاح شما را با فاسد کردن روح خویش جایز نمی دانم…»[۴۴]


تبیین عقلی و نقلی بی تفاوتی!

تکلیف حق و باطل روشن است اما بی تفاوتی را باید از منظر دقیقتری مورد دقت و بررسی قرار داد، تا معلوم شود که بی تفاوتی، انسان را در جبهه باطل قرار می دهد و در نبرد حق و باطل، رأی ممتنع را، به نفع باطل ثبت می کنند!

از آنجاکه حق از جانب خداوند می باشد[۴۵] و او حق محض است[۴۶] و تنها او به سوی حق دعوت می کند[۴۷] و تنها کسانی حق شفاعت دارند که به حق شهادت دهند[۴۸] و حق را جز در ظرف پندار و وهم نمی توان نادیده گرفت[۴۹] لذا چگونگی موضع گیری در قبال حق، به منزلۀ راهی حقیقی است که سرنوشت انسان را مختوم به سعادت یا منحلّ به شقاوت می گرداند.

در مسایل اعتباری، رأی ممتنع نیز پیش بینی شده است ولی اگر دقت کنیم رأی ممتنع به «عدم موضع گیری» برمی گردد. به عبارت دیگر، انسان در مقابل یک موضوع خاص، یا موضعگیری می کند یا نه و در حالت اول یا مخالفت می ورزد یا موافقت، بنابراین رأی ممتنع، درحقیقت به عدم موضعگیری برمی گردد و اگر عدم موضعگیری در مسایل اعتباری، قابل قبول باشد، در امور حقیقی، به منزلۀ عدم پیروی از حق است لذا انسان، همیشه در قبال مسائل تکوینی، به موضعگیری می پردازد چرا که صلابت و حکومت حق،  او را به چنین راهی  می­خواند اما حق و باطل، یک امر اعتباری نیست که در آن «رأی ممتنع»، قابل قبول باشد بلکه بدلیل حقیقی بودن حق و ارتباط عمیق و وثیق آن در سرنوشت عینی انسان، رأی ممتنع را در زمره باطل می شمرند:

آنکه حق را یاری نکند از یاری حق، محروم است: «ولینصرنَّ ا    من ینصره»[۵۰] و آنکه از یاری حق محروم است دادرسی ندارد: «وما کان لهم من اولیاء ینصرونهم من دون ا  »[۵۱]. در بینش قرآنی، ظالمین، فاسقین و کافران، تنها کسانی نیستند که در مقابل حق، قد علم کرده اند، بلکه آنانکه در عملکرد خود، به احکام الهی (حق) توجه ندارند، نیز ظالم و فاسق و کافرند و این حقیقت را در قرآن کریم به وضوح مشاهده می کنیم:

- و مَن لم یحکُم بما أنزلَ ا… فاولئک هُمُ الکافرون (مائده/ ۴۴)

- و مَن لم یحکُم بما انزلَ ا… فاولئک هُمُ الظالمون (مائده/ ۴۵)

- و مَن لم یحکُم بما انزلَ ا… فاولئک هُمُ الفاسقون (مائده/۴۶)

در آیات فوق نفرمود: اگر کسی به غیر از آنچه خدا نازل کرده حکم کند، فاسق و ظالم و کافر است[۵۲] بلکه شرط لازم و کافی برای «فسق» و «ظلم» و «کفر» همین است که انسان در حکم و رأی خود، بر طبق احکام الهی حکم نکند بلکه نسبت به آنها بی تفاوت باشد (بسیار دقت کنید)

آیه ای دیگر، از عذاب قومی خبر می دهد که در عین ایمان، وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند و صرفاً به همین دلیل، با کفار سرنوشت مشترکی پیدا کردند:

«فلمّا نسوا ما ذکّروا به، انجینا الّذین ینهون عن السّوء و أخذنا الّذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون»: پس آنگاه که آنچه را به آنان تذکر دادیم، فراموش کردند کسانی را که از کار بد، نهی کردند، نجات دادیم و ظالمین را به عذابی بد، گرفتار ساختیم بدلیل فسقی که مرتکب شدند[۵۳].

جالب اینجاست که اولاً: قومی که نسبت به گناهان بی تفاوت بودند به سرنوشت گنهکاران مبتلا شدند و ثانیاً: استدلال آنها برای عدم عمل به تکلیف، این بود که این قوم قابل اصلاح نیستند، ولی قرآن کریم حتّی این عذر را هم از آنان نمی‌پذیرد: «و اذ قالَت أمهُ ا  مِنهُم لِمَ تَعِظونَ قوماً مُهلِکُهُم أو مُعَّذِبهم عذاباً شدیداً قالوا مَعذِرَهً اِلی ربّکم و لعلّهم یَتّقون»[۵۴] «و گروهی از آنان (به افراد نهی کننده) می‌گفتند چرا شما مردمی را نصیحت می کنید که خداوند آنها را هلاک می کند یا به عذاب شدیدی مبتلا می‌سازد، آنان در جواب می گفتند [ما این عمل را به دو دلیل انجام می‌دهیم اول اینکه] به تکلیف خود عمل کرده باشیم و [دوم اینکه] شاید در آنها اثر کند و به تقوا هدایت شوند[۵۵]»

بیان فلسفی مسئله بی تفاوتی:

حق دارای دو مرتبه است: «مرتبه علمی» که به صورت احکام و دستورات الهی ظهور می نماید و «مرتبۀ عینی» که بصورت «اعتقاد»، «اخلاق» و «عمل» اهل حق، جلوه گر می شود. بنابراین در مقام تحقق خارجی، انسانها هستند که با تجسّم حق، در اعتقاد، اخلاق و عمل  خود، به آن جامعۀ عمل می پوشانند و هر کدام از افراد جامعه بشری، به منزله علّت ناقصه ای است که در ظهور اجتماعی حق، سهیم و شریک می‌باشد.

از آنجا که «عدم علت ناقصه نیز به عدم معلول منجر می شود»، بنابراین هر کسی که سهم خود را- فردی یا اجتماعی- در تحقق حق در عالم انسانی، ایفا نکند، در تضعیف حق مؤثر است و بصورت «سلبی» به مبارزه با حق پرداخته است و ظهور حق را در جامعه- به سهم خود- با مشکل مواجه ساخته و لذا مقصر می باشد، چرا که به هر نسبتی که حق به منصۀ ظهور نرسد، باطل به خودنمایی می پردازد؛ یعنی فرد مزبور، در کتمان حق و ظهور باطل سهیم خواهد بود، بعلاوه اینکه با فرار از نصرت حق، حاصل تلاش سایر اجزای «علت تامّه» را نیز خدشه دار و درحقیقت، تلاش حق طلبانۀ آنان را با ناکامی موجه می سازد[۵۶].

۱) اگر کسی مدعی شود که “حکومت مال مردم است و به هر کس که بخواهند باید واگذار کنند”، در جواب می گوییم: حکومت اسلامی از سه بخش تشکیل می شود: ۱- “اموال عمومی” که از آن مردم است و صاحب آن هستند، ۲- “حدود الهی” که اختیار آن با خداست و مال مردم نیست. ۳- و نیز اموری که متعلق به حکومت اسلامی است و صرفاً حاکم مشروع اسلامی، حق تصرف در آن را دارد انفال از این قبیل هستند. بنابراین دموکراسی آنهم با شرایطی، تنها در حیطه اموال عمومی می تواند مصداق یابد و دو بخش دیگر ارتباطی به رأی مردم ندارد، درنتیجه، حکومت اسلامی نه مال خصوصی مردم است و نه مال عموم آنها!

۲) نهج البلاغه/ نامه ۷۰

۳) نهج البلاغه/ نامه ۶۳

۴) نهج البلاغه/ خطبه ۱۲۱

۵) برادران باکری سه تن بودند جنازه هیچکدام به خانواده شان برنگشت! از یکی از همین برادران باکری نقل شده که می گفت: خدایا من از این دنیا حتی جای یک قبر هم نمی خواهم!! و هم ایشان بر اثر اصابت گلولۀ دشمن پودر و خاکستر شد و در درآب دجله ناپدید گشت!

۶) شما همان های هستید که به انفاق در راه خدا، دعوت شدید و بعضی از شما بخل می ورزید و هر کس خل ورزد، بر علیه خودش بخل ورزیده و خداوند غنی است و شما فقیر و اگر [از یاری حق] روگردانید خداوند گروهی را جانشین شما می سازد که مانند شما [خیل] نباشند.

۷) جهت توضیح بیشتر در مورد رسانه های امروز، به کتب “زندگی در عیش، مردن در خوشی” و “تکنوپولی”، ترجمه دکتر صادق طباطبایی رجوع نمایید.

۸) فَمَاذا بَعدَ الحَقَّ الّا الضلال (یونس/ ۳۲)

۹) نهج البلاغه/ خطبه ۳۸

۱۰) جهت مطالعه بیشتر به کتب زیر مراجعه نمایید: تفسیرالمیزان. ج ۲٫ ذیل آیه ۲۱۳ سوره بقره/ نیز آیت الله جوادی. شریعت در آینه معرفت/ آیت الله جوادی. انتظار بشر از دین/ آیت الله جوادی. دین شناسی.

۱۱) انعام/ ۳۸

۱۲) نهج البلاغه/ خطبه ۱۸

۱۳) نهج البلاغه/ خطبه ۸۷

۱۴) نقد تفکر فلسفی غرب/ اتین ژیلسون. ترجمه دکتر احمدی، انتشارات حکمت، ص ۱۶۴

۱۵) نهج البلاغه/ خطبه ۱۹۲

۱۶) نهج البلاغه/ خطبه ۱۸۰

۱۷) نهج البلاغه/ خطبه ۲۹

۱۸) نهج البلاغه/ خطبه ۳۴

۱۹) نهج البلاغه/ خطبه ۲۱۰

۲۰) نهج البلاغه/ خطبه ۹۷

۲۱) نهج البلاغه/ خطبه ۳۹

۲۲) نهج البلاغه/ خطبه ۳۱

۲۳) نهج البلاغه/ خطبه ۱۷۴

۲۴) نهج البلاغه/ خطبه۳۱

۲۵) نهج البلاغه/ ۱۳۷

۲۶) نهج البلاغه/ خطبه ۱۴۸

۲۷) نهج البلاغه/ خطبه ۸۴

۲۸) نهج البلاغه/ خطبه ۲۶

۲۹) نهج البلاغه/ خطبه ۶۹

۳۰) نهج البلاغه/ خطبه ۸۷

۳۱) منظور ولید بن عقبه است

۳۲) منظور عمروعاص است

۳۳) نهج البلاغه/ خطبه ۹۲

۳۴) نهج البلاغه/ خطبه ۳۷

۳۵) نهج البلاغه/ نامه ۲۸

۳۶) نهج البلاغه/ خطبه ۳۲

۳۷) نهج البلاغه/ خطبه ۳۲

۳۸) نهج البلاغه/ خطبه ۲۲۵

۳۹) هود/ ۹۱

۴۰) ترجمه نفس المهموم

۴۱) احسب الناس أن یترکوا آن یقولوا آمنّا و هم لایفتنون: آیا مردم گمان می کنند که همینکه گفتند ایمان آوردیم آنها را رها کرده و امتحان نمی کنیم؟!

۴۲) نهج البلاغه/ خطبه ۱۵۶

۴۳) همان

۴۴) نهج البلاغه/ خطبه ۶۹

۴۵) «قل الحقّ من ربّکم» (کهف/ ۲۹)

۴۶) ذلک بأنّ الله هُوَ الحقّ (حج/ ۶)

۴۷) له دعوه الحقّ (رعد-۱۴)

۴۸) وَلایملِک الذین یَدعُونَ مَن دوُنِهِ الشَّفاعَهَ الّا مَن شَهِدَ بالحَقِّ (زخرف- ۸۶)

۴۹) انَّ الظنّ لایغنی مِنَ الحق شیئاً (نجم-۲۸)

۵۰) حج/ ۴۰: عکس نقیض قضیه فوق این است که: “کسی که خدا را یاری نکند خدا نیز او را یاری نمی کند.”

۵۱) شوری/ ۴۶

۵۲) ظاهراً منظور از کفر در اینجا، در مقام عملی است و با کفر عقیدتی که صاحب آن محکوم به نجاست است، تفاوت دارد.

۵۳) اعراف- ۱۶۵

۵۴) اعراف- ۱۶۴

۵۵) به تفسیر المیزان ذیل آیه شریفه مراجعه شود.

۵۶) در بیان فوق از این قاعده فلسفی استمداد شده است: «»برای تحقق معلول، وجود همه اجزای علت تامه ضرورت دارد ولی برای عدم آن، عدم یکی از اجزا کفایت می کند» بنابراین تحقق علت ناقصه برای وجود معلول لازم ولی ناکافی است و عدم تحقق آن، برای عدم تحقق معلول، لازم و کافی است.صاحب نیوز- دکتر مهرداد ویس کرمی