عموم علما و بزرگان ما که در وادی فلسفه و عرفان مصطلح هستند، تعلق اولی و اصلی شان به قرآن و عترت است و اساسا چون بر این باورند که فلسفه و عرفان در مسیر
358 بازدید
تاریخ ارائه : 1/21/2014 10:01:00 AM
موضوع: فلسفه

چه شد این سئوال در ذهن شما شکل گرفت که آیا فلسفه نسبتی با اسلام دارد یا خیر؟

مرحوم پدرم، آیت الله نصیری، از تحصیل کردگان حوزه نجف و تحت تاثیر مباحث مرحوم «میرزا مهدی اصفهانی» بود. مرحوم آیت الله خدایی که یکی از علمای دامغان و شاگرد مرحوم «میرزا مهدی اصفهانی» بود، جزواتی را از درس معارف مرحوم میرزا تقریر و تحریر کرده بود. یادم است که پدرم این تقریرات را از مرحوم آقای خدایی گرفته و کپی کرده بود و مدت زیادی مشغول مطالعه آن بود. من در سنین نوجوانی (سیزده سالگی)برای تحصیل وارد حوزه علمیه دامغان شدم. به خاطر دارم که در سال سوم طلبگی که بودم ایشان فی الجمله بعضی از نکات را در انتقاد از مباحث فلسفی مطرح می کرد و برایم می گفت یا گاهی در جلساتی که بابعضی از دوستانشان داشت، من این حرفها را می شنیدم.

مرحوم میرزا علی اکبر معلم دامغانی با مرحوم ابوی ما رفیق بودند و در یکی از مدارس علمیه دامغان گاهی با هم گعده می کردند، ایشان هم سخت با فلسفه مخالف بودند و گاهی در گعده هایشان مباحثی را در نقد و رد فلسفه اشاره وار مطرح می کردند و من هم که گاهی حاضر بودم می شنیدم و نکاتی در ذهنم می نشست.

ولی بعد که به قم آمدم، طبعا تحت تاثیر همین فضای رایج و مشهور نسبت به فلسفه قرار گرفتم. تا اینکه به روزنامه کیهان آمدم و مباحث تهاجم فرهنگی و درگیریها، مباحثات و منازعات فکری و فرهنگی با جریانهای روشنفکری مطرح شد و بعد از کیهان در دوران نشریه «صبح» هم این مباحث ادامه پیدا کرد. یکی از نکات و مسائل قابل تامل در این میان، گرایش برخی از جریانهای خودی و مذهبی به پاره ای از مبانی غرب و روشنفکری بود. در این باره که ریشه این قضایا چیست، خیلی فکر می کردم و این سئوال در ذهنم مطرح بود که چرا بعضی از متدینین به ورطه غربگرایی می افتند و گاه تا مرز لیبرالیسم و سکولاریسم پیش می روند؟ چرا مبانی دینی در ذهن بعضی این قدر سست است و چرا ما در برابر مبانی غربی این گونه منفعلیم و اصلا چرا ما این قدر در میان متدینین، نسبت به مقولات و مباحث فرهنگی تشتت رای و نظر داریم؟

در این سیر و مسیر به این نکته رسیدم که یک معضل اساسی که ما به آن دچاریم و جدی ترین معضل جریان روشنفکری هم همین است، مسئله خودبنیادی اعتقادی و فکری است. اصلا مشکل جریان روشنفکری به این برمی گردد که در تفکر و اعتقاد، خودبنیاد است. فهم خودش، ادراک خودش، ذهن خودش و اندیشه خودش را به عنوان منبع و ماخذ همه مسائل می بیند و از این خاستگاه با قضایا برخورد می کند. طبعا این خودبنیادی در نقطه مقابل خدابنیادی و وحی بنیادی قرار می گیرد. این خودبنیادی، بعضا به متدینین و مومنین هم سرایت می کند. مثلا شما می بینید که از دل یک جریان مذهبی و متدین، گاهی یک جریان غربگرا و یا متمایلبه غرب پا می گیرد.

به تدریج به این نتیجه رسیدم که یکی از عللش - و البته نه همه علل آن-فلسفه زدگی و غلبه و حضور معرفت شناسی فلسفی در میان بسیاری از متدینین و تعلق خاطر ما به فلسفه است. فلسفه هم مبتنی بر فهم خودبنیاد است. من نمی خواهم تعبیر «عقل» را به کار ببرم. چون اگر «عقل» در معنی درست خودش لحاظ و فهمیده شود،از آن خودبنیادی بیرون نمی آید. عقل در ماهیت حقیقی خودش یکپارچه هدایت و تعلق به خداوند است. حالا اگر بگوییم «عقل خودبنیاد»، این یک تعبیر نادقیق و تسامحی است. به هر صورت فلسفه مبتنی بر تفکر و اندیشه خودبنیاد است.

این موضوع من را واداشت که در مباحث فلسفی بیشتر تامل کنم. آثار انتقادی از فلسفه را پیداکنم و بخوانم و با آنها انس بگیرم. با بعضی از اساتید و کسانی که در این زمینه کار کرده و قلم زده بودند، در جلسات و نشست و برخاستهایی این مباحث مطرح می شد. در این سیر، به نتیجه ای رسیدم که محصولش در کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» بروز و ظهور پیدا کرد و جمع بندی نهایی این بود که راه فلسفه از راه قرآن و عترت جدا است. فلسفه برای خودش طریقی مستقل و متفاوت از طریق وحی و انبیا در مواجهه با عالم و آدم و قضایا دارد و اگر متدینی تعلق به فلسفه پیدا کند به میزان تعلقش، از مبانی و آموزه های دینی فاصله می گیرد و فلسفه حجابی بین او و دین می شود. این کتاب، محصول یک سیر و تامل هفت - هشت ساله و تحقیقات فشرده و دو سه ساله ای بود که به این شکل منتشر شد.

آیا می توان این کتاب را کتابی در حوزه مکتب تفکیک تلقی کرد؟

در نفی و رد فلسفه، این کتاب با مکتب تفکیک هم جهت است و من هم از آثار بزرگان مکتب تفکیک خیلی استفاده کردم و بهره بردم. ولی ممکن است یک نقاط افتراق و تفاوتی با برخی از مباحث علمای مکتب تفکیک وجود داشته باشد.

آیا در حین نوشتن کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت»، با هیچکدام از علما (اعم از فلسفه دانها و فقها) در مورد مفاد کتابتان مشورتی داشته اید و نظر آنها را جویا شده اید؟ آیا این مشورتها تغییری در مطالب کتاب به وجود آوردند؟

بله. به طور طبیعی، هم با بعضی از صاحب نظرانی که منتقد فلسفه هستند و موضع ما را دارند، در حوزه و خارج از حوزه صحبتهایی داشتم و از نظرات آنها استفاده کردم، هم با آنهایی که حامی فلسفه بودند و از فلسفه دفاع می کردند. البته عمدتا آثار قلمی له و علیه فلسفه را مطالعه کردم.

من اینجا به خصوص این نکته را بگویم که از نظرات جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حسن میلانی که آثار متعددی در این مقوله دارند، از جمله کتاب «فراتر از عرفان»، خیلی استفاده کردم و حضورا هم از ایشان استفاده کردم . بعضی تذکرات و نکات اصلاحی ایشان را به کار گرفتم که در همین جا باید از ایشان تشکرکنم. همچنین ازآثار جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای رضا برنجکار، بهره زیادی بردم و شاید در رسیدن من به این موضع، یکی از تاثیرگذارترین کتابها، کتاب «مبانی خداشناسی در ادیان و فلسفه یونان» ایشان بود. با خواندن این کتاب، این مساله برای من کاملا ملموس شد که خدای فلاسفه با خدای دین و وحی متفاوت است که برای من خیلی تکان دهنده بود. یادم است این کتاب را وقتی دستم گرفتم، دو سه روزه با حرص و ولع تمام خواندم و تمام کردم و خیلی بهره بردم.

یکی از سئوالاتی که با مطالعه کتابهای شما، مخصوصا آخری در ذهن خواننده ممکن است ایجاد شود این است که آیا دیدگاه شما با اخباریها یکی نیست؟

چند تا نکته باید بگویم. اولا اصلا جریان غالب عالمان شیعی از آغاز و از زمان ائمه – علیهم السلام- جریان منتقد فلسفه و ضدفلسفه بوده است. به استثنای دو مقطع. یکی مقطع صفویه؛ دوران ملاصدرا و میرداماد که یک مقدار جریان گرایش به فلسفه در میان پاره ای از علمای شیعی رشد پیدا می کند. البته همان موقع هم جریان منتقد فلسفه و ضدفلسفه، مثل مرحوم مجلسی و دیگران به صورت جدی مقابل این جریان بودند. حتی شیخ بهایی کاملا موضع ضدفلسفه دارد. مقطع دیگر هم روزگار ما است. یعنی دوران چهار پنج دهه اخیر که فلسفه در میان حوزه و عالمان تشیع اینطور بسط پیدا می کند. بنابراین اصلا انتقاد از فلسفه و مقابله با فلسفه اختصاص به جریان اخباریون ندارد. یعنی علمای اصولی و اصولیون منتقد از فلسفه و ضدفلسفه به صورت اساسی داریم. علامه حلی اصلا به عنوان یک اخباری مطرح نیست، اما ایشان همان طوری که در کتاب هم آورده ام، در یکی از آثارش، فلسفه را در یک دسته بندی، جزو علوم حرام ذکر می کند. در کتاب نشان داده ام شهیدثانی، نسبت به کلام که نسبت به فلسفه مشکلش خیلی کمتر است، موضع بسیار حادی دارد و طبعا در برابر فلسفه به نحو اولی همین موضع را دارد. مرحوم آیت الله بروجردی، موضع سختی در مقابل فلسفه داشت.

البته در جایی نوشته بود که این نظر شخصی آیت الله بروجردی نبوده است و چندنفر از تفکیکیهایی که اطراف ایشان بوده اند ایشان را تحت فشار قرار داده بودند که چنین موضعی بگیرند.

این طور نیست. این موضع و دریافت شخصی خودشان بوده است.

نکته دوم این است که من معتقدم ما در خیلی از موضوعات با مسائل سطحی برخورد کرده ایم و می کنیم. در حوزه های درسی و علمی مان با خیلی از موضوعات محققانه برخورد نکردیم و متاسفانه خارج از مدار تحقیق عمل کردیم. از جمله راجع به بحث اخباریون و اخباریگری. الآن تصور غالب از اخباریون، این ماجرای مشهوری است که در آثار بعضی از بزرگان ما ذکر شده که یک عالم اخباری بود که بچه اش مرد و روی کفن بچه اش نوشت «اسماعیل یشهد ان لااله الاالله». به او گفتند تو که اسم پسرت اسماعیل نیست. اسم پسرت مثلا حسن است، چرا این جوری می نویسی؟ او گفت چون امام صادق(ع) روی کفن پسرش نوشت «اسماعیل یشهد ان لااله الاالله» من نمی خواهم از نص عدول کنم، پس من هم می نویسم اسماعیل!! ولی آیا واقعا نماینده جریان اخباریگری این آقا بوده است که یک برخورد غیراصولی این جوری کرده است؟

چهره های شاخص جریان اخباری، از مرحوم استرآبادی شروع می شود، بعد مرحوم شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق است، بعد مرحوم علامه مجلسی. بعد ملامحسن فیض کاشانی است، به عنوان کسی که در اوج فلسفه دانی و عرفان دانی بود و در ده سال آخر عمرش از این مقولات توبه کرد و تمام قامت، به عنوان یک چهره ضد فلسفه و تصوف و به عنوان یک محدث و اخباری ظاهر شد. اینها چهره های اخباری ما بودند. من نمی خواهم بگویم اخباری گری قابل نقد نیست، حتما نقدهایی به آن وارد است همانگونه که خودشان همدیگر را نقد کرده اند. مثلامرحوم بحرانی در یک جاهایی از مرحوم ملا امین استرآبادی، سخت انتقاد می کند.

بنده یکی از حرفهای اساسی ام در این کتاب این است که ما آن جایی که باید دربست پیرو باشیم و جای رد و نقض ندارد، در مقابل ائمه معصومین – علیهم السلام -و آنجایی است که با مقام عصمت مواجهیم. از مقام عصمت که خارج بشود، اگر بخواهیم محققانه عمل بکنیم، دربست پیرو هیچ کس نیستیم. یعنی ما میزانی داریم به نام قرآن و عترت. با این میزان، هرکسی را می شود نقد کرد. با این میزان، مرحوم مجلسی را می شود نقد کرد، با این میزان علامه حلی را هم اگر کسی چیزی به نظرش برسد می تواند نقد کند. با این میزان، اخباریگری هم می تواند نقد شود؛ اصولیون هم می توانند نقد شوند. و به تعبیر امام صادق(ع) «ایاک ان تنصب رجلا دون الحجة فتصدقه فی کل ما قال» (زنهار که احدی را غیر معصوم نصب العین خود قرار دهی و هر آنچه گفته است و می گوید را مورد تصدیق و تایید قرار دهی).

نکته بعد اینکه متاسفانه تلقی خیلی غلط و عوامانه ای وجود دارد و آن این است که وقتی کسی یک حرفی می زند و استنادش فقط به قرآن و حدیث باشد، می گویند این اخباری است! عجب! اصلا مگر ما قراری غیر از این داریم؟ «انی تارک فیکم الثقلین»! مگر قرار است جز به استناد قرآن و عترت حرف بزنیم؟

بنده در کتاب «فلسفه...» هم این موضوع را روشن کرده ام که البته یک جاهایی میدان، میدان عقل است. اجمالا اینکه، عقل آنجایی که حکم بدیهی و قطعی دارد، و این حکم قطعی به گونه ای است که عموم عقلا بر آن گردن می نهند؛ نه احکام قطعی شخصی، بلکه احکام قطعی نوعی که عموم عقلا برآن گردن می نهند، اینجا ما مخلص و مطیع عقلیم. اگر در جایی نقلی باشد که با حکم بدیهی و قطعی عقلی که عموم عقلا بر آن صحه می گذارند در تناقض باشد، حتما آن نقل به نفع عقل تاویل می شود. اما خارج از آن، باید دست در دست وحی بگذاریم. عقل سلیم هم جایی که نمی تواند حکم روشن و بدون ابهام بدهد خودش را کنار می کشد و دستش را در دست انبیا و وحی می گذارد. آیا مثلا فقه ما غیر از این است؟ پس باید بگوییم شهید محمدباقر صدر هم اخباری است. چون ایشان در یکی از کتابهایش ضمن اینکه عقل را جزو منابع احکام می پذیرد، می گوید ما در فقه، هیچ حکمی را نمی توانیم پیدا کنیم که عقلی محض باشد و شاهدی از نقل (قرآن و عترت) نداشته باشد. فتاوای حضرت امام را نگاه کنید. مشهور است که ایشان در فقه شان خیلی مقید به نص بوده اند. ببینید کجا حضرت امام آمده اند بر اساس یک استنباط عقلی شخصی فتوایی داده باشند؟ می خواهم بگویم این تلقی غلط است که به هرکسی که مقید به نقل و نص است بگوییم اخباری. این ناشی از فهم عوامانه از بحث اصولی و اخباری است.

البته فقط از موضع ضدیت با فلسفه یا نقل حدیث نیست که شما می توانید به اخباریگری متهم شوید، از این نظر هم که به نظر می آید چندان ارزشی برای اجتهاد قائل نیستید نیز می توان شما را متهم کرد. بگذارید مثالی بزنم. بنده تا به حال درباره کتاب «جایگاه اجتماعی زن در اسلام» شما، با چند نفر از دوستانی که کتاب را خوانده اند، صحبت کرده ام. آنها می گویند: نظر آقای نصیری با نظر امام و آقا در مورد حضور اجتماعی زن یکی نیست و معلوم است حجت با نظر امام و آقا است که اجتهادشان چیز دیگری بوده است.

آنچه که مسلم است، اگر کسی بگوید آنچه که مقام معظم رهبری و حضرت امام(قدس سره) در مقولات علمی و فکری و اجتهادی گفته اند حرف آخر است و کسی نباید نظری دیگر داشته باشد، هیچ کس از این حرف دفاع نمی کند. یعنی به حضرت امام هم اگر این را می گفتند حتما می فرمودند که حرف بی ربطی است. به خصوص مقام معظم رهبری که بحث جنبش نرم افزاری را اینقدر محکم دارند پیگیری می کنند، طبعا نظرشان این است که نظرات مختلف و متفاوت باید مطرح شود. شما جلسه دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) را که خدمت ایشان رفتند حتما دیدید. یکی از دانشجویان از ایشان پرسید: ما مباحثی در دانشگاهمان مثلا در موضوع علم داریم و گاهی به نظراتی در این مباحث نظری می رسیم که متفاوت با نظر ولی فقیه و رهبری است. بعضی از دوستان می گویند چرا این مباحث را مطرح می کنید، نظر حضرتعالی چیست؟ آقا فرمودند «نخیر هیچ ایرادی ندارد. بنشینید، مطرح کنید و اگر این مباحث به نتیجه ای هم رسید نتایجش را به من هم منتقل کنید.» (نقل مضمون) اصلا اجتهاد یعنی همین که افراد درس خوانده و کسانی که مقدمات و ابزار اجتهاد و استنباط را به نحو مطلق یا تجزی در اختیار دارند، مستقیما خود به منابع مراجعه کنند و اعلام رای نمایند.

بنده هم ممکن است به عنوان یک طلبه در موضوعی مثل فلسفه، مثل مقوله زن، بروم به این ادله مراجعه کنم و به نظر متفاوتی برسم. فی الجمله اینکه اختلاف نظر در مباحث عقیدتی و نظری با بزرگان و نیز ولی فقیه، هیچ مشکلی ایجاد نمی کند، البته اگر اختلاف نظر بر مبنای منطق و میزان باشد و نه برخی مباحثی که اغراضی سیاسی را تحت پوشش مباحث نظری و فکری دنبال می کنند. بله در عرصه سیاسی و در عرصه حکومت و اجرا و اداره کشور یک جاهایی هست که شما اگر اختلاف نظر دارید باید آنچه را که رهبری گفت بپذیری. آنجایی که رهبری دستور می دهد، فرمان می دهد، آنجا دیگر اگر اختلاف نظری هم دارید باید به آن دستور عمل کنید.

موضع تان را در مورد اینکه برای اجتهاد تا چه حد میدان مانور قائل هستید مشخص نکردید.

بدون شک اجتهاد و فقاهت به مفهوم مراجعه افراد صاحب صلاحیت به منابع استنباط برای استخراج احکام و عقاید و به خصوص پاسخ به مستحدثات و حوادث واقعه بر اساس شیوه صحیح آن، جزیی از هویت تشیع است و هیچ عالم برجسته و سرشناس شیعی منکر این معنا نیست. البته در جزییات آن اختلاف نظرهایی مثلا بین خود اصولیین و یا بین اصولیین و اخباریین وجود دارد اما هیچ کس نمی تواند منکر فقاهت و اجتهاد به معنایی که گفتیم باشد. البته یک نکته ای که در روزگار ما توجه به آن بسیار مهم است این است که اگر فقیه و جریان فقاهت و اجتهاد ما، زمان شناس نباشد و سیر انحطاطی عالم و آدم را در ظلمت آخرالزمان درک نکند و اسیر نظریه غربی سیر خطی پیشرفت تاریخ باشد و تحولات متاثر از مدرنیته را به حساب تکامل زمانه و مقتضیات تکاملی زمان بگذارد، بدون شک دیری نخواهد پایید که پوستین وارونه بر تن اسلام و تشیع پوشانده خواهد شد و دینی جدید عرضه خواهد شد و آنگاه که حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) ظهور بفرمایند و سنت اصیل نبوی(ص) و ائمه معصومین(ع) را به عنوان اسلام ناب عرضه کنند، چنین فقیهانی در برابر او خواهند ایستاد.

بالاخره در باره تحولات زمانه و مقتضیات زمان چه باید کرد؟

این البته بحث مفصلی است اما اجمالا اینکه برخورد ما با این تحولات عموما برخورد ثانوی و اضطراری خواهد بود و ما مجاز به تغییر احکام خداوند به دلیل انطباق با مقتضیات زمان نیستیم. تحولات تمدنی و تکنیکی و معیشتی دوران مدرن، نوعی انحراف از مسیر وحی و انبیاء است و بنا براین، انطباق دین با این تحولات به مفهوم دگرگون کردن دین و انحلال آن است، مگر آن که برای گریز از بن بست و اخلال در نظام معیشت و عسر و حرج سراغ احکام ثانوی و حکومتی برویم. من در کتاب « اسلام و تجدد» به این بحث پرداخته ام.

قبول کنید که برای یک بچه حزب اللهی که از بچگی در بیان فضائل امام به او گفته اند که امام در فضای ضدفلسفه قم (دهه های 1320 و 1330) این مرزبندی را با متحجران داشتند که فلسفه تدریس می کردند و برخی مخالفانشان، ایشان را به خاطر تدریس فلسفه تکفیر می کردند، قدری پذیرفتن این مباحث ثقیل باشد . مثلا زیاد شنیده ایم، کوزه ای که حاج آقا مصطفی خم

ینی از آن آب خورده بود را به خاطر تدریس فلسفه توسط پدرش، نجس می دانستند. با توجه به شخصیت والای امام از یکسو و تعلق خاطر جنابعالی به ایشان، ضدیت شما با فلسفه یک مقدار توجیه ناپذیر است.

در جواب سئوالات قبل گفتم که در این گونه مباحث جای تقلید نیست و حتی در مواردی که جای تقلید است، اگر کسی به منابع دینی مراجعه کرد و به نظری متفاوت با بزرگان رسید هیچ اشکالی ندارد و بلکه اگر از سر میزان و معیار باشد، همان اجتهاد ممدوح است که همه از آن دفاع می کنند. و اما در مورد تکفیر و تخطئه نیت و شخصیت بزرگان باید بگویم که به نظر بنده، عموم علما و بزرگان ما که در وادی فلسفه و عرفان مصطلح هستند، تعلق اولی و اصلی شان به قرآن و عترت است و اساسا چون بر این باورند که فلسفه و عرفان در مسیر این دو می باشند، به سراغ آن رفته اند و این بسیار متفاوت است با کسی که به دلیل آن که این دو را در مسیری متفاوت با معارف قران و اهل البیت – علیهم السلام – می بیند، به سراغ آنها می رود. به تعبیر امیر المؤمنین علی(ع) «لیس من طلب الحق فأخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه»، لذا به هیچ وجه در این مقوله، تخطئه شخصیتی علما و بزرگان را قبول ندارم و خلاف شرع می دانم و در مقدمه کتاب به این موضوع اشاره کرده ام. بدون شک اگر این بزرگان یک جایی به این نقطه برسند که یک امر و برداشت فلسفی با آنچه که مورد نظر قرآن و عترت است مخالف است، قطعا از آن برداشت دست می کشند. من از همه این بزرگان نمونه دارم.

حضرت امام در کتاب چهل حدیث شان، سه جا به طور جدی ملاصدرا را نقد و رد می کنند که این موارد را در کتاب آورده ام. امام می گویند این حرف ملاصدرا مخالف آیات و روایات است. مرحوم علامه طباطبایی در مقابل موج عظیمی از فلاسفه می ایستند که می گویند اراده، صفت ذات الهی است نه صفت فعل. ایشان می گویند ما روایات عدیده ای داریم که می گویند اراده، صفت فعل است نه صفت ذات و از نظر فلاسفه عدول می کنند و نظر صفت فعل را می پذیرند که مرحوم سیدجلال الدین آشتیانی تعرض تندی به مرحوم علامه طباطبایی می کند. مرحوم شهید مطهری و بزرگان دیگر هم همینطور. البته اصلا مقصودم ازاین حرف این نیست که نباید این بزرگان را نقد کرد. نه، این بزرگان در خیلی از جاها، حرفها و نظرات فلسفی شان قابل نقد است و ما هم آنها را نقد کرده ایم.

مرحوم علامه طبا طبایی در پاسخ اعتراض برخی که از ایشان خواسته بودند در حواشی منتقدانه شان بر بحار الانوار تجدید نظر کنند، گفتند: «در مکتب شیعه ارزش جعفر بن محمد، امام صادق –علیه السلام– از علامه مجلسی بیشتر است. زمانی که به جهت بيانات و شروح علامه مجلسی ايراد عقلی و علمی به حضرات معصومين-عليهم السلام– وارد گردد، ما حاضر نيستيم آن حضرات را به مجلسی بفروشيم و من از آن چه به نظر خود در مواضع مقرر لازم می دانم بنويسم، يک کلمه کم نخواهم کرد.» (به نقل از مهر تابان/ مرحوم سيد محمد حسين حسينی طهرانی). به نظر بنده اين منطقی درست و کاملا قابل دفاع است و ما هم به استناد آن می توانيم آرای بزرگان فلسفه را نقد کنيم و تعارض آنها را با آموزه ها و معارف اهل بيت -عليهم السلام- نشان دهيم و حضرات معصومين عليهم السلام- را به بزرگان نفروشيم.

البته توجه داریم که مدت بسیار کوتاهی از انتشار کتاب می گذرد، اما آیا در همین مدت کوتاه، انتشار کتاب بازتاب خاصی داشته است؟

بازتابهای اندکی به من رسيده است، شاید چون مدت زیادی نمی گذرد و از سوی دیگر سنت مطالعه هم کم کم دارد منسوخ می شود! برای یکی از آقایان مراجع، چون اسمی از ایشان در کتاب آمده بود کتاب را فرستادم که ببینند، ایشان فی الجمله از کلیت کتاب تعریف و آن را تایید کردند. بعضی از دوستان هم کتاب را خواندند و نظراتی در تایید یا احیانا در انتقاد بیان کرده اند..

یک سئوال هم در مورد کتاب «اسلام و تجدد» بپرسم. در این کتاب، تکنولوژی را تماما رد می کنید و قائل به گزینش و غربال نیستید. از طرف دیگر، ترک زندگی تکنولوژیک، برای فردی که کتاب شما را خوانده و قانع شده که تکنولوژی بد است، خیلی مشکل است. شما بارها در جواب این مسئله گفته اید، همین که فرد بداند استفاده از تکنولوژی، مطلوب نیست و اضطرارا از تکنولوژی استفاده می کند کافی است. اما به هرحال خواننده ای که این کتاب را خوانده می خواهد بداند برای این اعتقاد چه کار باید بکند و چه می تواند بکند؟ آیا اتوموبیل سوار نشود؟ شهر را ول کند و به یک زندگی روستایی بدون تکنولوژی پناه ببرد؟ چه عملی از دست او برمی آید؟

ببینید اگر کسی می تواند بدون اینکه به عسر و حرج بیفتد، استفاده خودش را کم کند، قطعا هرچه کم کند برد کرده است. اما اگر غیر از این باشد که عموما خیلی وقتها اینطور است و آدم به عسر و حرج و سختی و مشقت می افتد، به نظر من برای استفاده نکردن تکلیفی ندارد. بنده فی المثل شخصا به این نتیجه نرسیده ام که وظیفه امروز من این است که به یک روستا بروم و آنجا در عزلت زندگی کنم. من با مجموعه ادله و شرایط به چنین تکلیفی برای خودم نرسیدم. احساس می کنم تکلیفم، بودن در متن همین اجتماع است. در متن چنین اجتماعی هم که بخواهم باشم، نیاز دارم که ماشین سوار شوم، هواپیما سوار شوم، نیاز به موبایل دارم و ... طبیعی است که در این بستر حرکت می کنم.

بعضی روایات که در اسلام و تجدد به دو مورد از آنها اشاره کرده ام در مورد آخرالزمان به ما می گویند زمانی عرصه برای عمل به احکام خدا این قدر بر شما تنگ می شود که اگر به یک دهم آنچه گذشتگان عمل می کردند، عمل کنید، اهل نجات هستید. یک روایت می گوید اگر به آنچه گذشتگان عمل می کردند «باور» داشته باشید اهل نجات هستید. این مفهومش همین شرایط کنونی ما است. ما در متن این شرایط هستیم. البته به معنای اباحی گری نیست اما در هر صورت سخن از شرایط حادی است. فی المثل امروز چه تعدادی از آدمها به ربا به نوعی آلوده نشده اند؟ لذا در چنین شرایطی ممکن است عمل به بسیاری از احکام دشوار شود، اما حفظ باور و حفظ اعتقاد بسیار مهم است. ما در هیچ شرایطی در جایی که اعتقادمان بخواهد خراب شود جوابی برای خدا نداریم. چون اگر اسلحه هم روی مغز آدم بگذارند آدم می تواند ظاهرا از یک اعتقادی دست بکشد اما در قلبش اعتقاد صحیح را می تواند نگه دارد. خاصیت مباحث کتاب اسلام و تجدد این است که می تواند اعتقادات ما را از دستبرد تحولات منحط زمانه حفظ کند و ما را از خطر ارتداد و ایجاد دگرگونی در دین و احکام خدا نجات دهد.

 منبع: وبلاگ مهدی نصیری