گر مجالسی خصوصی به منظور اظهار برائت از دشمنان ائمه (ع) بر پا می کنند شؤون اخلاقی را در آن رعایت کنند، که امام صادق علیه السلام فرمود : کونوا لنا زینا
48 بازدید
تاریخ ارائه : 1/11/2014 10:21:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

حديث نهم ربيع (رفع القلم) در برخي از كتاب هاي شيعه درباره روز نهم ربيع الأول روايتي وارد شده كه قابل بررسي و تأمل مي باشد. اين روايت تنها مستندي است كه درباره اين روز وجود دارد و به تفصيل بيان مي كند كه در اين روز يكي از دشمنان اهل بيت (ع) به هلاكت رسيده و روز خوشحالي آنان و شيعيان ايشان است. پيش از بررسي اين خبر لازم است احتمالاتي كه درباره شخص مورد نظر در روايت وجود دارد بحث شود؛ زيرا در آن تصريحي به نام آن شخص نشده و فقط در ابتداي آن مي خوانيم كه راوي گفت: «ما درباره ابن خطاب اختلاف كرديم» در حالي كه برخي نسخه ها «ابي خطاب» نوشته و توضيح داده كه مرادش ابوالخطاب كوفي ـ يكي از غاليان و دشمنان ائمه ـ است. در عين حال عامّه شيعه تصور مي كنند مرگ عمر بن خطاب در اين روز اتفاق افتاده است. در حالي كه تمامي مورّخان سني و غالب مورّخان شيعه اذعان دارند خليفه دوم در اواخر ذي الحجه سال 23 هجري به دست فيروز ابو لؤلؤه (معروف به ابولؤلؤ) به قتل رسيد. بنابر قولي كشته شدن عمر بن سعد در اين روز اتفاق افتاده است. به منظور بررسي همه جانبه روايت و شخص مورد نظر آن، لازم مي نمايد ابتدا به تفصيل اقوال پرداخته و سپس منشأ اختلاف بيان شود.
از ميان مورّخان كهن، ابن سعد، يعقوبي، خليفه بن خياط، مسعودي، طبري، ابن اعثم و بلاذري قتل عمر را روز 26 يا 27 ذيحجه سال 23 ثبت كرده و مورخان بعدي غالباً نظر آنان را پذيرفته و نقل كرده اند.
شيخ مفيد 26 ذيحجه را روز ترور و 29 آن ماه را روز مرگ عمر مي داند. ديگر عالمان شيعه نيز در طول تاريخ همين نظريه را پذيرفته و گزارش كرده اند؛ چنانكه مرحوم مجلسي مي نويسد: «اينكه گفته اند قتل عمر در ماه ذيحجه بوده بين فقهاي شيعه اماميه مشهور است.» به رغم اعتبار و شهرت اين قول، از حدود قرن ششم به بعد زمزمه قتل عمر بن خطاب در روز نهم ربيع آغاز شد. ابن ادريس حلّي (543ـ598) در كتاب فقهي السرائر مي نويسد: در 26 ذيحجه سال 23 هجرت، عمر بن خطاب ضربه خورد و در 29 آن ماه مرد كه سزاوار است انسان اين ايام را روزه بگيرد. سپس مي گويد: «اين مطلب براي برخي شيعيان اشتباه شده و تصور كرده اند نهم ربيع الاول روز مرگ اوست. اما اين مطلب اشتباه و بر خلاف اجماع مورخان است؛ چنانكه شيخ مفيد نيز بر آن تاكيد كرده است.» از منابع يا افرادي كه ابن ادريس در نظر داشته اند اكنون اطلاعي نداريم و روشن نيست دقيقاً از چه زماني اين سخن مطرح شده است؛ ليكن دليلي هم در دست نيست كه مثلاً در قرن پنجم يا پيش از آن چنين نظريه اي وجود داشته باشد. تنها معاصر ابن ادريس، قزويني در كتاب النقض (نوشته حدود سال 560) به قتل خليفه در نهم ربيع اشاره كرده اما مستندي براي آن بيان نكرده است. همچنين گفته مي شود هاشم بن محمد عالم قرن ششم در كتاب مصباح الانوار حديث معروف به رفع القلم را آورده كه در آن قتل عمر به روز نهم ربيع نسبت داده شده است؛ بنابراين مستند اصلي اين قول كه همين روايت است كه در قرن ششم وجود داشته است ولي در كتب پيش از اين قرن روايت ديده نشد. پس از اين دوره برخي نويسندگان شيعه، مرگ خليفه دوم را در روز نهم ربيع الاول به عنوان يك نظريه مطرح كرده و در عين حال قول مشهور (اواخر ذيحجه) را پذيرفته اند. از مراجعه به اين كتاب ها استفاده مي شود كه قول نهم ربيع مستندي غير از روايت ياد شده ندارد؛ بنابراين لازم است آن را از لحاظ منبع و راويان و متن بررسي نمائيم.
 

منبع شناسي روايت نهم ربيع
مرحوم مجلسي اين روايت را به نقل از دو منبع در كتاب بحار آورده است: يكي زوائد الفوائد، نوشته فرزند سيد بن طاووس (قرن هفتم) و ديگر كتاب المحتضر نوشته حسن بن سليمان حلي (قرن هشتم). در پاورقي بحارالانوار دو منبع ديگر براي اين روايت ذكر شده است: يكي مصباح الانوار از هاشم بن محمد، عالم قرن ششم و ديگر دلائل الامامه طبري. اما در كتاب دلائل الامامه كه نوشته محمد بن جرير طبري شيعي، عالم قرن چهارم است چنين روايت يا اشاره اي به آن يافت نشد و معلوم نيست چگونه آن را به طبري نسبت داده اند. عجيب اينكه غروي در پاورقي المحتضر مي گويد: «طبري اين روايت را در بخش زندگي امير مؤمنان عليه السلام آورده است.» در حالي كه كتاب دلائل الامامه اصلاً چنين بخشي ندارد. البته طبري شيعي كتاب ديگري به نام المسترشد درباره امام علي عليه السلام دارد ليكن چنين مطلبي در آن كتاب هم نيست. از طرفي راويان خبر رفع القلم با اسناد دلائل الامامه تناسبي ندارد و طبري هيچ گاه از چنين افرادي نقل روايت نمي كند. بنابراين استناد اين خبر به كتاب دلائل درست نيست و به نظر مي رسد منشأ اين اشتباه، خلط كردن نام طبري نويسنده كامل بهائي با طبري صاحب دلائل است. عمادالدين ابوجعفر محمد بن ابي القاسم طبري نويسنده كامل بهائي كه از علماي شيعي قرن هفتم است، كتابي به نام «يوم وفات عمر» داشته و در آن قول نهم ربيع را صحيح دانسته است.
منبع ديگر روايت يعني مصباح الانوار هم اكنون موجود نيست و در نسخه خطي باقي مانده از اين كتاب سخني از اين خبر يافت نشد؛ البته نسخه خطي مربوط به جلد اول است و احتمال دارد جزائري ـ صاحب انوار النعمانيه ـ روايت را در جلد دوم ديده كه در دست نيست. پس آنچه درباره مستند نظريه قتل خليفه دوم در روز نهم ربيع الاول وجود دارد تنها دو مصدر بحارالانوار است كه عبارتند از: كتاب زوائد الفوائد نوشته فرزند سيد بن طاووس و به نقلي نوشته خود سيد ـ كه اعمال و آداب مستحبي را بيان مي كند ـ اين كتاب چاپ نشده ولي نسخه اي از آن در كتابخانه دانشگاه تهران موجود است.
كتاب محتضر نوشته حسن بن سليمان حلي، شاگرد شهيد اول است ـ كه در موضوع احتضار و روايات حضور ائمه بر بالين شخص محتضر سخن مي گويد ـ در مجموع روشن شد كه منابع روايت رفع القلم كه قتل خليفه دوم را در نهم ربيع مي داند از قرن ششم عقب تر نمي رود و آنچه امروزه موجود است مربوط به قرن هفتم و هشتم است.
 

بررسي راويان و متن حديث
براي روايت ياد شده سه سند وجود دارد:
1. سند مصباح الانوار ـ قديمي ترين مستند اين روايت ـ بنا به آنچه در پاورقي المحتضر آمده چنين است: اخبرنا ابومحمد الحسن بن محمد القمي، حدثنا ابوبكر محمد بن جعدويه القزويني ... حدثني محمد بن علي القزويني، حدثنا الحسن بن الحسن الخالدي بمشهد الرضا عليه السلام، حدثنا محمد بن العلا الهمداني الواسطي و يحيي بن محمد بن جريح البغدادي.
2. سند كتاب المحتضر چنين است: علي بن مظاهر الواسطي عن محمد بن العلا الهمداني الواسطي و يحيي بن جريح البغدادي .
3. سندي كه جزايري در انوار النعمانيه ذكر كرده چنين است: احمد بن محمد بن اردشير دستاني، ابوالبركات بن محمد جرجاني، هبة الله القمي و اسمه يحيي، حدثنا احمد بن اسحاق بن محمد البغدادي، حدثنا الحسن بن الحسن السامري، قال كنت انا و يحيي بن جريح البغدادي... .
صرف نظر از بحث ارسال و انقطاع سند، اگر تنها راويان نام برده را در نظر بگيريم نام هيچ يك از آنان را در كتب رجالي نمي يابيم و كسي از عالمان شيعه از اين افراد نام نبرده؛ بلكه در سند هيچ روايت ديگري واقع نشده اند. تنها راوي اصلي احمد بن اسحاق كه گفته مي شود آن كلمات را از امام هادي عليه السلام شنيده، معروف است. بنابراين روايت علاوه بر ضعف منبع، از نظر سند نيز قابل قبول و مورد اعتماد نيست.
اما از نظر متن مهم ترين اشكالي كه به اين خبر وارد است و آن را از درجه اعتبار ساقط مي كند مطلبي است كه به نقل از پيامبر اكرم به خداي متعال چنين نسبت داده شده است: «به فرشتگان نويسنده اعمال دستور دادم به مدت 3 روز قلم را از همه مردم بردارند و چيزي از گناهان آنان را ننويسند»
اين مطلب با صريح آياتي از قرآن مانند: «فمن يعمل مثقال ذره شراً يره»، مخالفت دارد. به علاوه آيا برداشتن تكليف از بندگان به معناي ايجاد هرج و مرج و بر خلاف شيوه اهل بيت در تربيت بندگان خدا و دوستان خود براي دوري از گناه نيست؟ آيا معناي «رفع  القلم» كه مرادف رفع تكليف است مي تواند به موارد خاصي توجيه يا تفسير شود؟ ضمن اينكه روايت، رفع تكليف را در مورد همه مردم دانسته و بر آن تأكيد كرده است (يرفعوا القلم عن الخلق كلهم) اين در حالي است كه در همين خبر، سخن از اختصاص اين عيد به شيعيان و دوستداران اهل بيت به ميان آمد.
نكات ديگري درباره اين روايت قابل توجه است:
1. در اين خبر مي خوانيم احمد بن اسحاق گفت با گروهي از دوستانم در سامرا حضور امام هادي عليه السلام رسيديم. آن حضرت به اعمال عيد مشغول بود و خادمانش را فرموده بود لباسهاي نو بپوشند. اين نكته قابل توجه است كه عسكريين عليهماالسلام در سامرا چنين موقعيتي نداشتند كه حتي شيعيان به آنان سلام كنند چه رسد كه گروهي به خانه آن حضرت در آيند و آن امام توانسته باشد دور از چشم عباسيان و عامه متعصب، عليه آنان و خليفه شان مراسم عيد برگزار كند! گويا جاعلان اين خبر در قرون ششم به بعد از مشكلات و محدوديت هاي امام هادي عليه السلام در سامرا اطلاع نداشته اند!
2. در روايتي كه مجلسي از كتاب المحتضر آورده مي خوانيم: محمد بن علاء واسطي و يحيي بن محمد جريح گويند ما در موضوع «ابن الخطاب» اختلاف كرديم و امر بر ما مشتبه شد پس نزد احمد بن اسحاق رفتيم كه ديديم مشغول اعمال عيد است. اما آنچه از كتاب مصباح نقل شده چنين است: «محمد بن علاء واسطي و يحيي بن محمد بن جريح گفتند ما درباره «ابي الخطاب محمد بن ابي زينب الكوفي» اختلاف كرديم و امر بر ما مشتبه شد پس نزد احمد بن اسحاق رفتيم ... به نظر مي رسد اگر اصل روايت منشاء صحيحي داشته درباره ابوالخطاب كوفي غالي معروف بوده است ولي به جهت تصحيف «ابن الخطاب» نوشته شده و روايت مربوط به عمر بن خطاب دانسته شده است.
3. در حاشيه كتاب البلد الامين ذيل اعمال عيد غدير روايتي درباره اين روز از امام رضا عليه السلام نقل شده كه شباهت زيادي به خبر احمد بن اسحاق دارد: «من كتاب الخصائص ملخصاً ان الرضا عليه السلام قال... هواليوم الذي يأمرالله تعالي الكرام الكاتبين ان يرفعوا القلم عن محبّي اهل البيت و شيعتهم ثلاثة ايام من يوم الغدير و لا يكتبون عليهم شيئاً من الخطايا...» گويا كتاب خصائص همان خصائص يوم الغدير نوشته جمال الدين حسيني است. از سازندگان اينگونه روايات بايد پرسيد اگر قرار باشد در مناسبت هاي مختلف به مدت 3 روز تكليف از دوستان اهلبيت برداشته شود چه پيش خواهد آمد؟ آيا اظهار محبت به اهل بيت عليهم السلام و برائت از دشمنان ايشان مستلزم برداشته شدن تكليف است؟ آيا خود اهل بيت در ايام سرور و شادي اينگونه رفتار مي كردند؟
4. مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان بحثي فلسفي درباره تداوم داشتن تكليف مطرح كرده و مي فرمايد: با توجه به اصول و سنت هاي الهي روشن مي شود كه تكليف با انسان ملازم و همراه است تا زماني كه در دنيا باقي است... و رفع تكليف از انسان مستلزم سرپيچي از قوانين و سنتهاست.
همه آنچه گفته شد در صورتي است كه منابع و راويان خبر نهم ربيع قابل اعتنا باشد تا نوبت به اشكال در متن برسد اما اگر در اصل صدور آن ترديد جدّي باشد، اشكالات متني جز براي اطمينان از ردّ نخواهد بود.
5. اين نكته هم در خاتمه لازم به ذكر است كه موضوع نهم ربيع و قتل خليفه دوم در آن هيچ دليل ديگري جز اين خبر ندارد. حتي سيد ابن طاووس كه گويا از هواداران اين نظريه است مي نويسد: «درباره اين روز روايت مهمي يافتيم» سپس در ادامه مي گويد: «در كتابهايي كه جستجو كردم تاكنون مؤيدي براي روايتي كه از ابن بابويه نقل كرديم، نيافتم» البته كلمه ابن بابويه در بيان سيد مبهم و احتمالاً خطاي نوشتاري است؛ زيرا روايت نهم ربيع را ابن بابويه نقل نكرده و فرزند سيد هم در كتاب زوايد، آن خبر را از احمد بن اسحاق گزارش مي كند. به هر حال چنانكه سيد بن طاووس نيز تصريح كرده، خبر نهم ربيع مؤيدي در كتابهاي ديگر ندارد و چون تنها دليل كساني كه نهم ربيع را روز قتل خليفه دوم مي دانند همين خبر است و آن هم قابل قبول نيست بنابراين نظريه مرگ عمر بن خطاب در اين روز صحت ندارد و آنچه مشهور مورخان گزارش كرده اند ـ كه مرگ او در اواخر ذي حجه رخ داده ـ و عالمان شيعه نيز آن را پذيرفته اند درست و مطابق ديگر رويدادهاي تاريخي نيز هست چون بيعت با خليفه سوم در محرم همان سال ثبت شده است.
سخن در اين قسمت را با جمله اي از آيت الله صافي گلپايگاني درباره اين روايت به پايان مي بريم: «روايت علي بن مظاهر از نظر متن و سند ضعيف است و آن را در كتب معتبر و اصيل شيعه نيافتيم.»
مناسب است به اين مطلب نيز اشاره شود كه روايت مربوط به نهم ربيع يكي از دلائل شيعه بودن ابولؤلؤ قاتل عمر بن خطاب هم هست. چون در اين روايت براي قاتل طلب رحمت شده است (رحمة الله علي قاتله). دو دليل ديگري كه براي تشيع فيروز ابولؤلؤ ذكر مي شود چنين است: در كتاب الهداية الكبري سخني از اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده كه به خليفه دوم مي فرمايد: «اني اراك في الدنيا قتيلاً بجراحة من عبد ام معمر تحكم عليه بجور فيقتلك توفيقاً يدخل بذلك الجنة علي رغم منك» اين خبر را برسي در مشارق الانوار و بحراني در مدينة المعاجز و مجلسي در بحار به نقل از همان كتاب آورده اند. اينجا فرصت نقد و بررسي تفصيلي اين روايت نيست ولي اجمالاً با توجه به منابع، راويان و متن روايت بايد گفت هيچ اعتمادي به آن نيست.
دليل ديگر آن است كه افندي در رياض العلماء گفته است: «فيروز (ابولؤلؤ) از بزرگان مسلمين و مجاهدين بلكه از پيروان مخلص اميرالمؤمنين است.» سپس درباره اين مطلب چنين استدلال مي كند كه ذكوان برادر ابولؤلؤ از خواص اميرالمؤمنين (ع) و عبدالله بن ذكوان از خواص ياران امام سجاد (ع) بوده است و اين بهترين دليل بر تشيع ابولؤلؤ قاتل عمر است. با آنكه صاحب رياض العلماء به تتبع و تحقيق شهرت دارد ليكن اين سخنان وي حاكي از مطالب ديگر است؛ زيرا اولاً برادري ذكوان و ابولؤلؤ مسلم نيست فقط برخي رجاليون اهل سنت اين سخن را نقل كرده اند، ولي دليلي قطعي براي آن وجود ندارد. ثانياً و به فرض قبول برادري آن دو، ذكوان نه از خواص بلكه حتي از ياران امير مؤمنان عليه السلام محسوب نمي شود. ثالثاً عبدالله بن ذكوان فقط در شمار كساني كه از امام سجاد عليه السلام روايت كرده اند ذكر شده و به عنوان يار و همراه امام چهارم سخني از او نيست. ذكوان و فرزندش عبدالله نه تنها از شمار شيعه نيستند كه از موالي بني اميه و وابسته همسر عثمان خليفه سوم قلمداد شده اند.
آخرين سخن درباره خبر نهم ربيع آنكه به نظر مي رسد اين روايت در دوران آل بويه يا زمان هايي كه اختلافات شيعه و سني به اوج خود رسيده بود جعل شده و از سويي اهتمام به نهم بدين جهت ترويج شده است كه شيعيان خواسته اند ايامي را به مناسبت مرگ خليفه دوم به شادي بگذرانند اما چون مرگ او پيش از شهادت سالار شهيدان واقع شده و سپس ايام سوگواري فرا مي رسيد تا هشتم ربيع كه شهادت امام عسكري (ع) است اظهار سرور را به تأخير انداختند و همزمان با آغاز امامت حضرت ولي عصر (عج) در نهم ربيع و در آستانه عيد ولادت پيامبر اكرم و امام صادق (ع) به چنين مجالسي پرداختند. بنابراين شيعه و بزرگان آن در طول تاريخ به بي اعتباري اين روايت توجه داشته و اگر به ندرت كساني آن را پذيرفته اند رفع قلم را به معني هر گونه خطا و گناه و حتي آنچه دون شأن دوستدار اهل بيت (ع) است نگرفته اند.
 

سخني درباره برائت
آنچه درباره اهتمام به روز امامت حضرت ولي عصر (عج) و نادرست بودن روايت نهم ربيع يا رفع قلم گفته شد هيچ گاه بدين معنا نيست كه موضوع برائت ـ كه از خصوصيات مهم مذهب تشيع است ـ ناديده گرفته شود. تبرّي به اندازه اي اهميت دارد كه برخي عالمان و محققان، آن را مهم تر از تولّي دانسته اند؛ زيرا ولايت و محبّت به اهل بيت و ائمه معصومين (ع) اختصاص به شيعيان ندارد؛ بلكه غالب اهل سنت، به اهل بيت معصومين علاقمندند و فضائل و مناقب ايشان را به طور گسترده نقل كرده اند.
بنابر اين ولايت تنها كافي نيست؛ بلكه مهم تبرّي از دشمنان ائمه است كه خط شيعه را از ديگران جدا مي كند. نكته اين است كه اين برائت چگونه انجام شود. امامان شيعه با روشمند كردن تقيه به پيروان خود نشان دادند كه در عين اعتقاد راسخ به حقانيت ايشان و عدم مشروعيت غاصبان خلافت، بهانه به دست دشمن ندهند و رفتاري كه شايسته شيعه نيست انجام ندهند. به خصوص كه هميشه فرقه ناجيه شيعه در اقليت بوده و امروزه وهابيت پيوسته در صدد تضعيف و حمله به شيعه مي باشد و دشمنان مشترك همة مسلمانان از اين اختلاف بهره برداري مي كنند.
شايسته است مؤمنين آشكارا به جشن امامت ولي عصر (عج) بپردازند و اگر مجالسي خصوصي به منظور اظهار برائت از دشمنان ائمه (ع) بر پا مي كنند شؤون اخلاقي را در آن رعايت كنند، كه امام صادق عليه السلام فرمود : كونوا لنا زينا و لاتكونوا علينا شينا.


نويسنده : اداره مشاوره و پاسخ
info@porseman.org