خانه ى فاطمه سلام الله علیها را جبرائیل و میکائیل بدون اجازه وارد نمى شوند، ...
163 بازدید
تاریخ ارائه : 1/8/2014 9:15:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

فاطمه ى زهراء در کلام اهل سنت
سید مهدى هاشمى حسینى

 یورش به خانه وحى

عمر رضا کحاله مى گوید: «و تفقد ابوبکر قوما تخلفوا عن بیعته، عند على بن ابى طالب- علیهم السلام- کالعباس والزبیر و سعد بن عباده فقعدوا فى بیت فاطمه- سلام الله علیها- فبعث ابوبکر الیهم عمر بن الخطاب فجاءهم عمر فناداهم و هم فى دار فاطمه فابوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال والذى نفس عمر بیده لتخرجن، اولا حرقنها على من فیها فقیل له: یا ابا حفص ان فیها فاطمه- سلام الله علیها- فقال: و ان فخرجوا فبایعوا الا علیا فقد اعتذر فقال انه قد حلف ان لا یخرج و لا یضع ثوبه على عاتقه حتى یجمع القرآن، ثم وقفت فاطمه- سلام الله علیها- على بابها فقالت لا عهدلى بقوم حضروا اسوا محضر منکم ترکتم رسل الله- صلى الله علیه (و آله) و سلم- جنازه بین ایدینا و قطعتم امرکم بینکم، لم تستامرونا و لم تردوا لنا حقا»: [ اعلام النساء، ج 4، ص 114، الامامه والسیاسه، ج 1، ص 30 و تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 105، السقیفه و الخلافه، ص 14.] و قتى که ابوبکر به خلافت رسید، گروهى از بیعت با او مخالفت کردند، و از جمله کسانى که از بیعت امتناع ورزیدند، عباس و زبیر و سعد بن عباده بودند، که در نزد على- علیه السلام- و در خانه فاطمه- سلام الله علیها- به عنوان معترض نشسته بودند، ابوبکر عمر را به نزد آنها فرستاد، عمر به خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- آمد، عباس و زبیر، و سعد را صدا کرد که بیرون بیایند، آنها در خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- متحصن بودند و از بیعت و خارج شدن از خانه امتناع مى کردند، بعد عمر هیزم خواست تا درب خانه ى (وحى) را آتش بزند و گفت: قسم به آن کسى که جان عمر به دست اوست، یا از منزل خارج شده با ابوبکر بیعت کنید، و یا اینکه خانه را با هر که در آن است آتش خواهم زد! به عمر گفته شد: اى اباحفص آیا مى دانى که در این خانه فاطمه- سلام الله علیها- است، عمر گفت: باشد.

طبق گفته ى عمر رضا کحاله، آنهایى که در خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- به عنوان اعتراض بر خلیفه متحصن شده بودند همه خارج شدند و با ابوبکر بیعت کردند، مگر على- علیه السلام- که بیرون نیامد و عذر آورد، [ اینکه عمر رضا کحاله گفته که على- علیه السلام- قرآن را جمع مى کرده، بلى ولى اینکه عذر آورده و گویا فرموده است که بعدا بیعت مى کند قابل قبول نیست.] گویا مولا فرموده است: قسم خورده ام از خانه خارج نشوم و جامه بر شانه نگذارم تا اینکه قرآن را جمع آورى کنم. [ عمر رضا کحاله گفته است که سعد بن عباده هم در خانه ى فاطمه بوده است. این حقیقت ندارد، چنان چه در فصل «انصار و اقدامات اعضاى سقیفه» گذشت که سعد بن عباده اصلا با على- علیه السلام- زیاد خوب نبود ولى تا آخر هم با ابوبکر بیعت نکرد بلکه به شام رفته و به خلیفه گفته بود تا آخرین تیر که در پیکان دارم خواهم جنگید. و نیز ابن ابى الحدید همین را گفته است.] فاطمه- سلام الله علیها- که بر درب خانه ایستاده بود، فرمود: جمعیتى را سراغ ندارم که در موقعیت بدى مانند موقعیت شما قرار گرفته باشند، جنازه ى رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- را در میان ما گذاشتید و از پیش خود درباره ى خلافت تصمیم گرفتید. چرا حکومت خود را بر ما تحمیل مى کنید، خلافتى که حق ماست چرا به خود ما برنمى گردانید؟ چه زود زحمتهاى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را فراموش کردید، و چه زود کلام نورانى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- «کتاب الله و عترتى» را از یاد بردید.

از این کلام عمر رضا کحاله در «اعلام النساء» چند نکته به دست مى آید:

نکته ى اول اینکه، آنهایى که درخانه ى فاطمه- سلام الله علیها- متحصن شدند، اگر از آنها سوال مى شد که علت تحصن شان چه بوده است؟ جوابشان معلوم و روشن بود که خلیفه را بر حق نمى دانستند و لذا تحصن کردند در خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- که مهبط ملائکه الله بوده است، یعنى اینکه این خانواده (خانواده وحى) سزوار خلافت و امامت هستند و خلافت از آن اینهاست. چون این منصب و ولایت از جانب خود آنها هم نبوده، بلکه از جانب پروردگار بوده است.

نکته ى دوم اینکه، خلیفه وقتى مى بیند که عده اى على- علیه السلام- را جانشین بر حق پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- و در خانه فاطمه- سلام الله علیها- جمع شدند، عمر را مى فرستد که معترضین را به زور هم که شده بیاورد، تا با وى بیعت کنند، معترضین امتناع مى کنند و خارج نمى شوند. و در آخر به زور از آنها براى ابوبکر بیعت مى گیرند!

نکته ى سوم که خیلى مهم و ناراحت کننده است، اینکه: عمر به همراهانش مى گوید: هیزم بیاورند تا درب خانه را آتش بزند و به ذات خداوند سوگند یاد مى کند که خانه را آتش مى زنم، کسانى که همراهش بوده مى گوید: این خانه ى زهرا- سلام الله علیها- است، خانه ى یک انسان عادى نیست، مگر مى شود خانه ى وحى را آتش زد؟ ولى باز او لجاجت مى کند و مى گوید ولو خانه ى زهرا- سلام الله علیها- باشد.

خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- را جبرائیل و میکائیل بدون اجازه وارد نمى شوند، مگر عمر نمى داند که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بارها فرموده است: «فاطمه بضعه منى فمن آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد اذاء الله» [ الصواعق المحرقه، ص 289.] فاطمه- سلام الله علیها- پاره ى وجود من است، هر کسى او را اذیت کند مرا اذیت کرده است و کسى که مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است. و مگر در قرآن نیامده است: وقتى وارد خانه ى کسى مى شوید اول اجازه بگیرید و سلام بکنید و اگر کسى نبود و یا اجازه نداد داخل نشوید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم، حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون فان لم تجدوا فیها احدا فلا تدخلوها حتى یوذن لکم و ان قیل لکم، ارجعوا فارجعوا هو ازکى لکم، و الله بما تعملون علیم» [ سوره ى نور، آیات 27 و 28.] : اى اهل ایمان هرگز به خانه دیگران (مگر به خانه خودتان) وارد نشوید، تا اینکه با صاحبش انس گرفته و اجازه بگیرید و چون رخصت یافته و داخل شدید به اهل آن خانه سلام کنید که براى شما بهتر است، باشد که متذکر شؤن یکدیگر بشوید، (اگر به خانه اى مراجعه کردید) و کسى را نیافتید باز وارد آن خانه نشوید تا اجازه یافته و سپس وارد شوید (تا به سرقت متهم نشوید) و اگر گفته شود که برگردید پس بزودى باز گردید، و این براى تنزیه و پاکى شما بهتر است، و خدا به هر چه مى کنید دانا است.

نکته ى چهارم اینکه، وقتى آنها در جلو در به پاره ى تن پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فاطمه- سلام الله علیها- برمى خورند، بانوى دو عالم خطاب به آنها مى گوید: چه زود عهد و پیمان خود را شکستید و سخنان پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را فراموش کردید، و جنازه ى رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- را بر روى زمین گذاشتید.

حالا شما خواننده ى عزیز با توجه به این حدیث و نکاتى که ذکر شده مشاهده مى کنید که رفتار به اصطلاح صحابه ى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- با دخت گرامى و وصى و جانشنین وى همان برخوردهاى جاهلانه قبل از اسلام بوده است و انسان با بررسى این برخوردها این برداشت را مى کند که گویا آقایان، اصلا اسلام و زحمات پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را قبول نداشتند، و چیزى به گوششان نرسیده است.

على- علیه السلام- و خاندان وحى که حکومت و ولایت از آن آنها بود اهل توطئه بر ضد اسلام نبودند. على- علیه السلام- مى خواست آن چه که دستور خدا و پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- اوست تحقق پیدا کند. و تعجب از انصار مدینه است که در تمام جنگها و غزوات در مدت ده سال که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- در مدینه بود در رکاب وى جانانه با دشمنان اسلام جنگیدند، و در جد توان از هیچ گونه فداکارى دریغ نکردند، ولى همین که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- چشم از جهان فرو بست و آن حادثه ى تلخ اتفاق افتاد، هیچ گونه عکس العلمى انجام ندادند! [ علت عدم عکس العمل انصار و سکوت آنها را در فصل سوم «انصار و اقدامات اعضاى سقیفه» ملاحظه فرمایید.] به گفته عمر رضا کحاله وقتى عمر عباس، زبیر و سعد بن عباده را از خانه ى على- علیه السلام- بیرون نمود و آنها به گفته ایشان با ابوبکر بیعت کردند، و على- علیه السلام- از خانه خارج نمى شود، عمر نزد ابوبکر مى آید و مى گوید: «الا تاخذ هذه المتخلف عنک بالبیعه؟ فقال ابوبکر، لقنفذ: عد الیه فقل له امیرالمؤمنین یدعوک لتبایع فجاء قنفذ فادى ما امره به. فرفع على- علیه السلام- صوته فقال: سبحان الله لقد ادعى ما لیس له. فرجع قنفذ فابلغ الرساله فبکى ابوبکر طویلا ثم قام عمر فمشى معه جماعه حتى اتو باب فاطمه- سلام الله علیها- فدقو الباب. فلما سمعت اصواتهم نات باعلى صوتها، یا ابى یا رسول الله ماذا لنقنا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه. فلما سمع القوم صوتها و بکائها انصرفوا باکین و کادت قلوبهم تتصدع و ابکادهم تنفطر. و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا علیا فمضوا به الى ابوبکر فقالوا: له بایع. فقال: انا لم افعل؟ قالوا اذا والله الذى لا اله الا هو نضرب عنقک! قال تقتلون عبدالله و اخا رسوله- صلى الله علیه و آله و سلم- قال له عمر: اما عبد فنعم و اما اخو رسوله- صلى الله علیه و آله و سلم- فلا، و ابوبکر ساکت لا یتکلم. فقال له عمر: الا تامر فیه بامرک فقال: لا اکره على شیى ء ما کانت فاطمه الى جنبه. فلحق على- علیه السلام- بقبر رسول الله- صلى الله علیه (و آله) و سلم- یصیح و یبکى و ینادى: یا ابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى. و لم یبایع على حتى توفیت فاطمه- سلام الله علیها-. [ اعلام النساء، ج 4، باب فاطمه بنت محمد- صلى الله علیه و آله و سلم-.] آیا این متختلف از بیعت (على- علیه السلام-) را مواخذه و بازخواست نمى کنى؟ پس ابوبکر به غلام خود قنفذ گفت: به خانه ى على برو و به او بگو که امیرالمؤمنین تو را خواسته با اینکه با وى بیعت کنى. قنفذ به خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- آمد و آنچه را که ماموریت داشت انجام داد، و على- علیه السلام- با صداى بلند فرمود: سبحان الله آنچه را که حق او نیست (بیعت) از من مى خواهد، در حالى که شایستگى آن را ندارد! قنفذ برگشت و آنچه را که از على- علیه السلام- شنیده بود به ابوبکر گفت، وقتى که ابوبکر این حرف را شنید گریه ى طولانى کرد. بعد عمر بلند شد و با گروهى که همراهش بود به خانه فاطمه- سلام الله علیها- آمدند، وقتى به خانه رسیدند و درب را زدند، بانوى دو عالم صداى آنها را شنید و با صداى بلند و ناراحت کننده ناله کرد که اى پدر، اى رسول خدا ، بعد از تو چه مصیبتهایى از ابن خطاب و ابن ابى قحافه به ما نرسیده است؟!

عده اى از آنهایى که با عمر بودند و قتى که صدا و گریه ى فاطمه- سلام الله علیها- را شنیدند برگشتند، در حالى که گریه مى کردند و نزدیک بود قلبهاى آنها از شدت ناراحتى بایستد و جگرهاشان منفجر شود، فقط عمر با عده اى دیگر باقى ماند و على- علیه السلام- را به زور از خانه خارج کردند و نزد ابوبکر بردند، و به على- علیه السلام- گفتند: با ابوبکر بیعت کن، على- علیه السلام- فرمود: من بیعت نمى کنم! مهاجمین گفتند که اگر بیعت نکنى قسم به خدایى که جز او خدایى نیست، گردنت را مى زنیم و سرت را از بدن جدا مى کنیم!! على- علیه السلام- در جواب مهاجمین فرمود: شما با این کار بنده ى خدا و برادر رسول او را کشته اید. عمر، در جواب على- علیه السلام- گفت: بندى خدا بلى، ولى برادر رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- نه. [ گویا عمر حدیث «انت منى بمنزله هارون من موسى» و جریان صیغه ى اخوت که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بین مهاجرین و انصار جارى کرد و خود حضرت رسول الله- صلى الله علیه و آله و سلم- با على- علیه السلام- صیغه اخوت بست را فراموش کرده است.] در این بین ابوبکر ساکت بود، حرفى نمى زد، عمر خطاب به ابوبکر گفت: چرا على- علیه السلام- را وادار به بیعت نمى کنى، و ساکت نشسته اى؟! ابوبکر گفت: تا زمانى که فاطمه- سلام الله علیها- در کنار على- علیه السلام- است (یعنى زنده است) او (على- علیه السلام-) را به بیعت مجبور نمى کنم. بعد على- علیه السلام- کنار قبر پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- رفته و از بى وفایى امت ناله و گریه مى کرد، و خطاب به قبر مى گفت: اى پسر مادر، اى رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- همانا این مردم بعد از تو مرا خوار و ضعیف کردند و نزدیک بود که مرا بکشند. و بعد عمر رضا کحاله مى گوید: على- علیه السلام- تا زمانى که فاطمه- سلام الله علیها- زنده بود با ابوبکر بیعت نکرد و دست بیعت به او نداد. [ البته به گفته این نویسنده على- علیه السلام- بعد از وفات فاطمه- سلام الله علیها- بیعت کرد، ولى به گفته بزرگان شیعه از جمله مرحوم سید مرتضى در کتاب «الشافى» على- علیه السلام- هرگز با ابوبکر بیعت نکرد، ممکن است مولى- علیه السلام- بعضى رفتار تقیه گونه داشته است آنهم نه در بیعت بلکه در مسائل دیگر.] مطلب دیگر اینکه بعد از سقیفه، مسئله ى یورش مهاجمین به خانه ى وحى یکى از دردناکترین و تلخ ترین حوادث و اتفاقات تاریخ اسلام و زندگانى على و فاطمه- سلام الله علیها- مى باشد. اگر انسان بخواهد راجع به این حوادث مولمه بى پرده و رک سخن بگوید، مایه رنجش و ناراحتى کسانى مى شود که به عامل و سر دسته مهاجمین و آن کسى که علت العلل و نقش اساسى در این حواث تلخ را داشته است، تعصب خاصى دارند. از طرفى هم تزویر و پوشاندن حق و حقیقت و واقعیتها و وارونه جلوه دادن حوادث، خود یک نوع خیانت به تاریخ و نسلهاى آینده و کسانى که همیشه دنبال حقیقت هستند، مى باشد. وجدان یک نفر نویسنده و محقق آزاد و آزاداندیش هرگز این را قبول نمى کند که براى خاطر خوشحالى و جلب نظر دیگران پایش را روى حقیقت و واقعیت گذارد، و وقایع را کج و وارونه به صفحه ى کاغذ بیاورد تا اینکه عده اى دلخور نشوند، چنانچه بعضى پا روى حقیقت گذاشتند، ولى بعضى دیگر امثال عبدالفتاح عبدالمقصود و دیگران واقعیت را تا اندازه اى روشن تر و واقع بینانه تر بیان کرده اند.

بنابراین بزرگترین خطا و گناه کبیره، و بد شکل ترین حادثه ى تاریخ اسلام که بعد از انتخاب خلیفه ى اول واقع شد، موضوع هجوم و یورش به خانه وحى، و منزل فاطمه- سلام الله علیها- بود. این حادثه آن قدر زشت بوده، و قباحت دارد که حتى بعضى از محدثین اهل سنت به زشتى و قباحت آن تصریح کرده و بى پرده سخن گفته و تصریح کردند (که در فصل هاى بعدى خواهد آمد) ولى متاسفانه بعضى دیگر تعصب خاصى را بکار برده و بى پرده سخن نگفته اند. و لذاست که اولا باید این حادثه ى یورش به خانه وحى را از نظر قرآن بررسى کنیم که آیا سران سقیفه اجازه داشتند که به خانه ى دیگران هجوم ببرند، و تهدید کنند و بکشند، آتش بزنند، و تازیانه بزنند؟ باید ببینیم که نظر قرآن در این باره چیست؟ چنانچه گذشت خداوند تبارک و تعالى در سوره ى مبارکه ى نور مى فرماید: «یا ایها الذین امنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلکم خیر لکم لعلکم تذکرون» [ سوره ى نور، آیه 27.] : اى اهل ایمان در خانه هایى غیر از خانه ى خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید، این براى شما بهتر است، شاید متذکر شوید.

در این آیه و آیات بعدى، بخشى از آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام که ارتباط نزدیکى با مسائل مربوط به حفظ عفت عمومى دارد بیان شده است، و یک دستور اجتماعى طریق ورود به خانه هاى مردم و کیفیت و چگونگى اجازه ورود گرفتن است.

در این آیه ى شریفه بسیارى از آداب اجتماعى به گونه ى خلاصه بیان شده است، محتواى آن این است که فریاد نکشید، در را محکم نکوبید، با عبارات خشک و زننده اجازه نگیرید، و به هنگامى که اجازه داده شد، بدون سلام وارد نشوید، سلامى که نشانه صلح و صفا و پیام آور محبت و دوستى است. در این آیه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است. و جمله ى «لعلکم تذکرون» خود دلیلى بر آن است که این گونه احکام ریشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى دارد، که اگر انسان در آن بیندیشد متذکر خواهد شد که خیر و صلاح و استحکام جامعه و خانواده در آن است.

ابى نعیم در حلیه الاولیاء مى گوید: «روى بسنده عن عمران بن حصین ان النبى- صلى الله علیه و آله و سلم- قال الا تنطلق بنانعود فاطمه فانها تشتکى؟ قلت بلى، قال فانطلقا حتى اذا انتهینا الى بابها فسلم و استاذن فقال: ادخل انا و من معیى؟ قالت نعم و من معک یا ابتاه، فوالله ما على الا عباءه فقال: اصنعى بها کذا واصنعى بهاه فعلمها کیف تستر، فقال والله ما على راسى من خمار، فقال فاخذه ملاءه کانت علیه فقال: اختمرى بها ثم اذنت لهما فدخلا...» [ حلیه الاولیاء، ج 2، ص 42، و کنزالعمال، ج 12، ص 105 الى 112.] : از عمران بن حصین نقل شده است: همانا پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: با ما نمى آیى تا از فاطمه- سلام الله علیها- که مریض است عیادت کنیم؟ عرض کردم: بلى یا رسول الله، فرمود: پس برویم، عمران مى گوید: با پبامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- رفتم تا اینکه به درب خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- رسیدیم، پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- سلام نمود و اجازه ى داخل شدن خواست، و سپس فرمود: کسى که با من هست داخل شود؟ فاطمه- سلام الله علیها- عرض کرد: اى پدر! بلى کسى که با شما هست با هم داخل شوید، فاطمه عرض کرد: قسم به خدا چیزى ندارم مگر یک عباى کوچک، پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: خودت را با آن بپوشان و طریق پوشاندن را پیامبر به او راهنمایى فرمود، بعد فاطمه- سلام الله علیها- اجازه ى ورود داد و آنها داخل خانه شدند.

ابونعیم نیز در این باره روایتى از اجازه گرفتن پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- از فاطمه- سلام الله علیها- در حلیه الاولیاء نقل کرده است. در روایتى دیگر هم مى خوانیم که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- هنگامى که مى خواست وارد خانه دخترش فاطمه- سلام الله علیها- شود، اول دست به روى در مى گذاشت و در را کمى عقب مى زد، سپس مى فرمود: «السلام علیکم» فاطمه- سلام الله علیها- پاسخ سلام پدر را مى داد، بعد پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- مى فرمود: اجازه دارم وارد شوم؟ او عرض مى کرد: وارد شوید اى رسول خدا! پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- مى فرمود: کسى که همراه من است نیز اجازه دارد وارد شود؟ فاطمه عرض کرد: مقنعه بر سر من نیست، و هنگامى که خود را به حجاب اسلامى محجب ساخت پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- مجددا سلام کرد و فاطمه- سلام الله علیها- جواب داد، و مجددا اجازه ورود براى خود گرفت [ نور الثقلین، ج 3، ص 587.] و بعد از از پاسخ و موافقت فاطمه- سلام الله علیها- پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم اجازه ى ورود براى همراهش جابر بن عبدالله گرفت.

این حدیث به خوبى نشان مى دهد که تا چه اندازه پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- که یک الگو سرمشق براى مسلمانان بود این نکات را دقیقا رعایت مى فرمود و بدون اجازه ى دخترش وارد خانه ى او نمى شد. چه شد آنهایى که سالها در خدمت پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بودند، بدون اجازه ى واد خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- شدند و آن هم با آن وضعیت که در تاریخ آمده است، که حتى روى بعضى افراد را که بویى از اسلام و قرآن نبرده بودند سفید کردند.

باز هم قرآن کریم علاوه بر این دستور اخلاقى مى فرماید: «فى بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والاصال» [ سوره نور، آیه 36.] : به خانه هایى (مانند معابد و مساجد و منازل انبیا و اولیاى خدا) رخصت داده شده است که آن جا رفعت یابد و در آن ذکر نام خدا شود و صبح و شام تسبیح و تنزیه به ذات پاک او کنند.

چنانچه در فصل «فاطمه- سلام الله علیها- و بى وفایى انصار» گذشت، وقتى که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- این آیه ى شریفه را قرائت فرمود، ابوبکر و عمر حاضر بودند، ابوبکر اشاره به خانه فاطمه- سلام الله علیها- نموده از پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- سوال کرد که این خانه هم از آن خانه هاست؟ پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: بلى بلکه بالاتر از خانه ى انبیا است.

احترام به خانه فاطمه- سلام الله علیها- به خاطر چیست؟ آیا غیر از این است که در آن خانه خدا را عبادت و ستایش و پرستش مى کردند و او را تسبیح و تقدیس مى نمودند؟ و گرنه خشت و گل که احترام نداشته و نخواهد داشت، چنانچه در حدیثى مى خوانیم که امام باقر- علیه السلام- با «قتاده» فقیه معروف اهل بصره گفتگویى داشت، و او از حضور در مجلس امام و ابهت و هیبت آن حضرت که سراسر قلب او را فرا گرفته بود اظهار شگفتى کرد، امام به او فرمود: آیا مى دانى کجا نشسته اى؟ در برابر همانها که خدا درباره ى آنها گفته: «فى بیوت اذن الله ان ترفع»، بعد امام فرمود: «فانت ثم و نحن اولئک»: تو آن هستى که خود گفتى (فقیه اهل بصره) و ما این هستیم که قرآن مى گوید! قتاده در جواب گفت: «صدقت والله، جعلنى فداک والله ما هى بیوت حجاره و لا طین»: راست گفتى فدایت گردم، به خدا سوگند منظور خانه هاى سنگى و گلى نیست، منظور خانه هاى وحى و ایمان و هدایت است. [ تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 609، ذیل آیه 36.] باز هم قرآن کریم مى گوید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى الا ان یوذن لکم...» [ سوره احزاب، آیه 53.] : اى کسانى که ایمان آورده اید! در خانه هاى پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود...

در شان نزول این آیه مفسران چنین آورده اند: هنگامى که رسول خدا با «زینب بنت جحش» ازدواج کرد، ولیمه مفصلى به مردم داد، انس که خادم مخصوص پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بود گوید: پبامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- دستور داد که اصحابش را به غذا دعوت کنم، من همه را دعوت کردم، دسته دسته مى آمدند و غدا مى خوردند و از اطاق خارج مى شدند، تا اینکه عرض کردم: اى پیامبر خدا کسى باقى نمانده که من او را دعوت نکرده باشم، فرمود: اکنون که چنین است سفره را جمع کنید، سفر را برداشتند و جمعیت پراکنده شدند، اما سه نفر همچنان در اطاق ماندند و مشغول بحث و گفتگو بودند.

هنگامى که سخنان آنها به طول انجامید، پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- برخاست، من نیز همراه او برخاستم که شاید آنها متوجه شوند و بروند، پیامبر بیرون آمد و تا به حجره ى عایشه رسید، بار دیگر برگشت، من هم در خدمتش آمدم، باز دیدم آن چند نفر همچنان نشسته اند، آیه فوق نازل شد و دستورات لازم را در برخورد با این مسائل به آنها تفهیم کرد. [ مجمع البیان، ج 8، ص 366.] این آیه ى شریفه و دستورى که داده اگر به دقت بررسى شود و نیز اینکه چند نفر ساعاتى بیشترى را در خانه ى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- ماندند و یا اینکه کسانى که بدون اجازه وارد خانه ى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- مى شوند، موجب رنجش و اذیت پیامبر رحمت مى شود، و او را ناراحت مى کند، بدون شک خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- یکى از آن بیوت و خانه هایى مى باشد که از نظر معنویت و قداست از خانه ى همسران پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بالاتر و برتر بوده است، اگر کسانى به آن هجوم و یورش ببرند و یا اینکه بدون اجازه وارد شوند، قطعا اسباب اذیت و آزار پیامبر اسلام- صلى الله علیه و آله و سلم- را فراهم کرده اند و به خانه ى وحى و پاره ى تن وى هجوم برده اند. اگر پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- در آن زمان در قید حیات بود، بلا شک خون مهاجمین را مباح مى کرد تا این که به سزاى اعمال زشت خود برسند.

اکنون با توجه به این آیات نورانى قرآن و روایاتى که از زبان منور پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- بیان شد، جاى این سؤال باقى است که چرا سران سقیفه بر خلاف این دستورات اخلاقى و عاطفى قرآن کریم به خانه ى ولى خداو وصى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- هجوم بردند و بدون اجازه وارد شدند؟ ممکن است گفته شود که این عمل براى ضرورت و حفظ امنیت بوده و اینکه جامعه به آرامش اجتماعى نیاز داشته و یا اینکه این گروه قصد برندازى و سرنگونى حکومت را داشته است، و لذا این مسئله ایجاب مى کرده که سران حکومت و عمال آنها براى حفظ امنیت جامعه با مجوز از مراجع قانونى، در خانه هاى و محلهایى که مامن توطئه گران و مخالفین نظام و حکومت بوده است، هجوم ببرند و با دست گیرى مزاحمین آرامش و امنیت را به جامعه برگردانند.

در جواب باید گفت که به اعتراف همه، خانه على مظلوم- علیه السلام- و فاطمه مظلومه- سلام الله علیها- محل توطئه و برندازى نبود، و کسانى که در خانه جمع شده بودند کسانى نبودند که آرامش و امنیت را از جامعه سلب کنند و یا اینکه در اجتماع اختلاف ایجاد کنند و بر خلاف دستورات اسلام و قرآن (مثل مخالفین حکومتها در این زمان که عمل خلاف انجام مى دهند) عمل نمى کردند. بلکه منظور على- علیه السلام- این بود که آنچه دستور خدا و پیامبر است پیاده و اجرا شود و این هدف اجرا نمى شد مگر توسط خود مولى على- علیه السلام- با این بیان خانه ى زهرا- سلام الله علیها- مامن توطئه نبوده، بلکه محل نزول سوره ى هل اتى، سوره کوثر، و سوره قدر و نزول ملائکه الله و مهبط وحى و بلکه نزول کل قرآن بوده و خانه اى بود که درش به مسجد پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- باز مى شد، در حالى که درهاى خانه هاى دیگران بسته شده بود. پس چطور شد که سران حزب حاکم با آن همه سفارشات پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- دارالقرآن و دارالوحى را آتش زدند و سیلى به صورت قرآن ناطق نواختند و فرزند قرآن را کشتند و دست و پاى قرآن ناطق را بستند؟ اهل سنت هجوم و یورش به خانه وحى را بعضى روشن و صریح و بعضى هم تا حدودى با پرده پوشى بیان کرده اند، طبرى که یکى از بزرگان و مورخین نامى اهل سنت مى باشد و نسبت به خلفا تعصب خاصى دارد، در رابطه ى با یورش و احتراق بیت وحى مى گوید: «اتى عمر بن خطاب منزل على فقال لاحرقن علیکم او لتخرجن الى البیعه» [تا ریخ طبرى، ج 2، ص 443، و در شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56 از کتاب سقیفه جوهرى نقل کرده والسقیفه والخلافه، ص 14.] : عمر با جمعیتى در برابر در خانه على- علیه السلام- قرار گرفت و گفت: قسم به خدا من این خانه را به آتش مى کشم، یا اینکه اهل آن براى بیعت با ابوبکر این خانه را ترک گویند.

ابن عبد ربه اندلسى مى گوید: «بعث الیهم ابوبکر عمر بن خطاب لیخرجهم من بیت فاطمه و قال له ان ابو فقاتلهم فاقبل بقبس من النار على ان یضرم علیهم الدار، فلقیته فاطمه فقالت یابن الخطاب اجئت لتحرق دارنا قال: نعم او تدخلوا فیما دخلت فیه الامه» [ العقد الفرید، ج 5، ص 12.] : ابوبکر به عمر ماموریت داد تا کسانى که در خانه على- علیه السلام- بودند، از خانه بیرون کند و اگر امتناع کردند با آنها نبرد نماید، وقتى فرمانده گروه با امتناع معترضین مواجه شد، دستور داد آتش آوردند که خانه را بسوزانند، در این هنگام با فاطمه- سلام الله علیها- برخورد کرد و دخت گرامى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- خطاب به عمر فرمود: آیا آمده اى خانه ى ما را به آتش بکشى؟ عمر گفت: آرى این خانه را مى سوزانم و یا این که مثل دیگران با خلیفه بیعت نمایید. طبرى مى گوید: بعد زبیر با شمشیر برهنه بیرون دوید، پاى او به سنگى برخورد کرد و به زمین افتاد، مهاجمین بر او حمله کردند و شمشیر را از دستش گرفتند، و او را بازداشت کردند، و کتک زدند.

ابن قتیبه دینورى مى گوید: «و ان ابوبکر رضى الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بیعته عند على کرم الله وجهه فبعث الیهم عمر، فجاء فناداهم و هم فى دار على فابوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذى نفس عمر بیده لتخرجن او لاحرقنها على من فیها، فقیل له: یا ابا حفص ان فیها فاطمه؟ فقال: و ان فخرجوا فبایعوا الا علینا فانه زعم انه قال: حلفت ان لا اخرج و لا اضع ثوبى على عاتقى حتى اجمع القرآن، فوقفت فاطمه رضى الله عنها على بابها، فقالت: لا عهدلى بقوم حضروا اسوا محضر منکم، ترکتم رسول الله- صلى الله علیه (و آله) و سلم- جنازه بین ایدینا، و قطعتم امرکم بینکم، لم تستامرونا، و لم تردوا لنا حقا فاتى عمر ابوبکر، فقال له: الا تاخذ هذا المتخلف عنک بالبیعه؟ فقال ابوبکر لقنفذ (و هو مولى له): اذهب فادع لى علیا، فقال: فذهب الى على فقال له: ما حاجتک؟ فقال یدعوک خلیفه! رسول الله، فقال على- علیه السلام-: لسریع ما کذبتم على رسول الله فرجع فابلغ الرساله، قال: فبکى ابوبکر طویلا. فقال عمر الثانیه: لا تمهل هذا المختلف عنک بالبیعه، فقال ابوبکر رضى الله عنه لقنفذ: عد الیه، فقل له: خلیفه! رسول الله یدعوک لتبایع فجاءه قنفذ فادى ما امر به، فرفع على- علیه السلام- صوته فقال: سبحان الله؟ لقد ادعى ما لیس له فرجع قنفذ فابلغ الرساله، فبکى ابوبکر طویلا ثم قام عمر فمشى معه جماعه حتى اتوا باب فاطمه- سلام الله علیها- فدقوا الباب فلما سمعت اصواتهم نادت باعلى صوتها: یا ابت یا رسول الله ماذا لقنا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه فلما سمع القوم صوتها و بکاءها انصرفوا باکین، و کادت قلوبهم تنصدع، و اکبادهم تنفطر، و بقى عمر و معه قوم فاخرجوا علیا، فمضوا به الى ابوبکر، فقالوا له بایع فقال: ان انا لم افعل فمه؟ قالوا اذا والله الذى لا اله الا هو نضرب عنقک، فقال: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسوله، قال عمر: اما عبد الله فنعم و اما اخو رسوله- صلى الله علیه و آله و سلم- فلا و ابوبکر ساکت لایتکلم، فقال له: الا تامر فیه بامرک؟ فقال: لا اکرهه على شى ء ما کان فاطمه- سلام الله علیها- الى جنبه، فلحق على- علیه السلام- بقبر رسول الله- صلى الله علیه (و آله) و سلم- یصیح و یبکى، و ینادى: یابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى.» [ الامامه والسیاسه، ص 30.] ابوبکر وقتى ملاحظه کرد که عده اى از مردم درباره ى بیعت با او مخالفت کرده اند، و در نزد على- علیه السلام- متحصن شدند [ ابن قتیبه اسم افراد را ذکر نکرده، ولى عمر رضا کحاله چنانچه گذشت اسم افراد را بیان کرده است.] عمر را به سوى آنها فرستاد، عمر آمد آنها را صدا کرد، افراد معترض که در خانه ى على- علیه السلام- بودند، از خارج شدن امتناع کردند ، عمر دستور داد که هیزم بیاورند تا خانه را آتش زدند و قسم یاد کرد که یا باید خانه را ترک کرده و با خلیفه بیعت کنید، و یا اینکه خانه را با کسانى که در آن هستند مى سوزانم، به او گفته شد: اى اباحفص فاطمه- سلام الله علیها- در این خانه است، عمر در جواب گفت: باشد!! کسانى که در خانه بودند خارج شدند و با ابوبکر بیعت کردند مگر على- علیه السلام- که بیرون نیامد، عمر گمان کرده بود که على- علیه السلام- قسم خورده است که از منزل خارج نمى شوم و رداى خودم را بر شانه نمى گذارم مگر اینکه قرآن را جمع کنم. در این موقع بود که فاطه پشت در آمد و گفت: جمعیتى را سراغ ندارم که مانند شما باشند، شما جنازه ى رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- را روى دست ما گذاشتید، و پیمان و عهدى که با وى داشتید از بین بردید، و از پیش خود درباره ى خلافت تصمیم گرفتید، چرا در حکومت و خلافت با ما مشورت نکردید، و خلافت که حق ماست به ما باز نمى گردانید؟ مامور خلیفه به حضور وى آمد و او را از جریان آگاه ساخت و گفت چرا این متخلف از بیعت (على- علیه السلام-) را مواخذه نمى کنى و بر او فشار نمى آورى و سخت نمى گیرى؟ خلیفه غلام خود قنفذ را مامور کرد که برو على- علیه السلام- را به مسجد دعوت کن، قنفذ به خانه على- علیه السلام- آمد، على- علیه السلام- به او فرمود: چه مى خواهى و حاجتت چیست؟ قنفذ گفت: خلیفه رسول خدا از شما خواسته که باید به مسجد بیاید و با او بیعت کنید، وقتى على- علیه السلام- این جمله را از قنفذ شنید، گفت: چرا به این زودى به رسول خدا دروغ بستید و پیمان او را شکستید؟ پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- او را جانشین خود قرار نداده تا وى خلیفه ى رسول خدا باشد! غلام ابوبکر با نومیدى برگشت و جریان ماموریت خود را به اطلاع خلیفه رساند.

ابن قتیبه در ادامه مى گوید که ابوبکر گریه طولانى کرد، مقاومت معترضین در برابر دعوتهاى پیاپى خلیفه را سخت عصبانى و ناراحت کرد، عمر دفعه ى دوم گفت: به على- علیه السلام- که از بیعت مخالفت کرده مهلت مده، ابوبکر باز هم به غلام خود قنفذ گفت: به خانه على- علیه السلام- برگرد، و به او بگو که خلیفه رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- تو را خواسته است، بیا و با او بیعت کن، قنفذ آمد و ماموریت را انجام داد.

على- علیه السلام- صدایش را بلند کرده فرمود: سبحان الله مرا به چیزى دعوت مى کند که حق او نیست، و قنفذ برگشت جریان را به ابوبکر گفت: وى گریه طولانى کرد! و سرانجام عمر با گروهى رو به خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- آمدند، وقتى به درب خانه رسیدند، در زدند، فاطمه- سلام الله علیها- که صدایى مهاجمین را شنید پشت در با صداى بلند ناله کرد و گفت: پدر جان، اى پیامبر خدا بعد از درگذشت تو چه گرفتاریها و مصیبتهایى از دست پسر خطاب و پسر ابى قحانه به ما رسیده است؟ ناله هاى فاطمه- سلام الله علیها- آنچنان جان گداز بود که گروهى از آن جمعیت که همراه عمر تا در خانه آمده بودند، از انجام ماموریت و حمله و یورش به خانه زهرا- سلام الله علیها- منصرف شدند و از همان جا گریه کنان برگشتند و نزدیک بود قلبهاى آنها از حرکت بایستد و جگرهاشان منفجر شود! اما عمر و گروه دیگر که براى گرفتن بیعت از على- علیه السلام- و بنى هاشم آمده بودند اصرار مى کردند که او حتما با ابوبکر بیعت کند، على- علیه السلام- فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهد شد؟ گفتند: کشته خواهى شد و به ذات خدا قسم خوردند! و گفتند: گردنت را مى زنیم، على- علیه السلام- فرمود: آن وقت شما بنده خدا و برادر رسول گرامى او را خواهید کشت؟! عمر گفت: بنده خدا بلى، ولى برادر رسول خدا نه! در این حال ابوبکر ساکت بود و چیزى نمى گفت: عمر رو به ابوبکر نموده و گفت: چرا او (على- علیه السلام-) را امر به بیعت نمى کنى؟! ابوبکر گفت: تا زمانى که فاطمه- سلام الله علیها- در کنار اوست (یعنى زنده است) او را مجبور بر چیزى (بیعت) نمى کنم. آن وقت على - علیه السلام- خود را به قبر رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- نزدیک کرده (و به عنوان تظلم جمله اى را که هارون به موسى- علیه السلام- گفته بود به زبان جارى ساخت و) گفت: اى پسر مادرم پس از تو این گروه مرا ناتوان و خار شمردند و نزدیک بود که مرا بکشند.

خواننده ى گرامى ملاحظه فرمودید که ابن قتیبه دینورى خیلى از حقایق و وقایع را در رابطه با یورش به خانه وحى (و خانه اى که مصداق، بلکه عین آیه ى تطهیر بود) بیان کرده است. شاید شما سوال فرمایید که همین مطالب ابن قتیبه را عمر رضا کحاله در اعلام النساء هم گفته است و لازم نبود که مطالب تکرارى بیان شود؟ در جواب باید گفت: اولا در کتاب اعلام النساء آمده است که ابوبکر یک دفعه غلام خودش را به خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- فرستاد، ولى در الامامه والسیاسه ابن قتیبه آمده است که ابوبکر قنفذ را دو دفعه به خانه ى على- علیه السلام- و فاطمه- سلام الله علیها- فرستاد و آخر الامر عمر با زور وارد خانه شده و على- علیه السلام- را به مسجد آورد.

ثانیا اینکه ابن قتیبه در سنه 213 به دنیا آمده و در عصر ائمه معصومین- علهیم السلام- زندگى مى کرده است، و در آن عصر خیلى از وقایع و حقایق به صورت زنده و تازه بدون خدشه موجود بوده است و لذا عین سخان وى آورده شد. [ اما اینکه ابن قتیه در الامامه والسیاسه، و عمر رضا کحاله در اعلام النساء، و ابن عبد الربه در العقد الفرید گفته اند که على- علیه السلام- با ابوبکر بیعت کرد، این موضوع در نزد مشایخ شیعه قابل قبول نیست، و اصلا حضرت على- علیه السلام- با ابوبکر و خلف او، و خلف خلف او بیعت نکرد، از جمله مرحوم سید مرتضى، عالم بزگوار شیعه: بحث مفصل و گسترده اى پیرامون این حادثه نموده، و از حضرت صادق نقل کرده است که على- علیه السلام- بیعت نکرد تا وقتى که دود غلیظى خانه امام را فرا گرفت. از سید مرتضى جلوتر در عصر ائمه- علیهم السلام- سلیم بن قیس کوفى که از تابعین بشمار مى رود و در عصر امیرالمؤمنین، امام حسن، و امام حسین، امام سجاد مى زیسته و در آن دوران حکومت حجاج بن یوسف در سن نود سالگى درگذشته است، در کتاب خود «اصل» هجوم به خانه وحى را بطور مبسوط بیان کرده و پرده از چهره ى حقیقت برداشته و مى گوید: مامور خلیفه آتش برافروخت، سپس فشارى به درب آورد و درب را عقب زد و وارد خانه شد. و با مقاومت فاطمه- سلام الله علیها- رو برو گردید.] هر انسان با وجدان سلیم و بدون تعصیب وقتى آن حقایق را ملاحظه کند و اشاراتى که طبرى در تاریخ خود و ابن قتیبه در الامامه والسیاسه و عمر رضا کحاله در اعلام النساء و ابن عبدالربه در العقد الفرید، در رابطه با یورش به خانه وحى بیان نموده اند را بررسى نماید، نتیجه ى قطعى را به دست مى آورد که یورش به خانه وحى و آتش زدن خانه و در نیم سوخته را به پهلوى پاره ى تن پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- کوبیدن و فرزند وى را کشتن و ریسمان به گردن ولى خدا انداختن و دست وى را بستن، همه اینها یک مسئله قطعى در نزد اهل سنت بوده که شکى در آن براى کسى باقى نمانده و اظهر من الشمس است، و اینکه بعضى از محدثین و مورخین اهل سنت حوادث مذکور را کمرنگ اشاره کرده اند، و یا اینکه بعضى اصلا اشاره نکردند به این جهت بوده است که وجهه ى خلفا را حفظ کنند. و اما اینکه بنابر گفته عقدالفرید والامامه والسیاسه و طبرى در تاریخ خود، عمر در مسجد مسئله ى اخوت و برادرى على- علیه السلام- با پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را بر خلاف حدیث منزلت و موضوع مواخات و برادرى بین مسلمانان، انکار کرده، این موضوع را انشاءالله در فصل ادعاى فاطمه...- سلام الله علیها- و انکار شهادت على- علیه السلام- از طرف دستگاه حکومت، بحث خواهیم کرد.

اکنون به بررسى دلائل هجوم به خانه ى فاطمه ى زهرا- سلام الله علیها- مى پردازیم:

نخستین دلیل: یکى از مدارک و دلائلى که هجوم به خانه ى وحى را تایید مى کند نامه اى است که معاویه به عنوان طعن و انتقاد براى حضرت على- علیه السلام- فرستاده است. او در نامه ى خود پس از یادآورى مقاومت و سرسختى على- علیه السلام- در بیعت نکردن با خلیفه ى اول، چنین مى نویسد: دستگاه خلافت تو را و مهار کرد و بسان شتر سرکش براى بیعت سوق دادند. [ متن کامل نامه معاویه را در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 186 ملاحظه فرمایید.] امیرالمؤمنین- علیه السلام- در پاسخ نامه ى معاویه موضوع را بطور تلویح اشاره کرده و مظلومیت خود را این چنین بیان فرموده: «و قلت انى کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتى ابایع و لعمرالله لقد اردت ان تذم فمدحت و ان تفضح فافضحت و ما على المسلم من فضاحه فى ان یکون مظلوما». [ شرح نهج البلاغه، نامه 28، ج 15، ص 186.] : در نامه ى خود نوشته بودى که من بسان شتر سرکش براى بیعت سوق داده شدم. به خدا سوگند خواستى از من انتقاد کنى، ولى در واقع مرا ستایش کردى، و خواستى مرا رسوا کنى، اما خود را رسوا کردى، هرگز بر مسلمان ایرادى نیست که مظلوم واقع شود.

البته ابن ابى الحدید در نقل این مطالب تنها نیست، بلکه همان طور که گفته شد: ابن عبدالربه در عقد الفرید و ابن قتیبه در الامامه والسیاسه نیز جسارت و اهانت به ساحت قدس امام از ناحیه حکومت را بیان کرده اند. ابن ابى الحدید در شرح نامه ى بیست و هشتم نهج البلاغه امام- علیه السلام- اهانت به امام و یورش مهاجمین به خانه ى وحى را بیان مى کند. اگر چه وى در شرح خطبه ى بیست و ششم جریان یورش را انکار مى کند و مى گوید که فقط شیعه این مطالب را مى گوید [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 60.] که جواب آن در جاى خود داده خواهد شد.

در منابع و مدارک مشایخ و بزرگان شیعه درباره ى جریان جسارت به امام- علیه السلام- و مقاومت حضرت فاطمه- سلام الله علیها- و جلوگیرى از مقاومت بانوى دو عالم با تازیانه و سیلى، و اینکه در را به پهلوى مبارکش زدند و فشارهاى روحى و جسمى را به وجود آوردند، مطالب فراوان و بیش از حد احصى موجود است، ولى راه و روش ما در این کتاب این است که جریان را از منابع اهل سنت بررسى کنیم.

جالب توجه اینکه: با این همه کنترل و سانسور حقایق از طرف محدثین وابسته و تاریخ نویسان جیره خوار، ولى باز هم از عنایات پروردگار این بوده است که حقایق از زبان خود آنها گفته شود، که در بعضى از کتابهاى آنها مشهود است. از جمله شهرستانى از ابراهیم بن سیار معروف به عظام و یا (نظام)، رئیس گروه معتزله نقل مى کند که وى گفته است: عمر روزهاى اول بیعت را در بر پهلوى فاطمه- سلام الله علیها- زد، او بچه اى که در رحم داشت سقط کرد، و نیز فرمان داد که خانه را با کسانى که در آن بود بسوزاند، در حالى که در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسین- علیهم السلام- کسى دیگر نبود. [ ملل و نحل، ج 2، ص 59.] باز دلیل دیگر که یورش به خانه ى وحى را تایید مى کند اینکه: پیامبر گرامى اسلام- صلى الله علیه و آله و سلم- دخترى داشت به نام زینب و شوهر زینب شخصى به نام ابى العاص بود، در جنگ بدر در جبهه ى دشمن بود که به اسارت گرفته شد و بعدا آزاد شد، ابى العاص به پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- قول داد که پس از مراجعت به مکه وسائل مسافرت دخترش زینب را از مکه به مدینه فراهم کند. از طرفى پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- هم شخصى را به نام زید بن حارثه با گروهى از انصار ماموریت داد که در هشت فرسخى مکه بایستند و هر وقتى که مرکب زینب به آن جا رسید او را به مدینه بیاورند. و از طرفى دیگر، قریشى ها از خروج دختر پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- از مکه مطلع و با خبر شدند، تصمیم گرفتند که او را از راه برگردانند، لذا شخصى شقى را به نام جباربن الاسود با گروهى به طرف او فرستادند، او سر راه زینب را گرفته و نیزه ى خود را به کجاوه ى زینب کوبید و او از شتر افتاد، در این هنگام زینب جنینى که در رحم داشت سقط کرد و به مکه بازگشت، پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- از شنیدن این مسئله سخت ناراحت شد، و در وقت فتح مکه خون جبار بن الاسود را مباح دانست.

بعد ابن ابى الحدید در این باره مى گوید: من این جریان را بر استادم ابو جعفر خواندم، او گفت: «اذا کان رسول الله- صلى الله علیه و آله و سلم- اباح دم جباربن الاسود لانه روع زینب فالقت ذابطنها، فظهر الحال انه لو کان حیا لاباح دم من روع فامطه حتى القت ذابطنها» [ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 192.] : هنگامى که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- خون کسى که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد مباح شمرد، اگر زنده بود خون کسانى را که دخترش فاطمه- سلام الله علیها- را ترسانیده و خانه اش را آتش زده و او فرزندش محسن را سقط کرد مباح مى شمرد. [ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 192.] شما خواننده ى عزیز با توجه به این حقایق و مطالب که از کتب اهل سنت آورده شد ملاحظه مى فرمایید که وقتى خون کسى از ظرف رییس حکومت اسلامى مباح شمرده شود، پس معلوم است که از آیین مقدس اسلام خارج شده است و آن هم کسى که زهراى اطهر- سلام الله علیها- را اذیت کند، که خود پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: هر کس زهرا را اذیت کند مرا اذیت کرده است و هر که پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را اذیت کند خدا را اذیت کرده است. این یورش به خانه وحى از طرف کسانى صورت گرفت که هر چه عزت و سعادت داشتند از پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- داشتند و سالها خطابه ها و سخنان پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را در رابطه با فضائل على و فاطمه و فرزندان آنها- علیهم السلام- شنیدند ولى با کمال تاسف دست به خطایى زدند که روى تاریخ را سیاه کردند، و اگر این حادثه ى سقیفه و تبعات سوء آن صورت نمى گرفت و خانه ى وحى آتش زده نمى شد و ریسمان به گردن ولى خدا نمى انداختند، امروز شاهد این همه ظلم و جنایت که به جهان اسلام و بشریت مى شود نبودیم و مسلمانها تا این حد مظلوم واقع نمى شدند.

یکى دیگر از دلائل یورش به خانه وحى سخن ابن قتیبه است که مى گوید: امیر مومنان- علیه السلام- در همان موقع که تحت فشار ماموران دستگاه حاکم قرار گرفته بود و پیوسته تهدید به مرگ مى شد، رو به عمر کرد و گفت: «احلب حلبا هان لک شطره و شد له الیوم یردده علیک غدا» [ الامامه والسیاسه، ج 1، ص 12.] بدوش که نیمى از آن مال تو است، مرکب خلافت را براى ابوبکر محکم ببند تا فردا براى تو باز گرداند.

هر انسان با وجدان اگر این جریان را بررسى کند، سوالى برایش ایجاد خواهد شد که علت و انگیزه اصرار و تلاش و به اصطلاح این همه فداکارى عمر چه بوده است؟ آیا به راستى وى با نیت پاک در این میدان گام برمى داشته است و یا اینکه یک نوع توافق قبلى (پیش از رحلت پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم-) در میان بوده و از قبل آن دو نفر زمینه و مقدمات آن را فراهم کرده بودند.

دلیل و مدرک دیگر اینکه اگر به راستى بیعت و خلافت ابوبکر طبق اصول دموکراسى صورت گرفته و از روى اجبار و توطئه نبوده و مصداق روشن «و امرهم شورى بینهم» [ سوره ى شورى، آیه 38.] بود، پس چرا وى در آخرین ساعات زندگى نادم و پشیمان بود و آرزو مى کرد که اى کاش سه کار را انجام نمى دادم: اى کاش احترام خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- را حفظ مى کردم، و فرمان حمله به خانه وى را صادر نمى کردم، اگر چه در را به روى من مى بستند. اى کاش روز سقیفه بار خلافت را به دوش نمى کشیدم و آن را به دوش عمر و ابوعبیده مى گذاشتم و خود مقام معاونت و وزرات را مى پذیرفتم. اى کاش ایاس بن عبدالله معروف به «الفجاه» را نمى سوزاندم و اى کاش هاى دیگر. [تا ریخ طبرى، ج 3، ص 236 و شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 463.] دلیلى دیگر: از مدارکى که یورش به خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- را ثابت مى کند اینکه:

یکى از شعراى وابسته به خلفا قصیده اى را به نام «عمریه» در مدح و ستایش خلیفه سروده است و او را نسبت به جسارت و اهانتى که به فاطمه- سلام الله علیها- انجام داده ستوده و گفته است:

«و قوله لعلى قالها عمر

اکرم بسامعها اعظم بملقیها»

«حرقت دارک لا ابقى علیک

ان لم تبایع و بنت المصطفى فیها»

«ما کان غیر ابى حفص یفوه بها

امام فارس عدنان و حامیها»

به یاد آر سخنى را که عمر به على- علیه السلام- گفت، گرامى دار شنونده را، بزرگ دار گوینده را که به على- علیه السلام- گفت: اگر بیعت نکنى خانه ى تو را مى سوزانم و اجازه نمى دهم در آنجا بمانى و این سخن را موقعى که دختر حضرت محمد مصطفى در آن خانه بود گفت و این سخن را جز عمر کسى دیگر نمى توانست در مقابل پیشوا و شهسوار عرب عدنان و حامى آنان بگوید.

این شاعر دور از شعور مى خواهد جنایتى را که عرش الهى را مى لرزاند، و ملائکه الله را به گریه آورده است، از مفاخر خلیفه بشمارد. آیا این از افتخارات است که بگوییم دختر پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- کوچکترین احترامى نزد عمر نداشت و او حاضر بود که براى گردآورى راى براى خلیفه تا آنجا جسارت کند که خانه ى دختر پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را بسوزاند.

اعلام النساء از قول ابن عبدالربه در «عقدالفرید» نقل مى کند: هنگامى که على- علیه السلام- را به مسجد آوردند، خلیفه به وى گفت: «فقال له ابوبکر: اکرهت امارتى؟ فقال: لا، ولکنى آلیت ان لا ارتدى بعد موت رسول الله- صلى الله علیه (و آله) و سلم- حتى احفظ القرآن، فعلیه جبست نفسى» [ العقد الفرید، ج 5، ص 12.] آیا فرمانروایى و خلافت ما را قبول ندارى؟ على- علیه السلام- فرمود: هرگز بلکه با خود پیمان بسته بودم که پس از درگذشت رسول خدا- صلى الله علیه و آله و سلم- رداء بر دوش نگذارم تا قرآن را حفظ و جمع نمایم، و از این جهت عقب ماندم، سپس على- علیه السلام- بیعت کردم.

در حالى که خود همین ابن عبدالربه و دیگران از عایشه نقل مى کنند: «لم یبایع على- علیه السلام- ابوبکر حتى ماتت فاطمه، و ذلک لسته اشهر من موت ابیها- صلى الله علیه (و آله) و سلم على ابوبکر فاتاه فى منزله فبایعه... » [ العقدالفرید، ج 5، ص 12.] : تا شش ماه که فاطمه- سلام الله علیها- زنده بود على- علیه السلام- بیعت نکرد و پس از درگذشت او دست بیعت به خلیفه داد. و لى نه تنها على- علیه السلام- بیعت نکرد بلکه مخالفت کرد، سخنان حضرت- علیه السلام- در نهج البلاغه دلیل و گواه روشن بر این مدعى است. گروهى که با خلیفه بیعت نکردند و در کنار على- علیه السلام- ماندند از جمله سلمان فارسى بود که بزرگترین حامى ولایت و امامت بود، درباره ى خلافت ابوبکر چنین گفت: به خلافت کسى تن دادید و قبول کردید که از نظر سن بزرگتر از شماست، ولى اهل بیت پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- خود را نادیده گرفتید، اگر آنها خلافت را از محور خود بیرون نمى کردند، هرگز اختلافى پیش نمى آمد و همه ى مردم از ثمره و میوه هاى گوارا آن بهره مند مى شدید. [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 69.] عبارت و سخن سلمان به شرح ذیل مى باشد.

ابن ابى الحدید مى گوید: «ان سلمان و الزبیر و الانصار کان هوهم ان یبایعو علیا- علیه السلام- بعد النبى- صلى الله علیه و آله و سلم-، فلما بویع ابوبکر، قال سلمان: اصبتم الخبره و اخطاتم المعدن»: همانا سلمان و زبیر و عده اى از انصار مى خواستند که با على- علیه السلام- بیعت کنند و وقتى که ابوبکر بیعت گرفت، سلمان گفت: مردى را قبول کردید که از نظر سن بزرگ است، ولى معدن وحى و رسالت را رها کردید!

باز هم ابن ابى الحدید از ابوبکر بن عبدالعزیز و از ابو زید عمر بن شبه و از على بن ابى هاشم و از عمرو بن ثابت، از حبیب بن ابى ثابت از قول سلمان فارسى نقل مى کند: «قال سلمان یومئذ اصبتم ذا السن منکم و اخطاتم اهل بیت نبیکم، لو جعلتموها فیهم ما اختلف علیکم اثنان، و لاکلتموها رغدا» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 49.] : سلمان در روز بیعت ابوبکر گفت: کسى را به خلافت و جانشینى قبول کردید که از جهت سن بزرگتر از شماست، ولى اهل بیت پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- را نادیده گرفتید، اگر خلافت را در همان مسیر که خدا و رسول تعیین فرموده بود قرار مى دادید هرگز اختلافى پیش نمى آمد، و از برکات و میوه هاى آن در آینده همه استفاده مى کردید.

ابن مسعود که یکى از مورخین مشهور اهل سنت مى باشد در کتاب مروج الذهب مى گوید: «لم یبایعه احد بنى هاشم حتى ماتت فاطمه رضى الله عنها- سلام الله علیها- [ مروج الذهب، ج، ص 301.] تا زمانى که فاطمه- سلام الله علیها- زنده بود، احدى از بنى هاشم با ابوبکر بیعت نکردند.

این حرف را ابن مسعود گفته است، ولى همان طور که از قول سید مرتضى رحمه الله علیه گفته شد، آن بزرگوار قسم یاد فرموده است که على- علیه السلام- هرگز با خلیفه! و جانشینان او بیعت نکرده است و از سخنان على- علیه السلام- در نهج البلاغه پیداست که حضرت، بیعت نفرموده است.

ابن ابى الحدید در «شرح نهج البلاغه» بعد از نقل سخن ابن قتیبه در «الامامه والسیاسه» مى گوید: سزاوار بود که ابوبکر و عمر فاطمه- سلام الله علیها- را احترام نمایند. [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 19.] یکى دیگر از دلایل یورش به خانه ى وحى این است که ابو الولید محب الدین محمد بن شحنه الحنفى، قاضى حلب در کتاب روضه المناظر فى الاخبار الاوائل والاواخر در جریان سقیفه مى گوید: مردم براى بیعت با ابوبکر هجوم آوردند، مگر جماعتى از بنى هاشم که از جمله ى آنها زبیربن العوام و عتبه بن ابى لهب و خالدبن سعیدبن العاص و مقداد بن اسود کندى و سلمان فارسى و ابوذر و عمار یاسر و بریده ى اسلمى و برائب بن عازب و ابن بى کعب و ابو سفیان بن حرب بودند ، این جماعت به طرف على بن ابى طالب- علیه السلام- آمدند، او سپس مى گوید: «ثم ان عمر جاء ال یالبیت لعلى بن ابى طالب لیحرقه و من فیه فلقته فاطمه فقال عمر ادخلوا فیما دخلت فیه الامه» [ روضه المناظر فى الاخبار الاوائل والاواخر، در حاشیه طبرى، ج 3، ص 100.] عمر به طرف خانه ى على بن ابى طالب- علیه السلام- آمد تا اینکه خانه را با هر که در اوست بسوزاند، فاطمه- سلام الله علیها- او را ملاقات کرد، عمر گفت: در آن چیزى که امت وارد شده است شما هم وارد شوید.

از ظاهر این روایت پیداست که احتراق و آتش زدن خانه واقع شد، اگر چه این نویسنده واقعیت را صریح بیان نکرده و پرده پوشى کرده است. باز هم طبرى در تاریخ خود به نقل از عبدالرحمن بن عفوف مى گوید: «فاما الثلاث التى فعلتها ووردت انى لم اکن فعلتها، فوددت انى لم اکن کشفت عن بیت فاطمه- سلام الله علیها- و ترکته و لو اغلق على حرب، و وددت انى یوم سقیفه بنى ساعده کنت قذفت الامر فى عنق احد الرجلین: عمر او ابى عبیده، فکان امیرا و کنت وزیرا، و وددت انى اذا اتیت بالفجاه [ هو ایاس بن عبد الله بن عبدیا لیل السلمى، و کان قد استعرض الناس یقتلهم و یاخذ اموالهم فامر ابوبکر باحراقه.] لم اکن احرقته، و کنت قتلته بالحدید او اطلقته.» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 47، و مروج الذهب، ج 2، ص 301 و الامامه والسیاسه، ج 1، ص 36، تاریخ طبرى، ج 2، ص 619.] : اما سه کارى که انجام دادم و اى کاش انجام نمى دادم: دوست داشتم که کشف خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- نکرده بودم، و کسى را بر در خانه ى وى نمى فرستادم، اگر چه با من محاربه مى کردند و کار به جدال و جنگ مى کشید، اى کاش در روز سقیفه کار خلافت را به یکى از دو نفر (عمر و ابى عبیده) وامى گذاشتم و خودم به عنوان وزیر کار مى کردم، اى کاش وقتى ایاس بن عبدالله را نزد من آوردند او را نمى سوزاندم، با شمشیر او را مى کشتم و یا اینکه او را آزاد مى کردم. [ جریان مفصل این ندامت و پشیمانى ابوبکر و سوزندان ایاس بن عبدالله را در تاریخ طبرى، ج 2، ص 619 ملاحظه فرمایید.] ابوبکر جوهرى به نقل از ابو زید عمر بن شبه و از احمد بن معاویه و از نضر بن شمیل و از محمد بن عمرو، از سلمه بن عبدالرحمن نقل مى کند: «لما جلس ابوبکر على المنبر، کانه على- علیه السلام- والزبیر و ناس من بنى هاشم فى بیت فاطمه- سلام الله علیها-، فجاء عمر الیهم، فقال: والذى نفسى بیده، لتخرجن الى البیعه او لاحرقن البیت علیکم!» [ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56.] : وقتى که ابوبکر بر منبر و خلافت نشست على- علیه السلام- و زبیر و عده اى از بنى هاشم در خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- بودند، عمر به طرف خانه ى فاطمه- سلام الله علیها- آمد و گفت: قسم به آن کسى که جانم به دست اوست، از خانه خارج شوید و با ابوبکر بیعت کنید، یا اینکه خانه را با شما مى سوزانم.