فرازهایى از جریان سقیفه از زبان ابن ابى الحدید گوش مى دهیم. در شرح خطبه ى شقشقیه
63 بازدید
تاریخ ارائه : 1/8/2014 8:56:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

فرازهایى از جریان سقیفه از زبان ابن ابى الحدید گوش مى دهیم. در شرح خطبه ى شقشقیه در احوال خلیفه دوم چنین مى گوید:

«خلیفه دوم همان کسى است که بیعت خلیفه اول را استوار ساخت، مخالفان را از صحنه برکنار کرد، شمشیر زبیر را شکست، به سینه ى مقداد کوفت و در سقیفه حق سعد بن عبادة را پایمال نموده و گفت: سعد را بکشید! خدا او را بکشد! و بینى حباب بن منذر را که در روز سقیفه گفت: من صاحب رأى هستم که در امثال این حادثه نظر من راهگشا، و در زیادى تجربه و آگاهى به موارد آن بسان درخت خرما هستم که بار زیادى داشته باشد، و هر کسى از خاندان هاشم به خانه ى فاطمه علیهاالسلام پناه برده بود تهدید نمود و آنان را از آنجا خارج ساخت، و اگر نبود فعالیت او، پایه ى خلافت براى خلیفه اول استوار نمى شد.» [ شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 174. ] یکى از بزرگان اهل حل و عقد امت، عباس بن عبدالمطلب، عموى پیامبر صلى الله علیه و آله بود که حاضر نشد خلافت ابابکر را بپذیرد، و نیز اکثر مهاجرین نبودند، و باز در این زمینه ابن ابى الحدید در جریان سقیفه از براء بن عازب چنین نقل مى کند:

«در سقیفه ایستاده بودم که یکدفعه متوجه شدم خلیفه اول مى آید، و با او خلیفه دوم و ابوعبیده و جماعتى از اصحاب سقیفه، در حالى که... و به هر کسى مى رسیدند مى زدند و خلیفه اول را جلو انداخته و دست آن را به دست ابوبکر به عنوان بیعت مى کشیدند، بدون اعتنا به اینکه طرف مایل به این بیعت هست یا نه... و در شب پس از روز سقیفه مقداد و سلمان و ابوذر و عبادة بن صامت و ابوهیثم تیهان و حذیفة بن یمان و عمار را دیدم که در نظر داشتند مسأله ى خلافت را در میان مهاجرین به شورا بگذارند، و این خبر به خلیفه اول  و خلیفه دوم رسید. آنان شخصى را به نزد ابى عبیده و مغیرة بن شعبه فرستادند و از نظر آنان در این مورد جویا شدند. مغیره در پاسخ چنین گفت: به نظر من در این مسأله سهمى به عباس و پسرانش قرار دهید، تا او را از على بن ابى طالب جدا کنید.» [ شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 219. ] از این فراز تاریخ معلوم مى شود که کار سقیفه به رسوایى کشیده تا جایى که بزرگان مهاجرین بنا گذاشته اند انتخاب اولى را لغو نموده و دست به تشکیل شوراى دیگرى که در آن فقط مهاجرین هستند بزنند از شنیدن این تصمیم، آن دو احساس خطر کرده و با مشورت ابوعبیده جراح و مغیرة بن شعبه، با دادن سهمیه ى کافى به عباس بن عبدالمطلب او را در برابر مولا قرار بدهند، و او را بدین وسیله از گروه بنى هاشم که در جبهه ى مخالف بودند جدا سازند. براء بن عازب نیز مى گوید: خلیفه اول وخلیفه دوم با مغیرة بن شعبه شب دوم رحلت رسول اکرم صلى الله علیه و آله در سقیفه حضور داشتندخلیفه اول خطبه خواند و در آخر خطبه خطاب به عباس بن عبدالمطلب چنین گفت:

ما آمده ایم به شما و نسل آینده ى شما در این امر (خلافت) سهمى قرار دهیم، به دلیل اینکه عموى رسول الله هستى، اگر چه در نظام انتخابات، مسلمانان به اتفاق به هر کسى رأى دادند تمام حق از آن اوست، چه اینکه مردم در مسأله ى خلافت موقعیت شما و خانواده ى شما را مى دیدند، و با وجود این امتیاز، شما و بنى هاشم را کنار زدند، چه اینکه رسول الله صلى الله علیه و آله هم از ماست و هم از شماست.» در این هنگام عمر در میان سخنان او برخاست و همچون او در خشونت و تهدید کردن و در وقت حساس وارد عمل شدن چنین گفت:

«آرى به خدا! متوجه باشید! ما از روى نیاز دست روى شما دراز نکردیم، ولى براى ما اشکال تراشى در اجتماع مسلمانان از طرف شما دشوار آمد که مشکلهایى براى شما و مسلمانان پیش بیاید، به فکر خود و عموم مسلمانان باشید.» سپس آرام شد. عباس زبان به سخن گشود، خدا را حمد و ثنا گفت، و سپس چنین گفت:

«... اگر دلیل شما در اشغال منصب خلافت وابستگى به رسول خدا صلى الله علیه و آله است، پس حق ما را گرفته اید، و اگر به اتفاق مسلمانان است، ما هم جزو مسلمانان بوده و در مسأله ى شما از مسلمانان نه پیش افتادیم و نه در وسط قرار گرفتیم و نه از مکان او دور هستیم. پس بدین رو اگر انتخاب به وسیله ى مسلمانان بوده، پس مسأله ى انتخاب تمام نشده، چون ما راضى نیستیم، پس چرا مى گویى در اجتماع مسلمانان اشکال تراشى مى کنید و چه حرف دور از حقى است؛ و اما حقى که به من واگذار مى کنى اگر از حق شخصى خودت مى باشد، از این عطا و بخشش باز بایست، و اگر حق مسلمانان است، از آن تو نیست که در آن حکم کنى، و اگر مسأله ى خلافت حق ماست، ما حاضر نیستیم که قسمتى از آن را به تو واگذار کنیم و از قسمت دیگر صرف نظر کنیم؛ و نظرم در این گفته ها این نیست که شما را از آنچه به دست آورده اید محروم کنم، ولى چون شما استدلال مى کنید پاسخ آن باید با استدلال داده شود.

اما اینکه مى گویى رسول خدا از ما و شماست، آرى درست است، رسول خدا صلى الله علیه و آله به مثابه ى درختى است که ما شاخه ى او و شما همسایه ى او هستید؛ و اما گفته ى تو اى عمر، که از شورش مردم بر ما بیمناک هستى، پس آنچه شما بر آن پیشى گرفته اید سرآغاز شورش است، و از خداوند از این فتنه استمداد مى طلبم.» [ شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 220. ] به طور خلاصه اینکه بر فرض ثبوت روایت [ در سند این روایت فقط احمد بن عبدالله میمون تغلبى، بنا به گفته ى ابن حجر زاهد و ثقه است، ولى بقیه ى رجال سند، مهمل و یا مجهول است. «خصال، ج 2، ص 548 (پاورقى)». ]، موضوع خلافت به اتفاق آرا نبوده و خلیفه در این مورد مرتکب کذب شده و جز توطئه، تحمیل و زور در این جریان امر دیگرى دخالت نداشته است؛ و علاوه لسان این روایت این نیست که اتفاق تحقق پذیرفته، چون قضیه خبریه و از قبیل قضایاى حقیقیه است و مفادش ثبوت حکم بر فرض تحقق موضوع است، نه اینکه موضوع محقق شده است؛ و به عبارت دیگر، هیچ وقت حکم موضوع خود را درست نمى کند، بر فرض تحقق موضوع، حکم مترتب است، چه اینکه رتبه ى موضوع مقدم بر حکم است و این روایت در مقام بیان حکم است نه تحقق موضوع.

فاطمه و مردم

فالتفتت فاطمة (سلام الله علیها) الى الناس و قالت:

معاشر الناس! المسرعة الى قیل الباطل المغضیة على الفعل القبیح الخاسر «افلا تتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها» [ محمد (74) آیه 24. ] «کلا بل ران على قلوبکم» [ زمر (39) آیه 47. ] ما اسأتم من اعمالکم فاخذ بسمعکم و ابصارکم و لبئس ما تأولتم و سآء ما به اشرتم و شر ما منه اعتضتم لتجدن- والله- محمله ثقیلا و غبه وبیلا اذا کشف لکم الغطاء وبان ما ورائه الضراء «و بدا لکم من ربکم مالم تکونوا تحتسبون» [ غافر (40) آیه 78. ] و «خسر هنالک المبطلون» ثم عطفت عل

ى قبر النبی صلى الله علیه و آله و قالت:

قد کان بعدک أنباء و هنبثة لو کنت شاهدها لم تکبر الخطب انا فقدناک فقد الارض وابلها و اختل قومک فاشهدهم و قد نکبوا و کل اهل له قربى و منزلة عند الاله على الادنین مقترب ابدت رجال لنا نجوى صدورهم لما مضیت و حالت دونک الترب تجهمنا رجال و استخف بنا لما فقدت و کل الارض مغتصب و کنت بدرا و نورا یستضاء به علیک تنزل من ذی العزة الکتب و کان جبریل بالآیات یونسنا فقد فقدت فکل الخیر محتجب فلیت قبلک کان الموت صادفنا لما مضیت و حالت دونک الکثب انا رزئنا بما لم یرز ذو شجن من البریة لا عجم و لا عرب سپس صدیقه ى طاهره علیهاالسلام متوجه به مردم شد و فرمود:

اى مردم! شتاب کننده به گفتار باطل و بیهوده و از کارهاى زشت و زیان دار چشم پوشنده آیا در قرآن تدبر و اندیشه نمى کنید؟ و یا بر دلهاى شما قفلها زده شده.

نه چنین نیست، بلکه در اثر اعمال بد شما قلبها مهر زده شده و در نتیجه، شنوایى گوش و بینایى چشم از شما گرفته شده، و چه آیات الهى را بد تأویل نمودید و چه رأى بد از خود نشان دادید و چه بد اوضاع را عوض کردید.

بى گمان درخواهید یافت سنگینى بار گران و سرانجام بسیار بدى را وقتى که پرده از جلوى چشمتان کنار زده شد و آنچه از زیانها در پس پرده بود به شما روشن گردید و آنچه به فکرتان از رنج و شکنجه نمى رسید آشکار گردید ، آنجاست که باطل گرایان زیان مى بینند.

سپس متوجه قبر پیامبر صلى الله علیه و آله شد و فرمود:

پس از تو خبرها و گفتارهاى گوناگون رخ داد ، اگر تو مى بودى آنها روى نمى داد.

همانا مثل زمینى هستیم که بارانهاى درشت خود را از دست داده و قوم تو پریشان و مختل گردیده اند. بنگر که چه نکبتها بار آمده ، هر اهل بیت پیامبر که او را منزلتى در پیشگاه خداوند است او را احترام مخصوص که به سایر اقربا بدان منزلت ترجیح دارند، غیر از اهل بیت تو یا رسول الله!

مردمانى آنچه در دلها (از حقد و کینه) به ما داشتند، آنگاه که تو درگذشتى و خاکها میان ما و شما حایل شد فاش کردند.

مردمانى با ترشرویى با ما روبه رو شدند و ما را سبک شمردند و آنچه از زمین در دست ما بود به غصب از دست ما خارج کردند.

شما نورى بودید که از روشنى آن استفاده مى شد. و بر شما از طرف رب العزة کتابها نازل مى شد جبرئیل علیه االسلام با آیاتى که مى آورد مایه ى انس ما بود؛ اینک که شما را از دست دادیم راه هر خیرى از ما پوشیده شد.

اى کاش! پیش از شما مرگ ما را فرامى گرفت.

به هنگامى که شما این دنیا را ترک فرموده و ریگها میان ما و شما حایل شد ، ما را مصیبتى و اندوهى رسید که به هیچ اندوهناکى از مردمان (چه عجم و چه عرب) نرسیده بود.

توضیح مفردات

المسرعة: گروه شتابنده.

قیل الباطل: گفتار بیهوده و گزاف.

المغضیه: چشم پوشنده. را ن: بر قلب مهر زده شود، ران یرین على قلبه، یعنى زنگار بر دلش احاطه یافت، برخى گفته اند: رین گناه بر روى گناه است تا اینکه قلب سیاه شود و این در اثر غلبه ى گناه است [ همان جا. ] تا ول: تاول و تاویل: تفسیر کلامى است که معانى مختلف داشته باشد، تفسیر آن از ظاهر آن صحیح نیست و از غیر لفظ و ظاهر تفسیر مى شود.

اشاره: به بهترین وجهى در امرى دستور دادن.

اعتضتم: عوض کردید. محمله: بر دوش گرفتن آن.

غبه: با کسر غین و تشدید باء: عاقبت و سرانجام. و بیلا: داراى وزر و وبال؛ عذاب وبیل: شدید.

ضراء: زمین هموارى که در آن درندگان باشد [ همان جا. ] هنبثة: گفتارهاى گوناگون بى اساس. و ابل: بارانهاى درشت دانه.

قربى: حق صاحبان قرابت و نزدیکى.

ترب: بر وزن فعل به معناى خاک.

التجهم: روى ترش کردن.

مغتصب: مبنى بر مجهول؛ یعنى، مغصوب، غصب شده.

کثب: با دو ضمه، جمع کثیب: به تل از شن گفته مى شود.

شجن: غم و اندوه.

العجم: در مقابل عرب است.

رجل اعجمى: مرد غیرعرب

شرح

این بخش در توبیخ حاضران که مهاجرین و انصار را تشکیل مى دادند مى باشد، و آنان را به گروه شتابنده به پذیرش گفتار باطل و چشم پوشندگان از کردار زشت و زیانبار توصیف فرمود. براستى که عبارت شریفه به مصداق «صدر من اهلها و وقع فی محلها» مى باشد و همه را شریکة القرآن علیهم االسلام از آیات قرآن کریم استفاده و اقتباس فرموده، که همه ى کجرویها در نتیجه ى سوء اختیار خودشان مى باشد و اثر اعمال زشت است که اساسش را محبت دنیا تشکیل مى دهد، زیرا حرص به ریاست دنیا موجب شد که میان انصار اختلاف و شکاف ایجاد شود و همان اختلاف، زمینه را براى بهره مندى خلیفه و اطرافیانش فراهم ساخت، لذا با کلمه ى کوبنده ى ردع «کلا: نه این چنین است» تعبیر مى فرماید، که هرچه به سرتان آمد و آنچه خواهد آمد همه را خود سبب و علت شده اید، وگرنه شیطان هم علت بدبختى شما نیست، بلکه همان کشش و میل باطنى است که در اثر اعمال قبیح فطرت قلب شده و اصالت و پاکى خود را از دست مى دهد و طبیعت گرایش به باطل را پیدا مى کند.

چنانچه در گذشته شرح شد، شیطان مى گوید: «مالی الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم [ ابراهیم (14) آیه 22. ]» من کارى نکردم مگر یک دعوت، و این شما تبهکاران بودید که با جان و دل به سراغ من آمدید و مرا استجابت نمودید، پس مرا سرزنش نکرده و خود را سرزنش کنید، و در نتیجه، اعمالى از شما سرزد که گوش شنوا و چشم عاقبت بین را از شما برگرفت.

اما چه کار بد و نکوهیده از شما سرزد:

1. آیات الهى را بد تأویل و تفسیر نمودید و در نتیجه، حق اهل بیت عصمت و طهارت را غصب کردید.

2. آنچه تصمیم گرفته و نتیجه ى مشورت شما شد، بسیار بد و هلاکت مسلمانان را در بر خواهد داشت، و این دو نشانه ى انحراف از مسیر اصلى خلافت و امامت کبراى الهى است که آن را با دست خود منحرف ساختید.

3. و آنچه را که از دست داده و دیگرى را به جاى آن گرفتید شر بود، و وقتى متوجه خواهید شد که از جلو دیدگان شما پرده ى عالم طبیعت برداشته شود و فراسوى این عالم خاکى را به رأى العین مى بینید، آنگاه خواهید یافت با بارى گران و وزر و وبال سنگین با بدبختى قرین هستید، و آنچه اندر وهم شما نیاید خود را در شکنجه و عذاب درخواهید یافت؛ اما اینکه در آینده چگونه از مسیر صحیح خود منحرف شده و پیامدهاى ناگوار و هولناک در انتظار امت اسلامى نشسته، این مسأله را در دیدارى که با زنهاى انصار و مهاجرین با حضرت انجام دادند بیان فرموده: «والله لو تکافوا عن زمام نبذه رسول الله صلى الله علیه و آله الیه لاعتلقه ولسار بهم سیرا سجحا؛ به خدا سوگند اگر آنان زمامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به او (على علیه السلام) واگذار کرده بود خود را بازمى داشتند، بر او متعلق مى شد و آنان را در مسیرى بسیار سهل و نرم قرار مى داد». سپس از اوضاع و آینده ى مسلمانان خبر مى دهد: «اما لعمر الهک لقد لقحت، فنظرة ریث ما تنتج ثم احتلبوا طلاع القعب دما عبیطا، و ذعافا ممقرا؛ به خدا سوگند! اوضاع آبستن حوادثى شد، به اندازه ى دوران وضع حمل ناقه بیشتر در انتظار نخواهید ماند، سپس قدحهایى از خون تازه خواهید دوشید و به سم کشنده و مهلکى گرفتار خواهید شد.

فاطمه و على

ثم انکفأت علیهاالسلام و امیرالمؤمنین یتوقع رجوعها الیه و یتطلع طلوعها علیه فلما استقرت بها الدار قالت لأمیرالمؤمنین علیه السلام یابن ابیطالب! اشتملت شملة الجنین و قعدت حجرة الظنین! نقضت قادمة الاجدل فخانک ریش الاعزل! هذا ابن ابی قحافه یبتزنى نحیلة ابی و بلغة ابنی لقد اجهر خصامى و الفیته الد فی کلامی حتى حبستنی قیلة نصرها و المهاجرة وصلها و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع خرجت کاظمة وعدت راغمة اضرعت خدک یوم اضعت حدک افترست الذئاب وافترشت التراب ما کففت قائلا و لا اغنیت باطلا و لا خیار لی لیتنی مت قبل هنیتى و دون ذلتی عذیری الله منک عادیا و منک حامیا و یلای فی کل شارق مات العمد و وهن العضد شکوای الى ابی و عدوای الى ربی اللهم انت اشد قوة و حولا و احد بأسا و تنکیلا.

فقال امیرالمؤمنین علیه السلام لاویل علیک الویل لشانئک نهنهی عن وجدک یا ابنة الصفوة و بقیة النبوة فما ونیت عن دینی و لا اخطأت مقدوری فان کنت تریدین البلغة فرزقک مضمون و کفیلک مأمون و ما اعد لک افضل مما قطع عنک فاحتسبی الله، فقالت: حسبی الله و امسکت.

سپس حضرت صدیقه ى طاهره- صلوات الله علیها- برگشت و مولا در انتظار مراجعتش و درخشیدن سیماى مبارکش بود. وقتى که در خانه قرار گرفت به مولا فرمود:

اى فرزند ابى طالب! آیا مانند کودکى که در جنین است، پرده پوشیده اى و در خانه نشسته اى مانند کسى که به او تهمت زده شده است. شاه پرهاى بازها را درهم مى شکستى، اما اکنون از پر و بالهاى مرغان ناتوان فرومانده اى!؟ اینک فرزند ابى قحافه، عطیه پدر و قوت و معیشت فرزندانم را به ظلم مى رباید ، آشکارا با من دشمنى مى ورزد و به سختى در سخن من مى تازد و جسورانه مجادله مى کند. کارم به جایى کشیده که انصار دست از یارى من برداشته و مهاجرین دیگر رشته ى دوستى را گسسته اند و مردمان، دیگر هم چشم از یار و یاورى ام پوشیده اند. اینک نه مدافعى دارم نه ممانعت کننده اى ، با دلى آکنده از خشم بیرون شدم و با نهایت خوارى و خفت برگشته ام.

آرى، آن روز شکست خوردى که تندى و حدت خود را ضایع ساختى.

روزگارى گرگان را شکار و پاره مى کردى، اما هم اکنون خاک نشینى را اختیار کرده اى!؟ جواب گوینده را نمى دهى و باطلى را از سر راه برنمى دارى.

من هم دیگر چاره را از دست داده ام، اى کاش! پیش از این خوارى و ذلت مرده بودم.

(دلم تنگ است، بجز شما این عقده ها را پیش چه کسى خالى کنم؟) و عذرخواه من در این سخنان که با شما بازگفتم و کم حرمتى که صادر شد، خداى من است.

چه مرا وابگذارى و یا حمایت فرمایى، و اى بر من در هر طلوع آفتاب، تکیه گاه و محل اعتمادم مرد، بازویم سست شد، به پیشگاه پدرم شکایت مى برم و از پروردگارم دادخواهى مى کنم. بارالها! قوت و قدرت تو از همه بیشتر و عذاب و نکال تو از همه شدیدتر است.

آنگاه مولاى متقیان فرمود: هرگز بر تو سختى و ناگوارى نیست، همه ى ناگواریها از آن دشمن بدخواه شماست ، غم و اندوهتان را فرونشانید، اى دختر برگزیده ى عالمیان و یادگار پیامبر آخرالزمان!. من که در دینم هرگز سستى نورزیدم و از حد توانم دور نشده ام، اگر مقصود شما روزى به قدر کفاف است، آن را خداى ضمانت فرموده و خدا ضامن استوارى است، و آنچه را که براى شما (در آخرت) مهیا و آماده شده، برتر از آن است که از دست شما گرفتند؛ بنابراین، مسأله را به خدا واگذارید.

صدیقه ى طاهره- بأبى هى و امى- فرمود:

حسبى الله؛ و دیگر سخنى نفرمود.

توضیح مفردات

انکفأت: رجوع فرمود، از انکفاء به معناى رجوع کردن است.

شملة الجنین: ممکن است با کسر شین باشد که این وزن، هیأت را مى رساند؛ یعنى، پوشیده شدنى، مانند جنین؛ و ممکن است به فتح شین خوانده شود، و آن پوشش کوچکى است که کودک را به آن مى پیچند، ولى بهتر قرائت با کسر است که نوع منزوى شدن و کنار بودن مولا علیه السلام را مى رساند.

حجرة الظنین: گوشه گیرى شخص متهم در اتاق کوچک.

قادمة الاجدل: شهپر عقاب.

ریش الاعزل: پر مرغان ضعیف.

یبتزنى: مى رباید.

نحیله: عطیه کوچک.

الدفى کلامى: خصومت ورزید در سخنگویى با من.

کاظمة: در حال که خشم خود را فرو برده بودم. را غمة: در حال خفت و ذلت.

افترست: دریدى و پاره کردى.

ذئاب: گرگان، جمع ذئب.

هینتى: هینه بر وزن سدره و جلسه، مصدر هان یهون، یعنى، خفت و خوارى.

عذیر: عذرخواه.

عادیا: در حال تجاوز و ستم.

شارق: آفتاب تابان.

العمد: ستون.

نهنهى: بازدار.

عدواى: طلب انتقام من در برابر ستمى که رفته. و جدک: حزن و غم.

شانئک: دشمن بدخواه تو. و نیت: عجز و ناتوانى.

البلغة: روزى کافى.

شرح

ممکن است کسى در این بخش اشکالى به نظرش بیاید و آن اینکه صدیقه ى طاهره- صلى الله علیها و على ابیها و بعلها و بنیها- از همه بیشتر به مقامهاى پسر عم و شوهر خود واقف و آشنا بود، و آن بزرگوار حجت رب العالمین، و چنانچه در دعاى صبح روز جمعه وارد شده: «اشهد انهم فى علم الله و طاعته کمحمد صلى الله علیه و آله [ مفاتیح الجنان (اعمال روز جمعه). ]» مى باشند، و بالاخص مولاى متقیان برحسب روایت ابى وهب قصرى از امام صادق علیه السلام مى گوید: و ارد مدینه شدم و به محضر حضرت رسیدم و گفتم: جانم فداى شما باد، در حالى به محضرتان مى رسم که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام را زیارت نکرده ام. حضرت در جواب فرمود: چه کار بدى کردى، و اگر نبود که تو از شیعیان ما هستى شما را نمى پذیرفتم! آیا زیارت نمى کنى کسى را که خداى متعال او را زیارت مى کند و انبیا او را زیارت مى کنند و مؤمنان او را زیارت مى کنند!؟ در جواب گفتم: جانم فدایت، این نکته را نمى دانستم. فرمود: بدان! امیرالمؤمنین علیه السلام در نزد خدا از تمام ائمه افضل است، و بر آن بزرگوار است ثواب اعمال آنان [ کامل الزیارات، ص 38؛ بحارالانوار، ج 97، ص 257. ] پس این پرخاش صدیقه ى طاهره علیهاالسلام چگونه توجیه مى شود!؟ از این اشکال دو جواب مى شود داد، و برگشت هر دو به این است که صدیقه ى طاهره علیهاالسلام از اینکه مى دیدند خلافت عظماى الهى از محور خود خارج شده و چگونه اسلام وارونه خواهد شد در رنج بودند، و هم از نظر حکمتى چنین برخوردى حکیمانه بوده است، به شرحى که گفته خواهد شد.

پاسخ اول

نظیر چنین پرخاشى از پیغمبر اولوالعزم و معصومى دیگر هم صادر شده، و مى توان نام چنین پرخاشى را «پرخاش مقدس» نامید، به این شرح که: هارون علیه السلام در زمان غیبت برادرش موسى بن عمران علیه السلام اندک تخلف و سرپیچى از اطاعت امر خدا و فرمان شریک نبوت خویش نکرده بود، و وظیفه ى خود را به هنگام غیبت برادرش به نحو احسن انجام داده بود، و اسرائیلیان را از نیرنگ و شعبده ى سامرى و واداشتن وى آنان را به پرستش گوساله کاملا برحذر داشته بود، اما چه سود! چه اینکه سامرى کار خود را کرد، و آن سبک سران به حکم سنخیت یا اینکه نشانه هاى بسیار و معجزه هاى فراوان از کلیم خدا، موسى بن عمران علیه السلام دیده بودند، ولى به حکم اینکه سنخیت، علت انضمام است، و آیه ى شریفه ى «و اشربوا فی قلوبهم العجل بکفرهم» همه ى آن آیات و نشانه هاى الهى را نادیده گرفته و در زمان کوتاهى که حضرت موسى علیه السلام غیبت داشت، به پرستش گوساله ى ساخت سامرى شتافتند. کلیم خدا پس از مراجعت از طور هرگز فکر نمى کرد با آن همه سوابق و دیدن آیات نه گانه ى الهى، اسرائیلیان به این سرعت به عقب برگشته و رسوم جاهلیت را بپذیرند، و اوضاع را کاملا برخلاف انتظار دید، در چنین وقتى بود که برحسب نقل قرآن، موسى علیه السلام به سختى برآشفت:

«و القى الالواح و اخذ برأس اخیه یجره الیه [ اعراف (7) آیه ى 150. ] و لقد قال لهم هارون من قبل یا قوم انما فتنتم به و ان ربکم الرحمن فاتبعونى و اطیعوا امرى، قالوا لن نبرح علیه عاکفین حتى یرجع الینا موسى [ طه (20) آیه ى 90 و 91. ] قال یابن ام لا تأخذ بلحیتى و لا برأسى انى خشیت ان تقول فرقت بین بنی اسرائیل و لم ترقب قولى [ همان، آیه 94. ]؛ موسى علیه السلام الواح را انداخت (با اینکه خلاف احترام و تعظیم کلام الهى بود) و سر برادر خود را گرفت و به طرف خود کشید؛ و هارون از پیش اتمام حجت نموده و گفته بود: شما فریب سامرى را خوردید، و پروردگار شما رحمن و بخشنده است، پس مرا پیروى نموده و از فرمان من اطاعت نمایید! ولى اسرائیلیان گفتند: ما تا برگشتن موسى همچنان به عبادت گوساله ادامه خواهیم داد، و هارون به موسى (علیهماالسلام) گفت: اى پسر مادر! از محاسن و سر من مگیر، چه اینکه در بیم آن شدم که بگویى در میان بنى اسرائیل تفرقه افکندى و از قول من مراقبت ننمودى.» چنین برخوردى از موسى علیه السلام با اینکه هارون بجز انجام وظیفه کارى نکرده بود، جز تعصب و سرسختى در راه حق و فریاد و پرخاشگرى در راه مبارزه با باطل نیست.

یادگار خاتمیت هم که مى دید به حکم سنخیت و رسوب جاهلیت و گوساله پرستى در صمیم دل آنان، با وجود آن همه تأکید پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله، مسلمانان هارون امت را ترک کرده و اطراف عجل را گرفته اند، بشدت ناراحت شد، و انگیزه ى ناراحتى صدیقه ى طاهره، از کفران عظیم امت اسلامى و عبادت طاغوت در برابر نعمت بزرگ وصایت و خلافت بود، که با حذف هارون امت چه سرنوشت سختى در انتظار امت است؛ و به مصداق فرمایش پیامبر صلى الله علیه و آله: «بدأ الاسلام غریبا و سیعود غریبا کما بدأ فطوبى للغرباء [ متقى هندى، کنز اعمال، حدیث 1192؛ بحارالانوار، ج 8، ص 12. ]؛ اسلام با غربت آغاز شد و بزودى همچون آغاز، به غربت باز خواهد گشت، پس خوشا به حال غریبان!» مسلمانان با حذف هارون امت دیرى نمى کشد باز دوباره به حالت غربت برمى گردد، پس ناراحتى و پرخاش آن بزرگوار نشان دهنده ى عظمت فاجعه است، نه اینکه یادگار نبوت مى خواست به هارون امت از راه پرخاش اعتراض نماید.

پاسخ دوم

حکمتى در قضیه بود که صدیقه ى طاهره مى خواست که روشن شود. حضور آن حضرت در اجتماع مردم مطابق رضایت کامل مولاى متقیان بوده، و آنچه از فاطمه ى مرضیه- صلوات الله علیها- صادر شده همه به عنوان همدردى و مطابق خواسته ى قلبى مولا صلى الله علیه و آله بوده و نه اینکه- العیاذ بالله- فاطمه علیهاالسلام بدون رضایت همسرش کارى را بدون صلاح دید انجام داده، و این پرخاش صدیقه ى طاهره و تسلى و دلدارى مولا علیه السلام در جواب بازگوکننده، رضایت کامل آن حضرت از این برخورد سازنده ى صدیقه ى طاهره است. راستى اگر نبود حضور و خطبه ى روشنگر بضعه ى (پاره تن) رسول الله صلى الله علیه و آله در حساس ترین مرحله ى تاریخ اسلام، ما از چه منبع موثقى مى توانستیم به جریان نفاق حاکم در صدر اسلام با تبلیغ گسترده ى حاکمان آن روز پى ببریم؟ باز فرازى در این بخش هست که نیاز به توضیح دارد. ممکن است گفته شود: از جواب مولا علیه السلام که فرمود: «فان کنت تریدین البلغة فرزقک مضمون» اگر مقصود شما روزى باشد، روزى به قدر کفاف را خدا ضامن است و خدا ضامن استوار و درستى است؛ این سؤال پیش مى آید: مگر انگیزه ى حضرت از ایراد خطبه به خاطر رزق و روزى بود، تا چنین جوابى را مولا علیه السلام در پاسخ بفرمایند؟ آیا با وجود پایه ى معرفتى صدیقه ى طاهره علیهاالسلام در حد عصمت مى تواند چنین پاسخى داشته باشد؟ و آیا مضمون و محتوا و استخوان بندى خطبه که مملو از معارف الهى و با بیانى شکافنده، انحراف عظیم دست اندرکاران سقیفه و نفاق حاکم بر جامعه ى اسلامى را بازگو مى کند، نشان دهنده ى آن نیست که فریاد صدیقه ى طاهره علیهاالسلام به جهت سرنوشت بدى که در انتظار مسلمانان است مى باشد، نه رزق و روزى!؟ پاسخ این سؤال با دقت در خطبه و با توجه به پرخاش مقدس صدیقه ى طاهره علیهاالسلام روشن مى شود که مسلما مولا علیه السلام در این جواب در مقام آن نبوده که حضرت را نسبت به رزق و روزى تأمین دهد، بلکه از آنجایى که زهراى طاهره علیهاالسلام از جریان وارونه کردن هدفهاى پیامبر عظیم الشأن اسلام صلى الله علیه و آله و سرنوشت بدى که در انتظار اسلام و مسلمانان بود، قلب مبارکش در رنج بود، با جمله هاى آرام بخش، این چنین: اى دختر برگزیده و یادگار نبوت! من هرگز در اداى وظیفه کوتاهى نکردم...، با این جمله هاى نرم و فروتنانه در مقام تسلى و آرامش دادن آن حضرت بودند، وگرنه همین سؤال در جمله ى «فماونیت عن دینى؛ در دینم کوتاهى نکردم» هست. مگر صدیقه ى طاهره علیهاالسلام در مقام و عظصت مولا علیه السلام نمى فرماید: «مکدودا فى ذات الله، مجتهدا فی امر الله». پس مسلم صدیقه ى طاهره علیهاالسلام مى دانستند که مولا علیه السلام کوتاهى نفرموده. به این قرینه و قراین دیگر این جمله هاى مولا علیه السلام در معانى اصلى و ابتدایى آن مراد نیست و به اصطلاح علم بلاغت، در این فراز هدف از ایراد این جملات فایده ى خبر و یا لازم فایده ى خبر نیست [ اصل در جمله ى خبریه براى دو هدف است: 1. فهماندن مخاطب مضمون جمله را، و به این گفته مى شود: فایده ى خبر؛ مثل: «ولد النبى فی عام الفیل و اوحى الیه فی سن الاربعین؛ پیامبر- صلى الله علیه و آله و سلم- در عام الفیل متولد شد و در سن چهل به او وحى شد». 2. فهماندن مخاطب به اینکه متکلم عالم به حکم است، و به این گفته مى شود: لازم فایده ى خبر، مثل: «لقد نهضت من نومک مبکرا؛ امروز صبح سحرخیز بودى» یعنى من از سحرخیزى تو آگاهم. ]، بلکه گاهى اوقات هدف از جمله ى خبریه بجز هدف دوگانه، از قبیل استرحام [ استرحام: طلب رحم و بخشش کردن، مثل این شعر ابراهیم بن مهدى به مأمون:

اتیت جرما شنیعا- و انت للعفو اهل فان عفوت فمن- و ان قتلت فعدل من مرتکب گناه بزرگى شدم، ولى تو شایسته ى عفو و بخشش هستى، اگر ببخشى منت نهاده اى و اگر بکشى بر طبق عدل رفتار کرده اى. ] و یا اظهار تحسر [ اظهار تحسر: بروز دادن حسرت؛ مثل شعرى که مولا- علیه السلام- در کنار جنازه ى عمار یاسر فرمودند:

الا یا ایها الموت لست تارکى- ارحنى فقد افنیت کل خلیلى اراک بصیرا بالذین احبهم- کأنک تنحو نحوهم بدلیل الا اى مرگ! چرا مرا آسوده نمى گذارى؟ مرا آسوده بگذار تمام دوستان مرا فانى کردى، تو را چنان بصیر مى بینم، آنان که من او را دوست دارم گویى با راهنما در پى آنان هستى.

در شعر اولى و دومى هدف، فهماندن مضمون جمله ها به مخاطب نیست، بلکه در شعر اولى هدف طلب عفو و بخشش است، و در شعر دوم هدف اظهار حزن و اندوه از فقدان دوست صمیمى، و در این فراز هم مولا با این جمله ها روح آزرده ى زهراى اطهر- سلام الله علیها- را تسلى مى دهند. ] و تسلى و... است، که هدف از سیاق جمله ها به دست آورده مى شود. در این فراز هم مولا به جهت تسلى خاطر صدیقه ى طاهره علیهاالسلام با این گونه جمله ها حضرت را نوازش مى فرمایند و هدف تأمین از روزى کفاف نیست.