اهل‌بیت‌ علیهم السلام و منطق ارسطویی
27 بازدید
تاریخ ارائه : 12/28/2013 9:35:00 AM
موضوع: الهیات و معارف اسلامی

اهل‌بيت‌ عليهم السلام و منطق ارسطويي

چرا قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام سخنان‌شان را بر اساس منطق ارسطويي ارائه نداده‌اند؟ در حالي كه هر دو مدعي علم گسترده، گسترده‌تر از علم هر انسان و هر فرشته هستند.

بزرگان و انديشمندان با شخصيتِ فلسفه ارسطويي كه انصافاً از پايگاه والاي فرهنگي و ارج شخصيتي برخوردارند در پاسخ سوال بالا به‌صورت محترمانه «سكوت» مي‌كنند و در حالي كه در مسائل علمي ـ به اقتضاي قاطعيت منطقي‌شان ـ از خصلت قاطعيت برخوردارند با اين موضوع كاملاً با مسامحه برخورد مي‌كنند.

افراد خام يا نيمه پخته آنان نيز طوري وانمود مي‌كنند كه: سوال فوق را افرادي كم فهم مطرح مي‌كنند وگرنه همه قرآن و سخنان اهل‌بيت‌عليهم السلام بر اساس منطق ارسطويي استوار است.

و شگفت‌تر اين كه برخي از اين محترمين كه از خدمت‌كاران صديق فرهنگ قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام هستند درصددند كه قرآن را نيز بر اساس منطق و فلسفه ارسطويي تفسير كنند و در اين صورت راهي ندارند جز مانند صدر المتألهين بگويند: خداوند همه اشياء است. و قرآن‌شان چنين اصلي را اعلام كرده؛ زيرا برهان صدرايي بر اساس منطق ارسطويي قابل خدشه نيست.

جايگاه منطق و فلسفه ارسطويي در اسلام:

حقيقت اين است كه مسامحه فوق نوعي خود فريبي است و دفاع از آن نيز محض «تحكّم» است. هم خدا منطق ارسطويي را مي‌شناخت و آن را مي‌دانست و هم اهل‌بيت‌عليهم السلام؛ ليكن به‌دليل اين كه قرآن و اهل‌بيت نمي‌خواستند فقط در ذهنيات بحث كنند، پيام‌هاي‌شان را بر منطق ارسطويي مبتني نكردند و به همين دليل نه الهيات‌شان سقوط مي‌كند و نه طبيعيات‌شان. علوم كيهاني هر روز قدمي به كيهان شناسي قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام نزديك‌تر مي‌شود و هم‌چنين علوم و فلسفه‌هاي وجود شناسي «الهيات بالمعني الاعم» روز به روز به وجود شناسي و خدا شناسي قرآن و اهل‌بيت نزديك مي‌گردد و جالب اين است كه خدا شناسي ارسطوييان روز به روز از خدا شناسي قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام فاصله مي‌گيرد.

يك نگاه به تعاطي ميان مسيحيت و فلسفه ارسطويي حقايق مهمي را براي ما روشن مي‌كند. اگر كمك‌ها و ياوري‌هاي اين فلسفه براي مسيحيت و سهم آن در اقتدار كليسا در قرون وسطي را در نظر بگيريم سپس آفت‌ها و لطمه‌هاي اين فلسفه بر مسيحيت را بسنجيم نيازمند يك بحث تحقيقي گسترده خواهيم بود؛ امّا همين قدر بديهي و روشن است كه سقوط سهمگين طبيعياتِ فلسفه ارسطويي چنان لطمه‌اي بر مسيحيت زد كه آن را يك دين صرفاً عاطفي و كاملاً اجنبي از فكر و انديشه، معرفي كرد به حدي كه چيزي بنام دين نه تنها «غير علمي» بل يك مقوله «ضد علمي» تلقي گشت.

مسيحيت كه جهان شناسي و زيست شناسي خويش را بر سكوي طبيعيات فلسفه ارسطويي بنا نهاده بود براي جلوگيري از آوار شدن اين سكو، دادگاه‌هاي «انگيزاسيون» را به راه انداخت؛ اما نه تنها بهره‌اي از اين اقدامات خشونت بار نگرفت بل جنبه عاطفي و انساني خود را كه تنها سرمايه هسته‌اي آن بود در اين راه باخت و بزرگ‌ترين سرافكندگي تاريخ را از آن خود ساخت.

با سقوط كاخ موهوم امّا آراسته و گسترده طبيعيات ارسطويي و در آخرين ايست بولدزر انگيزاسيون، مسيحيت ناچار شد بر مقام و سمت «غير علمي بودن» قانع شده خود را مانند پيرمردي كه دچار آلزايمر گشته، از عرصه دانش و انديشه باز نشسته اعلام كند. مدرسه‌ها و دانشكده‌ها از محيط كليسا كوچ كردند. مديران و سرپرستان كليسا تنها يادگيري كتاب عهد عتيق، عهد جديد و تفسيرهاي اقماري آن‌ها را در وظيفه خود دانستند.

برخي از دانشمندان اروپايي عقيده دارند كه پس از اين فضاحت و رسوايي، وفاداري اروپاييان بر مسيحيت، حماقت است و برخي ديگر اين وفاداري را نشان بزرگ منشي، گذشت و بخشايندگي روح غربي مي‌دانند.

زلزله بنيان‌كن سقوط طبيعيات فلسفه ارسطويي، نتوانست آن لطمه را كه به مسيحيت زده بود به اسلام وارد كند، گرچه فلاسفه مسلمان نيز به همان طبيعيات ارسطويي باور داشتند و به تعليم و تدريس آن مي‌پرداختند و حتي برخي از آنان هنوز هم به آن وفادار مانده‌اند.

در حقيقت عامل ثبات اسلام تبيين‌هاي قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام بود كه در محور طبيعيات ارايه گشته بود (و مسيحيت پولسي فاقد آن بود) ارسطوييان مسلمان هميشه از نُه آسمان (نُه فلك) سخن مي‌گفتند؛ امّا خود مسلمانان از «هفت آسمان» كه نصّ قرآن‌شان بود دست برنمي‌داشتند.

طبيعيات در قالب علوم جديد، خود را با اصول اعلام شده اسلام سازگار يافت، اسلام نيز خود را با اين علوم مأنوس‌تر و متناسب‌تر ديد تا با طبيعيات ارسطويي.

گرچه محكوميت مسيحيت به عنوان «دين» موجب گشت كه هر ديني از آن جمله اسلام بهره‌اي از اين محكوميت داشته باشد.

به عبارت ديگر: گرچه اسلامِ فلاسفه مسلمان بر فلسفه ارسطويي مبتني بود؛ ليكن اسلامِ امت مسلمان از اين وابستگي به كنار و مستقل بود و هست.

هميشه ارسطوييان در ميان دانشمندان مسلمان در پايين‌ترين حدّ اقليت بوده‌اند. بر اين اساس اسلام توانست با همان ادّعا و شعار «علميت» خود باقي بماند و به طور روزافزون در عرصه دانش پيش رود.

درباره مسيحيت بايد گفت: آن‌چه سقوط كرد «مسيحيت تبيين شده ارسطويي» بود و آنچه باقي مانده «مسيحيت عوام» است و اين نه دليل حماقت اروپاييان است و نه دليل بزرگ منشي آنان.

اگر فلاسفه ارسطويي مسلمان، موفق مي‌شدند طبيعيات ارسطويي را بر طبيعيات قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام مستولي كنند و آن را به عنوان طبيعيات اسلام جاي بيندازند ـ همان‌طور كه قرن‌ها براي اين هدف كوشش گسترده و انصافاً سعي جانانه كردند ـ اسلام نيز به سرنوشت مسيحيت دچار گشته به‌صورت يك «دين عوام» درآمده و از دايره عقل و انديشه اخراج مي‌گشت.

اگر فخر رازي )606 ـ 543. ه.ق) نمي‌تواند كرويت زمين و چرخش آن را بپذيرد، شيخ طوسي )460 ـ 385 ه.ق) در تفسير تبيان از آن دفاع كرده و صاحب جنّاب الخلود حتي محيط، حجم و وزن كره زمين را محاسبه كرده است.

با همه اين‌ها باز تأثير طبيعيات ارسطويي را در فرهنگ اسلامي و حتي در برخي افراد متعبد، مشاهده مي‌كنيم؛ مقاومت‌هايي در قبال اصول روشن علوم طبيعي (اصولي كه با نص قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام تاييد شده‌اند) مي‌گشته و هنوز هم گاهي مي‌شود.

من در اين بيان درصدد پذيرش بي‌چون و چراي علوم طبيعي روز نيستم و كتاب «تبيين جهان و انسان» را در نقد اصولي و اساسي علوم تجربي و علوم انساني روز نوشته‌ام؛ ولي بايد دو مطلب توضيح داده شود:

1 ـ قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام به حدي اصول صحيح طبيعيات را تبيين كرده‌اند كه از نفوذ و رسوخ طبيعيات ارسطويي، مانع گشته است.

2 ـ بايد احساس خوش وقتي كرد كه سعي و اهتمام فلاسفه ارسطويي ما در طول قرن‌ها براي جاي دادن طبيعيات ارسطويي در متن اسلام به نتيجه نرسيده است و اينك وقت آن رسيده است كه از خودمان بپرسيم:

آيا اسلام فاقد فلسفه است؟

آيا اسلام در محور الهيات بالمعني الاعم (وجود شناسي) و الهيات بالمعني الاخص (خدا شناسي)، مانند مسيحيت فاقد فلسفه است؟ كه الهيات اسلام را بر فلسفه ارسطويي يا حكمت متعاليه صدرايي ـ فلسفه اشراقي تصوف مبرهن با براهين ارسطويي ـ استوار كنيم؟

در حالي كه مسيحيت حتي مسيحيت پولس نيز فاقد فلسفه نبود و نيست؛ زيرا هر آدم عامّي بل هر ديوانه نيز براي خود فلسفه‌اي دارد. مسيحيت امروز در حقيقت به فلسفه اصل خويش يعني همان بينش و جهان بيني پولس برگشته است و بر هر مسيحي سزاوار است كه بگويد: اي كاش مسيحيت از اول به سراغ فلسفه ارسطويي نمي‌رفت و در مسير اولي خود كه در عصر پولس داشت و امروزه به آن برگشته، جاري مي‌گشت.

وقتي كه وام‌گيري و قرار گرفتن در سكويي كه ماهيت متغاير دارد براي مسيحيت پولسي چنين مضرّ و ندامت‌بار باشد، تحميل چنين فلسفه‌اي بر يك دين اصيل كه خود داراي فلسفه‌اي استوار و دقيق است، چه‌قدر ناشايست و ستم ورزانه مي‌شود؟

در پاسخ پرسش فوق بايد بگويم «اسلام خود داراي منطق و فلسفه است» در اين صورت دريوزگي به پيش‌گاه منطق ارسطويي و بر اساس آن به فلسفه ارسطويي، خطاي محض خواهد بود و اگر بگوييم «اسلام فاقد فلسفه است يا فاقد يك فلسفه مشخص است» در اين صورت خيري در چنين ديني نيست و اگر بناست براي چنين آييني از طريق وام‌گيري، فلسفه‌اي تامين شود چرا فلسفه ارسطويي انتخاب مي‌شود اين فلسفه ذهن‌گرا كه در خارج از قلمرو ذهن و ذهنيات توان توضيح ندارد، چه مزيتي بر فلسفه‌هاي گوناگون ديگر دارد ـ ؟.

چه‌قدر نبوغ‌ها، استعدادها، سعي‌هاي مسلمانان در طول تاريخ براي پروراندن فلسفه ارسطويي و گسترش دادن آن از دويست و چند مسأله به هفت‌صد و چند مسأله، مصرف شده است!؟! اگر يك‌صدم اين نبوغ‌ها و كوشش‌ها براي تدوين فلسفه خودي قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام مصرف مي‌گشت ما امروز داراي يك فلسفه تبيين شده و سازمان يافته با ترتيب اصول و فروع، بوديم.

آيا بازنگري در الهيات فلسفه ارسطويي لازم است؟

بايد از خود بپرسيم: روزگاري به عنوان فيلسوف سخت به طبيعيات ارسطويي ايمان داشتيم كه بر باد رفت و هيچ وقت تجديد نظري در آن نمي‌كرديم آيا سزاوار نيست يك تجديد نظر در الهيات اين فلسفه بكنيم ـ ؟ چرا اين كار بزرگ، مهم، واجب، حياتي و ضروري دنيا و آخرت را نمي‌كنيم!؟.

بلي درست است زحمت زيادي براي پروراندن الهيات اين فلسفه كشيده‌ايم؛ عزيزان ارجمندي، عمرشان را در اين راه مصرف كرده‌اند. بزرگاني بس گرامي كه وجود هر كدام قلّه بلندي در صحنه تاريخ علمي و انديشه‌اي ما به شمار مي‌آيند. اگر به اينان نباليم چندان بالندگي‌اي نخواهيم داشت؛ ليكن وقتي مي‌توانيم به باليدن صحيحي بپردازيم كه مانند آنان اهل تحقيق و به دنبال دريافت حقيقت بوده و به كار آنان بسنده نكنيم و نه فقط در توسعه كار آن‌ها بل در نقادي اصل مبناي آنان نيز بكوشيم.

از عبارت بالا پيداست كه مي‌خواهم بگويم مقصود و پيشنهاد من حذف فلسفه ارسطويي از مراكز و محافل علمي نيست و حتّي ركود در آن و بسنده كردن به كم و كيف امروزي آن را نيز پيشنهاد نمي‌كنم بل برعكس پيشنهاد مي‌كنم در توسعه، پروراندن و گسترش اين فلسفه بيش از پيش بكوشيم. اگر تنها سود اين فلسفه ورزيدگي ذهن باشد باز سزاوار اهتمام‌هاي بيش از اين است. مگر از آغاز اين جزوه مكرر نگفته‌ام كه منطق ارسطويي كامل‌ترين، دقيق‌ترين و صحيح‌ترين منطق براي ذهن شناسي و مفهوم شناسي است. مگر «معرفت جهان ذهن» ارزش كمي دارد؟ معرفت جهان ذهن به همان مقدار ارزش دارد كه «معرفت جهان عين» دارا مي‌باشد.

پيشنهاد من اين است كه: در تسرّي دادن اين فلسفه از عالم ذهن و مفاهيم به عالم عين و واقعيات، تجديد نظر كنيم. ما هيچ وقت و هرگز از منطق و فلسفه ارسطويي بي‌نياز نخواهيم گشت پس بايد ارج شايسته آن را به آن بدهيم؛ ليكن ادعا دارم كه اگر فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام را به‌صورت سازمان يافته تدوين كنيم، خواهيم ديد كه اين فلسفه با شمولي كه بر عين و ذهن دارد در اصل فلسفه بودن خود هيچ نيازي به منطق و فلسفه ارسطويي حتي در قالب اسلامي شده و پيش رفته آن ندارد؛ بل آن را اصلاح مي‌كند و اين هنگامي روشن مي‌شود كه فلسفه ارسطويي را بشناسيم تا اصلاح و عدم اصلاح آن توسط فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام را دريابيم.

ضرورت شناخت منطق ارسطويي:

فلسفه ارسطويي امروزه سه ره‌آورد بزرگ براي ما دارد:

1 ـ شناخت: همان‌طور كه مي‌خواهيم هر فلسفه‌اي را (مانند هگليسم، كانتيانيسم، دكارتيسم و...) بشناسيم، فلسفه ارسطويي يوناني، اسكولاستيك، و اسلامي شده را نيز بايد بشناسيم.

2 ـ منطق و فلسفه ارسطويي با ويژه‌گي (ذهن پروري و ذهن شناسي) كه دارد براي شناختن هر فلسفه از جمله فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام، ما را مسلح مي‌كند.

3 ـ اساساً براي شناخت ذهن و جهان ذهن غير از منطق ارسطويي راهي نيست و اين يك حقيقت و واقعيت است و من مدعي هستم اگر فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام تبيين مي‌شد همين منطق را نيز در برداشت و نيازمند وام نبود. در اين مورد نياز ما به منطق ارسطويي براي شناخت جهانِ ذهن تنها در مقام «فونكوسيوناليسم» است يعني اگر بخواهيم عالم ذهن را از عالم عين بازشناخته و هركدام را جداي از ديگري بررسي كنيم، منطق مذكور تنها ابزار ما خواهد بود.

بديهي است كه هيچ فلسفه‌اي به فونكوسيوناليسم تن درنمي‌دهد حتي خود فلسفه ارسطويي به‌دليل همين تن ندادن، عالم عين و عالم ذهن را يك‌جا به زير بحث كشيد و به سرنوشتي دچار شد كه نبايد مي‌شد.

فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام عين را از ذهن جدا و جراحي نمي‌كند و نيز عين را پيرو ذهن نمي‌كند بنابراين منطقش، منطق ارسطويي نيست.

به دلايل فوق بايد منطق ارسطويي را از كرسي منطق يك فلسفه پايين كشيده و آن را در مقام منطق يك علم قرار دهيم يعني: منطق علم ذهن شناسي. و فلسفه ارسطويي را از كرسي فلسفه پايين آورده آن را در مقام يك علم قرار دهيم يعني: علم ذهن شناسي و مفهوم شناسي.

آيا ساختن كلام بر روي پايه‌هاي فلسفه ارسطويي لازم است؟

در اين‌جا يكي از پرسش‌هاي پيشين به نحوي ديگر تكرار مي‌شود: آيا اهل‌بيت‌عليهم السلام فاقد «كلام» هستند ـ ؟! ائمه يك دين، كلام آن دين را نمي‌دانستند؟!

اگر مدعي بوديم و هستيم كه در طول 14 قرن، تحت سلطه، اسارت و يوغ خليفه‌هاي جاهل و طغرل‌هاي قلدر و محمود غزنوي‌هاي متحجر قرار داشتيم و همين قدر كه توانستيم فقه‌مان را با سازمان دقيق و ماهيت بس پيش رفته بپرورانيم كه سرآمد حقوق جهانيان گردد، كار بزرگي بوده و بيش از آن نتوانستيم تا به تاريخ، تفسير، فلسفه، كلام و... اهل‌بيت‌عليهم السلام بپردازيم در اين وضعيت پرداختن به فلسفه و كلام ارسطويي و اسلامي كردن آن، كوتاه‌ترين راه و (حداكثر مقدور) براي ما بود و انصافاً و وجداناً در اين راه بيش از هر ملتي سعي و اهتمام كرده‌ايم، همه درست و عين واقعيت است.

امّا امروز كه زمينه‌اي هست، امكاناتي وجود دارد، مراكزي نسبتاً مجهز در اختيار داريم، حداقل مانند سده‌هاي گذشته بر سرمان نمي‌زنند و دست كم در يك كشور قتل عام‌مان نمي‌كنند، مال و اموال‌مان را (مانند سده‌هاي گذشته) غارت نمي‌نمايند و ظاهراً ما آسوده‌ترين زمان را مي‌گذرانيم، حال چرا؟ هنوز گذشته از فلسفه و كلام حتي يك تفسير مبتني بر احاديث و تبيينات اهل‌بيت‌عليهم السلام نداريم؟ تاكي بايد پيرو اهل‌بيت باشيم امّا فكرمان را تفسيرهاي غير اهل‌بيتي و دست‌كم التقاطي تغذيه كند؟

بعضي‌ها فكر مي‌كنند: تفسير همين است و نمي‌توان يك تفسير منحصراً بر اساس تبيينات اهل‌بيت‌عليهم السلام تدوين كرد. همان طور كه دست اندر كاران فلسفه در مورد فلسفه چنين فكر مي‌كنند.

سه مطلب بايد به‌صورت جدي مطرح شود:

1 ـ اگر تفسير قرآن را منحصراً بر اساس احاديث اهل‌بيت تدوين نكنيم، آينده‌اي تاريك و پر رنج در انتظار ما است و علوم انساني غربي با ماهيت «حدس» و در حقيقت «غير علمي» خودش مانند سيل بنيان كن همه چيز را خواهد برد.

2 ـ اگر فلسفه اهل‌بيت‌عليهم السلام تدوين نشود و به همان فلسفه ارسطويي اسلامي شده بسنده شود (علاوه بر اصل نادرست بودن اين موضوع) هرگز امكان تفسير قرآن بر اساس منحصراً تبيينات اهل‌بيت‌عليهم السلام ممكن نخواهد بود.

3 ـ اگر دو برنامه فوق عملي نگردد دست‌رسي ما به علوم انساني اهل‌بيت‌عليهم السلام ـ انسان‌شناسي، روان‌شناسي، روان‌شناسي اجتماعي، جامعه‌شناسي، مديريت و نظام اجتماعي ـ غير ممكن خواهد بود و غير ممكن هست مگر اين كه به دو چيز پناه ببريم:

1) ـ خداوند هميشه اين دين را حفظ كرده و خواهد كرد. اين درست است؛ امّا در اين حدّ حفظ كرده كه مي‌بينيد لطفاً به كل جهان نگاه كنيد به بيرون از چهار ديواره خودتان.

2) ـ تا ما اين برنامه‌ها را عملي كنيم سال‌هاي بسياري لازم است و تا آن زمان امام زمان عجل اللَّه فرجه الشريف ظهور مي‌كند و مسائل تمام مي‌شود. اين هم يعني ترك وظايف و حواله كردن آن به عهده امام‌عليه السلام.

5ـ منطق ارسطويي دچار ارسال مسلم است

منطق ارسطويي در همان قدم‌هاي اولي ليكن اساسي خود دچار ارسال مسلم شده است. در مبحث كليات خمس انسان را «حيوان ناطق» ناميده و به آساني از آن عبور مي‌كند و به عنوان يك مسلم ارسال مي‌دارد. همان‌طور كه اسب را «حيوان صاهل» شير را «حيوان مفترس» و الاغ را «حيوان ناهق» مي‌نامد.

در بيان فوق «فصلِ» ناطق با فصل «صاهل» و امثال آن يك فرق صرفاً كيفي دارد وگرنه، انسان و اسب هر كدام داراي يك «نفس حيواني» هستند با اين تفاوت كه نفس اين ناطقه است و نفس آن صاهله.

اگر تعريف «حيوان صاهل» را در مورد اسب بپذيريم (كه مي‌پذيريم) و آن را مسلم بدانيم، هيچ اشكالي پيش نمي‌آيد و ماهيت اسب با اين فصل از ساير ماهيت‌ها شناخته مي‌شود و در منطق همين اندازه كافي است؛ زيرا منطق نه علم است و نه فلسفه.

و بنا نيست موجودشناسي، حيوان‌شناسي، اسب‌شناسي، زيست‌شناسي را در متن منطق بياموزيم يا مطرح كنيم و اگر چنين عملي را انجام دهيم در واقع ميان «ابزار» و «موضوع» خلط كرده‌ايم بل موضوع را بر ابزار مقدم داشته‌ايم كه نادرست و اشتغال به جهل مي‌شود.

امّا تعريف انسان با «حيوان ناطق» گرچه (مانند فصل «صاهل» در مورد اسب) ماهيت انسان را از ساير ماهيت‌ها جدا كرده آن را مي‌شناساند و به آن جنبه «تمايز» مي‌دهد؛ ليكن از جانب ديگر يك حكم فلسفي، يك داوري علمي و قضيه شناختي، صادر مي‌كند كه در عين توضيح تمايز، يك اشتراك را نيز اثبات مي‌كند (اشتراك در حيوان بودن) و در نتيجه منطق از قلمرو ابزار خارج شده به قلمرو قضاياي فلسفي و علمي وارد مي‌شود هم خلط ابزار و موضوع مي‌شود و هم تقدم موضوع بر ابزار رخ مي‌دهد.

توضيح:

«اسب‌شناسي» يك علم است؛ اما «انسان‌شناسي» دو علم است. اسب يك حيوان است مسلّم، و داراي يك نفس با مشخصه صاهل است اين نيز مسلّم. پس از اين دو مسلّم، دانش اسب شناسي مي‌آيد روي اين حيوان (وضعيت جسمي، خوراكي، پزشكي، روحي، تربيتي، كاربري و كاربردي آن) به بحث و بررسي مي‌پردازد و به نتايج علمي مي‌رسد كه علم اسب شناسي ناميده مي‌شود. همين طور در مورد ساير حيوان‌ها.

امّا در مورد انسان‌شناسي دو علم به كار مي‌پردازد: يكي همان انسان‌شناسي مساوي با اسب‌شناسي بالا، انسان به عنوان موضوع اين علم درست به مثابه يك حيوان تلقي مي‌شود به طوري كه در نظر برخي از انديشمندان چنين است و انسان بيش از اين چيزي نيست تنها فرقي كه ميان انسان و حيوان است گستردگي فهم و درك انسان و گستردگي روح و روان اوست كه در نتيجه علم انسان‌شناسي را گسترده‌تر از اسب‌شناسي مي‌كند.

اگر نظر همگان چنين بود و هيچ دانشمند و انديشمندي در اين مسأله نظر مخالف نمي‌داد، ارسال مسلّم منطق ارسطويي صحيح مي‌گشت، ليكن اختلاف نظرها و داوري‌هاي متعددِ مكتب‌ها، هم در علوم طبيعي و زيست‌شناسي و هم در علوم انساني، مسأله را يكي از پيچيده‌ترين موضوع‌هاي علمي و دور از دست‌رس داوري قطعي، معرفي مي‌كند تا چه رسد به مسلّم بودن آن.

به‌ويژه در عصر كنوني كه به حقّ آن را «عصر علوم انساني» ناميده‌اند حتّي دانش فيزيك نيز به استخدام انسان‌شناسي در آمده و بدين‌سان اعلام مي‌شود كه بزرگ مشكل دانش بشري امروز «شناختن انسان» است وهمه منطق‌ها، فلسفه‌ها و علوم روي به اين سمت و جهت گرفته‌اند تا اين موجود دو پارا بشناسند و آنگاه به داوري بنشينند كه انسان «حيوان ناطق» است يا اساساً موجود ديگري به حساب مي‌آيد.

شعار «انسان حيوان ناطق است» كمك شايان توجهي به زيست‌شناسي ـ ابتدا در قالب داروينيسم و سپس در شكل ترانسفورميسم ـ كرد. خلقت خلق الساعه‌اي و آفرينش مجسمه‌اي كه قرن‌هاي متمادي به عنوان يك اصل مسلّم توراتي بر انديشه‌ها مسلط بود را ابطال نمود و انديشه را از اين محبس رهايي بخشيد. شعار مذكور اگرچه پايه اصلي اين حركت رهايي بخش به شمار نمي‌آيد؛ امّا چاشني اصلي آن بوده و هست.

امّا ترانسفورميست‌ها پس از رهايي از فيكسيسم توراتي در ميان تارهاي ترانسفورميسم كاملاً وامانده‌اند هم در زمينه علمي و هم در زمينه فلسفي.

تنها يك چيز ثابت شده است: انسان به‌طور «خلق السّاعه» و به‌شكل يك مجسمه ساخته شده از گل و با دمش روح در آن، پيدايش نيافته است بل مانند همه موجودات اين كائنات با روالي تدريجي و در روند طبيعي پيدايش يافته است. و بيش از اين محصولي از باغ ترانسفورميسم به‌دست نيامده است.

اگر افراد متعددي بر اساس ترانسفورميسم در مورد حيات جسمي انسان به يك فلسفه رسيده‌اند در مورد حيات اجتماعي انسان غير از اسپنسر، هيچ كس طرح يك فلسفه بر اساس ترانسفورميسم را ارائه نداده است كه آن نيز امروزه مورد قبول هيچ متفكري نيست.

ترانسفورميسم حتي نتوانسته ارتباط نسلي انسان و حيوان را ثابت نمايد گرچه از نظر يك «زيست شناس» كه اطلاعي از ساير علوم انساني نداشته باشد اين ارتباط نسلي، مسلّم تلقي مي‌شود؛ ولي چنين فردي نيز در نقص‌هاي اساسي ادّله زيست‌شناسي براي اين ارتباط با مسامحه رفتار مي‌كند.

به‌خاطر مسائل فوق است كه دانش دوم «انسان‌شناسي» مطرح مي‌شود.

دانشي كه در مورد هيچ حيواني مطرح نيست. انسان چيست كه توانسته تاريخ و جامعه بسازد، فرهنگ را ايجاد كند خرد داشته باشد. عقل چيست؟ چرا نفس صاهله، عقل ندارد و نفس ناطقه داراي عقل است؟

نفس شير همان نفس اسب است با تفاوتي، آيا نفس انسان هم همان نفس اسب است با تفاوتي در تكامل ـ ؟ يا ميان اين دو نفس تفاوت ذاتي‌اي وجود دارد كه مانع از اين است هر دو در زير چتر يك «جنس» با لفظ و معاني «حيوان» قرار بگيرند ـ ؟ موضوع تنها كميت و كيفيت در تكامل نيست، بل‌كه اگر اسب يا هر حيوان ديگر (وحتي هر نوع از حيوان كه پس از اين از شاخه‌اي از حيوان منشعب شود) ميلياردها سال نيز راه تكامل را بپيمايد به آنچه انسان دارد نخواهد رسيد.

آيا ترانسفورميسم مي‌تواند چنين داوري را بكند و بگويد: اگر حيواني با ماهيت حيوانيش راه تكامل را بپيمايد مانند انسان يا كامل‌تر از آن مي‌تواند باشد ـ ؟

به هر صورت موضوع «انسان چيست» و نظريه اهل‌بيت‌عليهم السلام در اين رابطه را به فصل بررسي فلسفه ارسطويي وا مي‌گذارم و در كتاب «تبيين جهان و انسان» فرق ميان سه بينش ـ فيكسيسم، ترانسفورميسم و بينش اهل‌بيت‌عليهم السلام ـ را توضيح داده‌ام، آن چه در اين جا لازم است توجه به اين موضوع بزرگ است كه: امروز دانش بشر با اين همه گستردگي و بالندگي نتوانسته تعريفي براي انسان بگويد و اين بزرگ مشكل مراكز علمي و دست اندركاران علوم است، در حالي كه منطق ارسطويي در 23 قرن پيش به طور ارسال مسلّم مي‌گويد: انسان حيوان است.

فلاسفه و متوليان فلسفه ارسطويي اسلامي شده، هميشه سعي مي‌كردند كه جنبه «اشتراك دهنده» اين تعريف را ناديده گرفته و به رخ خودشان نياورند و تنها به جنبه تمايز دهنده آن توجه كنند. اينان كه در مسأله پيدايش آدم سخت به فيكسيسم توراتي معتقد بودند. تعريف «الانسان حيوان ناطق» را با عطف توجه به همان باور فيكسيسمي خودشان با مسامحه مي‌پذيرفتند و هنوز هم عده‌اي از آنان بدين‌گونه مي‌پذيرند.

در مقابل آنان اشراق گرايان و نيز راه پيمايان كشف و شهود بر اساس همان بينش فيكسيسم كه داشتند با تمسك به آيه «ونفختُ فيه من روحي» انسان را داراي روح الهي و خدايي دانسته شعار يا تعريف فوق را بهائي نمي‌دادند. شيخ اشراق كه يك فيكسيست بود به تعريف فوق ارسطوئيان بصراحت اعتراض مي‌كرد. در فعاليت‌هاي آشتي دهنده صدر المتألهين يكي از مسائلي كه به وحدت رسيد همين مسأله بود وي در اين موضوع قدم را فراتر نهاد و نه تنها روح انسان را روح خدا دانست بل‌كه همه اشياء اعم از جماد، نبات، حيوان: ناطق، صاهل، ناهق و... را عين خدا و ذات خدا دانست.

ناگفته نماند مطابق تبيين اهل‌بيت‌عليهم السلام درست است انسان از نظر جسمي داراي همان اندام‌ها و جهازهايي است كه حيوان دارد؛ ليكن انسان حيوان نيست. گياه داراي يك روح است، حيوان داراي دو روح و انسان داراي سه روح و پيدايش انسان نه بر اساس فيكسيسم است و نه بر اساس ترانسفورميسم مطلق، بل گونه‌اي سوم است كه با دو باور مذكور تفاوت‌هاي اساسي دارد.

6ـ كاشفيت برهان ارسطوئي تفصيل مجمل است:

دكارت مي‌گويد: برهان ارسطويي چيز تازه‌اي به ما نمي‌آموزد؛ زيرا نتيجه آن در كبراي قياس معلوم است مثلاً در برهان زير:

عالم متغير است و هر متغير حادث است پس عالم حادث است.

حدوث عالم هم در لفظ «متغير» كه در صغرا آمده و هم در لفظ حادث كه در كبرا آمده، محرز و معلوم است پس چيز تازه در «نتيجه» وجود ندارد. وقتي در كبرا گفته مي‌شود هر متغيري حادث است ديگر نوبت به عالَم نمي‌رسد؛ چرا كه ما در همان كبرا حدوث آن را اثبات كرده‌ايم و اگر منتظر نتيجه باشيم هرگز كبراي كلي نخواهيم داشت.

ارسطوييان در پاسخ دكارت مي‌گويند تازگي‌اي كه از برهان حاصل مي‌شود «تفصيلي» است كه اجمال دو مقدمه (صغرا و كبرا) را به مرحله تفصيلي مي‌رساند و آن را واضح‌تر و مسلّم‌تر مي‌نمايد.

بديهي است سخن دكارت انكار اين «تفصيلِ مجمل» نيست بل‌كه او «تفصيل مجمل» را يك علم و بهره آگاهي جديد، نمي‌داند علم آن است كه جهلي را از بين ببرد علم آن نيست كه معلوم اجمالي را به معلوم تفصيلي تبديل كند. تبديل معلوم اجمالي به معلوم تفصيلي شرح و بسط يك معلوم است نه از بين بردن يك جهل و تبديل آن به علم.

دكارت مسأله را كوچك كرده است بايد مي‌گفت: فلسفه ارسطويي چيز تازه‌اي به ما نمي‌آموزد؛ زيرا اين فلسفه فقط تفصيل همان منطق است.

يك فيلسوف ارسطويي اگر از قلمرو خود خارج شود فلسفه خودش را تباه كرده و به جاي علم به غير علم خواهد رسيد و اگر در محدوده قلمرو خود فعال باشد عمري را تنها براي شرح و بسط همان منطقش مصرف كرده؛ ليكن كاري كرده كه به مصرف كردن عمر مي‌ارزد. منطق و فلسفه ارسطويي ارجمند است و هرگز ارزش كمتري از علوم ديگر ندارد به‌ويژه در اين عصر و زمان كه علومي مانند «انسان‌شناسي» وجود دارند كه سخت نيازمند ذهن شناسي و مفهوم شناسي هستند و دانشي به نام «فلسفه تحليلي» ايجاد شده كه بدون ذهن شناسي امكان دست‌رسي به آن وجود ندارد. حتي خود «شناخت‌شناسي»، «جامعه‌شناسي شناخت» كه پايگاه‌شان ذهن شناسي است و روان‌شناسي، روان شناسي اجتماعي و جامعه شناسي نيز به نوعي به «شناخت ذهن» نيازمند هستند.

من به عنوان يك ارسطويي (اگر ارسطوييان بپذيرند) به همين دليل به آنچه كه از منطق و فلسفه ارسطويي مي‌دانم سخت ارزش قائلم و هيچ كدام از معلومات ديگرم را به آن ترجيح نمي‌دهم؛ زيرا آن در همه آن‌ها دخيل است، مگر مي‌شود ذهن، فعاليت ذهن و مفاهيم ذهن را ناديده گرفت. انسان بدون ذهن و مفاهيم ذهني تكه‌سنگي بيش نيست.

از كل فصل اخير روشن شد كه منطق ارسطويي در حقيقت منطق نيست بلكه عين فلسفه ارسطويي است و تنها فرقشان در اجمال و تفصيل است.

شايد حال نوبت آن رسيده باشد كه با جمع‌بندي مطالب گذشته به سوال اساسي ديگري پاسخ دهيم .


http://www.binesheno.com/htm/books