آنچه خاتم الانبیاء و سایر پیغمبران به واسطه ی مَلَک دانسته اند، من بدون واسطه از خداوند متعال استفاده نموده ام.
9 بازدید
تاریخ ارائه : 9/22/2013 10:00:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت اول

عده ای محیی الدین ابن عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

محی الدین عربی: المتولد ۱۸ رمضان، المتوفی لیلة الجمعة ۲۲ ربیع الثانی سنة ۶۰۸ ق. مدفنش صالحیه در خارج دمشق شام. نامش محمد. علمای اسلام در حق او چهار فرقه اند:

یک فرقه می گویند از شیعیان خُلّص امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛

فرقه ی دوم او را صوفی سنّی می دانند؛

فرقه ی سوم در حق او ساکت باشند؛

فرقه چهارم او را مخبّط و مخبّل و دیوانه می دانند و عقیده ی بنده همین است.

دلیل فرقه ی اولی برحسب آنچه قاضی نورالله در «مجالس المؤمنین» آورده این است که می گوید: اوحد الموحّدین محی الدین محمد بن علی العربی الطائی الحاتمی الاندلسی از خاندان فضل و جود بوده و از حضیض تعلقات و قیود به اوج اطلاق و شهود، صعود نموده است و نسبت خرقه ی وی به یک واسطـه به حضرت خضـر می رسد و خضر به موجب تصریح مولانا قطب الدین انصاری صاحب مکاتیب، خلیفه ی امام زین العابدین (علیه السلام) است.

و شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر این آیه که می فرماید: (قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الأَرْضِ) روایت نموده که حضرت خضر با بعضی از نظریافتگان درگاه گفته که من از موالیان علی (علیه السلام) و از جمله ی موکلان بر شیعه ی اویم و از بعضی درویشان سلسله ی نوربخشیه شنیده شده که هر یک از مشایخ صوفیه که اظهار ملاقات خضر نماید یا خرقه ی خود را به او منسوب سازد، فی الحقیقة اخبار از التزام به مذهب شیعه است.

این، نهایت استدلال قاضی است ولی متأسفانه این استدلال گرهی از کار نگشاید و تا کنون از عالمی و عارفی شنیده نشده که محی الدین به یک واسطه خرقه از دست خضر پوشیده. اگر به صرف ادعا مطلبی درست می شد، معاصر محی الدین، عبدالقادر جیلانی که از نواصب است مدعی است که خضر در مجلس او حاضر می شود و «نفحات» جامی از رسیدن صوفیان سنی مشرب به خدمت خضر، مملوّ است و یک درویش از سلسله ی نوربخشیه سخن او قابل اعتنا نیست.

دلیل فرقه ی دوم که او را صوفی سنیّ می دانند این است که سید نعمت الله جزائری در «انوار نعمانیه» فرموده: «ان محی الدین من اهل السنة بلا کلام» و نیز در «روضات الجنات» در شرح حال او گفته: محی الدین در اواخر عمر، کتاب «لطائف» را تألیف کرد و در آن کتاب موارد متعدده دارد که دلالت صریحه دارد بر تسنن او.

و صفدی در «وافی بالوفیات» گفته: محی الدین عقیده ی شیخ ابوالحسن اشعری را داشته و نبود در او چیزی که مخالف رأی ابوالحسن اشعری بوده باشد.

و نیز مجلسی در «عین الحیاة» می فرماید که محی الدین عربی گوید: جمعی از اولیا هستند که رافضیان را به صورت خوک می بینند! و محی الدین گفته: من به معراج رفتم و مرتبه ی علی را از ابوبکر و عثمان پست تر دیدم! چون برگشتم به علی گفتم که چون بود در دنیا دعوی می کردی که من از آنها بهترم، اکنون مرتبه ی تو از همه پستر است؟!

و دیگر صاحب «حکمة العارفین» او را سنی گفته و طعن بسیار بر او زده و همچنین علاء الدوله ی سمنانی و آقا محمد علی کرمانشاهانی در «رساله ی خیراتیّه» و در «مقامع الفضل» و فاضل خواجویی و مقدس اردبیلی و جماعت بسیاری او را صوفی سنی گفته اند با ادلّه ی محکمه.

و شیخ بهایی (زاد الله فی بهائه) در جزء ثالث از «کشکول» از «فتوحات مکیه» نقل کرده که محی الدین در مسح رجلین گفته: مذهب ما تخییر است که می خواهی مسح بنمایی، می خواهی غَسل بکنی و جمع، اولی است؛ هم مسح بکن هم غَسل یعنی به جای مسح، هر دو پای خود بشوی.

بعد شیخ می فرماید: این خرق اجماع امت وخلاف کتاب خدا و سنت است. این است که علمای اعلام از او تعبیر به «ممیت الدین» می نمایند.

فرقه ی سوم چون قوّه ی تحلیل مطالب را ندارند در حق محی الدین ساکتند و بعضی کلمات از او درباره ی حضرت حجت (علیه السلام) شنیده اند که اخبار از آمدن آن حضرت کرده با این که این نسبت معلوم نیست. کیف کان، خود را مکلّف نمی داننـد که درباره ی او قضاوت بنمایند، فلذا ساکت باشند.

چهارم فرقه ای باشند که محی الدین را مردی دیوانه و ابن الوقت و وحدت موجودی می دانند و البته رأی این جماعت صائب و صحیح است.

ادلّه بر ضلال محی الدین بسیار است؛ از آن جمله در اول کتاب «فتوحات» گفته: «سبحان من اظهر الأشیاء و هو عینها» یعنی منزّه باد کسی که ظاهر ساخته چیزها را و حال آن که خودش، عین همان چیزهاست!» و چون این عبارت قابل تأویل نیست و دلالت واضحه بر ضلال ابن العربی دارد؛ قاضی نورالله چاره ندیده از این راه خواسته اصلاح بنماید، می فرماید: «ممکن است عبارت به غین معجمه باشد ثم الیاء المثناة بعدها باء موحد، یعنی و هو غیبها به صیغه ی ماضی و معنی این باشد ای اخفاها. زیرا که خدای تعالی ایجاد اشیاء کند سپس فانی نماید و چیزی غیر وجه الله باقی نماند (کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ)

حقیر گوید: اگر این اصلاح، مُصلح بود، علاء الدوله ی سمنانی اولی به این تأویل بود با این که از طرفداران محی الدین است او را به واسطه ی این عبارت، هدف طعن و ملامت کرده و در حاشیه ی خود بر «فتوحات» گفته: آیا حیا نمی کنی از این کلام ای شیخ! آیا راضی می شوی که کسی بگوید فضله و … شیخ، عین شیخ است؟! بلکه البته راضی نشوی و بر او غضب بنمایی! پس چگونه جایز باشد برای تو که چنین هذیان نسبت به خداوند منّان بدهی؟! توبه کن به سوی خداوند، توبه ی نصوح از این مقاله ی شنیعی که نسبت به ذات احدیّت داده ای که از این قول استنکاف دارند دهریّون و طبیعیّون و یونانیّون.

از آن جمله آقا محمد علی کرمانشاهی در «رساله ی خیراتیّه» می فرماید: محی الدین در کتاب «فتوحات» و کتاب «فصوص الحکم» گفته که ختم ولایت به من شده است!

و گفته که جمیع پیغمبران در نزد من حاضر شدند و هیچ کدام از ایشان متکلم نشدند سوای هود که مردی بود ضخم الجثة و خوش صورت و خوش محاوره، به من گفت که میدانی پیغمبران برای چه نزد تو حاضر شدند؟ گفتم: نه. جواب گفت: به تهنیت ختم ولایت تو آمدند.

و نیز گفته: جمیع انبیا از مشکات خاتم الانبیاء اقتباس علم کنند و جمیع اولیاء از مشکات خاتم الاولیاء اقتباس علم کنند. و گفته: خاتم اولیاء افضل است از خاتم انبیاء!

و نیز گفته: «کنتُ ولیاً و آدم بین الماء و الطین!!»

و نیز گفته: آنچه خاتم الانبیاء و سایر پیغمبران به واسطه ی مَلَک دانسته اند، من بدون واسطه از خداوند متعال استفاده نموده ام.

و ایضاً خود را صاحب نبوت عامه دانسته و گفته: نبوت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تشریعی بوده و نبوت عامه باقی است!

و نیز گفته که قوم فرعون در بحر علم غرق شدند!

و نیز گفته که خدا هارون را یاری نکرد تا این که سامری غالب گردید و مردم را گوساله پرست گردانید به جهت آن بود که خدا خواست به همه ی صورت ها پرستیده شود!

و نیز در «فصوص الحکم» گفته کهنصارا کافر شدند به سبب آن که خدا را در عیسی منحصر دانسته اند و آیه ی (لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ) را بر این معنی حمل کرده است.

و نیز گفته که ابراهیم خلیل (علیه السلام) خطا کرد در خواب خود، خواست اسحاق را ذبح کند و تعبیر خوابش این بود که گوسفندی را ذبح کند.

و نیز گفته که عذاب اهل جهنم همین است که چون آتش را ببینند گمان کنند که ایشان را می سوزاند چنان که عادت بر آن جاری شده است و چون به آتش برسند بر آنها سرد و سلامت بشود!

و نیز گفته که لفظ عذاب که در قرآن است مشتق از عذب است که به معنی شیرینی است!

و قیصری در شرح این کلام گفته که اهل جهنم از آتش محظوظ باشند و به آن تنعّم بنمایند و لذت برند و از نعمت های بهشتی متأذّی و متنفرند چنان که جُعَل به بوی قاذورات مأنوس شده است و از بوی خوش، متأذی و متنفرند!

و نیز اهل هر مذهب را ناجی دانسته!

و نیزدر تفسیر آیه ی شریفه که در اوایل سوره ی بقره است (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ) آن را برای خود و امثال خود تأویل کرده و قریب به این مضمون را گفته یعنی به درستی که آن چنان کسانی که کافر شدند یعنی ستر کردند محبت خود را در دل های خود، مساوی است بر آنها بترسانی یا نترسانی آنها را که ایمان نمی آورند به تو زیرا که تو اهل بیانی و آن ها از اهل عیان و نیست بیننده مانند کسی که می شنود و مُهر نهاده است خدا بر دل های آنها که داخل نمی شود در او غیر از حق و بر گوش های ایشان که نمی شنوند غیر از حق و بر چشم های آنها پرده است که نمی بینند غیر از حق و از برای ایشان است عذابی عظیم به سبب صحبت تو با ایشان و حشر ایشان با تو!!! (تمام شد عبارت رساله ی محقق مذکور)

و مشارالیه بسیاری از آنچه ذکر شد در کتاب «مقامع الفضل» خود به آن اشاره کرده است که از آن جمله گوید: محی الدین گفته هر که بت پرستد به همان، خدا را پرستیده باشد! و نیز گفته: محی الدین جبری مذهب بود و مذهب جبر را به جمیع عرفا نسبت داده و محمود شبستری در «گلشن راز» گفته:

هر آن کس را که مذهب، غیر جبر است *** نبی گفتا که او مانند گبر است

اکنون ای برادر عزیز! انصاف بده که شخص عاقل دیندار، این خرافات و اراجیف و کفریات از دهن او خارج می شود؟! به خدای لاشریک له قسم است که هر که حکم به جنون و ضلال محی الدین نکند بعد از اطلاع به دوره ی زندگانی او، هر آینه در خودش رگ جنونی خواهد بود.

پایان قسمت اول

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت دوم

عده ای محیی الدین ابن عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

… و نیز فاضل متبحر المولی اسماعیل الخواجوئی در بعض تعلیقات خود بنابر نقل «روضات الجنات» فرموده که محی الدین در «فتوحات» خود گفته: من از خدا سؤال نکردم که امام را به من بشناساند. اگر سؤال می کردم برای من امام را معرفی می کرد.

و همچنین علامه خویی در «شرح نهج البلاغه» همین را از محی الدین نقل کرده و همچنین فیض در اواخر کتاب «بشارات الشیعة» سپس فرمود: نظر کنید ببینید چگونه خدا او را مخذول کرده و او را به خود وا گذارده با این که شنیده است حدیث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» با این که این حدیث، مشهور و معروف است چگونه برای محی الدین جایز است که چنین حرفی را بزند و چگونه خود را بی نیاز می داند از معرفت آن؟! سپس می فرماید: ممکن است که این تناقضات و تهافتات در کلام محی الدین که همه مخالف با شریعت است و مایه ی رسوایی و فضیحت است، سبب آن به واسطه ی اختلال عقل اوست که از شدت ریاضت، قوه ی عقلانی او فاسد شده است. از این جهت هر چه به قلم او می آمده است آن را می نوشته است من دون این که رجوع به کتابی یا تأمل در مطلبی بنماید.

از این کلام این عالم جلیل، صاف واضح است که محی الدین عربی از غایت جهالت و نادانی و عروض خبط و خلط بر قوّه ی عقلانی او ناکب از شریعت غرّاء و داخل در طایفه ی مبدعین و تناقض گویان بی سر و پا بوده که کثرت ریاضات غیر شرعی، او را فاسد کرده است.

و نیز از شواهد ضلال او این است که در «روضات الجنات» شرح حال محی الدین گوید که او کتاب «لطایف» را در آخر عمر خود نوشته در آنجا می گوید: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم. عرض کردم مطلّقه ی ثلاث به لفظ واحد با این که در یک مجلس بگوید: «انت طالق ثلاثاً» این یک طلاق است یا سه طلاق؟ آن حضرت فرمود: سه طلاق است. عرض کردم جماعتی آن را یک طلاق می گویند. فرمود: «اولئک حکموا بما وصل الیهم» از این کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فهمیدم که هر مجتهدی مصیب است. پس عرض کردم که من حکم این مسئله را از شما می خواهم. آن حضرت فرمود: «هی ثلاث» در آن حال دیدم شخصی برخاست و عتاب کرد و گفت: یا رسول الله حکم نکنید که سه طلاق در مجلس واحد صحیح است. آن حضرت بر روی او صیحه زد و غضب نمود و فرمود: «هی ثلاث، لا تحلّ حتی تنکح زوجاً غیره» پس آن مرد از صیحه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آب شد!

این عبارت به علاوه که دلالت بر تسنن او دارد بر جنون او هم دلالت دارد که به این اضغاث و احلام شیطانی که به معونه ی هواجس نفسانی دچار شده است، ابن العربی می خواهد حکم شرعی ثابت بنماید.

و نیز در «روضات» گفته: از جمله ادله ی دالّه ی بر جنون و اختلال و وسوسه و ضلال او آن که در «فتوحات مکیه» گفته: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در بعض وقایع دیدم. از او سؤال کردم از اقل مراتب جمع و گفتم: جماعتی می گویند: دو است و جماعتی می گویند: سه است. شما چه می فرمایی؟ فرمود: هر دو طایفه به خطا رفته اند. بلکه سزاوار است فاصله بین آنها بوده باشد و گفته بشود «اما جمع فرد او جمع زوج فاقلّ مراتب الأول اثنان و اقلّ مراتب الثانی ثلاثة»

پس کسی که این گونه مزخرفات بر هم ببافد و آن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت بدهد البته شکی در جنون او نیست.

و نیز گفته در «روضات» نقلاً از «حیاة الحیوان» دمیری و ذهبی که محی الدین شیخ سوء و کذّاب است و از عزّالدین حکایت کرده که گفت: تذاکرنا یوماً نکاح الجن یعنی صحبت از تزویج زن جنیّه پیش آمد. بعضی از حاضرین گفتند: نکاح جنیّه محال است چون جسم لطیف است و انسان، جسم کثیف و این هر دو با هم مجتمع نشود. این وقت محی الدین عربی مدتی از ما غائب گردید. چون مراجعت کرده زخمی در سرش نمودار بود. او را گفتند: این زخم از چیست؟ گفت: زنی جنیّه تزویج کردم! بین من و او کلامی واقع شد، این زخم را بر من زد!

ذهبی بعد از ذکر این حکایت می گوید: من گمان ندارم که ابن العربی در این کذب تعمّد کرده باشد بلکه این خرافت از اثر خبط و خلط اوست که در نتیجه ی ریاضت دچار او شده است.

و از عجایب خرافات ابن العربی چیزی است که جامی در «نفحات الانس» آورده، گوید: در «فتوحات» محی الدین گفته است که یکی از مشایخ، ما را گفت که دختر فلان پادشاه که مردم از او منفعت بسیار می برند و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد، بیمار است و آنجا باید رفت.

شیخ بدانجا شد. شوهر دختر به استقبال شتافت و شیخ را به بالین دختر آورد. دید که در حالت نزع است. شیخ گفت: زودتر او را دریابید پیش از آن که بمیرد. شوهرش گفت: چگونه او را دریابیم؟! شیخ گفت: او را بخرید به دیه ی کامل. شوهر گفت: آن را خریدیم. نزع و رنج جان کندن توقف کرد و دختر، چشم خود بگشاد و بر شیخ سلام کرد. وی را گفت: تو را دیگر هیچ باکی نیست و لیکن اینجا دقیقه ای است که بعد از این که ملک الموت حاضر شد، دست خالی باز نمی گردد و چاره نیست از بدلی. ما تو را از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می طلبد و باز نخواهد گشت مگر آن که جانی دیگر قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش بسیار است و تو عظیم القدری و فدای تو نمی شاید جز عظیم القدری. مرا دختری است که عزیزترین فرزندان من باشد و او را از همه بیشتر دوست می دارم. وی را فدای تو می سازم. بعد از آن رو به ملک الموت کرد. گفت: من می دانم بی آن که جانی نبری، به نزد پروردگار خود نروی. جان دختر مرا بگیر بدل جان این دختر که من این دختر را از خدا خریده ام. و بعد از آن، شیخ پیش دختر شد و گفت: ای فرزند، روح خود را به من ببخش زیرا که تو قائم مقام دختر پادشاه نشوی در منفعت. گفت: ای پدر! جان من در حکم تو است. ملک الموت را گفت: جان او بگیر. دختر با این که مرضی نداشت افتاد و بمرد!!

و نیز در «البراهین الجلیة» نقل از «رساله ی اخلاقیّه» محی الدین که آن را در سنه ی ۵۱۹ ق نوشته می کند که محی الدین گوید: «خوردن شراب در خلوت به قدری که مست نشود، عیب ندارد!»

ای مردمان با عقل و شعور عبرت بگیرید از این اهل خدعه و کبر و غرور که چگونه با دین خدای تعالی بازی می کنند و مردم عوام را افسار کرده، این خرافات و این اراجیف را به نام کرامت بر مردم تحمیل می کنند و ساده لوحان از آنها می پذیرند. اف باد بر امتی که مثل محی الدین دیوانه را شیخ و مرشد خود قرار بدهند و خرقه و تاج از او بگیرند و عکس خیالی این دیوانه ی ممیت الدین را زینت کتاب خود قرار دهند و غافل از این که کاملاً اشتباه کردند.

و از شواهد ضلال و جنون او حکایتی است که اسماعیل حقی در کتاب تفسیر خود در تفسیر سوره ی والضحی در ذیل آیه ی (وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى) می نویسد که محی الدین عربی گفت: من در شهر قرطبه عالم مکاشفه به من نصیب شد. خدای متعال جمیع بزرگان انبیا را به من ارائه داد از آدم ابوالبشر تا خاتم رسولان. من در فکر فرو رفتم که این جمعیت پیغمبران در اینجا از برای چیست؟! در آن میانه هود پیغمبر مرا مخاطب داشت و فرمود: این جمعیت از برای شفاعت حسین بن منصور حلاج است برای این که حلاج در حیات خود یک جسارت و بی ادبی به رسول خدا کرده است؛ گفته است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همتش نازلتر از منصبش می باشد چون که خدا فرموده (وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى) و برای رسول خدا سزاوار بود که راضی نشود مگر این که خدا شفاعت او را در حق هر کافر و مؤمنی قبول کند لکن این را نگفت، فقط راضی شد که شفاعت او را در حق صاحب کبیره قبول کند. چون این قول از او بروز کرد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در عالم رؤیا وی را گفت: ای منصور! تو بر من عتاب کرده ای در موضوع شفاعت؟! منصور گفت: چنین است یا رسول الله. آن حضرت فرمود: مگر تو نشنیده ای که من از خدای خود نقل کرده ام که خداوند متعال به من فرمود: هنگامی که من بنده ای را دوست داشته باشم من گوش و چشم و زبان و دست او هستم یعنی جز حرف مرا نشنود و نگوید و نبیند. منصور گفت این را شنیده ام یا رسول الله. آن حضرت فرمود: پس من که حبیب الله هستم، خدا زبان من است که به آن نطق کرده ام. او شفاعت کننده است و از ناحیه ی او شفاعت کرده می شود. من در مقابل کرم و جود او حکم عدم دارم. در این صورت چگونه عتاب به من متوجه است؟! منصور گفت: یا رسول الله من توبه کردم از این کلامی که گفتم. اکنون کفاره ی این گناه من چیست؟ آن حضرت فرمود: کفاره ی گناه تو این است که خود را قربانی خدا قرار دهی. منصور عرض کرد: چگونه خود را قربانی خدا قرار دهم؟ فرمود: به شمشیر شریعت خود را به قتل برسانی! این است که برای حلاج واقع شد آنچه واقع شد. سپس حضرت هود (علیه السلام) فرمود: از روزی که حلاج از دنیا رفته تا به امروز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) محجوب بوده و فعلاً این جمعیت برای شفاعت lاو در اینجا اجتماع کردند و از آن مدت تا به حال زیاده از سیصد سال است یعنی از مدت قتل منصور تا این جمعیت!

اقول: حقیر از محی الدین تعجب ندارم. او مرد دیوانه ای است. تعجب من از اسماعیل حقی است که یکی از اعلام و متبحّرین سنیّه است، چگونه چنین خرافتی را در تفسیر خود وارد کرده و اعجب از آن کسانی که خود را ابناء شیعه بلکه از فضلا و دانشمندان حساب می کنند، چگونه دلباخته ی این ضالّ مضلّ دیوانه یعنی ممیت الدین می باشند و او را اوحد الموحدین تعبیر می کنند.

پایان قسمت دوم

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت سوم

عده ای محیی الدین ابن عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

… و ایضاً از شواهد ضلال و جنون ممیت الدین این است که در «فصوص الحکم» در فصّ هارونی و فصّ نوحی تصریح دارد که همه ی اشخاص از فرعون و شدّاد و سایر جبابره و ظلمه، همه عبادت کننده ی خدا هستند! و همه معبودند علی الحقیقة و همه مظاهر و مجالی و عین حقند!

وسیدنا الاجل علامه خویی (رحمه الله) در «شرح نهج البلاغه» بعد از این که کلام او و قیصری را نقل می فرماید، شدیداً به ایشان اعتراض دارد به این الفاظ «هذا محصّل کلام هذین الرجسَین النجسَین النحسَین و کم لهما فی کتاب المذکور من هذا النمط و الاسلوب – الی ان قال – و لعمری انّهما و من حذا حذوهما حزب الشیطان و اولیاء عبدة الطاغوت و الأوثان و لم یکن غرضهما الا تکذیب الانبیاء و الرسل و ما جاءوا به من البیّنات و البرهان و هدم اساس الاسلام و الایمان و ابطال جمیع الشرایع و الادیان و ترویج عبادة الاصنام و جعل کلمة الکفر العلیا و خفض کلمة الرحمن و اقسم بالله الکریم و انه لقسم لو تعلمون عظیم انهم المصداق الحقیقی لقول امیرالمؤمنین (علیه السلام) اتخذوا الشیطان لأمرهم ملاکاً و اتخذهم له اشراکاً فباض و فرخ فی صدورهم و دبّ و درج فی حجورهم فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم فرکب بهم الزلل و زیّن لهم الخطل» الخ

بالاخره علامه ی مذکور محی الدین و اتباع او را حقیقتاً بت پرست معرفی کرده است و کمال تعجب را نموده از کسانی که او را موحّد و عارف معرفی کرده اند و چنان پندارند که او حظّی از ایمان دارد و حال آن که مخرّب دین و ایمان و تابع شیطان است.

و ایضاً از شواهد ضلال او در «فصوص الحکم» در فصّ ابراهیمی گفته: «انما سمّی الخلیل (علیه السلام) خلیلاً لتخلّله و حصره جمیع ما اتّصفت به الذات!» الی آخر مزخرفاته. که کلمات او اشبه شیءٍٍ به کلمات علی محمد باب است؛ که محصّل مقصودش این است که خلق، حجاب از برای خالق است و خالق، حجاب از برای خلق است و هر یک از این دو عین دیگری است و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را باطل کرده است و دعاوی آنها را که می فرماید: «لاتحجبه السواتر» الخ و معاذ الله که نسبت ابراهیم (علیه السلام) از برای تخلّل در وجود حق است و تخلّل حق در وجود او. بلکه به جهت کمال آن حضرت در مقام خلّت یعنی محبت و راستی و الخلّ و الخلیل: الصدیق المختص، فلاجل مزید اختصاصه و کرامته لدیه سمّی خلیلاً.

محی الدین گفته: خدا غذای خلق است و بالعکس!

چون وضع این کتاب برای ارشاد عوام است داخل در مطالب علمیّه که از اذهان عوام دور باشد نمی توانیم بشویم و عین عبارات این ممیت الدین را بنگاریم. اجمالاً این عبارت با رکاکت را که در فصّ ابراهیمی گفته، غرضی نداشته مگر اثبات وحدت موجود؛ که علامه خویی می فرماید: این اطلاق «بأن الله غذاء للخلق و الخلق غذاء الله» تا کنون نه در آیه، نه در روایت، نه در کلام حکیم، نه متکلم، نه محدث، نه فقیه، نه عاقل، نه سفیه، دیده و شنیده نشده است مگر از این دیوانه – ابن العربی – پس شروع به بیان بطلان و فساد او می نماید.

ابن عربی در کتابی که مدعی است طی یک مکاشفه، از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دریافت کرده آورده است: ” اگر برای همّت، اثری بود کسی اکمل از رسول الله و اعلی و اقوی همت تر از او نبود و حال اینکه همت او در اسلام ابوطالب، عموی او اثر نکرد

ابن عربی عمر بن خطاب را معصوم دانسته و با نقل روایتی جعلی گفته :

{{فتوحات مکیه جلد ۱ صفحه ۲۰۰}}:یکی از اقطاب رکبان عمر بن الخطاب و دیگری احمد بن حنبل است و بدین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله راجع به نیروی خدادادی عمر فرمود:ای عمر ملاقات نکرد شیطان تورا در راهی مگر آنکه راه خود را تغییر داده و طریق دیگری را پیش گرفت،سپس میگوید:این سخن پیامبر گواه بر عصمت عمر است زیرا پیامبر معصوم شهادت(بر عصمت او)داده و ما میدانیم که شیطان به جز راه باطل پیش نگرفته به تصدیق پیامبر و او(عمر)کسی است که در راه خدا سرزنش ملامتگران جلوگیرش نخواهد بود و سپس می گوید:حق پایدار است.{بازگشت صفحه ۱۵۸}

او در کتاب فتوحات مکیه به صحت خلافت ابو بکر(فتوحات،ج۴،ص۷۸-و هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی بکر صدیق و منزلة علی رضی الله عنهما)،و استحقاقش به امامت و برتری ابوبکر یر جماعت تاکید کرده است(فتوحات،ج۳،ص۳۷۲-و عرف الناس حینئذ فضل ابی بکر علی الجماعة فاستحق الامامة والتقدیم).

و نیز در همان کتاب(فتوحات،ج۲،ص۱۲۵) روایت ترمذی را بدین ترتیب آورده:

((انه یکون فی امة محمد صلی اله علیه و اله و سلم من هو افضل من ابی بکر الصدیق عند ما یری انه افضل الناس بعد رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم من المسلمین فانه معلوم ان عیسی علیه السلام افضل من ابی بکرو هو من امة محمد محمد صلی اله علیه و اله و سلم و متبیعه)).

و پذیرفته است که بعد از پیامبر،افضل مردمان در میان مسلمانان ابوبکر بوده است و در عین حال عیسی علیه السلام را نیز از امت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و از پیروان وی به شمار آورده و افضل از همه امت، حتی از ابوبکر دانسته است.

و در جای دیگر از همین کتاب،ضمن اینکه می گوید:صدیقین به وسیله ابوبکر فضیلت یافتند،می نویسد((فلیس بین ابی بکر و رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم رجل لانه صاحب صدیقیه و صاحب سر فهو من کونه صاحب سر بین الصدیقیة و النبوة التشریع و یشارک فیه فلا یفضل علیه من یشارکه فیه بل هو مساو له فی حقیقته فانهم ذلک)).

((یعنی : بین ابوبکر و رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم کسی نیست و تنها او صاحب سر رسول الله می باشد)).

و نیز در فتوحات،ج۲،ص۲۶۰ می نویسد:

((الباب الحادی والستون و مأة فی المقام الذی بین الصدیقیة و النّبوة و هو مقام القربة)).

سپس اشعاری نقل می کند تا این که به این ابیات منتهی می شود:

فلیس بین ابی بکر و صاحبه                                        اذا نظرت الی ما قلته رجل

هذا الصحیح الذی دلت دلائله                                فی الکشف عند رجال الله اذ عملوا

یعنی((پس بین ابوبکر و یار او-پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله-اگر نظر کنی در آنچه را که من گفتم کسی را نمی یابی،و این مطلب صحیحی است که دلالت دارد بر آن دلائل خودش در حال کشف نزد رجال الله به هنگام عمل کشف)).

ابن عربی در کتابی که مدعی است به مکاشفه دریافت کرده می نویسد:
پس مبادا به عقیده مخصوصی مقید شوی و به ماسوای آن کفر بورزی و روگردان باشی که خیر کثیری از تو فوت می شود. بلکه علم به واقع از دست تو می رود. پس همچون هیولا قابل همة صور معتقدات باش. زیرا خداوند تبارک و تعالی وسیعتر و عظیمتر از این است که عقیده ای او را محصور کند.چنانکه خود فرمود: (فاینما تولوا فثَمَّ وجه الله) (بقره:۱۱۵) و جایی را از جایی جدا نکرد و وجه الله را یادآور شد و وجه شیء حقیقت اوست.»

و به دنبال آن می افزاید که:
پس روشن شد که خداوند در اینیت هر جهتی است و نیست مگر اعتقادات و همه مصیبند و هر مصیبی مأجور است و هر مأجوری سعید است و هر سعیدی در نزد خدای خود مرضی است و اگر در دار آخرت مدتی شقی شدند، آن چنان است که اهل عنایت در دار دنیا مریض می شوند و رنج می بینند با اینکه علم داریم آنها اهل حقند و سعیدند.»
و در فص هارونی از فصوص الحکم می گوید: «عارف مکمل کسی است که هر معبود را (خواه مشروع باشد و خواه غیر مشروع) مجلای حق می بیند که حق در آن مجلی پرستش می شود.»

ابن عربی ناصبی از فقه عبدالله بن عمر استفاده می کرده است .الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۳۸۶ – ۳۸۷

فانظر إلى فقه عبد الله بن عمر رضی الله عنه لما تحقق ان الله یرید التخفیف عن عبیده بوضع شطر الصلاه عنهم

و در جایی به صراحت بیان می کند که کلام عبدالله بن عمر بر کلام امیرالمومنین ( علیه السلام ) ارجحیت دارد .الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۴۴۹

و هو مذهب علی بن أبی طالب و الجواز مذهب ابن عمر

همچنین  دارا شکوه از قول محی الدّین ابن عربی چنین نقل کرده است: مرد آن است که الوهیّت خود را با الوهیّت حق مقابله کند و غالب آید، نه آنکه مقابله کند،الوهیّت حق را به عبودیّت خود.

 ابن عربی میگوید پیامبر اکرم علیه السلام و ابی بکر از یک طینت هستند و کسی که با ابی بکر بیعت نکند جاهل است!!!

ابن عربی در جایی چنین می گوید :

الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۸۴

…. نودی ع فی لیلة إسراءه فی استیحاشه بلغة أبی بکر فآنس بصوت أبی بکر خلق رسول الله صلى الله علیه وسلم وأبو بکر من طینة واحدة فسبق محمد صلى الله علیه وسلم ……

( در شب اسرا پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) به هنگام هراس ،با صدای ابی بکر با وی سخن گفته شد و پیامبر با صدای ابی بکر آرامش گرفت . پیامبر و ابی بکر از طینت و خاک یکسان آفریده شدند و پیامبر سابق بر ابی بکر شد . …. )

ابن­ عربی در فصوص الحکم و فتوحات مکّیه در مقام دفاع از فرعون و توجیه دعاوی او برآمده و ادّعا نموده که فرعون قبل از مشاهده آثار مرگ ، ایمان آورد و از هنگام ایمان آوردن تا زمان مرگ ، به گناهی آلوده نشد و لذا طاهر و مطهّر از دنیا رفت .

… فَقَبَضَهُ طاهِراً مُطَهَّراً لَیسَ فیهِ شَیئٌ  مِنَ الخُبثِ لِاَنَّهُ قَبَضَهُ عِندَ ایمانِهِ قَبلَ اَن یَکتَسِبَ  شَیئاَ مِنَ الاثامِ.[۱]

… پس خداوند او را قبض کرد طاهر و مطّهر بدون آنکه در وی پلیدی و خُبثی باشد . زیرا که او را هنگام ایمانش قبض کرد قبل از آنکه به گناهان آلوده گردد و چیزی ازآاثام و گناهان کسب کند.

و در فتوحات در مورد آیه ( فَقالَ اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی ) ادّعا نموده که آیه ، قول حق تعالی است که با زبان فرعون، سخن گفته است !یَقولُ اللهُ عَلی لِسانِ فرعون(اَنَارَبُّکُمُ الأَعلی ) [۲] … و هذِهِ صِفَة الحَقِّ ظَهَرَت بِلِسانِ فِرعَونَ فَعَلِمَ ( العالِمُ ) اَنَّهُ ما قالَها نِیابَةً عَنِ الحَقَّ .[۳]

و این صفت حق است که بر زبان فرعون ظاهر گشته است و شخص عالم، آگاه است که فرعون این جمله را به نیابت از حق اظهار کرده است !!!

شیخ اکبر عارفان ، محیی الدین ابن عربی آندلسی صریحا خاتم الاولیاء ” یعنی خودش را!!! “ از جهتی افضل و اعلی و بلند مرتبه تر از خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم می‏داند و می‏گوید:

«وإن کان خاتم الأولیاء تابعا فی الحکم لما جاء به خاتم الرسل من التشریع، فذلک لا یقدح فی مقامه ولا یناقض ما ذهبنا إلیه، فإنّه من وجه یکون أنزل، کما أنّه من وجه یکون أعلی». (فصوص الحکم، ۶۲).

ترجمه : اگر چه خاتم اولیاء تابع احکام و شریعت خاتم الانبیاء است امااین تبعیت ضرری به مقام و جایگاه او نمیرساند و منافاتی با عقیده ما ندارد(عقیده خاتم الاولیاء بودن خودش) زیرا که خاتم الاولیاء از جهتی پایین‌تر از خاتم الانبیاء است و از جهتی بالاتر از اوست.

طبق نظر ابن عربی : ابوبکر،عمر،عثمان و متوکل ، هم واجد خلافت ظاهری بوده اند و هم واجد خلافت باطنی، یعنی دارای والاترین مقام ولایت و درجات معنویّت و معرفت و قرب حق تعالی و این مقامات بعد از عثمان، برای حضرت علی علیه السلام است.

ابن ­عربی در کتاب فتوحات خود ، مدعی است برخی از اولیاء و مقرّبین الهی که از جهت کمالات و درجه قرب الهی ، در زمان خود منحصر به فرد می باشند و او آنها را غوث می نامد، خلافت ظاهری را حیازت نمودند همان گونه که خلافت باطنی را حیازت کردند، مانند ابوبکر، عمر، عثمان، حضرت علی علیه السّلام و الحسن علیه السّلام، معاویه بن یزید، عمر بن عبدالعزیز و متوکل عباسی …

ابن عربی درباره ابوبکر می گوید: « … فلیس بین ابی بکر و رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم رجل لانه صاحبُ صدّیقیّه و صاحبُ سرّ . فهو من کونه صاحِبَ سرٍّ ، بین الصدّیقیّه و نبوّة التّشریع و یُشارکُ فیه ، فلا یَفضُلُ علیه مَن یشارکُهُ فیه بل هو مساوٍ له فی حقیقته فافهم ذلک.»

بنابراین طبق اعتقاد  ابن عربی بین ابوبکر و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شخصی (حائل) نیست زیراابوبکر صاحب ( مقام ) صدّیقیّت و صاحب سرّ است و این امر به خاطر صاحب سرّ بودن ابوبکر بین مقام صدّیقیّت او و نبوّت تشریعی است، ابوبکر در امر نبوّت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشارکت داشت و کسی بر ابوبکر رجحان و برتری ندارد بلکه او ( ابوبکر) با پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مقامی برابر و مساوی دارد. پس این حقیقت را ( درباره عظمت مقام ابوبکر ) دریاب و توجه کن !!!

ابن عربی به نحوی عجیب و با نادیده گرفتن روایات اهل سنت ، مقام حضرت زهرا سلام الله علیها را انکار میکند.

۱- ابن عربی : «رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مردان زیاد، کامل می شوند ولی از زنان غیر از مریم و آسیه کسی کامل نشده است.»

۲- او گفته است: «… همچنین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد کمال، یادآور شده که در زنان نیز ممکن است، و از میان آنان مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون را معین نموده است.»

۳- و نیز گفته: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به کمال مریم و آسیه شهادت داده است.»

خلاصه دعاوی ابن عربی بر علیه شیعه چنین است:

۱ – شیاطین جنّی بر شیعه مخصوصا امامیه وارد می شوند  و محبت افراطی آل البیت را بر آنان القا می نمایند.

۲ – کاش شیعیان می دانستند که شیاطین در این مسائل شاگرد آنها هستند.

۳ – برخی از شیعیان به این محبت افراطی، دشمنی و سبّ صحابه را افزودند، چون آنان اهل البیت علیهم السلام را مقدّم نداشتند و (شیعیان) گمان می کنند که اهل البیت علیهم السلام برای این مناصب دنیوی (خلافت) سزاوارتر بوده اند.

۴ – برخی دیگر از آنان علاوه بر سبّ صحابه، نسبت به پیامبر صلی الله علیه (و آله) و سلّم و جبرئیل علیه السلام و الله جلّ جلاله طعنه زدند که چرا نسبت به (فزونی) رتبه و مقدم بودن آنها در خلافت بر مردم تصریح نکرده اند.

۵ – تمامی این انحرافات از حب شدید و افراطی اهل البیت علیهم السلام  دامنگیر شد و شیطان آنها را از یک اصل صحیح به گمراه شدن و گمراه کردن کشانید و نتیجه ای کاملاً معکوس برای آنها حاصل شد.

وی در پایان آیه شریفه قرآن را در مذمت اهل کتاب به جهت غلو در دین خود بیان می کند و شیعیان را تلویحاً همانند آنها می داند.

ابن عربی حدیث ثقلین را در کتاب فتوحات مکیة چنین می آورد:

«من بعد از خودم برای شما چیزی گذاشتم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست. شما در باره  این سفارش من (از سوی خداوند) مورد سئوال قرار خواهید گرفت، پس چه می گویید؟ گفتند: شهادت می دهیم که تو آن را به ما رسانده و ابلاغ کرده ای»

 پس اهل بیت علیهم السلام در حدیث ثقلین کجا هستند؟!

ابن عربی روایتی را نقل میکند که اشاره به تجسیم در مورد خداوند دارد. این بنیانگذار عرفان نظری در مواضع بسیاری همچون فرقه مجسمه اهل سنت به روایات مجسم شدن خداوند تصریح می کند، از جمله آن که در کتاب فتوحات مکیة بر حدیثی اسراییلی مهر تایید می زند و بارها آن را نقل می کند. بر اساس این حدیث خداوند در یک سوم آخر هر شب به آسمان دنیا نزول می کند و می گوید آیا توبه کننده ای هست؟ آیا دعا کننده و آمرزش خواهی هست؟

ابن عربی در مورد حجّاج بن یوسف خونخوار بزرگ تاریخ گوید:

و لقد وفّق الله الحجّاج رحمه الله لرد البیت علی ما کان علیه فی زمان رسول الله صلّی الله علیه(و آله) و سلّم و الخلفاء الراشدین فانّ عبد الله بن زبیر غیّره و ادخله فی البیت فأبی الله الّا ما هو الأمر علیه و جهلوا حکمة الله فیه[۲]

و خداوند حجّاج (بن یوسف) را که رحمت خدا بر او باد!! موفق کرد به برگرداندن بیت(حجر الاسود) در مکانی که در زمان پیامبر صلّی الله علیه(و آله) و خلفاء راشدین بود و عبد الله بن زبیر آن را تغییر داد و حجّاج آن را به بیت ملحق نمود. خداوند اِبا فرمود جز بر تحقّق آنچه امر او به آن تعلّق یافته بود و آن ها، حکمت الهی را در آن نمی دانستند.

محی الدین می گوید: خدا به صورت عیسی ظاهر شد!

در فصّ عیسوی عباراتی گفته است این ممیت الدین که ثابت می شود از آن عبارات به این که محی الدین اعظم خطأً واشدّ کفراً از نصاراست؛ چون نصارا کافر شدند و مورد لعن و طرد واقع گردیدند به جهت این که گفته اند: خدا در عیسی حلول کرده است و ممیت الدین می گوید: خدا در جمیع اعیان و اکوان حتی سگ و خنزیر حلول کرده است. نعوذ بالله من هذا الاعتقاد الفاسد و لعن الله المعتقدین به و عذّبهم عذاباً الیماً لایعذّبه احداً من العالمین.

در این فصّ عیسوی گوید: نصارا کافر شدند چون خدا را منحصر در عیسـی دانسته اند «و ان العالم کلّه، غیباً و شهوداً صورة الله لا عیسی فقط» آیا این کفر صریح نیست؟!

و نیز ابن العربی در فصّ هـودی، خدا را محدود می نماید و کفـری بر کفـر خود می افزاید و بحمدالله سید مشارالیه بافته های او را به درک اسفل می رساند و خداوند متعال منزّه از تحدید است چون مباین با مخلوقات می باشد؛ لأنّ الله خلواً من خلقه و خلقه خلواً منه. تعالی من اجل کون الخلق محدوداً و الحق منزّه عن الحدّ.

و در فصّ یوسفی، ابن العربی کفری بر کفر خود اضافه کرده و گفته: «و کلّ ما تدرکه فهو وجود الحق فی اعیان الممکنات» الخ و این عبارت به تمام صراحت ظاهر است که هر چیزی که مدرکات عقلیّه و قوای حسیّه درک بکند، آن عین خداست!

و نیز در فصّ عیسوی، افتقار و احتیاج را از برای خدا ثابت کرده و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را که می فرماید: «ان الله غنی لا باستفادة» نادیده و ناشنیده گرفته اند. (فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ) به گوش آنها نرسیده و خداوند متعال به جهت اتصافش به وجوب، غنی بالذات است.

بالجمله محقق مذکور از کتاب «بشارات الشیعة» مرحوم فیض عبارتی نقل می فرماید که حاصلش این است که محی الدین با این که بزرگ مشایخ صوفی هاست و امام و مقتدای این جماعت است می گوید: من از خدای مسئلت نکردم که امام زمان را به من بشناساند! اگر سؤال می کردم به من می شناسانید. از این سرخیل قافله ی اهل ضلال باید عبرت گرفت که خود را بی نیاز از معرفت امام می داند و حدیث مجمعٌ علی صحّته «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» را ناشنیده گرفته چگونه او را خدا مخذول کرده و به نفس خود واگذار کرده که شیطان چنان بر او غالب شده که او را حیران و سرگردان کرده، با آن علم و دانش و دقت نظر در علوم شرایع، اصلاً استقامت ندارد و چندان متهافتات و متناقضات در کتب و تصانیف او دیده می شود که از حوصله ی حساب بیرون است و چندان بیانات مخالف شرع و عقل دارد به نحوی که مایه ی خنده ی اطفال و استهزاء نسوان است.

بالاخص کتاب «فتوحات» و «فصوص الحکم» وی با آن ادعاهای طویل و عریضی که دارد، چندان ترّهات و خرافات و خبط و خلط و جمع بین اضداد در تصانیف خود آورده که انسان را به وحشت دچار می کند که این ممیت الدین تا چند به ساحت قدس الوهیت جسارت و اسائه ی ادب می نماید و همه ی اینها شواهدی است که محی الدین در اثر ریاضات، مخبل و دیوانه شده است. هر چه بر سر قلمش می آمده است می نوشته است من دون این که رجوع بنماید و نظر در صحت و سقم مطلب بکند.

قول محی الدین بـ«أنّ قوم عادٍ من المقرّبین»!

در فصّ هودی فی الآیات الواردة فی قوم عاد قال: «الریح، اشارة الی ما فیها من الراحة فانّ بهذا الریح اراحهم من هذه الهیاکل المظلمة و المسالک الوعرة» الخ. ضلالت و گمراهی چندان بر ممیت الدین غلبه پیدا کرده که این پهن چشمِ دریده دهنِ سخت پیشانی می گوید: بادی که قوم هود را هلاک کرد، رحمتی بود و آنها را از علایق جسمانی به راحت انداخت و آنها را به سوی کمال قرب به خدا سوق داد و از مقرّبین و منعمین قرار داد!

ای ارباب انصاف و مروت! شما را به خدا قسم می دهم آیا صاحب شعوری راضی می شود که بگوید مراد خداوند متعال از آیات، همین مزخرفات بوده که ممیت الدین تقریر و تفسیر کرده؟! آیا کسی نبود که بگوید به این جاهل سفیه که تو مخالف اجماع مسلمین بلکه مخالف اتفاق جمیع ملیین و مخالفت آیات صریحه در عذاب کفّار و مشرکین کردی که سهل است؛ آیا حیا نکردی از خداوند متعال که آیات کتاب او را بازیچه و مورد استهزاء قرار دادی؟! فما اقلّ حیائک فی هتک ناموس الاسلام و اعظم جرئتک فی هدم اساس ملة سید الانام أ فیبقی بعد البناء علی امثال هذه المزخرفات اعتماد بالکتاب عند الضرورة و الاحتیاج أو یمکن به الاستدلال فی الاصول و الفروع فی مقام الاحتیاج و لعمری انه ماحی الدین بل مبطل اساس جمیع شرایع النبیین. چه حیا و آزرم است از کسی که در «فصوص الحکم» خود در فصّ شیثی، خود را خاتم الاولیاء معرفی کند. مدعی است که من اخذ احکام از خدا بلاواسطه می نمایم!

و کفری بالاتر از این کدام است که ابوالفتح محمد بن مظفرالدین که معروف به شیخ مکی است در کتاب مسمی بـ «المجانب الغربی فی حل مشکلات ابن العربی» در خاتمه ی آن بنا بر نقل علامه خویی (رحمه الله) در شرح نهج البلاغه، جلد ششم که می گوید: محی الدین عقیده اش این بود که خدای تعالی در نظر من مجسّم می شود مثل این که جبرئیل برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مجسّم می شد! و هرگاه مجسّم می شد من قدرت نداشتم که به سوی او نظر اندازم و با من تکلم می کرد و من کلام او را می شنیدم و می فهمیدم و مشاهده ی من خدا را مانع می شد که تا چند روز غذا نمی خوردم و هرگاه مائده حاضر می شد خدا را در جانب خود می دیدم! فتحصّل من جمیع ما ذکرناه ان الرجل مجنونٌ معتوه محجوب عن حضرة رب العباد، مستحق اللعن و الطرد و الابعاد، من اضلّه الله فما له من هاد.

پایان