اى یوسف زهرا علیه السلام! چشمان بصیرت ما به دلیل گناهان و نافرمانى ها نابینا شده‏اند
13 بازدید
تاریخ ارائه : 6/22/2013 11:23:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

يوسف زهرا عليه السلام

نصرت الله آيتي

نجواهايى با يوسف زهرا عليه السلام

(1) هنگامى كه برادران يوسف نزد وى آمدند، از گذشته ‏ى خود، اظهار پشيمانى كردند . يوسف نيز اشتباه آنان را فرايادشان نياورد، بلكه بى ‏درنگ آنان را بخشيد و از خداوند براى ايشان، بخشش خواست .

قال لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين . (58)

(يوسف) گفت: امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست . خداوند، شما را مى‏ بخشد و او مهربان‏ترين مهربانان است

اى يوسف زهرا عليه السلام! ما نيز در حق شما، ستم‏هاى فراوانى كرده ‏ايم . ناسپاسى‏ ها و قدر ناشناسى‏ هاى ما از شمارش بيرون است . با اين حال، بر اين باوريم كه بزرگوارى شما از كرم يوسف(ع) افزون‏تر است . پس عاجزانه از شما مى‏ خواهيم در روز موعود، آن‏گاه كه به محضر مبارك شما آمديم، ستم‏هاى ما را فراموش كنيد . ناسپاسى‏ هاى ما را به دل نگيريد و ما را ببخشاييد . از خداوند نيز برایمان آمرزش بخواهيد .

(2) برادران يوسف با متاعى اندك و ناچيز براى خريد آذوقه به بارگاه يوسف آمدند; متاعى كه در برابر شوكت و شكوه آستان يوسف، چيزى جز شرمندگى براى برادران نداشت . شايد آنان به متاع خود مى‏نگريستند و نگاهى نيز به جلال و جبروت يوسف مى‏افكنند . آن‏گاه از متاع ناچيز خود، شرمنده مى‏شدند .

يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين . (59) اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فراگرفته است و متاع اندكى (براى خريد مواد غذايى) با خود آورده‏ايم . پيمانه‏ى ما را پر كن و بر ما تصدق و بخشش فرما; زيرا خداوند، بخشندگان را پاداش مى‏دهد .

با اين حال، يوسف كريمانه ايشان را پذيرفت و پيمانه‏ ى آنان را پر كرد .

اى يوسف زهرا عليه السلام! ما نيز خريدار مهر شماييم، ولى براى بار يافتن به آستان بلند شما، چيزى نداريم . اگر هم داشته باشيم، بضاعتى است ناچيز كه نگاه به آن و يادآورى آن، عرق شرمندگى بر جبين‏ مان مى‏ نشاند . با اين حال، عاجزانه از شما مى‏خواهيم كه يوسف‏ گونه ما را بپذيريد و كريمانه بر ما نظر كنيد و پيمانه‏ى ما را پر سازيد .

(3) يوسف نه به تقاضاى پدر، بلكه از جانب خود، پيراهنش را فرستاد تا پدر بدان شفا يابد و چشمانش بينا شود .

اذهبوا بقميصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيرا . (60)

اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بكشيد تا بينا شود .

اى يوسف زهرا عليه السلام! چشمان بصيرت ما به دليل گناهان و نافرمانى ‏ها نابينا شده ‏اند و اگر چنين نبودند هيچ‏گاه از افتخار روشن شدن به چهره‏ى دل‏رباى شما محروم نمى ‏گشتند . آيا چشمى كه هزاران آلودگى بر آن نشسته است، شايستگى دارد كه تصوير آن عزيز مه‏ پيكر را در آغوش بگيرد؟ پرده ‏اى كه بر ديدگان ما افتاده، آن‏قدر ضخيم است كه دستان ما از زدودن آن ناتوانند و تنها يد بيضاى شما مى‏تواند آن را فرو افكند .

اى يوسف زهرا عليه السلام! ما يعقوب نيستيم، اما شما از يوسف، كريم‏تر و بخشنده‏تريد . بر ديدگان نابيناى ما نظرى افكنيد تا شايستگى ديدار چهره‏ى زيباى شما را بيابد و از نگريستن به آن، مست و سرشار شود .

(4) خشك‏سالى، هفت‏سال مصر را فرا گرفت . آن‏چه مصر را از گرداب بلا به ساحل امن رساند، حسن تدبير و حكومت‏يوسف بر آن سامان بود .

قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم . (61)

(يوسف) گفت: مرا سرپرست گنجينه ‏هاى سرزمين (مصر) قرار ده; زيرا نگه‏دارنده و آگاهم .

او بود كه بر مصر حكم راند و به سرانگشت تدبير خود، آن‏جا را از خشك‏سالى، رهايى بخشيد .

اى يوسف زهرا عليه السلام! در دل‏هاى ما، نه هفت‏سال، كه عمرى است‏ خشك‏سالى، حكم مى‏ راند . در اين دل‏هاى خشكيده و تفتيده، نه گل محبتى مى ‏رويد، نه شكوفه‏ ى حضورى به بار مى‏ نشيند و نه شقايق وصالى مى‏ شكفد . آن‏چه اين دل‏هاى قحطى زده را از نعمت و خرمى، سرشار مى‏كند، سرانگشت تدبير شماست . بيا و بر دل‏هاى ما حكومت كن; كه اين ديار جز به تدبير شما به سامان نمى‏رسد .

رواق منظر چشم من آشيانه ‏ى توست كرم نما و فرودآ كه خانه، خانه‏ ى توست

(5) يوسف مشتاق ديدار برادر خويش، بنيامين بود . از اين‏رو، خود، زمينه ‏ى وصال را فراهم كرد .

فلما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم . . . فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى . (62)

و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آنان را آماده ساخت، گفت: (بار ديگر كه آمديد) آن برادرى را كه از پدر داريد، نزد من آوريد . . . و اگر او را نزد من نياوريد، پيمانه‏اى (از غله) نزد من نخواهيد داشت .

اى يوسف زهرا عليه السلام! سرگذاردن بر گام‏هاى مبارك شما و بوسيدن آن، رؤياى شيرين ما و آرزوى ديرين ماست .

اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد كشيده ‏ايم در آغوش آرزوى تو را

و اين آرزو، بلند است و دست نايافتنى; زيرا ما كجا و آستان بلند شما كجا! اما كريمان هميشه بزرگى خود را مى‏ بينند، نه خردى نيازمندان را .

آخر چه زيان افتد سلطان ممالك را كو را نظرى، روزى بر حال گدا افتد؟

اگر شما منتظريد كه ما، خود، در اين راه، گام نهيم و شايستگى وصال را در خويش فراهم آوريم، به يقين بدانيد كه ما را پاى آمدن اين راه نيست . شما يوسف گونه، كرم كنيد و زمينه‏ ى اين وصال را فراهم آوريد .

(6) چون شام تار فراق به سر رسيد و صبح روشن وصال دميد، يوسف رو به برادران كرد و گفت: به سوى كنعان روانه شويد و همه‏ ى خاندان‏تان را همراه خود بياوريد . او نيكان را از بدان جدا نكرد و همه را به محضر خويش فراخواند .

و اتونى باهلكم اجمعين . (63)

و همه‏ ى نزديكان خود را نزد من آوريد .

اى يوسف زهرا عليه السلام! درست است كه يوسف، همه‏ ى خاندان برادرانش را فراخواند، ولى امام رضا عليه السلام نيز فرموده است:

الامام الوالد الشفيق . (64)

امام همان پدر مهربان است .

شايد ما فرزندان نافرمانى باشيم، ولى مگر برادران يوسف چنين نبودند؟ مانيز عاجزانه از شما مى‏ خواهيم آن‏گاه كه روز موعود فرا رسيد، همه‏ ى ما را بدون جدا كردن بدان از نيكان، با بزرگوارى به بارگاه خود بپذيريد و از لطف خويش بهره ‏مند سازيد .

خدايا! مى‏ دانيم مهر اولياى تو، متاع گران‏قدرى است كه آن را در هر دلى نمى‏ نشانى; زيرا هر سينه ‏اى را گنجايش آن نيست، ولى مگر فراخى سينه‏ ها به دست تو نيست؟

بارالها! مى‏دانيم كه اين گوهر درخشان تنها در صدف‏هاى پاك مى‏ رويد، ولى مگر سيل رحمت تو از زدودن آلودگى‏ هاى دل‏هاى ما ناتوان است؟

پروردگارا! بسيارى خدمت‏گزار بارگاه اويند . آيا اگر نان‏خور ديگرى به آنان افزوده شود، به آستان او زيانى مى‏رسد؟

يارب! اندر كنف سايه‏ى آن سرو بلند

گر من سوخته، يك دم بنشينم، چه شود؟

پروردگارا! مهر يوسف را در دل عزيز مصر و همسرش نشاندى، مهر يوسف زهرايت را نيز تو در دل ما بنشان . عشقى ده جان سوز كه از سوز آن، جهانى بسوزد و از آن سوزش، شعله‏اى فراهم آيد تا چراغ راه مشتاقان گردد . آمين .

زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد به كام غم‏زدگان غم‏گسار باز آيددر انتظار خدنگش همى تپد دل صيد خيال آن‏كه به رسم شكار باز آيدمقيم بر سر راهش نشسته‏ام چون گرد بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيدبه پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيدچه جورها كه كشيدند بلبلان از دى به بوى آن كه دگر نوبهار باز آيدزنقش بند قضا هست اميد آن حافظ كه هم‏چو سرو به دستم نگار باز آيد