من مى گویم از بیت المال و خزانه کشور که در اختیار توست اجازه بدهید پولى از آن به من بدهند تا من دیون خود را از آن بپردازم .
8 بازدید
تاریخ ارائه : 5/27/2013 12:59:00 PM
موضوع: مدیریت

اجراى عدالت اقتصادى با خويشاوندان
ابن داءب از اُمّ هانى (خواهر على عليه السلام ) نقل مى كند كه :
نزد برادرش آمده و حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام بيست درهم به او داد،
كنيز عَجَم اُمّ هانى نيز نزد امام على عليه السلام رفته و پول گرفته بود.
وقتى اُمّ هانى از كنيز خود پرسيد كه چقدر از حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام گرفته است ، گفت كه :
امام على عليه السلام بيست درهم به او داده .
اُمّ هانى با عصبانيّت نزد برادر رفت و گفت كه :
بايد به او پول بيشترى بدهد.
امّا پاسخ حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام همان بود.
(كه در قرآن براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى نيافته است ).
آن حضرت براى خويشاوندان خود هيچ مزيّتى بر ديگران قائل نمى شد و در برخورد با عقيل كه خواستار مبلغى بيش از سهمش از بيت المال بود، همين حقيقت را گوشزد كرد و فرمود :
من و تو نسبت به بيت المال ، چون ساير مسلمانان هستيم .

3
- عدالت اقتصادى با برادر
امام على عليه السلام ماجراى عقيل را چنين توصيف مى كند :
وَاللّهِ لاََن اءَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعدَانِ مُسَهَّدا، اءَو اءُجَرَّ فِى الاَْغْلاَ لِ مُصَفَّدا، اءَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ اءَنْ اءَلْقَى اللّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ القِيَامَةِ ظَالِما لِبَعضِ العِبَادِ، وَغَاصِبا لِشَى ءٍ مِنَ الحُطَامِ، وَكَيفَ اءَظلِمُ اءَحَدا لِنَفسٍ يُسرِعُ إِلَى البِلَى قُفُولُهَا، وَيَطُولُ فِى الثَّرَى حُلُولُهَا؟!
وَاللّهِ لَقَد رَاءَيتُ عَقِيلا وَقَد اءَملَقَ حَتَّى استََماحَنِى مِن بُرِّكُم صَاعا، وَرَاءَيتُ صِبيَانَهُ شُعثَ الشُّعُورِ، غُبرَ الاَْلْوَانِ، مِنْ فَقرِهِم ، كَاءَنَّمَا سُوِّدَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِمِ، وَعَاوَدَنِى مُؤَكِّدا.

* پرهيز از ستمكارى
سوگند به خدا! اگر بر روى خارهاى سعدان بسر ببرم ، و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم ، خوش تر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت ، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم ، و چيزى از اموال را غصب كرده باشم ، چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش ، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مى رود، و در خاك ، زمان طولانى اقامت مى كند.
به خدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدّت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك من از گندمهاى بيت المال را به او به خشم ، كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده ، و رنگشان تيره شده بود گويا با نيل رنگ شده بودند.

عقيل چند مرتبه پيش من آمد و فشار آورد و تقاضايش را تكرار نمود و من هم به سخنانش گوش فرا مى دادم و او گمان مى كرد كه دينم را بدو فروخته و از روش خويش دست برداشته و دنبال او ميروم .
وَكَرَّرَ عَلَيَّ القَولَ مُرَدِّدا، فَاءَصغَيتُ إِلَيهِ سَمعِي ، فَظَنَّ اءَنِّي اءَبِيعُهُ دِينِي ، وَاءَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقا طَرِيقَتِي ، فَاءَحمَيتُ لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ اءَدنَيتُهَا مِن جِسمِهِ لِيَعتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِى دَنَفٍ مِن اءَلَمِهَا، وَكَادَ اءَن يَحتَرِقَ مِن مِيسَمِهَا،
فَقُلتُ لَهُ: ثَكِلَتكَ الثَّوَاكِلُ، يَا عَقِيلُ! اءَتَئِنُّ مِن حَدِيدَةٍ اءَحمَاهَا إِنسَانُهَا لِلَعِبِهِ، وَتَجُرُّنِى إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ! اءَتَئِنُّ مِنَ الاَْذَى وَلاَ اءَئِنُّ مِنْ لَظًى ؟!
وَاءَعجَبُ مِن ذلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلفُوفَةٍ فِى وِعَائِهَا، وَمَعجُونَةٍ شَنِئتُهَا، كَاءَنَّمَا عُجِنَت بِرِيقِ حَيَّةٍ اءَو قَيئِهَا، فَقُلتُ: اءَصِلَةٌ، اءَم زَكَاةٌ، اءَم صَدَقَةٌ؟ فَذلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَينَا اءَهلَ البَيتِ!
فَقَالَ: لاَ ذَا وَلاَ ذَاكَ، وَلكِنَّهَا هَدِيَّةٌ.
فَقُلتُ: هَبِلَتكَ الهَبُولُ! اءَعَن دِينِ اللّهِ اءَتَيتَنِى لَتَخدَعَنِى ؟ اءَمُختَبِطٌ اءَنتَ اءَم ذُو جِنَّةٍ، اءَم تَهجُرُ؟
وَاللّهِ لَو اءُعطِيتُ الاَْقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ اءَفْلاَكِهَا، عَلَى اءَنْ اءَعْصِيَ اللّهَ فِي نَمْلَةٍ اءَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ،
وَإِنَّ دُنيَاكُم عِندِى لاََهوَنُ مِن وَرَقَةٍ فِى فَمِ جَرَادَةٍ تَقضَمُهَا. مَا لِعَلِيٍّ وَلِنَعِيمٍ يَفنَى ، وَلَذَّةٍ لاَ تَبقَى ! نَعُوذُ بِاللّهِ مِن سُبَاتِ العَقلِ، وَقُبحِ الزَّلَلِ. وَبِهِ نَستَعِينُ.

* پرهيز از امتياز خواهى
پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مى كرد، چون گفته هاى او را گوش فرا دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم ، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست برمى دارم ، روزى آهنى را در آتش ‍ گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم ، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد
به او گفتم ، اى عقيل : گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است ؟
امّا مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خداى جبّارش با خشم خود آن را گداخته است ، تو از حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم ؟
و از اين حادثه شگفت آورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد( 128) و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت ، معجونى در آن ظرف بود كه از آن تنفّر داشتم ، گويا آن را با آب دهان مار سمّى ، يا قى كرده آن مخلوط كردند، به او گفتم :
هديه است ؟
يا زكات يا صدقه ؟
كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله حرام است .
گفت نه ، نه زكات است نه صدقه ، بلكه هديه است .
گفتم : زنان بچّه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى ؟
يا عقلت آشفته شده يا جن زده شدى ؟ يا هذيان مى گويى ؟
به خدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آن چه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جواى را از مورچه اى ناروا بگيرم ، چنين نخواهم كرد، و همانا اين دنياى آلوده شما نزد من از برگ جويده شده دهان ملخ پَست تر است .
على را با نعمت هاى فناپذير، و لذّت هاى ناپايدار چه كار؟!!
به خدا پناه مى بريم از خفتن عقل ، و زشتى لغزش ها، و از او يارى مى جوييم . ( 129)

4
- مناظره نسبت به دزدى بيت المال
عقيل در دوران خلافت اميرالمؤ منين عليه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت وارد شد.
حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام به حسن بن على عليه السلام اشاره كرد كه جامه اى به عمويت هديه كن .
امام حسن عليه السلام يك پيراهن و يك رداء از مال شخصى خود به عمو اهداء كرد.
هوا گرم بود، على عليه السلام و عقيل روى بام دارالاماره نشسته و مشغول گفتگو بودند.
موقع شام خوردن رسيد،
عقيل خود را مهمان دربار خلافت مى ديد و طبعا انتظار سفره رنگينى داشت ، ولى بر خلاف انتظار وى ، سفره بسيار فقيرانه اى آورده شد كه فقط نان و نمك در آن بود.
با كمال تعجّب پرسيد:
غذا هرچه هست همين است ؟
على عليه السلام فرمود :
مگر اين نعمت خدا نيست ؟ من كه خدا را بر اين نعمت ها بسيار شكر ميكنم و سپاس ميگويم .

عقيل گفت :
پس بايد حاجت خويش را زود بگويم و مرخّص شوم ، من مقروضم و زيربار قرض مانده ام دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا كنند و هر مقدار مى خواهى به برادرت كمك بكن تا زحمت را كم كرده و به خانه خويش بازگردم .

على عليه السلام پرسيد :
چقدر مقروضى ؟
عقيل گفت :
صد هزار درهم .

على عليه السلام فرمود :
چقدر زياد، متاءسّفم برادر جان كه اين مقدار ندارم تا قرضهاى تو را بدهم ، ولى صبر كن موقع پرداخت حقوق برسد تا از سهم شخصى خودم بر دارم و به تو بدهم كه شرط مساوات وبرادرى را به جا خواهم آورد، و اگر نبود كه عائله خودم خرج دارد، تمام سهم خودم را به تو مى دادم و چيزى براى خود نمى گذاشتم .

عقيل گفت :
آيا صبر كنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟ بيت المال و خزانه كشور در دست توست و به من مى گوئى صبر كن تا موقع پرداخت سهميّه ها برسد واز سهم خودم به تو بدهم !!
تو هر اندازه بخواهى مى توانى از خزانه بيت المال بردارى .
چرا مرا به رسيدن موقع پرداخت حقوق حواله مى دهى ؟
مگر تمام حقوق تو از بيت المال چقدر است ؟ فرضا تمام حقوق را هم به من بدهى چه دردى از من دوا مى كند ؟

على عليه السلام فرمود :
من از پيشنهاد تو تعجّب مى كنم ،
خزانه دولت پول دارد يا ندارد چه ربطى به من و تو دارد؟
من و تو هر كدام فردى هستيم مثل ساير افراد. درست است كه برادر منى و من بايستى تا حدود امكان از مال خودم به تو كمك و مساعدت كنم ،
امّا از مال خودم ، نه از مال مسلمين .

و مباحثه ادامه يافت و عقيل به زبان هاى مختلف دست بردار نبود و مى گفت :
اجازه بده از بيت المال پول كافى به من بدهند تا دنبال كار خودم بروم .

در آن جائى كه نشسته بودند، مُشرف بر بازار كوفه بود، صندوق هاى تُجّار و بازارى ها از آنجا ديده مى شد، در اين بين كه عقيل اصرار و سماجت مى كرد، امام على عليه السلام به عقيل فرمود:
اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى پذيرى ، پس پيشنهادى به تو مى كنم ، اگر عمل كنى مى توانى تمام دِينِ خويش ‍ را بپردازى و بيش از آن هم داشته باشى .

عقيل گفت : چه كار كنم ؟
على عليه السلام فرمود :

در پائين ساختمان ، در بازار، صندوق هائى است ، وقتى بازار خلوت شد و همه رفتند از اينجا پائين برو و قفل بعضى از صندوق ها را بشكن و هرچه دِلَت مى خواهد از آن بردار.

عقيل پرسيد :
آنچه در صندوقهاست مالِ كيست ؟
على عليه السلام فرمود :
مالِ مردم شهر است .

عقيل گفت :
عجب !! به من پيشنهاد مى كنى صندوقهاى مردم را بشكنم و مال مردم بيچاره اى كه به هزار زحمت بدست آورده و در اين صندوق ها ريخته اند و به خدا توكّل كرده و رفته اند را بردارم ؟

على عليه السلام فرمود :
پس چطور به من پيشنهاد مى كنى كه صندوق بيت المال مسلمين را براى تو باز كنم ؟ مگر اين مال متعلّق به كيست ؟ اين اموال مال همه مؤ منين است كه راحت و بى خيال در خانه هاى خويش خفته اند.

حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام براى اينكه عقيل را بيشتر آگاه كند فرمود:
پيشنهاد ديگرى مى كنم اگر ميل دارى اين پيشنهاد را بپذير.
عقيل گفت :
ديگر چه پيشنهادى ؟

على عليه السلام فرمود :
اگر حاضرى شمشير خويش را بردار و من هم شمشير خود را برمى دارم ، در اين نزديكى انبار قديمى
(حيره ) است و در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه مى رويم و بر يكى از آنها شبيخون مى زنيم و ثروت كلانى بلند كرده و مى آوريم .

عقيل گفت :
برادر جان من براى دزدى نيامده ام كه تو اين حرفها را مى زنى ، من مى گويم از بيت المال و خزانه كشور كه در اختيار توست اجازه بدهيد پولى از آن به من بدهند تا من ديون خود را از آن بپردازم .

على عليه السلام فرمود :
اتّفاقا اگر مال يك نفر را بدزدى بهتر است از اينكه مال صدها هزار نفر مسلمان يعنى مال همه مسلمين را بدزدى .
ربودن مال چند نفر با شمشير، دزدى است ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نيست ؟
تو خيال كرده اى كه دزدى فقط منحصر به اين است كه كسى حمله كند و با زور مال او را از چنگالش بيرون بياورد.
بدترين اقسام دزدى همين است كه الان به من پيشنهاد مى كنى ؟ ( 130)