مکاشفات شیطانی !!عارفان شیطانی ادعاهای فاسد ابلیسی!
534 بازدید
تاریخ ارائه : 4/2/2013 12:44:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

كشف یا تجسم اوهام و تخیّلات!

بسم الله الرحمن الرحيم

كشف یا تجسم اوهام و تخیّلات!

تجسم اوهام و تخیّلات

موضوع تجسم اوهام و تخیّلات از پدیده های مورد بحث در علم روان شناسی است. گاهی در اثر اشتغال فراوان فكر به یك موضوع و تكرار آن در مغز، آن موضوع صورت خارجی به خود می گیرد، به این معنی كه در برابر دیدگان فكر كننده مجسم می شود. این موضوع گاهی در عالم خواب به صورت "رؤیا" و زمانی در حالت بیداری اتفاق می افتد.

حالات مزاجی انسان نیز در این امر تأثیر فراوانی دارد؛ به این معنی كه بر اثر انحراف مزاج از حالت تعادل طبیعی– به واسطة ریاضتهای شاقه یا بیماریها و یا پیش آمدهای ناگوار و نظایر آن – موضوع تجسم خیال، تقویت پیدا كرده و اوهام به طور آسانتری صورت خارجی به خود می گیرند.

مخصوصاً حالات مزاجی، رابطة مستقیمی با وضعیت خواب و رؤیا دارد، به حّدی كه اطبّای قدیم و فلاسفة طبیعی، مشاهدة برف و امثال آن را در خواب دلیل بر كم شدن حرارت غریزی و غلبة سردی بر مزاج و دیدن باران را دلیل بر زیادی رطوبت و غلبة آن بر مزاج می گرفتند، همچنین دیدن آتش و شعله های قوی و حمام های گرم را شاهد بر استیلای حرارت بر مزاج و بالا رفتن آن از درجة طبیعی دانسته اند.

بر اثر همین موضوع، اطبای قدیمی برای تشخیص بیماریها از وضعیت خوابهای بیمار نیز استفاده می كرده اند.

گاهی ممكن است نظیر این قضیه در عالم بیداری نیز اتفاق بیفتد. به طور مثال چشم و گوش سالك دائماً متوجه عالم غیب است و همواره منتظر است كه دری از آن عالم بر روی او گشوده شود و یا سروشی به گوش او برسد، ناگاه در اثر فعالیت قوة خیال، صداهایی به گوشش می خورد كه بلافاصله توجه او را به خود جلب كرده و تفسیرهایی برای آن می كند! اما كسانی كه وارد مرحلة ثانوی، یعنی مرحلة ذكر و ریاضت شاقه شده اند، در فكر آنان اندیشه های گوناگونی موج می زند و گاه در اثر شنیدن مطالب ذوقی و نشاط آور فكر این افراد تخدیر شده و روح، حالت تعادل طبیعی خود را از دست می دهد و مرحلة ضعیف خواب مغناطیسی بر آنها عارض می شود. [1] در اثر تلقینات قبلی، این حالت تأیید شده و سالك یك حالت انبساط و فرح كه با رخوت و سستی اعصاب توأم است در خود حس می كند. از سوی دیگر كثرت تكرار ذكر یا شعر، ایجاد یك حالت خستگی توأم با حرارت و جوش و خروشی كرده و مرتباً نیروی توّهم را تقویت می كند؛ ریاضتهای قبلی نیز، كار خود را كرده زمینه را برای فعالیت قوة خیال مهیّا می كند، فلذا این نیرو دائماً منتظر است تا حادثه ای اتفاق افتاده و مشاهده یا مكاشفه ای رخ دهد. تمامی این امور دست در دست هم داده و سالك را كه در خیال كشف و مشاهدة عوالم غیبی است، در عوالمی سیر می دهد(در خواب یا بیداری) و بدین ترتیب هر شكل یا صورتی را كه قوّة وهمیّه به آن تمایل دارد به آسانی در پیش چشمان سالك نمایان می سازد. بنابراین می توان این حالت را به سرابهایی تشبیه كرد كه در بیابان در برابر دیدگان مسافرین، خود نمایی می كند، با این تفاوت كه سراب معلول انعكاس نور خورشید و قوانین انكسار نور و امثال آن است، ولی این كشفیات، معلول فعالیت نیروی توهّم می باشد و اما تشابه آنها در این است كه هر دو عاری از حقیقتند و به یكدیگر شباهت دارند [2].

حال برای وضوح بحث نمونه هایی از تجسم اوهام و تخیّلات را متذكر می شویم (البته ممكن است  بعضی از نمونه های مذكور از نوع مكاشفات شیطانی باشد)

هر یك از گروه ها مدعی اند كه بزرگان خود را در عالم مكاشفه در عالی ترین مرتبه كمال دیده اند. عرفای عامه بدلیل اشتغال فكری به موضوع عظمت خلفای خود و تكرار این مسأله در اذهانشان، در مكاشفات خود آنها را در بلندترین مراتب می بینند.

ابو حامد غزالّی (معروف به امام محمد غزالی)، فردی سنی، شافعی، اشعری مذهب[3] و در جرگة صوفیان می باشد. او مدعی است كه بطلان مذهب امامیه و برتری ابوبكر بر علی علیه السلام را از راه كشف دریافته است. [4]

ابن عربی در مشاهده ای غیبی در معراج می نویسد:

"در یكی از معراج هایی كه به دفعات به افلاك داشته است، پیامبر اكرم را مشاهده نموده، درحالی كه ابوبكر صدیق در طرف راست و عمر فاروق در طرف چپ آن حضرت نشسته، وعلی علیه السلامبه عنوان مترجمی بین حضرت عیسی علیه السلام و حضرت رسول اكرم صلی الله علیه وآله وسلم عمل می كرده است !"[5]

جامی[6] در "نفحات الانس" در ضمن شرح حال محمد غزالی نقل می كند كه یكی از  اكابر و علما گفته است كه: "روزی میان نماز پیشین و نماز دیگر به مسجد حرام درآمدم، وچیزی از وجد و احوال فقرا مرا فرو گرفته بود. نمی توانستم كه بایستم و بنشینیم، جایی می طلبیدم كه ساعتی استراحتی كنم. به جماعتخانه بعضی رباطها كه در حرم داشت درآمدم و بر پهلوی راست در برابر خانه بیفتادم، و دست خود را زیر روی ستون ساختم تا مرا خواب نگیرد و طهارت بر من منتقض نشود. ناگاه یكی از اهل بدعت (شیعه) -كه به آن مشهور بود - آمد و مصلّی بر در آن جماعتخانه بینداخت، و از جیب خود لوحی بیرون آورد – گمان می برم كه از سنگ بود و برآنجا چیزها نوشته بودند – آن را ببوسید و پیش روی خود نهاد، و نماز دراز گزارد و روی خود را از هر دو جانب بر آنجا مالید و تضرّع بسیار كرد. بعد از آن سر خود را بالا كرد و آن را ببوسید و بر چشمهای خود مالید، و باز ببوسید و در جیب نهاد. چون من آن را دیدم، مرا از آن كراهیت بسیار شد. با خود گفتم: چه بودی كه رسول صلی الله علیه وآله وسلم زنده بودی تا این مبتدعان را خبر دادی از شناعت آنچه می كنند. و با این تفكّر خواب را از خود دور می كردم تا طهارت من فاسد نشود. ناگاه از حس غایب شدم، در میان خواب و بیداری دیدم كه عرصه ای است بسیار گشاده، و مردم بسیار ایستاده اند و در دست هر یك كتابی است مجلّد و همه پیش شخصی درآمدند. از حال ایشان سؤال كردم، گفتند: حضرت رسالت صلی الله علیه وآله وسلم اینجا نشسته است، و اینها اصحاب مذاهب اند می خواهند كه عقاید و مذاهب را از كتب خود بر رسول صلی الله علیه وآله وسلم خوانند و تصحیح مذاهب و عقاید خود كنند. شخصی درآمد، گفتند: شافعی است رضی الله عنه و در دست وی كتابی، به میان حلقه درآمد و بر رسول صلی الله علیه وآله وسلم سلام گفت. رسول صلی الله علیه وآله وسلم جواب داد و مرحبا گفت. شافعی پیش وی بنشست و از كتابی كه داشت، مذهب و اعتقاد خود خواند. و بعد از وی شخصی دیگر آمد، گفتند: ابوحنیفه است  رضی الله عنه  و به دست وی كتابی، پهلوی شافعی بنشست و از آن كتاب مذهب و اعتقاد خود خواند. و همچنین یك یك از اصحاب مذاهب می آمدند تا باقی نماندند مگر اندكی، و هر كه عرض مذهب خود می كرد وی را پهلوی دیگری می نشاندند. چون همه فارغ شدند، ناگاه یكی از روافض (شیعه ها) آمد، و در دست وی جزوی چند جلد ناكرده (!) و در آنجا ذكر عقاید باطلة ایشان، و قصد كرد كه به میان آن حلقه درآید و آن را بر رسول صلی الله علیه وآله وسلم خواند. یكی از آنان كه پیش رسول صلی الله علیه وآله وسلم بودند، بیرون آمد و وی را زجر و منع كرد و جزوه ها را از دست وی گرفت و بینداخت، و وی را براند و اهانت كرد. من چون دیدم كه قوم فارغ شدند و كسی نماند كه چیزی خواند، پیش آمدم و در دست من كتابی بود مجلّد، آواز دادم و گفتم: یا رسول الله! این كتاب معتَقَد من و معتَقَد اهل اسلام است، اگر اذن فرمایی بخوانم. رسول صلی الله علیه وآله وسلم گفت: چه كتاب است؟ گفتم: كتاب قواعد العقاید است كه غزّالی تصنیف كرده است. مرا به قرائت آن اذن داد. بنشستم و از اوّل كتاب خواندن گرفتم تا به آنجا رسیدم كه غزالّی می گوید: واللهُ– تعالی – بَعَثَ النَّبیَّ الأمیَّ القُرشیَّ محمّداً صلی الله علیه وآله وسلم  إلی كافَـّةِ العربِ و العَجَمِ و الجنِّ و الأنسِ. چون به اینجا رسیدم، اثر بشاشت و تبسّم در روی مبارك وی صلی الله علیه وآله وسلم ظاهر شد. چون به نعت و صفت وی رسیدم، به من التفات كرد و گفت: أین الغزّالی؟ غزّالی آنجا ایستاده بود، گفت: غزّالی منم یا رسول الله! و پیش آمد و سلام گفت، و رسول صلی الله علیه وآله وسلم جواب داد و دست مبارك خود به وی داد. غزّالی دست وی را صلی الله علیه وآله وسلم می بوسید و روی خود بر آنجا می مالید. بعد از آن بنشست. رسول صلی الله علیه وآله وسلم به قرائت هیچ كس چندان استبشار ننمود كه به قرائت من قواعد العقاید را. چون از خواب درآمدم، بر چشم من اثر گریه بود از آن كرامات و احوال كه مشاهده كرده بودم." [7]

بایزید بسطامی سنّی مالكی مذهبی بود كه به حلول و وحدت وجود اعتقاد داشت[8] و می گفت:

 در زیر عبای من به جز خدای متعال نیست و هیچ خدایی به جز من، وجود ندارد "لا اله إلّـا أنا"[9].

او مدعی است در مكاشفه ای در خواب، خدا را دیدم[10] گفت بایزید چه می خواهی؟ گفتم آن می خواهم كه تو می خواهی، پس به من گفت من تو هستم چنان كه تو من هستی[11].

از ابوالحسن خرقانی، سنّی صوفی ای كه سلسله ی تصوّف او به بایزید بسطامی می رسد[85] نقل شده كه می گفت من مصطفای زمانه هستم؛ من خدای وقتم [86] و من تنها دو سال از خدا جوان تر هستم و خداوند ملازم من است[87].

می گوید در مكاشفه ای در خواب خدا را دیدم به من گفت ای ابوالحسن! می خواهی من تو باشم و تو من باشی؟[88]

ابن عربی می گوید: حق را دوبار در خواب دیدم كه به من می گفت: بندگان مرا به سوی خیر، راه بنمای!! [89]

غزالی می گوید: خدا را در خواب دیدم و برای اینكه یقین كنم آیا واقعاً او خداست یا شیطان، از او پرسیدم، آیا توشیطان هستی كه با من سخن می گویی؟ او گفت: نه من خدایم، از همین جا فهمیدم كه واقعاً خدا را در خواب دیده ام نه شیطان را !! [90]

 گاه مرید، در تجسم اوهام و خیالات، مراد خود را در بالاترین مراتب مشاهده می كند.

در كتاب صفوة الصفا كه در شرح حالات شیخ صفی الدین اردبیلی به قلم یكی از مریدان او نوشته شده است، نقل شده كه: یكی از مردان كار كرده به شیخ گفت: در عالم خواب دیدم سر آستین شیخ از "عرش" بودی تا "ثری" (زمین) ! شیخ گفت: "فرزند! این را به قدر حوصلة تو به تو نشان داده اند! "

در همین كتاب آمده است كه جبرئیل گیلانی نقل كرد از برادر خود پیر محمد، گفت: اوّل مرتبه ای كه به خدمت شیخ صفی رسیدم (حالت مكاشفه ای بر من دست داد) دیدم پای شیخ به تحت الثری و سرش به علیین و دوش راست او به كنار كوه قاف و دوش چپش هم به كنار كوه قاف است! نعره ای زدم و از خود برفتم، بعد از ساعتی شیخ از من سؤال كرد چرا نعره زدی ؟! آن صورت كه دیده بودم عرض كردم... .[91]

وباز در این كتاب آورده شده  از خواجه محمد "سراوی" كه از پیر محمود، خادم خواجه افضل سراوی شنیدم: وقتی خواجه افضل، از اردبیل از خدمت شیخ صفی، قصد "سراو" كرد، شیخ به او گفت: در برابر من سوار شو، خواجه افضل سوار شد و حركت كردیم. چون به نیم فرسنگی اردبیل رسیدیم نگاه كردم دیدم شیخ بزرگ می شد، بزرگ می شد!  به اندازه ای كه تمام ولایت اردبیل از او پر شد! نعره ای زدم و بی خود گردیدم و از اسب درافتادم. خواجه افضل از مشاهده این حالت خوشش نیامد و متحیرانه به من نگاه كرد، من آنچه را دیده بودم باز گفتم. گفت: ای كور بَصَر، یعنی شیخ به آن اندازه است كه در ولایت اردبیل بگنجد؟! آنچه را دیدی به قدر خودت دیدی ![92]

علامه مجلسی رحمة الله علیه  در عین الحیاة ادعای به معراج رفتن ابن عربی را نقل می كند كه او مقام حضرت علی علیه السلام رااز بعضی از صحابه ای كه نام می برد پایین تر می بیند.[93]

ادعای معراج توسط دانشمندان قبل از اسلام نیز مطرح شده است نقل كرده اند كه "اردای ویراف" كه در زمان اردشیر بابكان می زیسته است، به معراج رفت و سه جام شراب خورد و بیهوش افتاد. و یك هفته بیهوش بود. و شش تن حكیم اطراف او بودند تا آنكه به هوش آمد بر پای خاست و دبیری را پیش طلبید و صورت مكاشفات و مشاهدات خود را بگفت تا او نوشت كه به عرض اردشیر برساند.

گفت: چون بخفتم، فرشتة بهشتی آمد دست مرا گرفت و مرا به پل صراط رسانیده؛ آنگاه جبرئیل در رسید و مرا به عرش برد و فرشتگان و بهشتیان را دیدم و در حضرت یزدان نماز بردم. آنگاه طبقات مردم را دیدم و از حال یك یك بازپرس كردم و ارواح جمیع اصناف را دیدم و مقام هر یك را بدانستم. آنگاه مرا به دوزخ آوردند و اهالی دوزخ را تن به تن دیدم و كیفر هر گناه را دانستم. بعد از آن فرشتگان مرا به عالم عنصر آوردند. و سپس ترویج دین زرتشت نمود.[94]

 - تمام اموری كه باعث بیرون رفتن روح از حالت تعادل طبیعی می شود، باعث ایجاد یك مرتبه از خواب مغناطیسی می شود.

[75]- جلوة حق، آیت الله مكارم شیرازی، ص 146 – 151 (با تلخیص).

[76]- وفیات الاعیان، ابن خلكان، ج3، ص 353.

[77]- الدّر المنثور، ص 31.

[78]- " ولمَّا شهدته صلى الله علیه وسلم فی ذلك العالم سیداً معصوم المقاصد... والصدیق على یمینه الأنفس، والفاروق على یساره الأقدس، والختم بین یدیه قد جثا، یخبره بحدیث الأنثى، وعلی صلى الله علیه وسلم یترجم عن الختم بلسانه، وذو النورین مشتمل برداء حیائه، مقبل على شأنه... الخ" [فتوحیات مكیه، ج 1، ص 2-3]

[79]- سُنّی كه در اصول، اشعری مذهب، در فروع حنفی و در صوفیه تابعفرقه ی نقشبندیه  بوده است [ روضات الجنّات، ج5، ص 287]

[80]- نفحات الانس، ص 376.

[81]- اسلام و عقاید شاهرودی، ص 33.

[82]- تحفة الاخیار، ص 50.

[83]- قلت للصادق جعفر بن محمد  علیهما السلام: إن رجلا رأی ربه عزوجل فی منامه فما یكون ذلك؟ فقال: ذلك رجل لا دین له، ان الله تبارك و تعالی لا یری فی الیقظه و لا فی المنام، و لا فی الدنیا، و لا فی الاخره. [بحارالانوار، ج4، ص32، از امالی صدوق "قدس سره"]

به امام صادق علیه السلام گفتم : شخصی پروردگار خویش را در خواب خود دیده است، این چگونه قضیه ای است ؟ فرمودند: آن مرد، شخصی است كه دین ندارد، خداوند تبارك و تعالی نه در بیداری دیده می شود و نه در خواب و نه در دنیا و نه در آخرت.

[1]- تحفة الاخیار، ص 223.

[2]- تحفة الاخیار، ص 164.

[3]- تذكرة الاولیاء، ص 385.

[4]- عرفان ایرانی (حلبی)، ص 241.

[5]- تحفة الاخیار، ص 214.

[6]- "رأیت الحقّ فی النوم مرتین و هو یقول لی: انصح عبادی" [ فتوحات مكیه، ج 1، ص 334.]

[7]- الغدیر، ج 11، ص 159.

[8]- صفوة الصفاء، ص 331.

[9]- همان، ص 330.

[10] - عین الحیاة، ص 623.

[11]- تاریخ فلسفه و تصوّف، آیت الله حاج شیخ علی نمازی شاهرودی، ص 73 از ناسخ