قانون جذب نه‌ تنها انسان را به کسب فضایل اخلاقی دعوت نمی‌کند، بلکه یکی از خطرناک‌ترین امیال انسانی، یعنی «آز و طمع» را فعّال نموده،
18 بازدید
تاریخ ارائه : 3/6/2013 9:12:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

ناسازکاری قانون جذب با اسلام

امروزه در بسیاری از کارگاه‏ها و سمینارهای راز، از قانون جذب به عنوان موضوعی که مورد تأیید متون اسلامی است نام برده می‏شود و پاره‏ای از سخنرانان پا را فراتر گذاشته و جذب را اصالتا متعلق به معارف دینی دانسته و مدعی‏ اند که اساسا خاستگاه این مفهوم، متون دینی و اسلامی است. این مفهوم با نام‏های جذب، قانون جذب، تکنولوژی فکر، راز، قدرت تفکر، قانون راز و گاهی با نام تجسّم خلّاق بر سر زبان‏هاست. نکته قابل توجه در باب قانون جذب این است که در بسیاری از کتاب‏ها و کارگاه‏ها این ایده به عنوان یک مرام معنوی و عرفانی به دیگران آموزش داده می‏شود و با نام حیات معنوی[1]، زندگی عرفانی[2]، اتصال با نیروهی الهی[3] تبلیغ می‏شود.

در این نوشتار برآنیم با کاوش در آن دسته از ادله دینی که در نظر اول بر قانون جذب دلالت دارند نسبت قانون جذب را با این ادله روشن می‏سازیم.

کلید واژه ها: قانون جذب، راز، تجسم، فال و طیره، شکر، یقین، تفکر، بلا، دعا.

تعریف قانون جذب:

در قانون جذب اعتقاد بر این است که عمل تجسّم مهم ترین سهم را در جذب خواسته ها دارد؛ یعنی تجسّم خواسته‌ها، نیروی مغناطیسی ایجاد می‌کند و این نیرو، خواستۀ انسان را به‌سوی او جذب می‌کند.[4]  در نگاه ایشان اين قانون همان قانون جاذبة عمومي نیوتن است، امّا در حیطه افکار. قانون جاذبة نيوتن مي­گويد: کرة زمين همة اجسام را به سمت خود مي­کشد؛ امّا قانون جذب مي­گويد: تمام چيزهايي که ما تصوّر مي­کنيم، به سوي ما جذب مي­شوند[5].

به همین جهت می گویند که با تصوّر و تجسم، تمام دنيا يک کاتالوگ در دست تجسم گر خواهد بود و او می تواند به جهان سفارش دهد که هر چه را انتخاب کرده برایش خلق کند.[6]  بر همین مبناست که هواداران جذب، وضعیت موجود زندگانی افراد را ساخته و پرداخته قوۀ تجسم آن ها می دانند[7] و بر این باورند که اگر کسی می خواهد رويدادهاي زندگي خود را تغییر دهد بايد نيروي تجسّم و تصوّر ذهن را باور داشته باشد و به عمل تصویر پردازی ذهنی روی بیاورد تا مقدمات و اسباب تغيير در واقعيت اين امور فراهم شود.[8]

«به یاد داشته باش تو در زندگی همان چیزی را جذب می‏کنی که توجه و انرژی و حواس خود را به آن معطوف می‏کنی، خواسته یا ناخواسته.»[9]

«امکان ندارد مرضی به تو سرایت کند، مگر این که فکر کنی امکانش هست و این تفکر یک نوع دعوت است. اگر هم به حرف‏های مردم که راجع به بیماری‏هایشان حرف می‏زنند گوش می‏دهی بیماری را به سوی خودت دعوت می‏کنی.»[10]

در قانون جذب گفته می شود انسان ها در سه گام به آرزوهای خود دست می­یابند: نخست، خواستن: «به دنیا فرمان بده.» دوم، باور: «باور داشته باش که به خواسته‌ات رسیده‌ای.» سوم، تجسّم: «احساس کن که به خواسته‌ات رسیده‌ای[11]».

آن چه از این سه گام بدست می آید این است که در قانون جذب، عملی ذهنی از انسان ها خواسته شده نه عمل خارجی؛ یعنی تنها عمل جوانحی مورد تأکید و توصیه است نه فعل بیرونی و عمل جوارحی.

خلاصۀ قانون جذب چنان که راندا برن گفته این جمله است: افکار تبدیل می شوند اجسام.[12]

اصلی‏ترین ادعا در جذب

ادّعای اصلی در قانون جذب، سه محور زیر است:

اول این‌که ذهن انسان قادر است بر پدیده‌های خارجِ از وجود انسان اثر بگذارد و امور بیرون از وجود آدمی را به سود وی تغییر دهد؛ به عبارت دیگر قانون جذب، ادّعایی در مورد تأثیر افکار بر روان و درون خود انسان ندارد، بلکه ادّعایش دربارة تأثیر افکار بر امور خارج از وجود انسان است؛ به‌این‌صورت که انسان می‌تواند با استفاده از نیروی خلّاق ذهن بر امور بیرون از جسم، تصرف کند.

ادّعای دوم این است که تأثیرگذاری ذهن بر پديده‌ها از نوع تأثیرات عادی نیست؛ بلکه از نوعِ تأثیر علّت تامّه بر معلول است. منادیان جذب، فقط از تأثیرگذاري و تأثيرپذيري ميان ذهن و پديده‏ ها، سخن نمي‌گويند؛ بلکه از خالقیّت ذهن می‌گويند و «خلق و آفرینش» را به ذهن نسبت می‌دهند و ادعا می‏کنند که ذهن انسان هرچه را ـ‌مثبت یا منفی‌ـ تجسّم نماید، به صورت یقینی و قطعی در عالم خارج (نه در درون انسان) به وقوع می‌پیوندد. طبق ادعای دوم، رابطة بین ذهن و «امور تجسّم شده» را رابطة علّت تامّه نسبت به معلولش می‏دانند و مدعی‏ اند هم‏چنان که خطّ تولید یک کارخانه، مواد خام را به محصول تبدیل می‌کند، ذهن انسان نیز قادر است تصویرهای ذهنی را به حقایق عینی و خارجی تبدیل نماید و همه چیز را به سمت خویش جذب کند.

ادعای سوم این است که قدرت خداگونۀ ذهن، نه از جهان‏ بینی انسان‏ها تاثیر می‏ پذیرد و نه از عمل آن‏ها. به عبارت دیگر نه تقوا و پرهیزگاری افراد و نه نظام باورها و اعتقادات آن‏ها، تاثیر مثبت یا منفی بر قدرت ذهن ندارد. طبق ادعای سوم، نه اندیشه و فکر، بلکه «همراه داشتنِ تصویر» و حک نمودنِ عکسِ مطلوب در ذهن، باعث جذبِ خواسته‏ ها می‏شود.

بنابراین نباید تصوّر شود که منظور از قانون جذب فقط مثبت اندیشی، تلقین، خوش‏ بینی و اموری از این قبیل است.

ادله دینی در باب جذب

  1. تفأل و تطیر:

نزدیک‏ترین مفهوم به قانون جذب در متون اسلامی، دو مفهومِ فال و طیره است. فال به کلمه نیک و میمون گویند و طیره، به شگون بد و نحس گفته می‏شود (گاهی به این دو امر عیافه هم اطلاق شده است). از این جهت فال در مقابل طیره است.[13] به عبارت دقیق ‏تر، در فال اعتقاد بر این است که فال در سرنوشت خوب مؤثر است و در طیره معتقدند که پیش‏بینی امر منفی آینده را تغییر می‏دهد و باعث ایجاد امور ناخوشایند می‏گردد و از این جهت اهل طیره برای نفوس بد زدن اثری غیر قابل تغییر معتقد بودند به گونه ای که درباره نفوس می‏گفتند: النفوس كالنصوص.

قابل ذکر این که طیره در قران نمونه ‏ای ازهمان تطیر رایج است. قرآن کریم، نامه اعمال را که یا خیر است یا شر، طائر خوانده: « و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیمة کتابا» (هر انسانی را طائرش را به گردنش می آویزیم و روز قیامت آن را به صورت کتابی بیرون می آوریم). مراد از طائر در این آیه، همان نامه اعمال است.

علت نام‏گذاری تطيّر این بوده است كه در دوران جاهليت در تصميم‌گيري به پرندگان وابسته بودند و وقتي ارادة انجام كاري مي‌كردند اگر پرنده‌اي را مي‌ديدند كه به سمت راست آنها پرواز مي‌كند آن را به فال نيك مي‌گرفتند و به مسيرشان ادامه مي‌دادند و اگر به سمت چپ ايشان حركت مي‌كرد آن را شوم مي‌پنداشتند و از مسيرشان بر مي‌گشتند؛ حتی گاهی پرنده‌اي را از لانه‌اش پرواز مي‌دادند تا از جهت پرواز او تصميم بگيرند كه به مسيرشان ادامه دهند يا نه.

لازم به یادآوری است که این عقیده را تنها در مورد پرندگان نداشتند؛ بلکه برای کلام بد و یا موقعیت بد هم معتقد به اثرگذاری بودند. بنابراین نباید پنداشت که تطیر و تشأوم تنها در مورد حرکت پرندگان جریان داشته است.[14]

با اندکی دقت در تعریف جذب، معلوم می‏شود که جمع بین فال و طیره، همان قانون جذب است؛ یعنی اگر کسی قانون جذب را با زبان دین تحلیل و معنا کند باید بگوید که قانون جذب یعنی باور به اثربخشی دو مقولۀ فال و طیره؛ به این معنا که مدلولِ شگون بد و خوب، هر دو در عالم خارج محقق شود. در قانون جذب ادعا می‏شود که آن‏چه را تجسم می‏کنی مهم نیست که امری مثبت یا منفی است، مهم آن است که دقیقا همان را جذب می‏کنی؛ یعنی اگر باور داری که در مسافرت با وقایع ناخوشایند و ناگوار مواجه می‏شوی، دقیقا همان اتفاق می‏افتد( طیره). اگر هم باور داری که پدیده‏ های گوارا و دل‏چسب در انتظار توست، همان‏گونه پیش می‏آید(فال).

جالب است بدانیم که اگر چه در بدو نظر، قانون جذب با این دو مقوله، یکی می‏نماید ـ یا لااقل با فال ـ، اما در حقیقت نظر دین درباره این دو مفهوم با نظریه طرفداران قانون جذب فاصله بسیار دارد. نسبتِ دو مقولۀ تطیر و تفأل با بینش اسلامی چنین است.

  1. گفته شد که طرفداران قانون جذب در حقیقت به حقانیت تطیر اعتقاد دارند؛ با این توضیح که معتقدند هرگونه سرنوشت ناخوشایندی را که در مورد خود بپذیری و انتظار آن را بکشی، فرا خواهد رسید و معتقدان به طیره هم غیر از این اعتقادی نداشتند؛ با این تفاوت که منشأ این باور در طیره موجوداتی مانند کلاغ و عقاب بوده است، ولی در قانون جذب اعتقاد بر این است که این باور از هر طریقی که حاصل شود، اگر به احساسِ شدید تبدیل شود، ذهن انسان هم چون دکلِ قویِ مخابراتی آن را جذب کرده و تبدیل به رویداد می شود. کسانی که به قانون جذب معتقدند می‏گویند مهم نیست پیش‏بینی‏تان از چه منبعی نشأت گرفته است؛ مسئله این است که اگر به آن احساس منفی بدهی، در عالم خارج عینیت می‏یابد. این در حالی است که متون دینی نه تنها به اثربخشی تطیر اذعان نکرده، بلکه تطیر را خرافات و باوری غیرعاقلانه معرفی کرده و حتی گامی فراتر نهاده و تطیر را شرک معرفی نموده است.

توضیح این که متون دینی، ضمن این که اجازۀ استفاده از پاره‏ای اسباب را نداده و انسان‏ها را به اجتناب و دوری از آن‏ها دعوت نموده، اما اثربخشی آن‏ها را پذیرفته و آن‏ها را برخوردار از واقعیت معرفی نموده است. به عبارت دیگر بنا بر نصوص دینی، پاره‏ای از اسباب و علل غیرعادی، اگر چه جزو خرافات و امور موهوم معرفی نشده ‏اند، اما بهره ‏مندی از این اسباب ممنوع اعلام شده و تحصیل و اِعمال(بکارگیری) آن‏ها تحریم شده است. مثلا سحر و جادو از منظر آیات و روایات ضمن این که واقعیت دارد، استفاده از آن و استمداد از این ابزار مجاز شمرده نشده است. افسونگری، در عالم خارج، دارای واقعیت خارجی و نفس‏ الامری شمرده شده، اما ورود به این عرصه، دوری از تعالی معنوی تلقی گردیده و معصیت شمرده شده است. همین طور است چشم زخم، جن‏گیری، طلسمات، تأثیر بعضی از ایام و اوقات در نفوس انسان‏ها(به طور اجمالی).

در مقابل پاره ‏ای از امور در منابع دینی مورد نهی واقع شده است؛ اما نه به این دلیل که واقعیت خارجی دارند، ولی جزو اسباب غیر شرعی محسوب می‏شوند، بلکه به این دلیل که اصولا این امور جزو امور باطل و موهوم ‏اند و هیچ بهره‏ ای از واقعیت ندارند. به عبارت دیگر چون این امور به صورت تکوینی، منشأهیچ اثری نیست مورد نهی واقع شده است. کلام مشهوری از امام علی(علیه السلام) در نهج‏ البلاغه آمده که می‌فرماید: « العين حق ، و الرقی حق ، و السحر حق ، و الفال حق ، و الطيره ليست بحق ، و العدوی ليست بحق ، و الطيب نشره ، والعسل نشره ، و الرکوب نشره ، و النظر الی الخضره نشره، نهج البلاغه حکمت 400).(چشم ‏زخم حق است، سحر حق است، فال حق است. اما طیره باطل است..)

نکته قابل توجه این که طیره بنا بر روایات و آیات قرآنی، جزو همین دسته است، یعنی طیره از این جهت که اساسا، بهره‏ای از واقعیت ندارد و خرافی و دروغ است، مورد نهی قرار گرفته است. قابل ذکر این که موهوم بودن تطیر نه از این جهت بوده که منشا این پیش‏بینی کلاغ بوده است، بلکه به این جهت بوده که از آن‏جا که اساسا رابطه منطقی و علی و معلولی بین این پدیده‏ ها و رویدادهایِ عالم خارج وجود ندارد؛ باور به وجودِ چنینِ تأثیری از اساس توهم و دروغ است و این باور نباید منشأ تغییر در برنامه‏ های جاری شود. به عبارت واضح‏تر؛ ادله دینی تأکید دارد کسانی که با پریدن کلاغ به این باور می‏رسند که آینده ناگواری در انتظار آن‏هاست و سخت باور پیدا کرده‏اند که وقایع ناگواری در حال وقوع است مطمئن باشند که هیچ اتفاق جدیدی رخ نخواهد داد؛ حتی اگر یقین به این امر داشته باشند. (توجه شود که معتقدان به قانون جذب می‏گویند که اگر کسی به چنین احساس قوی برسد ذهنش با ارسال فرکانس ‏مشابه، تمامی این وقایع منفی را جذب می‏کند و کائنات همین شرایط را برایش ایجاد می‏کند)

نتیجه این که مبارزه متون دینی با تطیر نه بخاطر وجود سببی به نام کلاغ بوده (و کسی تصور نکند متون دینی با ابزارِ این باور ـ که کلاغ است ـ کار داشته است)، بلکه با این برداشت مبارزه کرده که چنین باوری (باور، همان احساس شدید در قانون جذب است) منشأ هیچ اثری در رویدادهای آتی نخواهد بود. بنابراین کسانی که به درستی تطیر ایمان داشتند و آن را منشأ اثر می‏دانستند با کسانی که به قانون جذب باور دارند و در انتظارِ وقایع ناگوار نشستن را باعث جذب وقایع ناگوار می‏دانند تفاوتی ندارند.

1.مطلب دیگری هم از ادله دینی قابل استنباط است؛ سیاق این روایات به خوبی نشان می‏دهد که اگر قانون جذب، درست بود جا داشت معصومین شکل استدلال خود را تغییر دهند و به گونه ‏ای دیگر به معتقدان تطیر پاسخ گویند. مثلا در جاهایی که در مورد طیره سخن به میان آمده، امامان از بی‏ اثر بودن این اعتقاد سخن گفته‏ اند. اگر ایشان قانون جذب را صحیح می‏دانستند، باید می‏فرمودند نباید به این امر اعتقاد داشت چون باعث می‏شود که در عالم خارج همان اتفاق بیفتد. در حالی که معصومان گفته‏اند حتی اگر باور هم داشته باشید باز بی‏اثر و بی‏خاصیت است. یا این که پیامبر فرموده «اذا تطيّرت فامض»[15]. پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد: «هر جا فال بد زدي آن را ناديده بگير و كار خود را دنبال كن.» در این روایت صحبت از حالتی است که کسی پیش بینی بد می‏کند و به احساس منفی هم می‏رسد، اما روایت باز تأکید دارد که با وجود احتمال بدی که نسبت به آینده و شرایط داری، باز این احساس منفی و پیش بینی منفی، تأثیر واقعی و طبیعی ندارد. توجه شود که قانون جذب برای چنین حالتی ـ که احساس منفی و باور منفی ایجاد شود ـ رویدادی منفی را در عالم خارج پیش‏بینی می‏کند. این در حالی است که روایت می‏گوید که این باورِ منفی، بی‏خاصیت و لغو است و باعث تغییر امور نمی‏شود.

در خصال آمده که راوی گوید: نامه‏ اي به امام رضا(ع) نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسيدم ، در پاسخم نوشتند: کسي كه در چهارشنبه آخر ماه علي رغم اهل طيره ( و خرافه ‏پرستان ) مسافرت كند ، از هر آفتي ايمن خواهد بود ، و از هر گزندي محفوظ مانده ، خدا حاجتش را هم بر مي‏آورد. دراین روایت و روایات مشابه امام هیچ گاه نگفته ‏اند که اگر کسی نفوس بد بزند خودش به آن مبتلا می‏شود و اثرگذار است؛ بلکه فرموده‏ اند که این امور باطل است. چنان که در مورد سحر گفته شده که «السحر حق» می‏توانستند این گونه پاسخ گویندکه شگونِ بد، تبعات منفی دارد، آن را ترک کنید. به عبارت دیگر از تعلیلی که امامان گفته اند معلوم می‏شود که این بخش از قانون جذب که ناظر به احساس منفی است در متون دینی کاملا رد شده است.

1.مطلب سوم این که احکامی که در روایات برای طیره و مفاهیم هم‏تراز آن ذکر شده است، متفاوت است. در بعضی از روایات، در کنار مفهوم طیره از هامه و عدوی به عنوان امور عدمی نام برده شده است. مثلا هامه اعتقادی بود که در صدر اسلام رایج بود به این معنا اگر کسی کشته شود، روحش به شکل مرغ درمی‏آید و در قبر لانه کرده و تا از قاتلش انتقام نگیرد، رها نمی‏شود. روایات بیان‏گر این معناست که همان‏گونه که هامه امری عدمی است (محال است روح انسان به شکل مرغ درآید، از این رو باور به آن هم لغو بوده و منشأ هیچ اثری نیست) طیره هم امری عدمی است که هیچ‏گونه نفع یا ضرری ندارد.

در این دسته از روایات امور باطل دو دسته شده‏اند، باطل‏های کارساز و باطل‏های غیر کارساز. سحر، رقی، چشم زخم، باطل‏های کارساز و تأثیر گذار نام گرفته اند و به عنوان اموری وجودی از آن ها یاد شده‏؛ در مقابل، اموری به عنوان باطل محض و باطل غیرکارساز بیان شده‏اند که طیره و هامه از این قبیل است.

طیره در حدیث رفع:

در حدیث مشهور نبوی که به حدیث رفع مشهور است به طیره اشاره شده است. اصوليون شيعه حديث رفع را بيشتر از منظر اصل عملي برائت «ما لا يعلمون» مورد بحث و استدلال قرار داده‏اند و موضوع طیره را به بحث گذاشته اند.این حدیث به نقل از پیامبر اسلام چنین آمده است:«رُفِعَ عَنْ اُمَّتي تِسعَةٌ: ما لا يعْلَمونَ وَما لا يطيقونَ وَما اسْتُکْرهُوا عَلَيهِ وَمَا اضْطُرُّوا اِلَيهِ وَالُخَطَأ وَالنَّسْيانُ وَالطّيرَةُ وَالْحَسَدُ وَالْوَسْوَسَةُ فِي التَّفَکُّر فِي الْخَلْقِ.»[16][نُه چيز از امت من برداشته شده است: آنچه نمي‌دانند، آنچه طاقت ندارند، آنچه بر آن مجبور شده‌اند، آنچه بدان اضطرار پيدا کرده‌اند، اشتباه، فراموشي، شگونِ بد، احساس حسادت (مادامي که به مرحله عمل نرسيده است، و يا محسود واقع شدن) و وساوس شيطاني در امر خلقت.]

در این که مرفوع (رفع شده) در این حدیث چیست بین اصولیون اختلاف است. بعضی حکم وضعی را گفته‏اند و بعضی حکم تکلیفی راپذیرفته‏اند. بسیاری از علمای علم اصول آن‏چه در این حدیث قائل شده‏اند رفع حکم تکلیفی نسبت به طیره است نه حکم وضعی؛ به این معنا که اکر کسی شگون بد بزند مرتکب حرام نشده و عمل عقاب‏آوری مرتکب نشده است. دستۀ دیگری که رفع حکم وضعی را پذیرفته‏اند بعد از طرح این سؤال که آیا امکان دارد کلام بد اثر وضعی داشته باشد؟ گفته‏اند که ممکن است کلام بد اثر نفسانی داشته باشد (بر خلاف قانون جذب که اثر خارجی را برای کلام بد پذیرفته است)و در اخر این اثر بد را اثری نفسانی و روانی معنا کرده‏اند.[17]

نتیجه این که حتی کسانی که رفع حکم وضعی را برای طیره در این حدیث مطرح کرده‏اند برای طیره، اثر نفسانی را احتمال داده‏اند نه اثر تکوینی بر کائنات و نه خلقِ رویدادهای خارجی را.

کاوشی بیشتر در فال:

فال در مقابل طیره قرار دارد. نفوس بد و شوم که تطیر نام دارد اگر به نفوس خوب و مبارک تبدیل گردد فال نام دارد. دربارۀ فال دو نظر وجود دارد. گروهی این عمل را صرفا نوعی القای کلام مثبت میدانند و تأثیر آن را به میزان اثر روحی که باعث تقویت انگیزه یا خوش‏بینی می‏شود پذیرفته ‏اند. در مقابل گروهی دیگر ( که نظریه مشهور هم هست ) فال را نوعی علم می‏دانند که ناشی از قوۀ پیشگویی و اِخبار از آینده در انسان است.  محدث مشهور شیخ عباس قمی در این باره می‏گوید: علم فال علمی است که بواسطۀ آن انسان از بعضی از حوادث اتیه مطلع می‏شود و از جنس کلام مسموع است یا از کسی یا از مصحف. مثل آن چه عبدالمطلب به حلیمه سعدیه گفت: بخ بخ خلتان حسنتان، حلم و سعد.[18]

فال در مقابل استخاره است؛ در مقابلِ استخاره که طلب خیر است، فال (در نگرش دوم) طلب خبر است، یعنی علم پیش‏گویی است. از نظر متون دینی، وقایع آتی علت خاص خودشان را دارند و فال تنها خبر دادن از رویدادهای آینده است؛ در حالی که در قانون جذب، فال به عنوان سبب معرفی می شود؛ یعنی باعث ایجاد وقایع می شود. از این جهت باید گفت فال‏‏های پیامبر هم پیش‏گویی‏های وی بوده است نه ایجاد سبب.

احادیثی که در مورد نیکو بودن فال وارد شده بیشتر از طریق منابع اهل سنت است که کسانی مانند ابوهریره و عایشه در سند حدیث آمده اند. در منابع شیعی همین اندازه آمده که پیامبر فال را امری نیکو می‏دانست. مثال‏هایی که در این باره از پیامبر نقل شده است نقل راویان است؛ یعنی برداشت راویان از سیرۀ پیامبر اسلام است که آن را به فال نیکو تعبیر کرده‏اند. مانند این جمله که «ان النبی یحب الفال الحسن» پیامبر فال نیکو را دوست می‏داشت. عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَال كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُعْجِبُهُ الْفَأْلُ الْحَسَنُ وَيَكْرَهُ الطِّيَرَةَ.[19]

کلام مشهوری در بعضی از سایت‏ها و بعضی کتب به نقل از پیامبر اسلام آمده که «تفألوا بالخیر تجدوه» (فال خوب بزنید تا آن را بیابید). اما باید توجه داشت که این جمله حدیث نیست، بلکه ضرب‏المثل مشهوری است که به شکل کلمۀ قصار و حکمت درآمده است. این جمله به صورت حدیث نه در منابع حدیثی اهل سنت و نه در منابع شیعی هیچ کدام وارد نشده است.

بهاءالدین خرمشاهی در این باره می‏گوید: «در این باب قول مشهوری هست که تفألوا بالخیر تجدوه. ولی حدیث بودنش مسلم نیست.[20]

جمع بندی فال و تطیر

ادله دینی فال را تایید کرده است، اما نه با ملاکی که در قانون جذب مورد قبول واقع شده است و اساسا فال در متون دینی حداکثر به معنای تلقین در روانشاسی است که اثری نفسانی دارد و با پدیده‏های عالم خارج (که در قانون جذب مورد ادعاست) ارتباطی ندارد. همین طور ادله دینی، تطیر را ممنوع و غیر مجاز اعلام نموده و حتی بت‏پرستی معرفی کرده است، در حالی که قانون جذب، بدون این‏که به منشأ باورها بپردازد نه تنها باورهای منفی که حتی تصاویر منفی و جملات منفی را دارای تأثیر تکوینی معرفی کرده و معتقد است که تمامی برداشت‏های منفی و تصویر‏پردازی‏های منفی به صورت رویدادهای واقعی، به زندگی انسان وارد شده و تبدیل به وقایع خارجی می‏شوند.‏ از این رو نظر دین در باب تفال و تطیر، با نگرش هوادران قانون جذب هیچ قرابتی ندارد.

در بين روايات اگر چه روايت مرسل يا مرفوع و دارای سند ضعيف نیز وجود دارد؛  ولي آنچه مهم است اين است كه مستفاد از مجموع رواياتی که در باب طیره وارد شده اين است كه، تأثیر تطیر نه بیرونی بلکه اثر روانی و اعتقادی است و اثر تكويني در جذب امور ناگوار و ابتلا به این امور ندارد.

بنابراین اثر منفی تطیر، در سه ناحیه است. هیچ کدام از این سه با ادعای طرفداران قانون جذب هم‏خوانی و مطابقت ندارد. اول اثر  اعتقادی و اندیشه‏ای، دوم اثر درونی و روانی و سوم اثر رفتاری و عملی است.

از نظر اندیشه‏ای باور به تطیر، باور و اعتقاد به یک ابزار ناکارامد و باطل است و چنین باوری، نقص در قوۀ اندیشه و نارسایی در نظام اعتقادات فرد محسوب می‏شود. از نظر روانی، اثر منفی تطیر به این است که باعث ناامیدی و ضعف در انگیزه و اراده و در مواردی بروز استرس و یا افسردگی گردد. این اثر همان است که محدودی از علمای علم اصول تحت عنوان اثر تطیر احتمال داده‏اند و حدیث رفع را به رفع این اثر (اثر نفسانی) معنا کرده‏اند. پیامد منفی تطیر در بعد رفتاری، نه به نفس تطیر که به بناگذاری بر مبنای این اعتقاد باطل استوار است؛ به این معنا که باور به نفوس بد باعث می‏شود که انسان انرژی خود را از بکارانداختن در امور مفید و لازم منع کند و در حالت روانی منفی یعنی انتظار امر ناخوشایند بسر ببرد و یا به عوارض منفی مانند بدبینی و یأس دچار شود و هیچ‏گاه به حد جذب امور منفی توسط ذهن نمی‏شود. مثلا اگر تعداد قابل‌ توجهی از مردم ایمان راسخ داشته باشند كه چهارشنبه‏ی آخر هر ماه، روز نحسی است، همین اعتقاد ممكن است در آن روز به خصوص، در رفتار آنان اثر بگذارد و آنها را مرددتر، حساس‌تر و مضطرب‌تر سازد؛ در نتیجه ممكن است این روحیات، باعث بروز تصادفات بیشتر رانندگی در آن روز گردد؛ درحالی‌ كه بالا رفتن میزان تصادف رانندگی در این روز در واقع پیامد رفتاری چنین عقیده‌ای است. چنین فرآیند علی و معلولی‌ای را در روانشناسی، اصطلاحاً «پیشگویی خودكام‌بخش» نامیده‌اند.

روايتي از امام صادق (ع) آمده است كه: «الطيرة علي ما تجعلها، إن هوّنتها تهوّنت و إن شدّدتها تشدّدت و إن لم تجعلها شيئاً لم تكن شيئاً»[21]يعني فال بد به ضرر کسی است که آن را قرار داده، اگر آن را آسان بگيري، آسان است و اگر آن را بگیری شدید می‏شود و اگر به آن اعتنا نكني، چیزی نیست. اما باید توجه داشت این روایات هم تأییدی بر قانون جذب محسوب نمی‏شود و در مقام بیانِ این که تطیر باعث خلق رویدادهای خارجی می‏شود نیست. در برخی احادیث ضرر تطیر را این گونه معنا کرده‏اند که لاطيرة، و الطيرة علي من تطير؛ «تطیر باطل است و به ضررِ کسی است که به آن عمل می‏کند.[22] ضرر تطیر به همان میزانی است که انسان را از امور عادی زندگی باز می‏دارد؛ به عبارت دیگر اگر کسی به شگون بد معتقد باشد، در آن صورت بدون این که شگون بد به خودی خود باعث خلق رویدادی منفی گردد، چون آن را مبنای عمل قرار داده جریان زندگی عادی انسان را مختل می‏کند. از این رو اثر منفیِ فال منفی به این می‏ماند که کسی غذای مقوی را سم بپندارد و دست به سمت آن دراز نکند؛ در نتیجه خود را از خواص این غذا محروم کند؛ چنین فردی اگر چه پندارش باطل است، اما چون آن را مبنای رفتار خود قرار داده، بدون این که این غذای مقوی در خارج تبدیل به سم شود، این اعتقاد به ضرر کسی است که بر اساس آن پیش رود. از این رو كسی كه به فال بد و امور نحس معتقد باشد، زندگی را بر خود دشوار نموده، همواره در حال ترس و تردید بسر می‏برد و خود را از بسیاری از امور مواهب طبیعی محروم خواهد کرد؛ مثلا با ترک یک مسافرت از فواید مسافرت محروم می‏شود. چنین پیامدهایی اگر چه درست است اما ارتباطی با نفس طیره ندارد؛ بلکه اعتقاد به آن موجب ضرر می‏شود (اعتقاد به آن، نه خود طیره). قابل توجه که روایت ابتدا تصریح می‏کند که تطیر باطل است، بعد می‏گوید که ضرر دارد. اگر قرار باشد طیره باطل باشد، چرا ضرر دارد؟ طیره چون باطل است به خودی خود منشأ اثر نیست و باعث خلق رویدادهای بد نمی‏شود.

بر خلاف عقیدۀ رهبران جذب که شگون بد را باعث جذب امور منفی می‏دانند و می‏گویند شگون بد از خود فرکانسی ارسال کرده و پدیده‏های مشابه را به سمت خود می‏کشاند باید گفت که دین چنین کارکردی را برای شگون بد نمی‏پذیرد بلکه شگون بد امور منفی را جذب نمی‏کند، اما اگر بناگذاری بر مبنای آن صورت گیرد باعث ضرر و خسران است. این خسران، همان پیامد رفتاری و عملی شگون بد است.

دربارۀ نقش فال خوب در رویدادهای خارجی همین‏گونه باید تحلیل شود. در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين حديبيه مي‌خوانيم: هنگامي كه سهيل بن عمرو به عنوان نمايندة كفار مكه به سراغ پيامبر(ص) آمد و حضرت (ص) از نام او آگاه گرديد به نام سهیل اشاره کرده و به مسلمانان فرمود: «قد سهّل عليكم امركم». امرتان بر شما سهل و آسان مي‌گردد.[23] مسلمانان منتظر بودند با مشرکان به توافق رسیده و عمره به جای آورند. جالب این که بعد از فال پیامبر، نه تنها مسلمانان به انتظار خود نرسیدند و به عمره نرفتند؛ بلکه با یک شخصیت سخت‏گیر مواجه شدند که حتی حاضر نشد جملۀ بسم‏الله‏الرحمن‏الرحیم و نام رسول خدا درعهدنامه ذکر شود. اگر جملۀ پیامبر را فال بدانیم و آن را با منطق قانون جذب معنا کنیم باید بپذیریم که اساسا فال پیامبر محقق نشد؛ چرا که مسلمانان همه امیدوار بودند عمره به جای آورده و خواسته‏شان عملی شود، در حالی که با احساس خسران نسبت به مواد عهدنامه، دست از پا درازتر برگشتند. ولی اگر فال را در این دسته روایات به معنای سپردن امور به خدا (نه نتیجه‏گرایی که در قانون جذب مطرح است) و دل‏سپردن به خیر اخروی (نه مطلوب دنیوی) بدانیم؛ آن‏گاه نقطۀ مقابل قانون جذب بدست می‏آید که فال‏هایی که در روایات تاریخی به پیامبر نسبت داده شده، صرفا امیدواری نسبت به بدست آوردن خیر اخروی است نه کسب مطلوب‏هایی که انسان در انتظار آن می‏نشیند. این نکته آن‏گاه روشن‏تر می‏شود که دقت کنیم در روایات غالبا کلمۀ خیر بعد از فال آمده(فالِ خیر) و این قید نشان می‏دهد که اساسا روایات فال نمی‏گویند که هرچه گفته شود همان اتفاق می‏افتد(چنان که در جذب ادعا می‏شود)، بلکه هر چه مصلحت معنوی انسان آن را اقتضا می‏کند خداوند برای انسان مقدر می‏دارد. اضافه کنیم که این مصلحت اخروی در موارد بسیاری با خواسته آتی انسان، ناسازگار است.

دعا

یکی از مشهورترین روایاتی که امروزه برای تبلیغ قانون جذب از آن سود می‏برند، روایت اصول کافی در باب دعاست. امام صادق فرمود: «اذا دعوت فظن ان حاجتک بالباب[24]؛ هنگامی که خدا را می‏خوانی چنان بیندیش که دعایت برآورده شده و خواسته‏ات آماده است». این روایت در باب درخواست از خداوند وارد شده و از دعاکننده می‌خواهد هنگام درخواست از خدا چنان بیندیشد که دعایش مستجاب است. آن‌چه دربارة این حدیث و امثال آن نباید مورد غفلت واقع شود، کاوش در معنای دعاست. دعا در متون دینی به معنای درخواست خاشعانه از خداوند متعال است. در دعا انسان نه از خودش، که از منبع لایزال الهی طلب می‏کند و این درخواست را متواضعانه مطرح می‏نماید و صدالبته انسان مؤمن قبل از همة این‏ها باید اعتقاد و اندیشة صحیحی دربارة خدای خویش داشته باشد. درحالی‌که در قانون جذب، هرسه نکته بالا، متفاوت بیان می‏شوند. اولاً انسان‏ها ذهن خویش را مُعطی می‏دانند و قوه جاذبه ذهن را منبع درونی معرفی می‏کنند که با وجود این قدرت بی‏کران باطنی، هیچ منبع بیرونی دارای نقش فرض نمی‏شود. قانون جذب قوّة خلاقی در درون هرفرد تصویر می‏کند که انسان را از هر نیروی دیگر بی‏نیاز می‏کند. این قوه نه یک حقیقت متعالی که یک ابزار درونیِ فروکاهیده است. به‌همین دلیل جایگاه خدا در قانون جذب جایگاهی متعالی نیست، بلکه جایگاهی فرودین است که با وجود ذهن به استمداد از او نیازی نیست.

دوم این‌که دعا باید با خشوع همراه باشد و انسان موحّد بداند که در جایگاه مخلوق نشسته و به سوی خدای متعال دست نیاز دراز کرده است؛ اما در قانون جذب، همة اشیا و تمام هستی در خدمت سرخوشی انسان قرار دارند و انسان نه‌تنها تمنّا نمی‏کند، که فرمان می‏دهد و بر مسند خدایی تکیه می‏زند. به‌همین دلیل در قانون جذب، کسی به خشوع تشویق نمی‏شود و تواضع ارزش به حساب نمی‏آید؛ بلکه انسان هرچه طلبکارانه با کائنات مواجه شود، بیشتر می‏تواند خواستۀ خود را بستاند.

سوم این‌که انسان مؤمن کسی است که از باور و اعتقاد صحیحی برخوردار است؛ امّا قانون جذب تنها باوری را که لازم می‌داند باور به قدرت خلّاق درون است و بس. رهبران جذب بارها گفته‏اند که برای دست‏یافتن به خواسته‏ ها نیاز نیست به دین خاص یا اندیشه و مکتب خاصی پاییند باشید. همین‌قدر که بدانی به بزرگ‌ترین فرستنده مخابراتی روی زمین مجهزی، کار تمام است و می‏توانی به دنیا فرمان دهی.

بنابراین در قانون جذب نه‌تنها این گونه روایات (که برای بیان نشانه‏های ایمان و حقیقت توحیدند)، درست معنا نمی‏شوند، بلکه درخواست از خدا را در حدّ داشتن عکسِ مطلوب در ذهن، پایین می‏آورند و به یک عمل خشک ذهنی بسنده می‏کنند. این روایات در صدد بیان این نکته است که انسان مؤمن چنان خدا را شناخته است که تردیدی در استجابت دعایش ندارد؛ بدین جهت روایت در صدد بیان ضرورت تصحیح اندیشه و شکل دادن اعتقاد صحیح است نه تضمینِ استجابت آنی. زیرا دستة دیگری از روایات، استجابت را به معنای اعطای فوری معنا نکرده‏اند و زمان اعطا‏ را به مشیّت و ارادۀ الهی موکول کرده‏اند و چون خداوند در وعدة خویش تخلف نمی‏کند (ادعونی استجب لکم)، ممکن است درخواست انسان را در این دنیا و ممکن است در عالم دیگر به او تحویل دهد.

بر همین مبناست که رهبران قانون جذب می‌گویند: دعا و نیایش از آن رو لازم است که قادر است به فکر تمرکز دهد و به تداعی خواسته های انسان کمک کند. به گمان ایشان، دعا از این نظر مفید است که به تصویر‌سازی ذهنی کمک می‌کند؛ نه به اين دلیل که ارتباط با خالق است؛ نه اين‌که چون روح‌بخش است، و نه اين‌که چون در آن تعالي معنوي و تکامل نهفته است! مي­گويند: دعا خوب است؛ چون باعث مي­شود بتواني مطلوب‌هايت را بيش‌تر تجسّم کني. زيارت هم بروید، اما نه اين‌که چون زيارت خودش موضوعيّت دارد؛ بلکه چون باعث مي­شود فزون‌طلبی آدمی، در مکان زيارتگاه تداعي شود.

بنا بر ایدۀ جذب، دعا چون مقدمة تجسّم و  تمرکز است اهميت پيدا مي­کند؛ نه چون خودش ابزاري مستقل در خدمت تعالي انسان است. زیارت نیز چون به انسان قدرت تداعی بیشتری می‌دهد، مفید است؛ نه چون زیارت‌شونده دارای روحی بزرگ است که می‌تواند دیگران را در تعالی روحی دست‌گیری نماید. بنابراین اگر در ميخانه اين تداعي صورت گيرد، میخانه هم مثل زیارتگاه، تقدّس و ارزش پیدا می‌کند و درنتیجه نیازی به زیارت و زیارتگاه نیست.

گاهی به سراغ آیۀ ادْعُونِيأَسْتَجِبْلَكُمْ رفته و طلب از خدا را به‌معنای «تکرار با خود» معنا می‏کند، نه طلب و درخواست. در این آیه طلب از خدا مطرح است، نه تصویرپردازی ذهنی. روشن است کسانی که ذهن را از چنین قوه‏ای برخوردار می‏بینند، خواستۀ خویش را در حقیقت از ذهن مطالبه می‏کنند. به عبارت دیگر شأن و جایگاهی که برای اولیای دین در «واسطۀ فیض واقع شدن» انتظار می‏رود، در قانون جذب به یک دکلِ مخابراتی به نام ذهن نسبت داده می‏شود و خواسته را از او طلب می‏کنند.

بلا وابسته است به گفتار!

سخنران مشهوری می‏گفت: فکر بلا، باعث ایجاد بلا می‏شود. برای اثبات گفتۀ خود از این روایات سود می‏جست که پیامبر فرمود: (البلاء موكل بالمنطق)[25] و روایت را این‏گونه معنا می‏کرد که عذاب و گرفتاری وابسته است به گفتار، اگر به بلا فکر کنی، همان سرت می‏آید.

باید دقت کرد واژه‏های به کار رفته در روایات را مطابق با معنای دقیق همان واژه ترجمه کرد. همان‏گونه که کلمه ذنب (گناه) در چند معنا به کار رفته، مراد از کلمۀ بلا هم تنها عذاب‏های آسمانی نیست. در زبان فارسی بلاء به معنای عذاب بکار می‏رود؛ در حالی که در منابع اسلامی، بلاء به این معنا نیست. بلکه به معنی آزمایش و آزمون الهی است؛ یعنی بستری که انسانِ با ایمان در آن آزموده می‏شود. اگر گاهی آن را «سختی» معنا می‏کنند در واقع این گونه معناکردن نه عین معنا، که بیانِ لازمۀ معناست. در این ترجمه به جای آن‏که خود ابتلاء را ذکر کنند لازمۀ آن‏ را بیان می‏کنند. از آن‏ جا که آزمون معمولا ملازم با سختی است، در بیان معنای بلاء، به بیان همان سختی و دشواری که در آزمون الهی وجود دارد، اکتفا می‏کنند. پس بلاء نه به معنای عذاب که به معنای "سختی" است و بعلاوه سختی هم نه عین معنایِ بلاء است، بلکه لازمۀ معنای آن است و معنای دقیق آن، آزمایش است. از همین روست که در بعضی ترجمه‏ها بلاء را ابتلاء معنا کرده‏اند. کلمۀ «بلاء حسن» که در قرآن نسبت به مؤمنین استعمال شده به معنای آزمون نیکوست نه عذاب نیکو. وَ لِیبْلِی الْمُؤْمِنینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَنًا إِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ‌‍‌‍(انفال، 17). و یا دربارۀ حضرت ابراهیم که خداوند به او مأموریت داد فرزندش را قربانی کند «بلاء مبین» بکار رفته است. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنّا کذلِک نَجْزِی الْمُحْسِنینَ‌‍‌‍/ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبینُ‌‍‌‍. (صافات، 106) بلاء مبین به این معنا نیست که دستور خداوند به آن پیامبر عظیم ‏الشأن، عذاب الهی بود، بلکه به این معناست که دستور قربانی، آزمایش و ابتلایی آشکار برای ابراهیم بود.

قابل ذکر این که طرفدران قانون جذب ادامه حدیث را حذف می‏کنند؛ در حالی که ادامه روایت به خوبی معنای بلا را بیان کرده است. در ادامه حدیث بالا آمده است:

« هنگامی که کسی با اطمینان ادعا کند که من مرتکب فلان گناه و معصیت نمی‏شوم، (چون خودش را بری از اشتباه دانسته و به خودبینی دچار شده) شیطان (از این رو که شیطان نقطه ضعفش را پیدا کرده و می‏داند از کدام ناحیه آسیب‏پذیر است) همه کارهایش را رها می‏کند و به ابتلای او دل می‏بندد و به گناه او امیدوار می‏شود، بلکه بتواند او را مبتلا کند.»

بنابراین معنای روایت (البلاء موكل بالمنطق) این‏گونه است که یکی از زمینه‏های آزمایش انسان، گفتار آن‏هاست. انسان‏ها در جایی امتحان می‏شوند که گفتاری دارند (ادعایی دارند). بر همین مبناست که گفته شده بعضی از مدعیانی که ادعای دست‏یابی به مقام علمی علی(علیه‏السلام) را داشته‏اند با همین ادعا آزموده شده‏اند و بعد از آن‏که سؤالات پیش پا افتاده‏ای از ایشان پرسیده‏اند، درمانده شده و نقص علمی ایشان بر همگان روشن شده است.

اضافه می‏کنیم اگر بلاء به معنای عذاب هم ترجمه شود، معنای مناسب‏تر آن این است که بیشتر گناهان انسان مربوط به عضوی به نام زبان است و عذاب‏هایی که بخاطر لغزش‏های زبان به انسان می‏رسد زیاد است؛ نه آن‏گونه که در قانون جذب گفته شده که یاد بلاء، باعث جذب بلاء می‏گردد.

لازم به یادآوری است در منابع روایی اهل سنت، این روایت ذکر شده و به گونۀ دیگری تفسیر شده است که از ادامه روایت معلوم می‏شود که منظور از بلا، نوعی مکافات است که انسان با سرزنش دیگران خود به آن گرفتار می‏شود. به عبارت دقیق‏تر بلا به معنای گناه  و تکرار همان اشتباهی است که به دیگران نسبت داده است؛ یعنی بلایی که خود گناه و تخلف است در این روایت دو ویژگی دارد؛ اولا نوعی عکس‏العمل است. دوم با مذمت و نیش زبان زدن به دیگران برای گوینده اتفاق می‏افتد.

باید دانست اولا روایت نمی‏گوید اگر کسی به بلا فکر کند بلا را جذب می‏کند (اگر روایت این گونه بود در آن‏ صورت اندکی به قانون جذب نزدیک بود). دوم این که اساسا در روایت تصورِ بلا مطرح نیست، بلکه سرزنش دیگران، محور روایت است. جالب توجه این که در بعضی از مجامع روایی این حدیث ذیل عنوان "الفرق بین النصیحه و التعییر"  آمده است یعنی روایت مذکور برای بیان تفاوت بین نصیحت و سرزنش ذکر شده است. همین طور روایت می‏افزاید: بلا بسخن وابسته است اگر کسى دیگرى را بشیر خوردن از سگى سرزنش کند از او شیر خواهد خورد. شعر مشهور عرب در همین باب است.

احفظ لسانك لا تقول فتبتلى إن البلاء موكـل بالمنطـق

مطلب قابل دقت در دلالت حدیث، فهم مخاطبین از این روایت بوده که اساسا روایت را جذبی معنا نکرده ‏اند و آن را مکافات معنا کرده‏اند.

در منابع اهل سنت آمده است که روزی کسایی و یزیدی در مجلس هارون الرشید بودند. هنگام نماز مغرب شد، همگان به کسایی (یکی از قاریان هفتگانه قران که به قراء سبعه مشهورند) اقتدا کردند. هنگام نماز کسایی سوره کافرون را تلاوت کرد و بخشی از آن را فراموش کرد. بعد از نماز یزیدی(با حالت مذمت و سرزنش) به او گفت: قاری و امام اهل کوفه در سوره کافرون اشتباه می‏کند؟! بعد از آن، نماز عشا را به امامت یزیدی(ابومحمد یزیدی نحوی معروف) خواندند، او در همان ابتدای سوره حمد دچار فراموشی شد. بعد از نماز به او گفتند: خوب بود زبانت را حفظ می‏کردی؛ گفتی تا این که خودت مبتلا شدی،که پیامبر فرموده البلا موکل بالمنطق[26].

در این داستان تاریخی، کلام را نه به عنوان جذب مشابه که به عنوان مکافات دنیوی سرزنش ذکر شده است. بنابراین نقل، معنا این‏گونه می‏شود: افرادی که زبان به سرزنش دیگران باز کرده‏اند در واقع خودشان مبتلا بوده‏اند و نمی‏دانسته‏اند یا توجه نداشته‏اند؛ الان داشتۀ قبلی‏شان نمود ظاهری به خود گرفته است. برخلاف قانون جذب که مدعی است بعد از کلام و اندیشه، رویدادهای خارجی خلق می‏شود.

و بعلاوه روایت در مورد تعقّب دو عمل حرف می‏زند (عملی به نام تعییر، عمل دیگری به نام گناه را بدنبال دارد.) در حالی که قانون جذب، از اساس در باب تأثیرپذیری عمل از عمل ادعایی ندارد. بلکه در مورد ارتباط افکار با وقایع خارجی سخن می‏گوید.

از این رو دلالت روایت این است که کلام تأثیر در آینده انسان دارد؛ اما نه با مکانیزمی که در قانون جذب گفته شده است. تأثیر کلام از نوع جذب اتفاقات نیست؛ بلکه از نوع این است که شیطان نواحی آسیب‏پذیر رفتار انسان را شناسایی می‏کند و به همان نقطه طمع می‏بندد و در نهایت همان ادعا بستر امتحان و آزمایش او می‏گردد. آن‏چه در قانون جذب ادعا شده که هرچه انسان به آن فکر کند همان دقیقا اتفاق می‏افتد به هیچ وجه در روایت تأییدی نمی‏توان بر آن یافت.

شکر

آیات و روایات زیادی در فضیلت شکر وارد شده است. از مشهورترین آیات دربارۀ شکر «لئن شکرتم لازیدنّکم» (اگر خدا را شکر کنید خدا هم بر نعمت خود می‏افزاید) است. طرفداران قانون جذب می‏گویند که فکر خوشی، باعث خلق خوشی می‏شود و آیه قران هم همین نکته را یادآور شده است.

در پاسخ بایدگفت: چنین تفسیری از شکر نه تنها با متون دینی سازگار نیست؛ بلکه باعث می‏شود که دست بشر از ساحت قدس پرودگار کوتاه شده و آدمی به بی‏نیازی از خداوند دعوت شود.

شکر در متون اسلامی دو شکل دارد. اول شکر لفظی، دوم شکر عملی. مراد از شکر لفظی برزبان آوردن الفاظی مانند شکرا لله و حمدا لله است. مراد از شکر عملی، بکارگرفتن نعمت‏های الهی در جهتی است که خداوند معین نموده است. جالب توجه این‏که در روایات شیعی، حقیقتِ شکر همان شکر عملی بیان شده نه شکر لفظی.

شکر در اسلام با دو مشخصه قرین است که هیچ کدام در قانون جذب مورد قبول و تأکید نیست. اول این که بنا بر نگرش اسلامی، انسان‏ از آن حیث که مخلوق خداست و همه هستی خود را از آفرینندۀ خویش گرفته‏ است «مدیون» محسوب می‏شود، یعنی خود را به خالق خویش بدهکار می‏داند؛ به همین جهت درصد است دِین خود را با شکر جبران نماید. انسان مسلمان می‏داند اگرچه تشکر از خداوند نمی‏تواند باعث ادای دِین گردد؛ اما نشان از این دارد که فرد مسلمان دائما متوجه نقص و کمبود وجودی خویش است و در پیِ بیان این فقر وجودی است. این درحالی است که در قانون جذب انسان به هیچ جایگاهی بدهکار نیست و خویش را تنها ذی‏حق و طلبکار می‏بیند. انسان موفق در جغرافیای جذب کسی است که مطالبه‏گر بزرگی باشد و کائنات را در جهت کامراوایی خود بکار گرفته و حوزه فرمانروایی خود را گسترش دهد. قانون جذب چون بر نگاه اومانیستی مبتنی است و در آن انسان‏محوری مطرح است نه خدامحوری؛ از این رو انسان در این بینش هرچه طلبکارانه‏تر با کائنات مواجه شود بیشتر می‏تواند کامیاب و سعادت‏جو باشد. اساسا ادای دین در فرهنگ جذب بی‏معناست و آن‏چه بر سر زبان‏هاست فرمان دادن به کائنات، دستور راندن و فزون خواهی است.

ویژگی دوم این است که در لسان آیات و روایات، شکر متعلَّق دارد یعنی با نقطه‏ای پیوند خورده که بدون در نظر گرفتن آن طرف و نسبت، شکر بی‏معناست. مراد از متعلَّ شکر، ذات خداوند است. به این معنا که شکر باید به این ذات تعلق گیرد تا اطلاق شکر بر این عمل صحیح باشد. بر این مبنا هرگونه ادای دینی، شکر قلمداد نشده و فضیلت به حساب نمی‏آید. این ویژگی هم در قانون جذب، نه تنها مطابق با بینش دینی مطرح نشده بلکه به صورت عکس آمده است؛ یعنی متعلَّق شکر نه تنها خداوند نیست که خود انسان است؛ آن‏هم انسان با محوریت گرایش‏های مادی، نه گرایش‏های ملکوتی و الاهی. با این توضیح که شکر در ادبیات جذب به معنای اظهار رضایت از پدیده‏ هایی است که در خدمت سرخوشی آدمی واقع شده است. بنا بر قانون جذب، هر موجودی که بتواند خود را در مسیر فزون‏طلبی آدمی قرار دهد، چون دین خود را به آدمی ادا نموده است انسان باید رضایت‏مندی خود را به آن اعلام نموده و منتظر خوشی‏های بعدی بماند. این ابزار رضایت در فرهنگ جذب شکر نام دارد. در نتیجه در قانون جذب، متعلق شکر در حقیقت امیال و هوس‏های آدمی است، چرا که در واقع، معیار فعل اخلاقی، رضایتِ انسان بوده که محقق شده و تشکر در حقیقت، تبلورِ خودخدایی انسان است که بعد از وصول به مطلوب محقق شده است.  با همین نگاه است که چهرۀ شاخص جذب یعنی راندا برن، در کتابش دو صفحه دربارۀ شکر توضیح داده، اما هیچ اشاره‏ای با ذات خداوند و اظهار خشوع در برابر ذات کبریایی‏اش ننموده است.

نتیجه این‏که در قانون جذب نه شکر لفظی و نه شکر عملی هیچ‏کدام وجود ندارد. شکر لفظی اگر هست به معنای تکرار خاطرات خوش و یادآوریِ کامیابی‏هاست، نه تشکر از آفرینندۀ هستی. شکر عملی هم در کار نیست؛ چرا که در قانون جذب مأموریتی الهی برای انسان‏ها تصویر نمی‏شود تا بر اساس آن، مطالبه خدا از انسان معلوم گردد. شکر عملی در لسان دین به معنای بکارگیری قوای جسمی و روحی انسان برای پرورشِ انسان الهی است. چنین انسانی تمامی استعدادهایش در خدمت تعالی معنوی او قرار گرفته و فضایل اخلاقی در او جمع شده و از رذایل اخلاقی پاک گردیده است.

تفکر

هوادارانِ جذب به آیاتی که در مورد ارزش تفکر وارد شده و همین طور به احادیثی که ثواب فراوانی برای تفکّر و تأمل بیان کرده‏اند، استناد می‌کنند. بر آشنایان با قرآن و متون روایی پوشیده نیست که اولاً تفکر هيچ وقت جاي اعمال ديگر از جمله واجبات و حتی دیگر مستحبات را نمي­گيرد و به جاي عمل، نقش‌آفرینی نمی‌کند؛ برخلاف رهنمود رهبران جذب که همه‌چیز را در تجسّم و تصویرپردازی ذهنی خلاصه می‌کنند و از کارایی دیگر ابزارها سخنی نمی‌گویند. دوم این‌که دین هرچند به تفکر نگاه استقلالی هم داشته، يعني خود تفکر را در رشد روحي و عمق بخشيدن به باورها دارای نقش می‏داند، ارزش عمدة تفکر به اين است که مقدمۀ دسته‏ای از اعمال و افعال جوارحی قرار مي­گيرد و انسان را به عمل بيشتر وامي­دارد؛ چنان که معصومین هیچ‌گاه به تفکر اکتفا نمی‌کردند و از عبادت‌های دیگر غفلت نمی‌ورزیدند. به‌گونه‌ای که در مورد علي (ع) روایت شده که شبانه روز هزار رکعت نماز مي‏خواند.

سوم اين‌که در معارف دینی، تفکر از اين جهت مورد توجه قرار گرفته که ابزار پيوند انسان با خالق است، نه از این نظر که ابزار دعوت انسان به دنیاخواهی و وسیلة غرق کردن انسان در رفاه و ثروت و لذت است. تفکر به این دلیل که از نظر روحي و معنوي تعالي‌بخش است، برآن تأکید می‌گردد، نه از این روی که به «انسان محوری» ختم می‌شود. بنابراین تفکری در دین ارزشمند است که در خدمت خودسازی انسان به‌کار گرفته شود و تفکری که انسان را بیش‌تر در دنیامداری و رفاه‌محوری غرق کند نه تنها مورد تأیید دین نبوده که مذموم و ممنوع است.

چهارم این‌که متون دینی به تفکر، تأمل و تعقّل دستور داده‌اند، نه به تصویرپردازی ذهنی.

پنجم این‌که بزرگان دین، موارد، موضوعات و مصاديق تفکر را معرفي کرده­اند و به تفکر افسار گسیخته و بی در و پیکر توصیه نکرده‌اند. در قرآن کریم، موضوع تفکر، آیات الهی است؛ یعنی به پدیده‌ها از این نظر که حکایت‏گر مبدأ خویش و آیینة آفریدگارند و بیننده را به خالق پیوند می‌زنند، نگریسته شود. در قرآن به صورت مشخص، به دو مصداق روشن، دستورِ تفکر داده شده است: آیات آفاقی و آیات انفسی. ناظر به موارد آفاقی، آیة «يتفکرون في خلق السموات»،[27]و ناظر به آیات انفسی آیة «اولم يتفکروا في انفسهم»[28] را می‌توان برشمرد.

یقین

گاهی به روایت دیگری در نهج ‏البلاغه تمسک می‏کنند که « و بالیقین تدرک غایۀ القصوی؛ یقین تو را به هرچه بخواهی می‏رساند»[29] و واژۀ یقین را به معنای تصویر ذهنی قوی معنا می‏کنند. یقین در روایات یک حالت نفسانی و روحی است که برای انسان وارسته حاصل می‏شود و از این جهت که معرفت و شناخت خداوند در آن را موج می‏زند ارزش و فضیلت محسوب می‏گردد. با این توضیح، ذهن تمرکز یافته که در قانون جذب مطلوب تلقی می‏شود کمترین شباهتی با مقام متعالی یقین ندارد. از سوی دیگر، بنا به گفتۀ مروجین قانون جذب، تصویر‏پردازی ذهنی ارتباطی با ایمان و خداباوری ندارد، بلکه تمرکز قوی و احساس مثبت دادن به مطلوب، تمامِ علت برای حصول نتیجه است. آن‌چه در روایات در باب یقین آمده، مربوط به مقامی است معنوی که در سایۀ خودسازی و پرهیزگاری حاصل می‏گردد و علائم آن هم در روایات به روشنی بیان شده است. در اصول کافی آمده که پیامبر اسلام چشمش به جوانی افتاد که حالت او غیر عادی است، از او پرسید چگونه صبح کردی؟ جواب داد با حالت یقین. پیامبر فرمود هر چیزی علامتی دارد، علامت یقین تو چیست؟ جواب داد بهشت را می‏بینم به همراه اهلش، جهنم را می‏بینم با ساکنانش...[30] پیامبر فرمود آرزویت چیست؟ جواب داد: شهادت در راه خدا.

در روایات بالا اولا یقین دارای علائم معنوی و عرفانی بیان شده و  و با معرفت الهی و قرب خداوند قرین گردیده است. بعلاوه چنین یقینی پایانش شهادت در راه خداست و با انسان‏محوری که در جذب مطرح است، فاصله‏ای ناپیمودنی دارد.

جمع‏ بندی  و نتیجه‏ گیری

1.آن‏چه در این نوشتار درباره قانون جذب آمده است ناظر به نظر پرچم‏داران مشهور قانون جذب است از جمله وین دایر، راندا برن(در فیلم راز و کتاب‏های قدرت و راز)، شاکتی‏گواین، کاترین‏پاندر و مایکل لوسیر. روشن است اگر کسی تعریفی غیر از تعریف مشهور از قانون جذب دارد، به ایدۀ دیگری قائل شده که شایستۀ نامی جدید است و بهتر است ایدۀ جدید را با نام دیگری معرفی کند. اگر قانون جذب تنها همان تلقین باشد، اساسا چرا اسم جدید برایش انتخاب کردند؟ یا اگر قرار باشد که قانون جذب همان هیپنوتیزم باشد اساسا چرا این نام را تغییر دادند و اصطلاح جدیدی برای نام‏گذاری انتخاب کردند؟

کسانی که از اصطلاح قانون جذب استفادۀ می‏کنند ولی مرادشان برداشتِ رایج نیست و مدعی‏اند که اسلام قانون جذب را قبول دارد روشی را در پیش گرفته‏اند که از متد صحیحِ علمی فاصله دارد. این افراد قبل از تمسک به متون دینی، باید مراد خود را از قانون جذب دقیقا بیان کنند. این که کسی روایتی را بیاورد و بگوید قانون جذب یعنی همین؛ این کار مصادره به مطلوب است و کاری است غیر عالمانه. اگر کسی مرادش از قانون جذب این باشد که انسان بر هر هدفی که تمرکز عملی داشته باشد و با برنامه‏ریزی و پشتکار آن را تعقیب کند، آن را بدست می‏آورد، این گفته دو اشکال دارد: اول این که طبق این فرض، قانون جذب یافتۀ جدیدی نخواهد بود و برخلاف شعار رهبران جذب که این ایده را با شعارِ «پرده‏گشایی از یک راز» مطرح می‏کنند و مدعی کشف یک راز بزرگ هستند، قانون جذب با چنین تفسیری، راز جدیدی نیست و هر انسان عاقلی این مقدار از جذب را می‏داند. دوم این‏که عالم طبیعت محل تزاحم است و علل و اسباب در بسیاری از موارد یکدیگر را خنثی می‏کنند؛ به همین جهت این‏گونه نیست که انسان‏ها با تلاش به طور قطعی به هدف خود برسند. طبق این گفته، قانون جذب موضوع جدیدی نخواهد بود که نیاز به این‏همه گَردوخاک داشته باشد و بعلاوه رسیدن به هدف با چنین روشی قطعی و یقینی نیست. بنابراین مراد از قانون جذب در نگاه رهبران جذب، ادعای جدیدی است که ناظر به قوۀ تخیل و تجسم است. طبیعی است اگر کسی ادعا کند متون دینی چنین تفسیری از جذب را پذیرفته است باید دلایل صریحی اقامه نماید. استناد به آن دسته از دلایلی که نسبت به جذب بیگانه است و تبیین‏های درون‏دینی دارند کمکی به دینی‏سازی قانون جذب نمی‏کند.

  1. قبلا گفته شد که در قانون جذب هر نوع تاثیری بین ذهن و پدیده‏ ها مراد نیست. اگر همه گونه اثری که در کلام و یا تصور وجود دارد را قانون جذب بنامیم، در آن صورت باید تلقین، مثبت‏ اندیشی، هیپنوتیزم، دعا و موارد فراوان دیگر را قانون جذب بنامیم. در صورتی که فرض همگان این است که قانون جذب موضوع جدیدی است و بالتبع تعریف جدیدی دارد.
  2. بعضی از اسلام گرایان جذب، از آن‏جا که به فرضیۀ راز بسیار دل‏بسته ‏اند، تلاش می‏کنند هر طور که شده از مفاهیم مختلف در متون اسلامی در جهت دینی‏ سازی جذب استفاده کنند. بدین جهت این ایده را چند پهلو تفسیر کرده و در نتیجه بر ابهام جذب افزوده و تصویری بی در و پیکر از آن نمایش داده ‏اند. ایشان می‏گویند شکر همان قانون جذب است، یقین یعنی قانون جذب، فال در اسلام چیزی جز قانون جذب نیست، دعا دقیقا قانون جذب است. براستی با این رویکرد تعریف قانون جذب چیست که تمامی این مفاهیم متباین و ناهمسان را شامل می‏شود. یقین در متون اخلاقی با شکر متفاوت است و هر کدام تعریفی مجزا دارد؛ چگونه می‏شود که قانون جذب هم شکر است و هم یقین؟ دعا با فال کاملا مباین است، این دو چگونه با جذب مترادف‏اند؟

برای ارائۀ تعریف منطقی از یک مفهوم، لازم است غیر از جنس، فصل هم بیان شود. جنس قدر مشترک یک مفهوم با مفهوم دیگر است و فصل، نقطۀ افتراق آن هاست. اکتفا به ذکر جنس در تعریف عالمانه نبوده و چنین تعریفی از جذب، بر ابهام آن افزوده و نشان از عدم درک صحیح موضوع دارد. تعریف به جنس همانند این است که کسی در تعریف کتاب بگوید کتاب جِرم است. در این صورت هر چیزی که جرم داشته باشد در تعریف داخل می‏شود و صندلی و چوب و سنگ هم جزو مصادیقِ کتاب خواهند بود.

کسانی که در حوزه دین تخصص ندارند و از دور یک آیه یا روایت را بنا به ذهنیت خود معنا می‏کنند، نه تنها به ترویج معارف دینی کمک نمی‏کنند که زمینه را برای اظهارنظر غیر متخصصانه در علوم عمیق اسلامی فراهم می‏کنند. چنین استفاده ‏های نابجایی از ادلۀ دینی یقینا جز تحریف متون دینی نتیجه‏ ای در پی نخواهد داشت.

  1. ایدة جذب از نگاه اومانیستیِ (انسان محوری) تمدن غرب برآمده و با توجه به همان فضا باید معنا شود. در اومانیسم، نه فقط تربیت انسان الهی مطرح نیست، بلکه اساساً پرداختن به گرایش‌های متعالی هم چندان جایی برای طرح و بحث ندارد؛ چرا که با اصالت دادن به خواست و تمنّیات انسان، اهداف متعالی و معنوی فراموش می‌شود و به جای آن، زندگی این‌جهانی و تجربة لذت بیش‌تر، در صدر خواسته‌های انسان می‌نشنید؛ درنتیجه انسان عاقبت و آخرت را به دست فراموشی سپرده و بیش از پیش، در هوس‏های خویش غرق می‏شود. وین‌دایر که از مروجان جذب است می‌گوید:

انسان هرچه را می‌خواهد در اختیار دارد؛ فقط باید این نکته را بداند که چه می‌خواهد و مقصودش چیست. برای رسیدن به مقصود باید دو ایدة مشخص را به ذهنتان وارد کنید که عبارت است از ایده ثروت و موفقیت... باید هر شب پیش از خواب، دو کلمه ثروت و موفقیّت را آن‌قدر تکرار کنید تا خوابتان ببرد؛ چون هرچه را قبل از خوابیدن و در حالت خلسة پیش از خواب با خودتان نجوا کنید، بر ضمیر ناخودآگاهتان نقش می‌بندد.[31]

از اشكالات جدّي کارگاه‏ها و سمینارهای جذب، تأکيدي است که بر «مطلوب­های حسي و مادي» و به عبارت دقيق­تر، چرب و شیرین های سرگرم کننده و زودگذر مي­شود. در متن دیگری آمده است:

هميشه به ثروت‏هاي بيكراني كه در آينده به‌دست خواهيد آورد، بينديشيد... همواره بگوييد من ثروتمندم ...كاري كنيد كه واقعاً كودك دورنتان، يعني ضمير ناخودآگاه، ثروت را احساس كند و همان وضعیت را براي شما فراهم نماید. احساس كنيد ثروت خود را و احساس كنيد رفاه خود را ... به نمادهايي از ثروت، مثل اسكناس، چك، و تصاوير شمش­هاي طلا خيره شويد و با آن معاشقه كنيد.[32]

قانون جذب نه‌ تنها انسان را به کسب فضایل اخلاقی دعوت نمی‌کند، بلکه یکی از خطرناک‌ترین امیال انسانی، یعنی «آز و طمع» را فعّال نموده، و این میل را بر ساحت‌های متعالی روح انسان مسلط می‏کند. طبق متون دینی این میل اگر در وجود انسان فعّال شود یکی از ارزشمندترین قوای انسانی را که نيروي عقل است، از کار می‌اندازد و زمین گیر می‌کند.

علی می‌فرماید: «اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع»؛ بیش‌ترین زمین‌خوردن‌های عقل مربوط به جاهایی است که برق طمع جستن می‌کند».[33]

فراموش نکنیم فرضیة جذب، بیش از آن‌که ناظر به ابزار زندگی باشد، در فضای اهداف مطرح است و از این نظر نه یک راه‏کار جدید برای دستیابی به آرزوها، که یک راهبرد و استراتژی محسوب می‏گردد. زیرا به هدف‌گذاری می‌پردازد و به زندگی سمت و سو می‌بخشد؛ به عبارت دقیق‌تر این مفهوم به افق‌سازی و آرمان‌تراشی می‌پردازد؛ یعنی پاره‌ای از امور را به صورت آرمان و مطلوب نشان می‌دهد و این مطلوب‌ها هم چیزی جز چرب وشیرین‌های زندگی این‌جهانی نیست. به همین دلیل چهرۀ نامدار راز فقط در یک پاراگراف، 12 بار جملۀ «حقِ توست که...» را تکرار کرده و اولین جملۀ کتابش را نیز این‏گونه آغاز می‏کند:

حق شماست که زندگی معرکه‏ای داشته باشید.[34]   

منابع:

1. تهـانوي، محمدعلي، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، لبنـان، مكتبة نـاشرون، 1996م، 2/1143..

2. توني هي، پاتريک والترز، جهان کوانتومي نوين، ترجمه محمدرضا محجوب، انتشارات نقش حرير. 1384.

  1. راندا برن، راز، ترجمه نفیسه معتکف، نشر فراروان، 1387.
  2. ــــــــــــ، قدرت، مترجم : نفیسه معتکف، ناشر لیوسا، 1390.

5. جوویتال، کلید راز گمشده جذب خواسته‏ها، فریده همتی، تهران، لیوسا، 1389.

  1. حائري؛ سيد مهدي؛ دايرة المعارف تشيع، تهران، محبی، 1382.
  2. خرمشاهی، بهاءالدین، حافظ نامه، تهران، علمی فرهنگی، 1379.

8. العسقلاني، احمد بن حجر؛ فتح الباري شرح صحيح البخاري، لبنان، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ اول، 1410ق.

9. المجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار، لبنان، بيروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403ق.

  1. ديويد برنز، از حال خوب به حال بد، ترجمه مهدي قراچه داغي، نشر پيکان. 1386.
  2. دیوید ام. ولف، روانشناسی دین، ترجمه محمد دهقانی، تهران، رشد، 1386.
  3. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، دارالاسوه، 1373.
  4. کلینی، محمد این یعقوب، اصول کافی، تهران، علمیه اسلامیه، 1377.
  5. صدوق، من لا يحضره الفقيه، بیروت، دارالاضواء، 1413.
  6. پل ژاگو، قدرت خود تلقيني، ترجمه نيلوفر خوانساري، انتشارات ققنوس، 1386.
  7. هري لورين، قدرت ذهن، ترجمه مهدي قراچه داغي، انتشارات نقش و نگار، 1386.
  8. يونگ، کارل گوستاو، مشکلات رواني انسان مدرن، ترجمه محمود بهفردي، انتشارات جامي. 1381.
  9. ــــــــــــ، کارل گوستاو، ضمير پنهان، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور،1379.
  10. مطهري، مرتضي، فلسفه اخلاق، انتشارات صدرا، 1379.
  11. ــــــــــــ، انسان کامل، انتشارات صدرا، 1379.
  12. وین‏دایر، اعجاز واقعی، محمد رضا آل یاسین، تهران، نشر هامون، 1388.
  13. ــــــــــــ، معنويت رسالت نهايي شما، علي علي پناهي، نشر آسيم. 1384.
  14. ــــــــــــ، براي هر مشکلي راه حل معنوي وجود دارد، وجهيه آيت اللهي، نشر پارسه، 1381.
  15. ــــــــــــ، عرفان ، داروي دروهاي بي­درمان ترجمه محمد حسن نعيمي انتشارات كتاب آيئن. 1386.
  16. ــــــــــــ، خود حقيقي شما ترجمه دكتر عليرضا شاملو، نشر دارينوش،1384.
  17. ویلیام جیمز، دین و روان،  مهدی قاینی، آموزش انقلاب اسلامی. 1384.
  18. صادقي، محمود، تحليل روان شناختي دين، انتشارات طريق کمال. 1386.
  19. ديويد برنز، شناخت درماني، ترجمه­ مهدي قراچه داغي، نشر پيکان، 1386.
  20. آزمنديان ، عليرضا، تكنولوژي فكر، موسسه تکنولوژی فکر، 1386.
  21. ــــــــــــ، عليرضا، تكنولوژي فكر2، موسسه تکنولوژی فکر، 1387.
  22. رابرت لی هی، تکنیک های شناخت درمانی، ترجمه حسین حمید پور انتشارات ارجمند، 1389.
  23. گلسرخی، ایرج، تاریخ جادوگری، تهران، نشر علم، چاپ اول 1377
  24. ویل دورانت، تاریخ تمدن، آغاز عصر خرد، ترجمه اسماعیل دولت‏شاهی، تهران، آموزش انقلاب اسلامی، 1368.
  25. مایکل لوسیر، قانون جذب، ترجمه نفیسه معتکف، نشر درسا،1388.

[1] . اعجاز واقعی، وین‏دایر، ص 103.

[2] . تکنولوژی فکر2، آزمندیان، بخش اول، ص اول.

[3] . . جوویتال، کلید راز گمشده جذب خواسته‏ها، فریده همتی، ص 29.

[4] . قدرت، راندا برن.ص 68.

[5] . فيلم راز، راز 1.

[6] . وین دایر، عرفان، ص83؛ قدرت، راندا برن، ص 115.

[7] . قدرت، راندابرن، نفیسه معتکف، ص 73.

[8] . معنويت، وین دایر، ص 46؛ عرفان صص 71، 188، 214، 112، 121، 186؛ خود حقيقي، وین دایر، ص 37.

[9] . قانون جذب، مایکل لوسیر، ترجمه نفیسه معتکف، نشر درسا،1388

[10] . راز، راندا برن، نفیسه معتکف، لیوسا، 1386، ص 156

[11] . راز ، راندا برن، صص 57تا 62.

[12] . راندا برن، فیلم راز؛ راندا برن، کتاب راز، ص 34.

[14] . تهـانوي، محمدعلي، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، لبنـان، مكتبة نـاشرون، 1996م، 2/1143..

[15] . وسایل‏الشیعه، حر عاملي، 11/362

[16] . خصال صفحه ۴۱۷؛ والتوحيد صدوق، صفحه ۳۵۳ تحف العقول صفحه50

[17] . سيد مهدي حائري - دايرة المعارف تشيع، ج 6، ص 167.

[18] سفینه البحار، ج7، دارالاسوه، ص 11،

[19] . سنن ابن ماجة، ج2، ص 227.

[20] . حافظ نامه، نوشته بهاءالدین خرمشاهی، بخش اول، صص 332، 375.

[21] . حرّ عاملي، 11/361؛ روضه كافي، خبر234؛ وسائل، ج8، ص262.

[22] . عسقلاني، ابن حجر، فتح الباري، 10/180.

[23] . سفینه البحار، شیخ عباس قمی، ج7، دارالاسوه، ص 11.

[24] .  منتخب میزان الحکمه، ری شهری، باب دعا، به نقل از اصول کافی، 473/2.

[25] . من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج ٤، دارالاضواء، الصفحة 327.

[26] . ابن الجزري ، غاية النهاية ، 1/540.

[27] . ال عمران/191.

[28] . روم/8  .

[29] . نهج البلاغه، خطبه 170.

[30] . اصول کافی، جلد اول، روایات باب یقین، روایت دوم.

[31] . راز قانون جذب، وین دایر، ص 140.

[32] . تكنولوژي فكر،آزمنديان ، عليرضا، ص  238.

[33] . نهج البلاغه، حکمت 219.

[34] قدرت، راندابرن، نفیسه معتکف، ص13.

منبع: بهداشت معنوی

برچسب‌ها