عنایت امام موسی بن جعفر علیه السلام به علامه امینی
357 بازدید
تاریخ ارائه : 1/15/2013 8:33:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم
یا علی مدد

عنایت امام موسی بن جعفر علیه السلام به علامه امینی


نویسنده توانا مرحوم شیخ محمد شریف رازی نقل می کند: یکی از افراد مورد اعتماد می گفت که فردی از مرحوم علامه امینی پرسید:

آیا شما به افتخار تشرف به محضر امام عصر علیه السلام نائل آمده اید؟

ایشان پاسخ دادند: آنگونه که آن بزرگوار را بشناسم نه, اما داستانی دارم که شنیدنی است.

آنگاه فرمود: فردی از اهالی بغداد که سنّیِ متعصب و افراطی بود با من دوستی و آشنایی داشت و من برای هدایت او و زدودن غبار و زنگارهای تعصب ذهن او گاه و بیگاه از کتابهای خودشان مطالبی را در مورد ولایت امیرالمومنین علیه السلام برای او نقل می کردم و او می شنید.

من شب نهم ربیع الاول که عیدالزهراء گفته می شود. همیشه در منزلم به خاطر عشق به اهل بیت علیهم السلام و بیزاری از ظالمان و غاصبان حقوق آنان, مجلس داشتم که گروهی از اهل علم و ایمان شرکت داشتند و فرد مورد اشاره نیز به خاطر آشنایی با من به آن مجلس راه می یافت, اما از اول تا به آخر عبوس و ناراحت در گوشه ای می نشست و به سخنان دوستان گوش می داد.

مدتی از این مجلس گذشته بود که روزی نزد من آمد و مرا به خانه خویش به میهمانی دعوت کرد و من نیز باز هم به امید هدایت او, پذیرفتم, و در یک روز تعطیل مقرر شد به بغداد و به خانه او بروم. روز موعود فرا رسید و من وارد بغداد شدم سر کوچه ای که می باید طبق آدرس می رفتم, سید گرانقدری جلوی من آمد و ضمن سلام و تعارف معمولی گفت: منزل فلانی را می خواهید؟

گفتم: آری و فکر کردم که او را به عنوان راهنما فرستاده است.
گفت: من شما را راهنمایی می کنم, بفرمایید.

به همراه او به منزل رفتیم در زدیم, میزبان درب منزل را که در کنار دجله بود گشود, و بسیار به گرمی استقبال کرد و ما را به طبقه فوقانی هدایت کرد. در طبقه فوقانی اطاقی بود که درش بسته بود و کلید روی درب بود از درون اطاق صدای گروهی به گوش می رسید و معلوم بود که پر از میهمان است.

ما را به اطاق دیگری راهنمایی کرد و سریع یک چایی آورد و ضمن گفتگویی کوتاه از دهانش پرید که شیخ عبدالحسین امشب می خواهم حساب نهم ربیع الاول و مطالب کتاب الغدیر شما را تصفیه کنم و پاداش شما را بدهم.

تا این جمله را گفت: سید که من فکر می کردم از دوستان اوست و او هم فکر می کرد همراه من و از دوستان من است برخاست و گفت: تهدید می کنی؟ چه گفتی؟ و گلوی او را آنقدر فشرد که خفه شد. و آنگاه به من گفت: شالت را بده و شال را گرفت و دست و پای او را محکم بست و پنجره ای را که به سوی شط دجله بود, باز کرد و او را آهسته به دجله افکند و به من گفت:

زود حرکت کن که اینجا, جای تو نیست. هنگامی که حرکت کردیم آن درِ اطاق را که گروه زیادی داخل آن بودند و کلید روی درب بود, پیچاند و قفل شد و هر دو به سرعت از پله ها پایین آمدیم و از خانه خارج شدیم. سر کوچه که رسیدیم من دیدم که کسی مرا با نام و نشان صدا زد و گفت: شما شیخ عبدالحسین هستی؟

گفتم: آری! و دیدم سید ناپدید شد.

آن مرد گفت: بیا سوار شو.

دیدم قایق کوچکی آماده است, سوار شدم و به همراه او از دجله گذشتم. از او پرسیدم: شما از کجا مرا می شناسی و چگونه به سراغ من آمدی؟

گفت: من روزها در دجله کار می کنم و شغلم انتقال مسافر به وسیله این قایق کوچک است. امشب در منزل غذا خورده و در خواب بودم و پاسی از شب گذشته بود که حضرت کاظم علیه السلام را در عالم رؤیا دیدم. ایشان به من فرمود: برخیز! به این آدرس برو ویکی از دوستداران ما را که نامش عبدالحسین و اینک در مخاطره است از شط عبور ده و از بغداد به کاظمین برسان, و من به دستور آن حضرت آمدم. 

(کرامات صالحین ص291)

اللهم العن الجبت و الطاغوت