ابعاد هفتگانه فعالیت امام عسکرى علیه السلام
23 بازدید
تاریخ ارائه : 1/9/2013 10:15:00 AM
موضوع: الهیات و معارف اسلامی

شهادت جانگداز امام حسن عسکرى(ع)

 

‏معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

 

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى‏» ، مى‏نویسد: بسیارى از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسکرى-علیه السلام-بر اثر مسمومیت‏به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته‏اند. (1) «کفعمى‏» ، دانشمند معروف شیعه، مى‏گوید: او را «معتمد» مسموم ساخت (2) و «محمد بن جریر بن رستم‏» ، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى-علیه السلام-در اثر مسمومیت‏به درجه شهادت رسید. (3)

 

یکى از نشانه‏هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرکها و تلاشهاى فوق العاده‏اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

 

«ابن صباغ مالکى‏» ، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان‏» ، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت‏به امام یاد کردیم) مى‏نویسد:

 

«... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى-علیه السلام-معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن‏شگفت زده شدیم و فکر نمى‏کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت‏بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى‏دهد به او گزارش کنند، نیز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعید است‏بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامراء در آن روز یادآور صحنه یامت‏بود!

 

و روز هشتم ربیع الاوّل سال 260 هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسکرى‏علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوى خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کرده‏اند، چرا؟ چون‏توده‏هاى محرومى که مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس‏سرکوب نظام همیشه در خود نهان مى‏داشتند، آنروز عنان عواطف‏خروشان خویش را از کف دادند. آه که اهل بیت نبوّت در راه تحکیم شالوده‏هاى دین و نشر ارزشهاى‏توحید چه رنجها که متحمّل نشدند. چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق‏وقرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند.

 

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پایگاه‏وپاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! این امام بزرگوارى که اینک از دنیاى آنان رخت بر مى‏بندد در حالى که‏هنوز از عمر مبارکش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم‏کرد، از عهد متوکّل ستمکار و فرو مایه که دشمنى علیه اهل بیت رسالت ‏را سر لوحه کار خویش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین‏علیه السلام را ویران‏کرد تا دوران مستعین که به خاطر کینه ورزیدن به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله آن‏حضرت را نزد یکى از سر سخت ترین مردانش زندانى کرد. ( این مرد اوتاش نام داشت که بعداً پس از دیدن پاره‏اى از کرامتهاى امام، به امامت‏آن حضرت ایمان آورد ).

 

همین خلیفه، در دوران خویش نزدیک بود امام‏را بکشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر کنار شد. همچنین معتز در روزگار خویش مى‏کوشید امام را دربند کند لیکن آن‏حضرت به درگاه خداوند تضرّع کرد تا انکه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مى‏کوشیدامام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا که زندانى‏اش کرد و قصد کشتنش رانمود. لیکن امام به یکى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد که: "ابو هاشم! این ستمگر، قصد کرده مرا امشب بکشد، امّا خداوندعمر او را کوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى‏عطا خواهد فرمود".(4) بالاخره آنکه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذیت‏قرار داشت تا آنکه به دست وى به زندان افتاد.

 

آرى امام عسکرى‏علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى‏وسختى گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به‏مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یکى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده‏ و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبی مثل امام آنها را وامى‏داشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند. دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان باامام به هنگام بیمارى‏اش مى‏باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق‏خویش گفته بود که در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه‏اى پزشک به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه ‏روز همراه باشند.(5)

 

علّت این امر چه بود؟ دو علّت مى‏توان براى چنین رفتار شگفت آورى‏پیدا کرد: نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده‏ها برحسب ضرب المثلى که در میان سیاستمداران معروف است: او را بکش‏وزیر جنازه‏اش گریه کن. دوم: همه مردم و بویژه زمامداران مى‏دانستند که ائمه اهل بیت‏علیهم السلام‏همواره از احترام بسیار توده‏هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر این باوراست که امامت در میان آنان یکى پس از دیگرى منتقل مى‏شود.

 

و اینک ‏این امام یازدهم است که مى‏خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر این باید حتماً او را جانشینى باشد، امّا این جانشین چه کسى است؟ خلفاى عبّاسى پیوسته مى‏کوشیدند به هنگام شهادت یکى از ائمه پى‏ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علّت ائمه‏علیهم السلام نیز به هنگام احساس‏خطر بر جانشین خود او را پنهان مى‏کردند تا وقتى که خطر از بین برود.

 

از دیگر سو احادیثى که در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، ازخاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى‏دانند که مهدى ‏دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عبّاسى چیزى از این‏احادیث نمى‏دانستند، نا معقول مى‏نماید. از همین روست که مى‏بینیم‏آنان پیوسته و با هر وسیله‏اى مى‏کوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّاهیهات. به این دلیل است که معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام‏تدابیرى استثنایى مى‏اندیشد. پس از آنکه امام چشم از جهان فرو مى‏بندد، معتمد دستور مى‏دهدخانه او را بازرسى کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمى‏دانست‏ خداوند خود رساننده فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج‏سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفى شده است و برگزیدگان‏شیعه با وى بیعت کرده‏ اند.بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(6)

 

پس از وفات و غسل و تکفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوکّل ازجانب حکومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیهاوعلویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشکان نشان داد و گفت: این‏حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست که به مرگ طبیعى، در بسترخویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان ومحرمان‏امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان وفلانى از پزشکان بر بالین اوحضور داشته‏اند آنگاه چهره مبارک آن حضرت را پوشاند.(7) این اقدامات براى این بود که مبادا پاى حکومت در قتل امام به میان‏آید، و همین امر نشانگر آن است که حکومت از جانب مردم متّهم به‏کشتن امام بوده است.بدینسان امام عسکرى‏علیه السلام رحلت کرد و از پس خویش راهى درخشان‏بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدایت گردند.

 

آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در کنار مزارپدر بزرگوارش، به خاک سپردند که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان‏است. درود خدا بر او باد روزى که زاده شد و روزى که به شهادت رسیدوروزى که زنده بر انگیخته خواهد شد. و درود خدا بر هواخواهان‏ و پیروان او تا روز رستاخیز.

 

آخرین وصیت:‏

 

آفتاب امامت غروب مى‏کرد زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که‏این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانى کند. ازاین رو امام حسن عسکرى ‏علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد: نخست: تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم ‏امام منتظر (عج). دوم: تحکیم شالوده‏ هاى مرجعیت دینى.

 

الف - گرفتن بیعت براى امام منتظر احادیث فراوانى در باره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد که ازپیامبر وتمام ائمه‏علیهم السلام صادر شده امّا تأکید امام عسکرى بر این امر تأثیررساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از یاران‏خویش مشخص کرد. همچنین روایتهاى فراوانى در این باره وارد شده که‏به ذکر یکى از آنها اکتفا مى‏ورزیم.

 

احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روایت کرده است که: بر امام حسن‏عسکرى وارد شدم و خواستم در باره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن‏حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: "احمد بن اسحاق! خداوند تبارک و تعالى از زمانى که آدم را آفریدزمین را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى‏نخواهد گذارد به برکت وجود او است که بلا از مردم زمین دور مى‏شودوباران فرو مى‏بارد وبرکات زمین برون مى‏آیند". گفتم: فرزند رسول خدا! پس از تو امام و خلیفه کیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه‏اى روى دوش گرفته‏بود صورتش گویى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى‏گذشت. سپس امام فرمود: "احمد! اگر کرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهایش نمى‏بود، این‏کودکم را به تو نشان نمى‏دادم. او همنام و هم کنیه رسول خدا و کسى است‏که زمین را از عدل و داد پر مى‏کند پس از آنکه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد! حکایت او در این امّت همچون حکایت خضر و همانندداستان ذو القرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى کند که هیچ‏کس از هلاکت در آن رهایى نیابد مگر آنکه خداوند او را بر اعتقاد به‏امامتش استوار کرده و در طول این مدّت با دعا براى تعجیل فرجش‏همراهى نموده باشد".(8)

 

ب - مرجعیت خردمندانه دینى‏ براى این امامت که امتداد رسالت الهى است باید کیان و موجودیت‏اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. این کیان شیعیان مخلص وفداکارند.

از طرفى اینان نیز باید از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تابتوانند در برابر رخدادها و مبارزه‏ جوئیها توانا باشند. این نظام در رهبرى‏مرجعیت تبلور مى‏یابد. بدین معنى که شیعیان به گرد محور عالمان الهى‏واُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از این رو در دوران امام‏عسکرى‏ علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحکیم یافت و نقش دانشمندان‏شیعه، بدین اعتبار که آنان وکلا ونوّاب و سفیران امام معصوم‏علیه السلام‏هستند، برجستگى ویژه‏اى پیدا کرد وروایتهاى فراوانى از امام‏عسکرى‏علیه السلام در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد که یکى ازآنها همان روایت معروفى است که امام عسکرى‏علیه السلام از جدّ خویش امام‏صادق‏علیه السلام روایت کرده است و در آن آمده: "آن که از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس‏خود ستیزه کار و امر مولاى خویش را فرمانبردار، پس بر عوام است که از اوتقلید کنند". از همین رو دانشمندان هدایت یافته، به نور اهل بیت‏علیهم السلام امور امّت‏را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در باره مسائل مشکلّى که با آنهابر خورد مى‏کردند، نامه مى‏نگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مى‏نوشت‏و نامه‏ ها را به امضاى (توقیع) خویش مهر مى‏کرد. این نامه‏ها پیش علمابه تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسکرى‏علیه السلام شهرت‏ خاصّى کسب کردند.

 

پی نوشت ها:

 

1) اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة، ص 367.

2) حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص 162.

3) دلائل الامامة، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، 1383 ه. ق، ص 223.

4) حیاة الامام العسکرى، ص‏254، به نقل از مهج الدعوات، ص‏274.

5) حیاة الامام العسکرى، ص‏267 به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص‏383.

6) حیاة الامام العسکرى، ص‏267 به نقل از ارشاد ص‏383.

7) همان مأخذ، ص‏268 به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه.

8) حیاة الامام العسکرى، ص‏263.

 عصر امام عسکرى (ع)

 

بحث و گفتگو ازروزگارى که امام زکى ابومحمد عسکرى(ع) در آن روزگار رشد و نمویافت رنگ تازه و یا مطلب زیبا و آرامشى براى این نوشته ندارد، بلکه تنها به دلیل اقتضاى بحث علمى، سخن در آن باره ضرورى مى‏نماید، زیرا که تحقیق و بررسى از عصر و زمان از جمله سلسله مباحثى است که یک محقق ناگزیر است مطرح کند، چون مى‏تواند پرده از چهره واقعى زندگى عمومى بردارد که از جمله شخص مورد نظر در ترجمه و بحث در آن میان زندگى مى‏کرده است، همان طور که روشنگر تمام رویدادهایى است که پیش آمده، و طبیعى است که تمام اینها بر روى سلوک و رفتار آن شخص و شکل‏گیرى زندگانى وى اثر دارد، زیرا به گفته دانشمندان جامعه شناس، زندگى اجتماعى، زندگى تأثیر و تأثر است .

به هر حال ما به صورت موضوعى، به قسمتهاى زیادى از اوضاع عمومى عصرى که امام ابو محمد (ع) در آن عصر زندگى مى‏کرده، به شرح زیر اشاره مى‏کنیم:

زندگى اقتصادى

 

پیش از این که وضع زندگى اقتصادى عصر امام ابو محمد (ع) را بیان کنیم، برآنیم که به صورت گذرا این مطلب را توضیح دهیم که اسلام به پیشرفت و بهبود اقتصاد عموى و رشد درآمد فردى اهمیت زیادى مى‏دهد، و فقر و تنگدستى را مصیبتى بزرگ و مهلک مى‏شمرد که به طرق مختلف و وسایل گوناگون باید آن را از بین برد و کفر و فقر و تنگدستى را قرین هم دانسته است، همان طور که در شریعت اسلام لازم است تا بر کفر پایان داد، همچنین باید فقر و تنگدستى را از میان برداشت. بر حاکمان جامعه اسلامى و زمامداران و والیان الزام و تأکید شده است که مسلمین را از خطر فقر و محرومتى - که این دو باعث اشاعه انحراف فکرى و عقیدتى در میان مردم مى‏شوند - نجات دهند.

از جمله روشهاى خلاقى که اقتصاد اسلامى بر آن اساس متمرکز است آن است که اسلام تصرفات مسؤولین و حاکمان را محدود کرده و به ایشان اجازه نمى‏دهد که در بیت المال مسلمین مطابق هوا و هوس خود عمل کنند زیرا که بیت‏المال ملک عموم مسلمین است و ملک شخصى کسى نیست و باید در راه مصالح مسلمین صرف شود. رئیس و اعضا و ارکان دولت به هیچ وجه حق ندارند هر چه خواستند براى خود و نزدیکانشان از آن اموال بردارند، زیرا که این عمل خیانت به خدا و مسلمانهاست .

اما نظام حکومت عباسى، در تمام دورانها، براساس سیاست اقتصادى ویژه‏اى بود که در تمام جهات و مشخصاتش با روش اصیل اسلامى متفاوت بود و از قوانین اسلامى که احتیاط کامل را در اموال مسلمین مقرر فرموده و صرف آن را در راه گسترش رفاه مردم لازم دانسته به دور بوده است که ما به اختصار ساختار اقتصاد عمومى را در عصر عباسیان ذیلاً بیان مى‏کنیم:

درآمد و عایدات دولت

 

بیشترین درآمد دولت از راه جمع آورى مالیات و صدقات بود که بر میلیونها دینار بالغ مى‏شد و آن طورى که بعضى از مورخان مى‏گویند، بطور متوسط، همه ساله بالغ بر سیصد و شصت هزار هزار (360/000/000) درهم مى‏شد.1 و در بعضى از سالها به پانصد هزار هزار (500/000/000) درهم مى‏رسید 2، و هر درهم در آن روزگار قیمت قابل توجهى داشت و با ارزش یک گوسفند یا مشک عسل یا روغن برابر بود، همچنان که یک دینار با بهاى یک شتر برابر بود .

متأسفانه این اموال فراوان در راه پیشبرد زندگى علمى، بهداشتى و اقتصادى بطورى که خواست اسلام بود، صرف نمى‏شد، بلکه تنها به جیب حاکمان مى‏رفت و آنها هم سخاوتمندانه در راه ساختن کاخهاى سر به فلک کشیده - کارى که متوکل کرد و بذل و بخشش به دلقکها، نوازندگان و هرزه گرایان و دیگر راههاى زندگى پر از فسق و فجور مى‏پرداختند و بیت‏المال مسلمین را بیهوده خرج مى‏کردند.

خشنونت در جمع آورى مالیات

 

اما واژه فشار و ظلم و سرکوب، در بیشتر دوران عباسیان یک واژه همگانى در زمینه جمع آورى مالیات بود.

مردم کشور پهناور اسلامى انواع فشارها را از دست مأموران سیاه دل که هیچ گونه رأفت و رحمت در دلشان نبود، مشاهد مى‏کردند زیرا آنها به دلخواه خود، هر قدر که مایل بودند مالیات تعیین مى‏کردند و هر کس هم که خوددارى مى‏کرد و یا از پرداخت مقدار تعیین شده سرپیچى مى‏کرد، سرنوشتش با گورستان و یا زندآنهابود.

جهشیارى مى‏گوید: مأموران مالیات انواع عذابها را از درندگان و زنبورها به کار مى‏گرفتند، محمد بن مسلم که از مأموران ویژه مهدى عباسى بود، وقتى که مهدى به خلافت رسید، متوجه شد که مردم مالیات گزار در عذاب و شکنجه‏اند با وى - محمد بن مسلم - درباره ایشان مشورت کرد، محمد گفت: یا امیر المؤمنین! از حال به بعد، نسبت به مالیات دهندگان که بدهکار به مسلمین هستند باید به گونه بدهکاران رفتار کرد و بدهیشان را مطالبه نمود! مهدى با شنیدن این سخنان دستور داد، عذاب و شدت را از مالیات دهندگان برداشتند.3 در دوران هارون الرشید مردم از فضل بن یحیى برمکى که والى خراسان بود بد مى‏گفتند و از دست او زیاد شکایت کردند تا این که هارون او را بر کنار کرد و به جاى او على بن عیسى را گمارد، على بن عیسى بزرگان خراسان را کشت و اموال زیادى را جمع آورى کرد و هزار بدره معمول از ابریشم را که شامل ده هزار هزار درهم بود به نزد هارون فرستاد 4 و مردم موصل در پرداخت مالیات انواع ستمها را دیدند و حکمران آن جا از طرف هارون الرشید بود، مالیات چند سال گذشته را از آنها مطالبه کرد و بیشتر آنهارا تازیانه زد.5

براستى شریعت اسلام والیان و حاکمان را به رفق و مداراى با مردم و اصلاح امور اقتصادى ایشان دستور داده و این که مبادا در گرفتن مالیات و صدقات خشونتى به کار برند و موجب ناراحتى مردمان شوند لیکن اکثر پادشاهان عباسى به این دستور اسلامى توجهى نکرده و در گرفتن مالیات از مردم با شدت و خشنونت رفتار مى‏کردند.

مالیات زیاد

 

اما فزونى مالیات در بین کارگزاران عباسیان یک پدیده همگانى بود، کارگزاران بیشتر از مالیات مقرر از مردم مطالبه مى‏کردند تا بخشى از اموال مردم را براى خودشان بردارند. همین که ابو عبیدالله بن یسار از جانب مهدى عباسى به وزارت رسید، بر درختان خرما و دیگر اشجار نیز مالیات بست و بعد از وى نیز همین مقررات ادامه یافت. 6

مردم مصر به بدترین مصائب و گرفتاریها، در زمینه مالیاتها دچار شدند حاکم مصر - موسى بن مصعب به هر جفت گاو (یک جریب زمین) دو برابر مالیات بست و براى بازاریها و دامهامالیات مقرر کرد. و در احکام و امور قضایى، رشوه‏گیرى امرى معمول بود.

مردم یمن و قبیله قیس از دست ظلم وى شوریدند. 7 ابن تغرى مى‏گوید: مهدى عباسى در گرفتن مالیات به مردم سخت گرفت و به هر جفت گاو دو برابر مقدارى که اول مقرر شده بود، مالیات بست و مردم از دست او سختیها و شکنجه‏ها دیدند او تندخویى و بدرفتارى پیشه کرده و در احکام رشوه مى‏گرفت. تا آن جا که سپاهیان از او رنجیده شدند و بر او شوریدند و به خاطر بى عدالتى و ظلم بى حد وى با او به ستیز برخاستند.8

این قبیل کارها از روح و واقعیت اسلام بسیار بسیار به دور است و این امور جز گروهى از دزدان و سر راه بگیران غرق در جرم و گناه را تجسم نمى‏بخشد. عمربن عبید به منصور دوانیقى مى‏گوید:

«در پشت درِبارگاه تو، آتشى از ظلم و ستم شعله‏ور است و در بیرون کاخ تو کمترین عملى مطابق قرآن و سنت پیامبر (ص) انجام مى‏گیرد.» 9

سوء استفاده عباسیان از اموال دولتى

 

عباسیان اموال مسلمین را در اختیار گرفتند و براى خودشان و خویشاوندانشان هر چه مى‏خواستند بر مى‏داشتند. محمد بن سلیمان عباسى در یک روز صد هزار درهم برداشت کرد .10، و چون از دنیا رفت ارثیه زیادى بجا گذاشت که هارون الرشید، شصت هزار درهم آن را گرفت. 11 مورخان مى‏گویند به قدرى اموال براى خیزران آوردند که درآمد آنها بالغ بر یک میلیون و شصت هزار (1/060/000) درهم مى‏شد. بعضى از نویسندگان این مبلغ را معادل نصف مالیات آن روز تمام کشور و دو سوم درآمد «راکفلر» در این قرن مى‏شمارند. موجودى نزد قبیحه همسر متوکل یک میلیون و هشتصد هزار (1/800/000) دینار بود، و مادر مقتدر بى نهایت ثروتمند و پولدار بود. .12 ابن جوزى درباره او مى‏گوید: اموال زیادى داشت که از شمار بیرون بود و همه ساله از عواید کشتزارهاى او هزار هزار دینار به دست او مى‏رسید.13

پادشاهان عباسى به بستگان خود اموال زیادى را بخشیدند؛ هارون الرشید بین عموها و بستگان خویش به قدرى اموال پخش کرد که پیش از او هیچ خلیفه‏اى نبخشیده بود.14 و منصور دوانیقى به هر یک از عموهایش هزار هزار درهم داد. 15 خاندان و بستگان عباسى فزونى گرفتند تا این که در عصر مأمون ،به سى و سه هزار تن رسیدند. .16 و این گروه وابستگان که ما هیچ امتیازى براى آنها نسبت به دیگر مسلمانان سراغ نداریم، اموال دولتى را به نفع خود برداشت مى‏کردند و ثروتهاى هنگفتى در اختیار گرفتند در حالى که دیگر افراد جامعه اسلامى گرفتار فشار زندگى و تنگدستى و محرومیت بودند.

موضع امام (ع)

 

اما امام ابو محمد (ع)، تجسم جبهه مخالف حکومت عباسى است که خود کامگى آنهارا در مورد ثروتهاى امت و سرقت ارزاق عمومى، مورد اعتراض قرار مى‏داد.

از برجسته‏ترین نوع مخالفتى که امام (ع)، انتخاب کرده بود این بود که ارتباط و یا کمک به آن پادشاهان را بر خود حرام کرده بود، پادشاهانى که مال خدا را دست به دست مى‏گرداندند و مردم را بردگان خود مى‏شمردند آنان براى جلب امام در دستگاه خویش و ضمیمه کردن او به جرگه خود تلاش زیادى کردند، اماموفق نشدند و در نتیجه با نهایت شدت و قساوت برخورد کردند و زندگى اقتصادى را بر او تنگ گرفتند و او را در تنگناى کشنده مالى قرار دادند، و از رسیدن اموالى که از طریق شیعیان به خدمتش مى‏رسید، مانع شدند، جز این که بعضى از نیکوکاران شیعه، نقش مخصوصى ایفا کردند و در داخل مشک روغن درهم و دینار قرار داده به خدمت امام (ع) فرستادند 34 و بدان وسیله آن فشار مالى امام را رفع کردند.

به هر حال، امام (ع) در کنار مستمندان و محرومانى ایستاده بود که به خاطر عدم توازن در زندگى اقتصادى و چپاول ثروتهاى عمومى توسط پادشاهان با تنگدستى و تیره روزى روبرو بودند.

در این جا سخن ما از زندگى اقتصادى در عصر امام (ع) پایان مى‏گیرد.

زندگى سیاسى

 

اما زندگى سیاسى در عصر امام ابو محمد (ع)، بسیار زشت و تاریک بود ترس و بیم سایه گستر بود، ظلم و جور همه جا را گرفته بود وآشوبها فراگیر بوده و شورشهاى داخلى برخاسته از عدم استقرار سیاسى همه جا به چشم مى‏خورد، و به نظر من تمام اینها به دلایل زیر بود:

الف - تسلط ترکها بر اوضاع حکومت و خودسرى آنها در تمام شؤون سیاسى حکومت، در حالى که هیچ آگاهى از سیاست و اداره مملکت نداشتند، بدین جهت به مردم ستم مى‏کردند و حکومت جابرانه پیشه کرده و ترس و بیم را رواج مى‏دادند.

ب - نادانى و بى خبرى سلاطین عباسى و فرو رفتن ایشان در شهوترانیها و کامجوییها و بى اعتنایى به تمام شؤون زندگى رعیت، از جمله عوامل و رویدادهاى مهم سیاسى آن عصر بود. اینک درباره برخى از آثار سیاسى که در آن زمان بر همه جا حکمفرما بود، به اختصار سخن مى‏گوییم:

شکنجه علویان

 

علویان به سخت‏ترین روشها آزموده شدند ودر بیشتر روزگاران حکومت عباسى در ترس و بیم زیاد به سر بردند، زیرا که پادشاهان عباسى رسماً به شکنجه و تعقیب و تارومار ساختن و بد بدترین نوع آزار ایشان کمر بسته بودند. عیسى بن زید در این باره مى‏گوید:

الى الله أشکوما نلاقى و انّنا

نقتل ظلماً جهر و نخاف‏

ویسعد اقوام بحبهم لنا

و نشقى بهم والامر فیه خلاف‏35

- از آنچه بر سر ما مى‏آید به خدا شکوه مى‏کنیم در حالى که ما آشکار از روى ظلم کشته مى‏شویم و بیمناکیم.

و گروههایى به خاطر محبتشان به ما خوشبخت مى‏شوند، در صورتى که ما به وسیله ایشان دچار بدبختى هستیم، و درست جریان کار ما بر عکس است! -

این شعر، حکایت از قتل و سرکوبى و جور ستمى است که عباسیان بر علویان روا داشتند، هر چند عباسیان به ملک و سلطنت نرسیدند مگر با نام علویانى که قربانیان زیادى را در راه آزادى مردم مسلمان از چنگال استبداد اموى تقدیم کرده بودند.

از روشهاى سختى که عباسیان در برابر علویان اتخاذ کردند این بود که ایشان را در محاصره اقتصادى قرار دادند و در نتیجه آنها در تنگناى دردآور مالى واقع شدند. یحیى بن عمر علوى در حالى که عباسیان را مخاطب قرار داده است، در این باره مى‏گوید:

...

- این پیام را از قول کسى که هرگز از حق به ظلم و جور گرایش نیافت به بنى عباس برسان؛

اگر دنیا مال شخصى ایشان است، از آن به مقدار قوتى به پسر عموها بذل و بخشش کنند!

و از مال خودتان به قوت ما گشایشى بدهید که این کار در حکومت به عدالت نزدیکتر است .

 

معناى این شعر، آن است که عباسیان نه به مقدار قوت بلکه درحد سد رمق نیز به علویان چیزى نمى‏دادند و فقر را چون جانورى که اجساد ایشان را مى‏آزرد بر ایشان مسلط کردند. برخى از منابع تاریخى بر این مطلب اشاره دارد که علویان در روزگار این طاغوت - متوکل - به قدرى سختى و محرومیت دیدند که وحشت و مرارت آن قابل توصیف نیست، چنان بودند که گاهى جز یک عبا نداشتند و اگر یک مرد علوى مى‏خواست ازخانه بیرون بیاید آن را مى‏پوشید و همچنین اگر یک زن علویه مى‏خواست آن را بر تن مى‏کرد، مردم نیز از ترس سلطه ستم پشگان جرأت ارتباط با ایشان را نداشتند.

 

محمد بن صالح، از ابراهیم بن مدبر خواست تا به خواستگارى دختر عیسى بن موسى جرمى برود ابراهیم به این نیت نزد عیسى رفت و پیشنهاد داد، اما عیسى پاسخ مثبت نداد و گفت: من به تو دروغ نمى‏گویم، به خدا سوگند که او را رد نمى‏کردم زیرا بزرگوارتر و مشهورتر از او را براى دامادى خودم سراغ ندارم ولیکن از متوکل و پس از او، از فرزندانش به مال و جانم بیمناکم. و به همین مطلب، محمد در اشعارى که سرورده، اشاره دارد، مى‏گوید:

خطبت الى عیسى بن موسى فردنى‏

فلله والى مرة و عتیقها

- من کسى را براى خواستگارى به نزد عیسى بن موسى فرستادم اما او جواب رد داد به خدا سوگند که او دوستدار «مره» و «عتیق» 36 ایشان است !

عیسى با این که مى‏دانست من از دودمان اصیل دختر رسول خدایم، پیشنهاد مراد رد کرد.

و گذاشته از پاکزادى من، ما را ریشه و اصلى است که پیامبر خدا تنه و اصل آن است -

مسلمانان از ارتباط با علویان، بلکه از سلام دادن به ایشان، ممنوع بودند، زیرا که عباسیان ستمگر بدترین مجازاتها را براى کسانى در نظر مى‏گرفتند که به نوعى ایشان را مورد محبت و احترام قرار دهد.

بدترین دورانهاى تاریک و ظلمانى که بر علویان گذشت، روزگار متوکل بود که کاسه خشم خود را در یک جا بر سر ایشان ریخت و با نهایت قساوت ایشان را سرکوب نمود و آنان به شهرها و روستاها - از بیم این که مبادا به چنگ حکومت بیفتند وآنها را بکشد و یا زندانى کند - به صورت ناشناس آواره شدند.

زندگى اعتقادى

 

اما زندگى اعتقادى در دوران امام ابو محمد (ع) سالم و روبه‏راه نبود و به وسیله بعضى از منحرفانى که در پیرامون عقاید خالص اسلامى شبهاتى به وجود آورده بودند، دچار ناامنى و اضطراب شده بود، چنان که یکى از شعبده‏بازان غیر مسلمان براى گمراهسازى مسلمین و به تباهى کشیدن عقایدشان دست به شعبده‏اى زده بود و امام ابو محمد (ع) براى دفاع از اسلام خود به مقابله برخاست تا این که اوهام آنها را باطل کرد و شبهات را از بین برد و واقعیت تابناک اسلام روشن ساخت.

همین طور، پدیده دیگرى در آن زمان پیدا شد و آن قیام یکى از دجالهاى زمان در برابر امام (ع) و پدر بزرگوارش بود که هدف او نیز فاسد کردن عقیده پیروان اهل بیت علیهم السلام بوده است. امام (ع) بلافاصله به لعن و طرد او پرداخت و به شیعیانش نیز دستور داد تا او را لعن کنند و از او بیزارى جویند که ما در ذیل به این مطلب و به بعضى از جهات دیگرى که با این موضوع مربوط است اشاره مى‏کنیم:

 

امام عسکرى شبهه کندى را باطل مى‏کند

اسحاق کندى ،37 فیلسوف عراق، برخى شبهات را در پیرامون قرآن مجید مطرح کرد، در بین مردم کم سواد شایع شد که او کتابى به نام «تناقض القرآن» تألیف کرده است و خود نیز درگیر همین مسأله است! این خبر به امام ابو محمد (ع) رسید، تا این که با یکى ازشاگردان کندى ملاقات کرد، امام (ع) رو به او کرد و فرمود: مگر بین شما مردى برجسته و دانا نیست که استادتان کندى را از این راه و روشى که نسبت به قرآن پیش گرفته است باز دارد؟ آن شخص گفت: ما شاگردان اوییم، چگونه مى‏توانیم در این مورد و یا در مسائل دیگر به او اعتراض کنیم! امام (ع) فرمود:

- «آیا هر چه به تو تعلیم دهم به او ابلاغ مى‏کنى؟»

- بله مولاى من !

 

امام (ع) برهانى قاطع و دلیل برنده‏اى به او القاء کرد که تمام شبهات کندى را از بیخ و بن بر مى‏کند وبه شاگرد کندى چنین گفت:

«پیش او برو، و در معاشرت با او گرم بگیر، و او را در کارهایش یارى کن! وقتى که کاملاً مأنوس شدید، بگو: براى من مسأله‏اى پیش آمده مى‏خواهم از شما بپرسم. او خواهد گفت، سؤالت چیست. آن وقت به او بگو:

اگر آوردنده این قرآن نزد تو بیاید و بپرسد: آیا جایز است که خداى متعال از کلمات قرآن، غیر از آن معانى که تو گمان کرده‏اى، معناى دیگرى اراده کرده باشد او در جواب خواهد گفت: آرى جایز است. زیرا او مردى است که وقتى کلمات را شنید معناى واقعى آنها را مى‏فهمد. وقتى که این جواب را به تو داد، از او بپرس: تو از کجا مى‏دانى،

شاید خداوند غیر از معنایى که تو در نظر گرفته‏اى معناى دیگرى را اراده کرده باشد...»

امام (ع)، با این برهان کوبنده، شبهه کندى را از میان برد و بدان وسیله تمام راهها اثبات تناقض در قرآن مجید را - آن کتابى که نه از قبل و نه بعد از آن باطل کننده‏اى نیاید - مسدود کرد. زیرا ریشه این شبهه در نوع معنایى بود که کندى به نظر خود مى‏فهمید در صورتى که ممکن بود معناى دیگرى داشته باشد که او نفهمیده و به عقل او نرسیده باشد و با آن معنا تناقض از میان برداشته شود و هیچ جاى ایراد و اشکالى نماند.

آن مرد رفت با استادش ملاقات کرد و گرم گرفت و سرانجام آنچه را که امام (ع) به او القاء فرموده بود به وى گفت. کندى شروع کرد به فکر کردن و مدتى را در این باره فکر مى‏کرد که ممکن است این حرف درستى باشد و چنین چیزى محتمل است و در واژه‏هاى زبان عرب یک لفظ به معانى مختلف آمده است! تا این که رو به آن دانشجو کرد و گفت:

- «تو را سوگند مى‏دهم، به من بگو، این مطلب را چه کسى به تو آموخت؟...»

- «این مطلبى بود که به ذهنم خطور کرد و من هم به شما عرض کردم».

- «هرگز! چنین نیست، زیرا این، سخن تو نیست و تو هنوز به آن مرتبه نرسیده‏اى! که چنین بگویى!...»

- امام ابو محمد عسکرى (ع)، به من فرمود» .

- « حال که حقیقت را گفتى اعتراف مى‏کنم چنین سخنانى جز از این خانواده از کسى سر نمى‏زند!» آنگاه کندى دستور داد کتابش را آوردند و آن را سوزاند و از میان برد. 38 زیرا او منطق و درستى را با تمام وجود در سخن امام احساس کرد.

امام، چشم بندى راهب را باطل مى‏کند

 

امام ابو محمد (ع) نقاب مکر و تزویر از چهره راهبى برداشت که مى‏خواست مسلمانان را گمراه کند و آنها را در دیانتشان به شک وا دارد.

داستان به طورى که راویان نقل کرده‏اند از این قرار است که مردم دچار قحطى شدید شدند، معتمد عباسى دستور داد مردم تا سه روز براى طلب باران به بیابان بروند، همه مردم رفتند، اما بارانى نازل نشد، تا این که اهل نصارا به همراه راهبى بیرون آمدند و این راهب هر مرتبه که دستش را به طرف آسمان بلند مى‏کرد، باران سیل آسا مى‏بارید و این کار را چند بار تکرار کرد، بطورى که بعضى از نادانان در حقانیت دین خود به شک افتادند و بعضى دیگر از دین برگشتند این امر، بر معتمد گران آمد تا این که به امام ابو محمد (ع) که آن زمان در زندان به سر مى‏برد متوسل شد و عرض کرد: امت جدت رسول خدا (ص) را پیش از آن که نابود شوند، دریاب! امام (ع) به او گفت: چون فردا مردم از شهر بیرون شوند، من اگر خدا بخواهد شک و شبهه رابرطرف مى‏سازم. معتمد دستور داد، امام را از زندان بیرون آورند.

 

امام (ع) از او خواست تا یاران و اصحاب آن حضرت را نیز از زندان آزاد کند و او قبول کرد و همه را بیرون آوردند. در روز دوم که مردم براى طلب باران به بیرون شهر رفتند، راهب دستش را به طرف آسمان بلند کرد، ابرى پیدا شد و باران بارید، امام (ع) دستور داد دست او را بگیرند و آنچه در دستش است از او بستانند در دست راهب یک استخوان آدمیزاد بود، استخوان را از او گرفتند، خلیفه دوباره دستور طلب باران کند، راهب دست به طرف آسمان بلند کرد، دیدند آن ابر برطرف شد و آفتاب بر آمد، مردم از این پیش آمد تعجب کردند معتمد، رو به امام (ع) کرد و گفت:

«یا ابا محمد! این چه بود؟»

- «این استخوان پیامبرى بود که این راهب از میان قبرها به دست آورده بود و هیچ استخوان پیامبرى نیست که زیر این آسمان قرار بگیرد مگر این که باران سیل آسا به خاطر آن مى‏بارد!...»

معتمد، وقتى که مطلب را پیگیرى کرد، دید همان طورى است که امام (ع) فرمود به این ترتیب شک و شهبه از میان رفت .39

دروغ پردازان و جاعلان‏

 

یکى از آفتاى آن زمان، گسترش دروغ پردازان و جاعلان بود، که از جمله عوامل و اسبابى بود که عقاید اسلامى را در دلها سست مى‏کرد، از مشهورترین جاعلان و دورغ‏پردازان، فردى به نام عروة بن یحى دهقان بغدادى بود که از قول امام ابوالحسن على بن محمد و پس از او از ابو محمد حسن بن على علیهما السلام روایتهایى به دروغ نقل مى‏کرد و از این راه اموال زیادى را که شیعه مى‏خواستند به امام (ع) بپردازند اختلاس مى‏کرد و در برابر امام نیز دروغ مى‏گفت، تا این که امام او را لعن کرد و به شیعیان دستور داد او را لعنت کنند و از او دورى نمایند تا عقایدیشان را فاسد نکند.40

 

به این مقدار مختصر، سخن ما از زندگى عقیدتى دوران امام (ع) به پایان مى‏رسد، و این دوران - همان طورى که گفتیم - از نظر عقیدتى دوران نگرانى و ناسالمى بود.

پى نوشتها:

 

1- تاریخ تمدن اسلام: 79/5.

2- الوزراء و الکتاب: 288.

3- الوزراء و الکتاب: ص 142.

4- الوزراء و الکتاب.

5- الکامل: 268/6.

6- الفخرى: ص 164.

7- الولاة و القضاة: 125 - 126.

8- نجوم الزاهرة: 54/2، خطط مقریزى: 94/2.

9- اخبار الطوال: 384.

10- الوزراء و الکتاب: 250.

11- نجوم الزاهرة: 75/2.

12- نشوار المحاضرات: 293/1.

13- المنتظم: 253/6.

14- نجوم الزاهرة: 65/2.

15- کامل ابن اثیر: 319/6.

16- همان مأخذ.

17- المستظرف من اخبار الجوارى اثر صلاح الدین: 28.

18- تاریخ الخلفاى سیوطى: 384.

19- الاغانى: 226/16.

20- سمط النجوم العوالى: 354/3.

21- الاغانى: 226/16.

22- الاغانى، چاپ دار الکتب مصر: 193/14.

23- الاغانى .

24- عیون التواریخ: 170/6 عکس بردارى شده از کتابخانه امیرالمؤمنین (ع).

25- مرآة الزمان: 158/6.

26- ترجمه این کتاب نفیس، با عنوان تحلیلى از زندگانى امام هادى (ع) در سال 1369 به پیشنهاد کنگره جهانى امام رضا (ع)، انجام گرفت شد و این کتاب در سال جارى (1370 ه') چاپ و منتشر گردید - م.

27- مروج الذهب: 366/2.

28- الوزراء و الکتاب: 192.

29- المحاسن و المساوى: 585.

30- المحاسن و المساوى: 585، توجه دارید که حرکت حروف روى در دو شعر اول با شعر سوم متفاوت است!

31- طبقات ابن معتز: 378، کتاب الورقة: 57.

32- عقد الفرید: 216/6.

33- المحاسن و المساوى: 277.

34- سفینة البحار: 158/2.

35- سرالسلسلة العلویة: 65.

36- ظاهراً مقصود از«مره» قبله‏اى است که ابوبکر از آن قبیله است و «عتیق» نیز نام ابو بکر مى‏باشد.م.

37- ابو یوسف بن اسحاق کندى، نخستین فیلسوف قلمرو اسلامى، درشهر کوفه به دنیا آمد، دوران تحصیل خود را در بصره و بغداد گذراند، او به زبان یونانى تسلط داشت و کتابهاى فلسفه را از یونانى به عربى برگرداند، در فلکیات سرآمد بود. کندى تألیفاتى داشته است اما امروز چیزى از آنها در دست نیست. او ازمذاهب کلامى اسلام مذهب معتزلى را اختیار نمود و حوزه درس فلسفه او علاقمندان زیادى داشته است. وى در سال 252 ه'ق در گذشته است. نقل از پاورقى صفحه 63 کتاب خطوط برجسته‏اى از فلسفه و کلام اسلامى - م .

38- مناقب ابن اشوب: 424/4.

39- جوهرة الکلام: 154، اخبار الدول: 117.

40- رجال کشى: 353.

 

حکومت و سیاست در سیره امام حسن عسکرى (ع )

 

حضرت امام هادى و امام عسکرى (ع )، على الاجبار به سامراء بسر مى بردند که در آن زمان پایتخت خلافت بود، و در محلى بنام <العسکر> که محل نظامیان و پادگان نظامى بود، خانه براى شان انتخاب کرده بودند. حضرت امام عسکرى (ع ) مدت شش سال اقامت خود در سامراء ، یا در حبس بود و یا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوع الملاقات بود.

 

زیرا روایات متعددى از زندانى شدن امام عسکرى (ع ) خبر مى دهد، از جمله آن که المعتزبالله خلیفه ى عباسى ، به سعید حاجب دستور داده بود که امام (ع ) را به حبس ببرد. ابوالهیثم نگرانى خود را از این وضع به امام (ع ) نوشت : و آن حضرت در جواب نوشت که پس از سه روز گشایش حاصل مى شود، و پس از سه روز المعتز کشته شد.

 

آوردن و ماندن هر دو امام هادى و امام عسکرى (ع ) در سامراء به اکراه و اجبار، از جهاتى مانند سیاست مامون در آوردن امام رضا (ع ) به نزد خود بوده است ، تا بتوانند از نزدیک روابط امام (ع ) را با شیعیانش کنترل نمایند، زیرا آنان که در سرتاسر جهان اسلام پراکنده بودند، با امام هادى و امام عسکرى (ع ) ، ارتباطات عمیق داشتند، بخصوص در دوره ى امام عسکرى (ع ) که شیعیان اهلبیت (ع ) به میلیونها نفر رسیده بودند ، و همه به این عقیده ]؛ک ک بودند که حق امامان شان از طرف حکام ظالم غصب شده است ، ازین رو خمس و هدایا و سایر وجوهات شرعیه ى خود را به آن حضرت مى فرستادند و هئیت هایى از نمایندگان مردم وارد سامراء مى شدند و ضمن فراگیرى احکام شرعى ، اموال و وجوهات شرعى خود را به امام تسلیم مى کردند. بدینسان پیشرفت و گسترش شبکه ى منظم و متشکل شیعیان که از قبل شکل گرفته بود، براى حاکمیت عباسى ها خطر آفرین بود،لذا حضرت امام عسکرى (ع ) شدیداً تحت مراقبت دارالخلافه قرار داشت و از آن حضرت خواسته بود که تا همیشه ارتباط خود را با دستگاه خلافت برقرار کند، و در هر دوشنبه و پنجشنبه در دربار حضور یابد، و وضعیت به گونه ى بوده است که مردم نمى توانسته اند بطور مستقیم با امام (ع ) ملاقات نمایند.

 

موقعیت اخلاقى و اجتماعى امام (ع ) در میان مردم و حتى در میان افراد حکومت مشهود بود ، و کسى در وقار و عفاف ، و زیرکى و بزرگ منشى چون او نبود.

 

و در <یوم النویة> یعنى روز رفتن امام عسکرى (ع ) به دارالخلافه ، شور و شعفى در مردم بوجود آمده و خیابان ها مملو از جمعیت که سوار بر مرکب هاى خود بودند ، مى شد. وقتى امام (ع ) مى آمد همه ى هیاهوها خاموش مى گردید، و امام عسکرى (ع ) از میان آنان عبور مى کرد و به دارالخلافه وارد مى گردید.

 

اغلب این افراد مى توانستند از شیعیانى باشند که از مناطق مختلف براى دیدار امام (ع ) به سامراء مى آمدند.

 

افزایش شیعه و رفت و آمدهاى هیئت هاى نمایندگى مردم ، و اموال و دارایى فراوانى که به امامان (ع ) مى رسید، موجب مى شد که خلفاء نسبت به امامان سخت گیرى نمایند و همین موجب شد که ائمه ى معصومین (ع ) به پنهان کارى و کتمان و تقیه دست زنند. سخت گیرى ها و فشارها در زمان امام عسکرى (ع ) بیشتر شد و امام عسکرى (ع ) با مشاهده ى این وضعیت بیشتر امر خود را از دید خلفا و عمال آن مى پوشاند، و تقیه را پیشه ى خود قرار داده بود شدت تقیه و کتمان امور به اندازه اى بود که امام عسکرى (ع ) به شیعیان خود دستور داد که وقتى بطرف کاخ خلیفه مى رود به آن حضرت اشاره نکنند، سلام نکنند، زیرا تحت تعقیب قرار مى گرفتند، و کار به حبس وکشتن شان کشانده مى شد.

 

على ابن جعفر از حلبى در این زمینه نقل مى کند که ما در عسکر اجتماع کرده و منتظر امام عسکرى (ع ) در روز]؛ رفتن به مرکز حکومت بودیم که نوشته ى از امام (ع ) بما رسید بدین مضمون که کسى بر من سلام نکند، و بر من اشاره نیز نکند، زیرا شما بر خود ایمن نیستید : الا لا یسلمن احد و لا یشیر الى بیده ولایؤمى فانکم لاتومنون على انفسکم .

 

این سخن امام بخوبى مى رساند که حکام براى کنترل روابط امام (ع ) با شیعیان تلاش فراوانى مى کردند . البته هم امام و هم شیعیان در فرصت هاى بسیارى همدیگر را ملاقات مى کرده اند و حتى این ارتباطات تحت پوشش بقال و روغن فروش و ... صورت مى گرفته است .

 

مراقبت نسبت به امام عسکرى (ع ) آن چنان شدید بود که شب هنگام و بى خبرانه به خانه ى امام عسکرى (ع ) هجوم مى بردند و خانه ى آن حضرت را تفتیش مى کردند. چنان که بطحایى علوى پیش موکل سعایت کرده بود که اسلحه و اموال در خانه ى عسکرى (ع ) گردآورى شده است . سعید حاجب گوید: شب بسوى خانه ى او شدم و نردبانى پشت خانه گذاشتم و بالاى بام آن حضرت بالا رفتم ، سپس نردبان را در میان حیاط گذاشتم و فکر مى کردم چگونه در این تاریکى وارد خانه ى او شوم که صدایى شنیدم : سعید همانجا باش تا شمعى برایت بیاورم کمى درنگ کردم که شمعى برایم آوردند و با روشنایى آن وارد خانه شدم و جبه ى از پشم و کلاه و سجادهء روى حصیر انداخته شده دیدم ، و یقین کردم امام (ع ) در آن زمان نماز مى خوانده است ، پس برایم گفت : اینک خانه و اطاق هایش را ببین و هر چه تفتیش کردم در آن چیزى نیافتم .

 

خلفاء به دستگیرى و زندانى کردن امامان اکتفاء نمى کردند، بلکه یاران آن حضرت را نیز دستگیر و زندانى مى کردند، در سامراء گروهى از اصحاب امام عسکرى (ع ) را دستگیر کرده بودند که از جمله ى آنان بود: ابوهاشم جعفرى ، داود ابن قاسم ، حسن ابن محمد عقیقى ، محمد ابن ابراهیم عمرى و غیر ایشان که زیر نظر صالح ابن وصیف قرار داشتند.

 

با ملاحظه ى این وضعیت چاره ى نبود جز این که امامان (ع ) اسرار خود را کتمان نمایند و تقیه پیشه سازند و شیوه ى پنهان کارى را طى نمایند، ابوهاشم جعفرى از داود ابن اسود روایت کند که گفت : مولایم حسن العسکرى (ع ) مرا بسوى خود خواند ، و تخته چوبى را که مانند پایه ى <در> دراز و مدور بود به من داد و گفت : این چوب را براى عثمان ابن سعید عمرى که وکیل آن حضرت بود برسان . به راه افتادم و در اثناء راه به یک نفر که استرى داشت برخوردم ، و استر او مزاحم راه رفتن من شد، و با چوبى که با خود داشتم بلند کردم و استر را با آن زدم ، و چوب ]؛ شق شد و کاغذ نوشته هاى را در میان شکستگى چوب نگریستم ، و بسرعت آن را در میان چوب گذاشتم و چوب را در آستین خود پنهان کردم .

 

اما در برگشت وقتى به نزدیک خانه ى امام (ع ) رسیدم ، عیسى خادم مرا استقبال کرد و گفت : مولا مى گوید: چرا استر را زدى و چوب را شکاندى ؟ گفتم : نمى دانستم که در داخل آن چیست ؟ گفت : چرا کارى بکنى که بعداً به توجیه و عذرخواهى محتاج شوى ؟ مبادا دیگر مثل این کار تکرار شود، هرگاه شنیدى کسى مرا دشنام مى دهد، راهى را که به رفتن آن مأموریت یافته ى ، در پیش گیر و مبادا واکنش نشان بدهى ، و یا خود را معرفى نمایى که کیستى ، احوالت به من مى رسد.

 

وجود یک دستگاه منظم که هم پل ارتباطى باشد بین امام (ع ) و مردم ، و هم وجوهات و مالیات از نقاط دور دست جمع آورى شود و بدست امام (ع ) برسد، ضرورى و لازم بود . و این دستگاه با تعیین وکلاء از ناحیه ى ائمه (ع ) ایجاد گردید و با ارتباطى که بین امام و وکلاء بوجود آمد، سعى شد تا راهنمایى هاى لازم دینى و سیاسى ارائه شود و این حرکتى سابقه دار بود که امام عسکرى (ع ) نیز در گسترش این دستگاه و استفاده از آن مى کوشید و افرادى با پیشینه ى علمى و ارتباط محکم با امامان پیشین یا با خود آن حضرت براى وکالت گمارده مى شدند، و در نامه ى خود به وکلاء توصیه مى کرد که نامه ها و مراسلات را از شیطان ها پوشیده نگهدارند و براى دوستانش ارائه دهند.

 

پى نوشتها:

 

1 شذرات سیاسیة من حیاة الائمه (ع ) : شبر ، حسن ، ص 342

2 حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه : ج 2 ص 282به نقل از الغیبه .

3 همان ، ص 129

4 همان ، ص 187به نقل از الغیبة : ص 129

5 همان ، ص 183 182به نقل از الخرایج و الجرایح : ج 1 ص 439؛ پیشین ، شبر به نقل بحارالانوار : ج 5 ص 269

6 پیشین ، شبر به نقل از ارشاد: ص 110؛ فصول المهمه : ص 298

7 همان ، ص 208ـ 207به نقل از بحارالانوار : ج 56 ص 132

8 ر.ک : پیشین ، جعفریان ، ج 2 ص 197ـ 193

 

مبارزات امام حسن عسکرى (ع)

 

پیشوایان معصوم مظهر زیباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آیات قرآنى در حیات اجتماعى و سیاسى خویشند. صفات متضاد در اقیانوس وجودشان به هم پیوند خورده و منظره دل‏انگیزى از انسان کامل را فرا روى عاشقان فضیلتها و پاکیها قرار داده است. شبانگاهان میعاد نیایشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها میدان جهاد و امید بخشیدن به آینده و نهراسیدن از شبهاى دیجور ظلم و ستم.

 

دریاى فضیلت آنان مجموعه‏اى از بیم و امید، ولایت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسوولیت پذیرى در مسائل مهم اجتماعى است. همه اینها در سایه لطف الهى تحقق مى‏یابد که همواره جامعه را از وجود آنان بهره‏مند ساخته است. امام عسکرى (ع) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است.

 

وقتى بر سجاده‏اش قامت نماز مى‏بندد، از همه دنیا مى‏برد، عابدان را به حسرت وا مى‏دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى‏شود. صالح ابن وصیف، زندانبان حضرت، بدین امر اعتراف کرده است. او در پاسخ به کسانى که او را به سخت‏گیرى بیشتر فرا مى‏خواندند، گفت: چه کنم؟ شرورترین افراد را بر وى مى‏گمارم، ولى پس از چندى جذبه‏اش آنان را به نماز و روزه وا مى‏دارد.

 

امام (ع) در صحنه‏هاى اجتماعى - سیاسى نیز براى حق‏باوران و عدالت‏جویان الگویى جامع است. تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شیعیان و حفظ آنها از طاغوت زمان که هریک در این نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى‏گیرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستین در عرصه‏هاى فراز و نشیب اجتماع و سیاست است.

 

امام عسکرى (ع) و زندانهاى طاغوت

 

هرچند حضور اجبارى امام حسن (ع) در محله «عسکر» شهر سامرا که شهرت عسکرى را برایش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى‏شود؛ اما طاغوتیان به این مقدار بسنده نکردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افکندند. بى‏تردید این زندانها نتیجه رویارویى آن بزرگوار به چهار خلیفه عباسى (المستعین بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود؛ مبارزاتى که نگاهى گذرا بدان سودمند مى‏نماید:

 

1- مرحوم کلینى مى‏نویسد: امام عسکرى (ع) را نزد على بن «نارمش‏» زندانى کردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى‏گرفت. درباریان به وى سفارش کردند که بر حضرت سخت‏بگیرد؛ ولى هنوز یک روز از زندانى شدن امام نگذشته بود که ابن نارمش تحول یافت و چنان شد که از هیبت و عظمت امام چشم از زمین برنمى‏داشت. چندى بعد، المستعین، خلیفه عباسى، تصمیم گرفت‏حضرت را به قتل برساند. او به سعید دربان دستور داد امام (ع) را سمت کوفه برده، در راه نابود سازد. این خبر میان شیعیان منتشر شد. پاکدلان ضمن نامه‏اى حضرت را از این تصمیم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنین نوشت: من از خدا خواستم این طاغوت را تا سه روز دیگر از میان بردارد. دعاى امام به اجابت رسید و روز سوم ترکها المستعین را از خلافت‏برکنار کردند.

 

2- ابى هاشم جعفرى مى‏گوید: من همراه امام عسکرى (ع) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، این طاغوت مى‏خواهد امشب مرا به قتل برساند؛ ولى در این شب، عمرش پایان مى‏یابد. او فرزندى ندارد؛ ولى خداوند به من فرزندى عنایت‏خواهد کرد. خلیفه، بامداد، به وسیله‏ى ترکان به قتل رسید، ناآگاهان با معتمد بیعت کردند و ما سالم ماندیم.

 

3- وقتى «معتمد»، خلیفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزین فرستاد، پیوسته از حال وى مى‏پرسید و على بن حزین پاسخ مى‏داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى‏گذراند. معتمد روزى تصمیم گرفت امام (ع) را آزاد سازد. على بن حزین پیام معتمد را به حضرت ابلاغ کرد. حضرت از زندان بیرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نیز به وى بپیوندد. على بن حزین گفت: منتظر نمانید، تنها فرمان آزادى شما آمده است.

 

امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگیر شدیم و مى‏دانى که اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ این پیام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نیز موافقت کند. صمیرى مى‏گوید امام در حال بیرون رفتن این آیه را تلاوت فرمود: (یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون)(صف، 61: 8) اراده مى‏کنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش کنند، اما خداوند نورش را کامل مى‏کند، هرچند کافران را ناخوشایند باشد. سالهاى زندان بر امام بسیار سخت مى‏گذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسیار وحشت‏زا بود. در یکى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصیحت کرد و ضمن یادآورى شخصیت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصمیم دارم وى را میان درندگان بیفکنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را میان درندگان افکند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بى‏هیچ آزارى پیرامونش حلقه زدند.

 

امام عسکرى (ع) و رابطه تشکیلاتى با شیعیان

 

یکى از روشهاى امام (ع) در مبارزه با خلفاى ستمگر، ایجاد رابطه عمیق با شیعیان است. ابو هاشم جعفرى مى‏گوید: در یکى از روزها امام مرا فرا خواند، چوبى در اختیارم گذارد و فرمود: این را به «عمرى‏» برسان. در راه به سقائى رو به رو شدم. مرد آبکش از من خواست کنار روم تا مزاحم استرش نباشم؛ من کنار نرفته، چوب را بلند کردم و به استر زدم. ناگهان چوب شکافته شد و نامه‏هاى درونش بر زمین فرو غلتید. شتابان، نامه‏ها را جمع کردم و در حالى که سقا دشنامم مى‏داد پى ماموریت‏خویش شتافتم.

 

وقتى به خانه امام (ع) باز گشتم، عیسى، خادم حضرت، نزدم شتافت و گفت: آقایت مى‏گوید: چرا استر را زدى و چوب را شکستى؟

 

دیگر چنین مکن. اگر شنیدى کسى به ما دشنام مى‏دهد، از معرفى خود بپرهیز و راه خویش پیش‏گیر؛ زیرا ما در بد سرزمینى زندگى مى‏کنیم. آنچه احمد بن اسحاق بیان مى‏کند نیز در همین راستاست. او مى‏گوید: از امام عسکرى (ع) خواستم چیزى بنویسند تا خط حضرت را بشناسم و بتوانم نامه‏هاى آن بزرگوار را تشخیص دهم. امام (ع) فرمود: خط گاه با قلم درشت و زمانى با قلم باریک است؛ از این جهت‏به خود تردید راه مده.

 

سپس دوات خواست و به نوشتن پرداخت. با خود گفتم: خوب است قلم حضرت را بگیرم. پیش از آنکه سخنى به زبان آورم، حضرت قلم را به من بخشید. روایات فوق نشان مى‏دهد که ارتباط امام (ع) با شیعیان از دقت و ظرافت‏خاصى برخوردار بود و حضرت همواره آنان را در یک حرکت هماهنگ و نظام‏مند رهبرى مى‏کرد.

 

امام و پاسدارى از شیعیان

 

یک حرکت اصیل، براى تداوم، به حفظ موجودیت و استفاده درست و به جا از نیروهاى وابسته است. حرکتهاى غیر اصولى و نابجا خطر بزرگى است که حتى نهضتهاى الهى را سمت نابودى پیش مى‏برد. بدین سبب، امامان معصوم (علیهم السلام)، همواره شیعیان را به رعایت اصل قرآنى «تقیه‏» سفارش مى‏کردند. امام عسکرى (ع) ضمن تاکید بر برائت از دشمنان، پیوسته این اصل را به شیعیان یادآورى مى‏کرد. بخشى از روایاتى که بدین حقیقت اشاره مى‏کند، عبارت است از:

 

1- یکى از دوستداران امام (ع) مى‏گوید: در سامرا به انتظار زیارت حضرت در بیرون از خانه‏اش به سر مى‏بردیم که نامه امام را دریافت کردیم. حضرت نوشته بود: کسى به من سلام و اشاره نکند، در این صورت امنیت جانى نخواهد داشت.

 

2- صمیرى مى‏گوید: حضرت برایم نوشت: مواظب خود باشید و آمادگى داشته باشید. پس از سه روز، حادثه‏اى رخ داد. به حضرتش نوشتم: آیا منظورتان آمادگى براى این حادثه بود؟ پاسخ داد: خیر، مواظب باشید؛ پس از چند روز، معتز کشته شد.

 

3- ابو هاشم جعفرى، یاور نزدیک امام (ع) مى‏گوید: وقتى در زندان بودم، امام عسکرى (ع) را همراه برادرش جعفر به زندان آوردند. براى عرض سلام به حضورش شتافتم؛ حضرت به مردى که خود را علوى معرفى مى‏کرد، اشاره کرد تا بیرون رود. پس از خروج او، فرمود: مواظب این مرد باشید که جاسوس است و گزارشى از شما براى خلیفه آماده کرده است. اندکى بعد، لباسهاى آن مرد را گشتیم چنانکه حضرت فرموده بود گزارشى دقیقى به همراه داشت.

 

تبرّی و تولّا

 

چهارمین جلوه مبارزاتى امام (ع) فرمان بیزارى از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) و اظهار ولایت و همبستگى با آنان است.

 

على بن عاصم به امام عسکرى (ع) گفت: من بر حمایت عملى از شما توانا نیستم و جز ولایت‏شما و برائت از دشمنانتان سرمایه‏اى ندارم.

 

حضرت فرمود: کسى که توان یارى ما را ندارد؛ ولى در خلوت دشمنان ما را لعنت مى‏کند؛ خداوند فرشتگان را از کردارش آگاه مى‏سازد و آنها براى او آمرزش مى‏طلبند.

 

سلام و رحمت پروردگار بر یازدهمین گوهر درخشان دریاى عصمت. هنگامى که در سال 232 ه. ق دیده به جهان گشود و زمانى که در سال 260 به شهادت رسید. و وقتى که کنار پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.

 

شورشها

 

در روزگار امام افراد و گروههایى، که برخى از آنها مورد تایید حضرت‏نیز بودند، آشکارا علیه حکومت فاسد شوریدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاریخ خویش به قیامهاى آن عصر چنین اشاره مى‏کند:

 

1- قیام کوفه به رهبرى یحیى بن‏عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طیار(ع‏» که در سال‏248 روى داد و سرانجام با شهادت یحیى فروکش کرد؛

 

 2- انقلاب حسن بن‏زید علوىاز نوادگان امام على(ع)‏» در طبرستان؛ (گرگان و مازندران) حسن بن‏زید، پس ازنبردى شدید، حکومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات یافت؛ 3- قیام رى‏به رهبرى محمد بن‏جعفر که در سال 250 تحقق یافت. محمد سرانجام دستگیر شد؛ 4- قیام قزوین که در سال 250 به رهبرى حسن بن‏اسماعیل کرکى به وقوع پیوست؛ 5- قیام سال 251 کوفه به رهبرى ابن‏حمزه؛ 6- قیام بصره به رهبرى صاحب زنج که درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه یافت؛ 7- قیام یعقوب لیث صفار در سیستان که‏در 262 آغاز شد.

 

اندیشه‏ هاى پلید خلفا در باره امام

 

شیخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى‏نویسد: سید بن‏طاوس در کتاب مهج‏الدعوات گفته است: درعصر امام عسکرى(ع) سه تن از خلفا(مستعین، معتز و مهتدى) اندیشه قتل حضرت رادر سر مى‏پروراندند؛ چون شنیده بودند که امام مهدى(ع) از نسل اوست. آنهاچندین بار امام را به زندان افکندند. حضرت برخى از آنها را نفرین کرد و آن‏ستمگران به زودى هلاک شدند.

 

شیخ طوسى در کتاب غیبت مى‏نویسد: معتز اراده کرد حضرت را به قتل برساند؛ ولى سه روز بعد، از خلافت‏برکنار شد. البته حضرت، پیش از برکنارى خلیفه، یارانش را از این امر آگاه کرده بود. على‏بن‏محمد بن‏زیاد صیمرى در کتاب «اوصیاء» چنین مى‏نویسد: مهتدى مى‏خواست‏حضرت‏را به شهادت برساند؛ امام به یارانش فرمود: تا پنج روز دیگر مى‏میرد.

 

البته چنان شد که حضرت فرموده بود. با پایان یافتن پنج روز مهتدى به قتل رسید.

 

شیخ حر عاملى مى‏گوید: از عمر بن‏محمد بن‏زیاد صیمرى نقل شده است که گفت: به‏منزل عبدالله بن‏طاهر وارد شدم. در برابرش نامه‏اى از امام عسکرى(ع) یافتم که در آن نوشته بود: «من براى این‏سرکش از خداوند مرگ خواسته‏ام؛ تا سه روز دیگر خداوند او را نابود مى‏کند.» روز سوم مستعین از خلافت‏برکنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به‏هلاکت رسید.

 

شیخ همچنین از احمد بن‏حسین بن‏عمر چنین نقل مى‏کند: هنگامى که معتزفرمان داد حضرت را به سعید حاجب بسپارند تا به کوفه برده، در قصر ابن‏هبیره‏به قتل رساند .... ابوالهیثم بن‏سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدایتان‏سازد، خبرى به ما رسیده و ما را اندوهگین و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ‏نوشت: پس از سه روز، براى شما گشایش پدید مى‏آید. روز سوم معتز برکنار شد.

 

شیخ طوسى در کتاب ارشاد مى‏نویسد: احمد بن‏محمد مى‏گوید: هنگامى که مهتدى عباسى کشتن شیعیان را آغاز کرد، به‏امام عسکرى(ع) نوشتم: خداى را سپاس که وى را از آزارها منصرف ساخته است،زیرا به من خبر رسیده که شما را تهدید مى‏کند و مى‏گوید: «به خدا سوگند،اینها [آل محمد(ص)] را از روى زمین برمى‏اندازم.» حضرت به خط خویش چنین پاسخ‏داد: «این عمرش [از آنکه بتواند به مرادش دست‏یابد] زودتر به پایان مى‏رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاکت‏خواهد رسید.» چنان شدکه حضرت نوشته بود.

 

تقیه شدید امام

 

عملکرد حضرت در عصر خویش نیز فضاى خفقان آن روزگار را نشان‏مى‏دهد. مسعودى از محمد بن‏عبدالعزیز بلخى چنین نقل مى‏کند: روزى صبحگاهان در خیابان‏غنم نشسته بودم، امام عسکرى(ع) از خانه بیرون آمده، مى‏خواست‏به «باب‏العامه‏» برود. با خود گفتم: اگر فریاد کشم و بگویم: «اى مردم این حجت‏خدابر شماست، او را بشناسید.» مرا خواهند کشت. وقتى نزدیک من رسید، با انگشت‏سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد؛ یعنى خاموش باش. من پیش‏شتافتم و بر پایش بوسه زدم، فرمود:

 

اگر آشکارا بگویى، کشته مى‏شوى.

 

همان شب خدمتش رسیدم، فرمود: [دو راه بیشتر نیست] یا کتمان یا مرگ؛ پس خودرا حفظ کنید.

 

داود بن‏اسود یکى از خادمان امام عسکرى(ع) که وظیفه هیزم کشى را بر عهده‏داشت، مى‏گوید: روزى حضرت تکه چوبى مدور، بلند و کلفت ‏به من داد و فرمود: این‏را به عثمان بن ‏سعید عمرى برسان. در کوچه استر سقایى راه را بر من بست. سقااز من خواست‏ حیوان را کنار بزنم. من با همان تکه چوب بر پشت استر زدم تاکنار برود؛ ولى ناگهان چوب شکست و نامه‏هاى حضرت، که در میان آن بود، آشکارشد. شتابان آنها را در آستین پنهان کردم و سقا نیز بد گفتن به من و حضرت راآغاز کرد. وقتى خدمت‏حضرت رسیدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى.

 

آنگاه سفارش کرد: اگر کسى به ما اهانت کرد اعتنا نکن ... ما در دیار بدى‏ مى‏باشیم، تو تنها به کار خویش بپرداز و بدان که گزارش کردارت به ما مى‏رسد.

 

امام و زندانهاى خلفا

 

امام عسکرى(ع) بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى‏ طاغوتیان عباسى به سر برد. مدتى نیز، که در ظاهر خارج از زندان بود، تحت‏ مراقبت ‏شدید قرار داشت. شیخ مفید مى‏نویسد:

 

امام عسکرى(ع) را به نحریر، یکى از غلامان مخصوص خلیفه و مسوول نگهدارى ازحیوانات درنده و شکارى دربار، سپردند؛ نحریر بسیار بر او سخت مى‏گرفت و آزارش‏مى‏داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمى‏دانى چه شخصیتى به خانه‏ ات‏ گام نهاده؟

 

آنگاه گوشه ‏اى از فضایل حضرت را بازگو کرد و گفت: من در مورد او و رفتارى که‏ با وى مى‏کنى، بر تو بیمناکم.

 

نحریر گفت: به خدا سوگند، او را در میان درندگان خواهم افکند و چنین نیزکرد. پس از مدتى، وقتى به جایگاه درندگان مراجعه کرد تا دریابد چه بر سرامام آمده، دید حضرت میان درندگان به نماز ایستاده است.

 

احمد بن ‏حارث قزوینى مى‏گوید: با پدرم در سر من راى (سامرا) بودیم. پدرم دراصطبل امام عسکرى(ع) کار مى‏کرد.

 

مستعین عباسى استرى داشت که از نظر زیبایى و زرنگى بى ‏نظیر بود، ولى وحشى‏ مى‏نمود و سوارى نمى‏داد. وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى‏نتیجه ماند، یکى‏از ندیمان خلیفه گفت: چرا این کار را به حسن(ع) واگذار نمى‏کنى تا بیاید یاسوار استر شود و رامش سازد یا استر او را هلاک کند و تو آسوده‏ خاطر شوى. خلیفه‏ در پى حضرت فرستاد.

 

پدرم نیز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شدیم،امام نگاهى به استر، که در حیاط ایستاده بود، افکند، پیش رفت و بر کفلش دست‏ نهاد. در این لحظه عرق از پیکر استر سرازیر شد. سپس حضرت نزد مستعین رفت. مستعین او را پیش خویش نشاند و گفت: ابومحمد، این‏ استر را مهار کن!

 

حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار کن.

 

مستعین گفت: خودت مهار کن.

 

حضرت پوستین بر زمین نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خویش بازگشت.

 

مستعین گفت: ابومحمد، استر را زین کن.

 

حضرت فرمود: غلام، زینش کن.

 

اما خلیفه گفت: خودت زینش کن. پس امام برخاست؛ استر را زین کرد و بازگشت.

 

مستعین گفت: آیا صلاح مى‏دانى که سوارش شوى؟ حضرت فرمود: آرى.

 

آنگاه سوارش شد، آن را دوانید .... سپس برگشت و پایین آمد. مستعین گفت: ابومحمد، استر را چگونه دیدى؟ فرمود: استرى به این خوبى و چالاکى ندیده بودم؛ جز براى خلیفه شایسته نیست. مستعین‏ گفت: خلیفه آن را به شما واگذار کرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگیر. پدرم گرفت و برد.

 

على بن ‏عبدالغفار مى‏گوید: وقتى صالح بن ‏وصیف امام عسکرى(ع) را زندان کرده بود،گروهى از عباسیان و منحرفان نزد صالح آمده، شکوه کردند که چرا بر امام سخت ‏نمى‏گیرى؟ او گفت: چه مى‏توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترین کسانى که به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم؛ اما اینان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت راپرسیدم، گفتند: چه مى‏گویى در باره مردى که روزها روزه مى‏گیرد و شبها نمازمى‏خواند و وقتى که به وى مى‏نگریم، بدن ما مى‏لرزد چنانکه گویا از خود بى‏خودمى‏ شویم. وقتى عباسیان و منحرفان این سخنان را شنیدند، نومید از سراى وصیف ‏بیرون رفتند.

 

محمد بن ‏اسماعیل علوى مى‏گوید: امام عسکرى(ع) را نزد یکى از سرسخت‏ترین دشمنان ‏آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش کردند که چنین و چنان آزارش ده. هنوز بیش از یک روز از در بند بودن امام نگذشته بود که زندانبان پیرو امام‏شد. او چنان نزد امام خاضع بود که برایش به خاک مى ‏افتاد و جز براى بزرگداشت‏ به چهره حضرت نمى‏گریست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، این مرد بصیرتش از همه‏ مردم به امام بیشتر بود ...

 

شهادت امام

 

معتمد، که امام عسکرى(ع) را در برابر دستگاه ستم ‏پیشه عباسیان سدى ‏نفوذناپذیر مى‏دید، بر آن شد آخرین ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‏ تحقق آرمانهاى پلیدش هموار کند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‏نمایاند که حضرت به مرگ طبیعى از دنیا رفته است؛ ولى این توطئه نیز ناکام‏ ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشکار شد.

 

احمد بن‏ عبیدالله بن‏خاقان مى‏گوید: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شیون برخاست. خلیفه در پى فرزند نیکبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‏امام گسیل داشت تا وى را بیابند. خلیفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى کنیزان حضرت آگاه شوند ...

 

آرى، دشمنان نمى‏دانستند که پروردگار نور خود را کامل کرده است و گوهر تابناک‏ الهى حضرت حجه بن ‏الحسن المهدى(ع) پنج‏ سال پیش بدین جهان گام نهاده، اینک پس‏از شهادت پدر گرامى‏ اش بر جایگاه والاى امامت تکیه زده است.

 

در پایان بجاست مانند حضرت امام حسن عسکرى(ع)، که هنگام خروج از زندان معتمدآیه «یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو کره الکافرون‏»را نگاشت، ما نیز آیه شریفه را به خاطر آوریم و براى سلامتى و ظهور کامل‏کننده‏نهایى نور هدایت‏حضرت مهدى(ع) دعا کنیم.

 

چهل حدیث از امام حسن عسکری (ع)

 

 

قالَ الاِْمامُ الْعَسْکَرى(علیه السلام):

 

 

1- پرهیز از جدال و شوخى

«لا تُمارِ فَیَذْهَبَ بَهاؤُکَ وَ لا تُمازِحْ فَیُجْتَرَأَ عَلَیْکَ.»:

جدال مکن که ارزشت مىرود و شوخى مکن که بر تو دلیر شوند.

 

2- تواضع در نشستن

«مَنْ رَضِىَ بِدُونِ الشَّرَفِ مِنَ الَْمجْلِسِ لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَ مَلائِکَتُهُ یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتّى یَقُومَ.»:

هر که به پایین نشستن در مجلس خشنود باشد، پیوسته خدا و فرشته ها بر او رحمت فرستند تا برخیزد.

 

3- هلاکت در ریاست و افشاگرى

«دَعْ مَنْ ذَهَبَ یَمینًا وَ شِمالاً، فَإِنَّ الرّاعِىَ یَجْمَعُ غَنَمَهُ جَمْعَها بِأَهْوَنِ سَعْى وَ إِیّاکَ وَ الاِْذاعَةَ وَ طَلَبَ الرِّیاسَةِ، فَإِنَّهُما یَدْعُوانِ إِلَى الْهَلَکَةِ.»:

آن که را به راست و چپ رود واگذار! به راستى چوپان، گوسفندانش را به کمتر تلاشى گِرد آوَرَد. مبادا اسرار را فاش کرده و سخن پراکنى کنى و در پىریاست باشى، زیرا این دو، آدمى را به هلاکت مىکشانند.

 

4- گناهى که بخشوده نشود

«مِنَ الذُّنُوبِ الَّتى لا تُغْفَرُ : لَیْتَنى لا أُؤاخَذُ إِلاّ بِهذا. ثُمَّ قالَ: أَلاِْشْراکُ فِى النّاسِ أَخْفى مِنْ دَبیبِ الَّنمْلِ عَلَى الْمَسْحِ الاَْسْوَدِ فِى اللَّیْلَةِ الْمُظْلِمَةِ.»:

از جمله گنـاهانى کـه آمرزیده نشود ایـن است که [آدمى ] بگوید: اى کاش مرا به غیر از این گناه مؤاخذه نکنند. سپس فرمود: شرک در میان مردم از جنبش مورچه بر روپوش سیاه در شب تار نهانتر است.

 

5- نزدیکتر به اسم اعظم

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ أَقْرَبُ إِلَى اسْمِ اللّهِ الاَْعْظَمِ مِنْ سَوادِ الْعَیْنِ إِلى بَیاضِها.»:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» به اسم اعظم خدا، از سیاهى چشم به سفیدىاش نزدیکتر است.

 

6- دوستى نیکان و دشمنى بدان

«حُبُّ الاَْبْرارِ لِلاَْبْرارِ ثَوابٌ لِلاَْبْرارِ، وَ حُبُّ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ فَضیلَةٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ زَیْنٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الاَْبْرارِ لِلْفُجّارِ خِزْىٌ عَلَى الْفُجّارِ.»:

دوستى نیکان به نیکان، ثوابست براى نیکان. و دوستى بدان به نیکان، فضیلت است براى نیکان. و دشمنى بدان با نیکان، زینت است براى نیکان. و دشمنى نیکان با بدان، رسوایى است براى بدان.

 

7- سلام نشانه تواضع

«مِنَ التَّواضُعِ أَلسَّلامُ عَلى کُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ، وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَفِ الَْمجْلِسِ.»:

از جمله تواضع و فروتنى، سلام کردن بر هر کسى است که بر او مىگذرى، و نشستن در پایین مجلس است.

 

8- خنده بیجا

«مِنَ الْجَهْلِ أَلضِّحْکُ مِنْ غَیْرِ عَجَب.»:

خنده بیجا از نادانى است.

 

9- همسایه بد

«مِنَ الْفَواقِرِ الَّتى تَقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إِنْ رَأى حَسَنَةً أَطْفَأَها وَ إِنْ رَأى سَیِّئَةً أَفْشاها.»:

از بلاهاى کمرشکن، همسایه اى است که اگر کردار خوبى را بیند نهانش سازد و اگر کردار بدى را بیند آشکارش نماید.

 

10- پندى گویا و جامع

«أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ الْوَرَعِ فى دینِکُمْ وَالاِْجْتَهادِ لِلّهِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أَداءِ الأَمانَةِ إِلى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ مِنْ بَرٍّ أَوْ فاجِر وَ طُولُ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجَوارِ. فَبِهذا جاءَ مُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله وسلم) صَلُّوا فى عَشائِرِهِمْ وَ اشْهَدُوا جَنائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذا وَرَعَ فى دینِهِ وَ صَدَقَ فى حَدیثِهِ وَ أَدَّى الاَْمانَةَ وَ حَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ قیلَ: هذا شیعِىٌ فَیَسُرُّنى ذلِکَ. إِتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا زَیْنًا وَ لا تَکُونُوا شَیْنًا، جُرُّوا إِلَیْنا کُلَّ مَوَدَّة وَ ادْفَعُوا عَنّا کُلَّ قَبیح، فَإِنَّهُ ما قیلَ فینا مِنْ حَسَن فَنَحْنُ أَهْلُهُ وَ ما قیلَ فینا مِنْ سُوء فَما نَحْنُ کَذلِکَ.»:

لَناحَقٌّ فى کِتابِ اللّهِ وَ قَرابَةٌ مِنْ رَسُولِ اللّهِ وَ تَطْهیرٌ مِنَ اللّهِ لا یَدَّعیهِ أَحَدٌ غَیْرُنا إِلاّ کَذّابٌ. أَکْثِرُوا ذِکْرَ اللّهِ وَ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ تِلاوَةَ الْقُرانِ وَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِىِّ(صلى الله علیه وآله وسلم)فَإِنَّ الصَّلاةَ عَلى رَسُولِ اللّهِ عَشْرُ حَسَنات، إِحْفَظُواما وَصَّیْتُکُمْ بِهِ وَ أَسْتَوْدِعُکُمُ اللّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکُمْ السَّلامَ.»:

شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان و تلاش براى خدا و راستگویى و امانتدارى درباره کسى که شما را امین دانسته ـ نیکوکار باشد یا بدکار ـ و طول سجود و حُسنِ همسایگى سفارش مىکنم. محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم)براى همین آمده است. در میان جماعت هاى آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید. و حقوقشان را ادا نمایید، زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوش اخلاق با مردم باشد، گفته مىشود: این یک شیعه است، و این کارهاست که مرا خوشحال مىسازد. تقواى الهى داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتى، تمام دوستى خود را به سوى ما بکشانید و همه زشتى را از ما بگردانید، زیرا هر خوبى که درباره ما گفته شود ما اهل آنیم و هر بدى درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در کتاب خدا براى ما حقّى و قرابتى از پیامبر خداست و خداوند ما را پاک شمرده، احدى جز ما مدّعى این مقام نیست، مگر آن که دروغ مىگوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) سلام و تحیّت بفرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) ده حسنه دارد. آنچه را به شما گفتم حفظ کنید و شما را به خدا مىسپارم، و سلام بر شما.

 

11- اندیشه در کار خدا

«لَیْسَتِ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصِّیامِ وَ الصَّلوةِ وَ إِنَّما الْعِبادَةُ کَثْرَةُ التَّفَکُّرِ فى أَمْرِ اللّهِ.»:

عبادت کردن به زیادى روزه و نماز نیست، بلکه [حقیقتِ] عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

 

12- پلیدى خشم

«أَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ.»:

خشم و غضب، کلید هر گونه شرّ و بدى است.

 

13- ویژگى هاى شیعیان

«شیعَتُنا الْفِئَـةُ النّاجِیَةُ وَالْفِرْقَةُ الزّاکِیَةُ صارُوا لَنا رادِئًا وَصَوْنًا وَ عَلَى الظَّلَمَةِ أَلَبًّا وَ عَوْنًا سَیَفْجُرُ لَهُمْ یَنابیعُ الْحَیَوانِ بَعْدَ لَظْىِ مُجْتَمَعِ النِّیرانِ أَمامَ الرَّوْضَةِ.»:

پیروان ما، گروه هاى نجات یابنده و فرقه هاى پاکى هستند که حافظان [آیین] مایند، و ایشان در مقابل ستمکاران، سپر و کمککار ما [هستند]. به زودى چشمه هاى حیات [منجىِ بشریّت] بعد از گدازه توده هاى آتش! پیش از ظهور براى آنان خواهد جوشید.

 

14- ناآرامى کینه توز

«أَقَلُّ النّاسِ راحَةً أَلْحُقُودُ.»:

کینه توز ، ناآرامترینِ مردمان است.

 

15- پارساترین مردم

«أَوْرَعُ النّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، أَعْبَدُ النّاسِ مَنْ أَقامَ عَلَى الْفَرائِضِ أَزْهَدُ النّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرامَ، أَشَدُّ النّاسِ اجْتَهادًا مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.»:

پارساترین مردم کسى است که در هنگام شبهه توقّف کند. عابدترین مردم کسى است که واجبات را انجام دهد. زاهدترین مردم کسى است که حرام را ترک نماید. کوشننده ترین مردم کسى است که گناهان را رها سازد.

 

16- وجود مؤمن

«أَلْمُؤْمِنُ بَرَکَةٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ وَ حُجَّةٌ عَلَى الْکافِرِ.»:

مؤمن براى مؤمن ،برکت و بر کافر، اتمام حجّت است.

 

17- محصول اعمال

«إِنَّکُمْ فى آجال مَنْقُوصَة وَ أَیّام مَعْدُودَة وَ الْمَوْتُ یَأْتى بَغْتَةً، مَنْ یَزْرَعْ خَیْرًا یَحْصِدُ غِبْطَةً وَ مَنْ یَزْرَعْ شَرًّا یَحْصِدُ نِدامَةً، لِکُلِّ زارِع ما زَرَعَ لا یُسْبَقُ بَطىءٌ بِحَظِّهِ، وَ لا یُدْرِکُ حَریصٌ ما لَمْ یُقَدَّرُ لَهُ، مَنْ أُعْطِىَ خَیْرًا فَاللّهُ أَعْطاهُ، وَ مَنْ وُقِىَ شَرًّا فَاللّهُ وَقاهُ.»:

شما عمر کاهنده و روزهاى برشمرده اى دارید، و مرگ به ناگهان مىآید، هر کس تخم خیرى بکارد به خوشى بِدْرَوَد، و هر کس تخم شرّى بکارد به پشیمانى بِدْرَوَد. هر که هر چه بکارد همان براى اوست. کُندکار را بهره از دست نرود و آزمند آنچه را مقدرّش نیست در نیابد، هر که به خیرى رسد خدایش داده، و هر که از شرّى رهد خدایش رهانده.

 

18- شناخت احمق و حکیم

«قَلْبُ الأَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فَمُ الْحَکیمِ فى قَلْبِهِ.»:

قلب احمق در دهان او و دهان حکیم در قلب اوست.

 

19- تلاش براى رزق مقدّر

«لا یَشْغَلْکَ رِزْقٌ مَضْمُونٌ عَنْ عَمَل مَفْرُوض.»:

رزق و روزىِ ضمانت شده، تو را از کار واجب باز ندارد.

 

20- عزّتِ حقگرایى

«ما تَرَکَ الْحَقَّ عَزیزٌ إِلاّ ذَلَّ، وَلا أَخَذَ بِهِ ذَلیلٌ إِلاّ عَزَّ.»:

هیچ عزیزى حقّ را رها نکند، مگر آن که ذلیل گردد و هیچ ذلیلى به حقّ نیاویزد، مگر آن که عزیز شود.

 

21- دوست نادان

«صَدیقُ الْجاهِلِ تَعَبٌ.»:

دوست نادان، مایه رنج است.

 

22- بهترین خصلت

«خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوْقَهُما شَىْءٌ: أَلاِْیمانُ بِاللّهِ وَ نَفْعُ الاِْخْوانِ.»:

دو خصلت است که بهتر و بالاتر از آنها چیزى نیست:ایمان به خدا و سود رساندن به برادران.

 

23- نتیجه جسارت بر پدر

«جُرْأَةُ الْوَلَدِ عَلى والِدِهِ فى صِغَرِهِ تَدْعُوا إِلَى الْعُقُوقِ فى کِبَرِهِ.»:

جرأت و دلیرى فرزند بر پدرش در کوچکى، سبب عاقّ و نارضایتى پدر در بزرگى مىشود.

 

24- بهتر از حیات و بدتر از مرگ

«خَیْرٌ مِنَ الْحَیاةِ ما إِذا فَقَدْتَهُ أَبْغَضْتَ الْحَیاةَ وَ شَرُّ مِنَ الْمَوْتِ ما إِذا نَزَلَ بِکَ أَحْبَبْتَ الْمَوْتَ.»:

بهتر از زندگى چیزى است که چون از دستش دهى، از زندگى بدت آید، و بدتر از مرگ چیزى است که چون به سرت آید مرگ را دوست بدارى.

 

25- وابستگى و خوارى

«ما أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.»:

چه زشت است براى مؤمن، دلبستگى به چیزى که او را خوار دارد.

 

26- نعمت بلا

«ما مِنْ بَلِیَّة إِلاّ وَ لِلّهِ فیها نِعْمَةٌ تُحیطُ بِها.»:

هیچ بلایى نیست، مگر این که در آن از طرف خدا نعمتى است.

 

27- اکرام بدون افراط

«لا تُکْرِمِ الرَّجُلَ بِما یَشُقُّ عَلَیْهِ.»:

هیچ کس را طورى اکرام مکن که بر او سخت گذرد.

 

28- ارزش پند پنهان

«مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرًّا فَقَدْ زانَهُ، وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِیَةً فَقَدْ شانَهُ.»:

هر که در نهان، برادر خود را پند دهد او را آراسته، و هر که آشکارا برادرش را پند دهد او را کاسته.

 

29- تواضع و فروتنى

«أَلتَّواضُعُ نِعْمَةٌ لا یُحْسَدُ عَلَیْها.»:

تواضع و فروتنى، نعمتى است که بر آن حسد نبرند.

 

30- سختى تربیت نادان

«رِیاضَةُ الْجاهِلِ وَ رَدُّ المُعْتادِ عَنْ عادَتِهِ کَالْمُعْجِزِ.»:

پرورش دادن نادان و ترک دادن معتاد از عادتش، مانند معجزه است.

 

31- شادى بیجا

«لَیْسَ مِنَ الأَدَبِ إِظْهارُ الْفَرَحِ عِنْدَ الَْمحْزُونِ.»:

اظهار شادى نزد غمدیده، از بىادبى است.

 

32- جمال ظاهر و باطن

«حُسْنُ الصُّورَةِ جَمالُ ظاهر، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ باطِن.»:

صورت نیکو، زیبایى ظاهرى است،و عقل نیکو، زیبایى باطنى است.

 

33- کلید تمام گناهان

«جُعِلَتِ الْخَبائِثُ فى بَیْت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الْکَذِبَ.»:

تمام پلیدى ها در خانه اى قرار داده شده و کلید آن دروغگویى است.

 

34- چشم پوشى از لغزش و یادآورى احسان

«خَیْرُ إِخْوانِکَ مَنْ نَسِىَ ذَنْبَکَ وَ ذَکَرَ إِحْسانَکَ إِلَیْهِ.»:

بهترین برادران تو کسى است که خطایت را نادیده گیرد و احسانت را یادآور شود.

 

35- مدح نالایق

«مَنْ مَدَحَ غَیْرَالمُسْتَحِقِّ فَقَدْ قامَ مَقامَ المُتَّهَمِ.»:

هر که نالایقى را ثنا گوید، خود در موضعِ اتّهام قرار گیرد.

 

36- راه دوست یابى

«مَنْ کانَ الْورَعُ سَجِیَّتَهُ، وَ الْکَرَمُ طَبیعَتَهُ، وَ الْحِلْمُ خُلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ.»:

کسى که پارسایى خوى او، و بخشندگى طبیعت او، و بردبارى خصلت او باشد دوستانش بسیار شوند.

 

37- انس با خدا

«مَنْ آنـَسَ بِاللّهِ إِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ.»:

کسى که با خدا مأنوس باشد، از مردم گریزان گردد.

 

38- خرابى مناره ها و کاخ ها

«إِذا قامَ الْقائِمُ أَمَرَ بِهَدْمِ الْمَنائِرِ وَ الْمَقاصیرِ الَّتى فِى الْمَساجِدِ.»:

هنگامى که قائم(علیه السلام) قیام کند، دستور به خرابى مناره ها و کاخ هاى مساجد دهد.

 

39- نماز شب، سیر شبانه

«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سَفَرٌ لا یُدْرَکُ إِلاّ بِامْتِطاءِ اللَّیْلِ.»:

وصول به خداوند عزّوجلّ، سفرى است که جز با عبادت در شب حاصل نگردد.

 

40- ادبى بسنده

«کَفاکَ أَدَبًا تَجَنُّبُکَ ما تَکْرَهُ مِنْ غَیْرِکَ.»:

در مقام ادب براى تو همین بس که آنچه براى دیگران نمیپسندى، خود، از آن دورى کنى.

ابعاد هفتگانه فعالیت امام عسکرى علیه السلام

 

امام عسکرى، با وجود همه این فشارها و کنترلها و مراقبتهاى بى وقفه حکومت عباسى، یک سلسله فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى و علمى در جهت‏حفظ اسلام و مبارزه با افکار ضد اسلامى انجام مى‏داد که مى‏توان آنها را بدین گونه خلاصه کرد:

 

1-کوششهاى علمى در دفاع از آیین اسلام و رد اشکالها و شبهات مخالفان، و نیز تبیین اندیشه صحیح اسلامى;

 

2-ایجاد شبکه ارتباطى با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان‏و اعزام پیکها و ارسال پیامها;

 

3-فعالیتهاى سرى سیاسى بر رغم تمامى کنترلها و مراقبتهاى حکومت عباسى;

 

4-حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان، بویژه یاران خاص خود;

 

5-تقویت و توجیه سیاسى رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات;

 

6-استفاده گسترده از آگاهى غیبى براى جلب منکران امامت و دلگرمى شیعیان;

 

7-آماده‏سازى شیعیان براى دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم.

 

اینک پیرامون هر کدام از این فعالیتها، جداگانه توضیح مى‏دهیم:

1-کوششهاى علمى

 

گرچه امام عسکرى به حکم شرایط نامساعد و محدودیت‏بسیار شدیدى که حکومت عباسى برقرار کرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه‏دار خود در سطح کل جامعه نشد، اما در عین حال، با همان فشار و خفقان شاگردانى تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثرى داشتند.

 

«شیخ طوسى‏» -ره-تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت کرده است (14) که در میان آنان چهره‏هاى روشن، شخصیتهاى برجسته و مردان وارسته‏اى مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، عبد الله بن جعفر حمیرى، ابو عمرو عثمان بن سعید عمرى، على بن جعفر و محمد بن حسن صفار به چشم مى‏خورند که شرح خدمات و کوششهاى آنان در این کتاب نمى‏گنجدو زندگینامه پر افتخار و آموزنده آنان را مى‏توان در کتب رجال خواند.

 

علاوه بر تربیت این شاگردان، گاهى چنان مشکلات و تنگناهایى براى مسلمانان پیش مى‏آمد که جز حضرت عسکرى کسى از عهده حل آنها بر نمى‏آمد. امام در این گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با یک تدبیر فوق العاده، بن بست را مى‏شکست و مشکل را حل مى‏کرد. براى این مطلب مى‏توان دو نمونه ذکر کرد:

الف-اشتباه فیلسوف!

 

«ابن شهراشوب‏» مى‏نویسد: «اسحاق کندى‏» که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و در عراق اقامت داشت (15) ، کتابى تالیف نمود به نام «تناقضهاى قرآن‏» ! او مدتهاى زیادى در منزل نشسته و گوشه نشینى اختیار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى-علیه السلام-شرفیاب شد. هنگامى که چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

 

آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد که گفته‏هاى استادتان «کندى‏» را پاسخ گوید؟ شاگرد عرض کرد: ما همگى از شاگردان او هستیم و نمى‏توانیم به اشتباه استاد اعتراض کنیم. امام فرمود: اگر مطالبى به شما تلقین و تفهیم شود مى‏توانید آن را براى استاد خود نقل کنید؟

 

شاگرد گفت: آرى.

 

امام فرمود:

 

از اینجا که برگشتى به حضور استاد برو و با او به گرمى و محبت رفتار نماو سعى کن با او انس و الفت پیدا کنى. هنگامى که کاملا انس و آشنایى به عمل آمد، به او بگو: مسئله‏اى براى من پیش آمده است که غیر از شما کسى شایستگى پاسخ آن را ندارد و آن مسئله این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود معانى‏اى غیر از آنچه شما حدس مى‏زنید اراده کرده باشد؟

 

او در پاسخ خواهد گفت: بلى، ممکن است چنین منظورى داشته باشد. در این هنگام بگو: شما چه مى‏دانید، شاید گوینده قرآن معانى دیگرى غیر از آنچه شما حدس مى‏زنید، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غیر معناى خود به کار برده‏اید؟ امام در اینجا اضافه کرد: او آدم با هوشى است، طرح این نکته کافى است که او را متوجه اشتباه خود کند.

 

شاگرد به حضور استاد رسید و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنکه زمینه براى طرح مطلب مساعد گردید. سپس سؤال امام را به این نحو مطرح ساخت:

 

آیا ممکن است گوینده‏اى سخنى بگوید و از آن مطلبى اراده کند که به ذهن خواننده نیاید؟ و به دیگر سخن: مقصود گوینده چیزى باشد مغایر با آنچه در ذهن مخاطب است؟ فیلسوف عراقى با کمال دقت‏به سؤال شاگرد گوش داد و گفت: سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سؤال را تکرار نمود. استاد تاملى کرد و گفت: آرى، هیچ بعید نیست، امکان دارد که چیزى در ذهن گوینده سخن باشد که به ذهن مخاطب نیاید و شنونده از ظاهر کلام گوینده چیزى بفهمد که وى خلاف آن را اراده کرده باشد.

 

استاد که مى‏دانست‏شاگرد او چنین سؤالى را از پیش خود نمى‏تواند مطرح نماید و در حد اندیشه او نیست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم مى‏دهم که حقیقت را به من بگویى، چنین سؤالى از کجا به فکر تو خطور کرد؟

 

شاگرد: چه ایرادى دارد که چنین سؤالى به ذهن خود من آمده باشد؟ استاد: نه، تو هنوز زود است که به چنین مسائلى رسیده باشى، به من بگو این سؤال را از کجا یاد گرفته‏اى؟

 

شاگرد: حقیقت این است که، «ابو محمد» (امام حسن عسکرى-علیه السلام-) مرا با این سؤال آشنا نمود.

 

استاد: اکنون واقع امر را گفتى. سپس افزود: چنین سؤالهایى تنها زیبنده این خاندان است (آنان هستند که مى‏توانند حقیقت را آشکار سازند) . (16)

 

آنگاه استاد با درک واقعیت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشى روشن کردند و آنچه را که به عقیده خود درباره «تناقضهاى قرآن‏» نوشته بود تماما سوزاند! (17)

ب-مشت راهب باز مى‏شود!

 

یک سال در سامراء قحطى سختى پیش آمد. «معتمد» ، خلیفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقاء (طلب باران) بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به‏مصلا رفتند و ست‏به دعا برداشتند، ولى باران نیامد. روز چهارم «جاثلیق‏» ، بزرگ اسقفان مسیحى، همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت. یکى از راهبان هر وقت دست‏خود را به سوى آسمان بلند مى‏کرد بارانى درشت فرو مى‏بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان کار را کرد و آنقدر باران آمد که دیگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همین امر موجب شگفت مردم و نیز شک و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیارى از مسلمانان شد. این وضع بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر امام را که زندانى بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند!

 

امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند.

 

خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمى‏خواهند، چون به قدر کافى باران آمده است، بنا بر این به صحرا رفتن چه فایده‏اى دارد؟

 

امام فرمود: براى آنکه ان شاء الله تعالى شک و شبهه را برطرف سازم.

 

خلیفه فرمان داد پیشواى مسیحیان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسکرى-علیه السلام-نیز در میان جمعیت عظیمى از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسیحیان و راهبان براى طلب باران دست‏به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد. امام فرمان داد دست راهب معینى را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست‏بیرون آورند. در میان انگشتان او استخوان سیاه فامى از استخوانهاى آدمى یافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه‏اى پیچید و به راهب فرمود: اینک طلب باران کن! راهب این بار نیز دست‏به آسمان برداشت، اما بعکس ابر کنار رفت و خورشید نمایان شد! مردم شگفت زده شدند. خلیفه از امام پرسید:

 

این استخوان چیست؟

 

امام فرمود: این استخوان پیامبرى از پیامبران الهى است که از قبور برخى پیامبران برداشته‏اند و استخوان هیچ پیامبرى ظاهر نمى‏گردد جز آنکه باران نازل‏مى‏شود. خلیفه امام را تحسین کرد. استخوان را آزمودند، دیدند همان طور است که امام مى‏فرماید.

 

این حادثه باعث‏شد که امام از زندان آزاد شود و احترام او در افکار عمومى بالا رود. در این هنگام امام از فرصت استفاده کرده و آزادى یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند، از خلیفه خواست و او نیز خواسته حضرت را به جا آورد. (18)

2-ایجاد شبکه ارتباطى با شیعیان

 

در زمان امام عسکرى-علیه السلام-تشیع در مناطق مختلف و شهرهاى متعددى گسترش و شیعیان در نقاط فراوانى تمرکز یافته بودند. شهرها و مناطقى مانند: کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آبه (آوه) ، مدائن، خراسان، یمن، رى، آذربایجان، سامراء، جرجان و بصره از پایگاههاى شیعیان به شمار مى‏رفتند. در میان این مناطق، به دلائلى، سامراء، کوفه، بغداد، قم و نیشابور از اهمیت ویژه‏اى برخوردار بود. (19)

 

گستردگى و پراکندگى مراکز تجمع شیعیان، وجود سازمان ارتباطى منظمى را ایجاب مى‏کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتباط آنان را با همدیگر از سوى دوم برقرار سازد، و از این رهگذر، آنان را از نظر دینى و سیاسى رهبرى و سازماندهى کند.

 

این نیاز، از زمان امام نهم احساس مى‏شد و چنانکه در سیره آن حضرت و امام دهم توضیح دادیم، شبکه ارتباطى وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقرارى چنین سیستمى، از آن زمان به مورد اجراگذاشته مى‏شد.

 

این برنامه در زمان امام عسکرى-علیه السلام-نیز تعقیب گردید: به گواهى اسناد و شواهد تاریخى، امام عسکرى-علیه السلام-نمایندگانى از میان چهره‏هاى درخشان و شخصیتهاى برجسته شیعیان، برگزیده، در مناطق متعدد منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیع را در همه مناطق زیر نظر داشت. از میان این نمایندگان، مى‏توان از «ابراهیم بن عبده‏» ، نماینده امام در «نیشابور» ، یاد کرد.

 

امام طى نامه مفصلى خطاب به «اسحاق بن اسماعیل‏» و شیعیان نیشابور، پس از توضیح نقش امامت در هدایت امت اسلامى، تشریح ضرورت و اهمیت پیروى از امامان و هشدار از سرپیچى از فرمان امام نوشت:

 

«... اى اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهیم بن عبده هستى تا وى به آنچه من در نامه‏اى که توسط محمد موسى نیشابورى فرستاده‏ام عمل کند. تو و همه کسانى که در شهر تو هستند موظفید بر اساس نامه مزبور عمل کنید.

 

ابراهیم بن عبده این نامه مرا براى همه بخواند تا جاى سؤال و ابهامى باقى نماند... درود و رحمت فراوان خدا بر ابراهیم بن عبده و بر تو و همه پیروان ما باد! همه کسانى که از پیروان من و از مردم شهر تواند و این نامه را بخوانند و کسانى که در آن ناحیه از حق منحرف نشده‏اند، باید حقوق مالى ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند و او نیز باید آن را به «رازى‏» (20) یا به کسى که وى معرفى مى‏کند، تحویل بدهد، و این دستور من است... » . (21) از این نامه، علاوه بر موضوع جمع آورى وجوه مالى شیعیان که اهمیت‏بسزایى در تقویت و تحکیم وضع اقتصادى جبهه تشیع داشت، استفاده مى‏شود که نمایندگان امام داراى سلسله مراتبى بودند و حوزه فعالیت هر کدام از آنان مشخص بود و وجوه جمع‏آورى شده مى‏بایست در نهایت‏به دست وکیل اصلى برسد و او به امام برساند.

 

امام، گویا براى تقویت و تثبیت موقعیت ابراهیم بن عبده و نیز براى روشن ساختن شعاع حوزه فعالیت او، طى نامه‏اى به «عبد الله بن حمدویه بیهقى‏» چنین نوشت:

 

«من ابراهیم بن عبده را براى دریافت‏حقوق مالى آن سامان و ناحیه شما منصوب کردم و او را وکیل امین و مورد اعتماد خویش نزد پیروان خود قرار دادم. تقوا در پیش گیرید و مراقب باشید و وجوه مالى واجب را بپردازید که هیچ کس در ترک یا تاخیر پرداخت آن معذور نیست... » (22)

 

گویا برخى از شیعیان در مورد اصالت‏خط و نامه امام درباره ابراهیم ایجاد شبهه و تردید کرده احتمال داده بودند که مجعول باشد، ازینرو امام طى نامه جداگانه‏اى نوشت:

 

«نامه‏اى که درباره وکالت ابراهیم از ناحیه من-جهت دریافت‏حقوق مالى مربوط به من از شیعیان آن منطقه-رسیده، به خط خود من است... » (23)

 

یکى دیگر از نمایندگان امام «احمد بن اسحاق بن عبد الله قمى اشعرى‏» ، از یاران خاص امام و از شخصیتهاى بزرگ شیعى در قم، بود.

 

بعضى از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمیها و امام و ازجمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده‏اند. (24) اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته‏اند (25) . از روایتى در «بحار الانوار» استفاده مى‏شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است. (26)

 

«محمد بن جریر طبرى‏» مى‏نویسد: احمد بن اسحاق قمى اشعرى، استاد شیخ صدوق، نماینده امام ابو محمد عسکرى بود. وقتى که آن حضرت در گذشت، وکالت‏حضرت صاحب الزمان را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه‏هایى خطاب به او صادر مى‏شد، و او وجوه و حقوق مالى قم و اطراف آن را گرد آورى نموده و به امام مى‏رساند. (27) احمد بن اسحاق صد و شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد (28) و این، حجم چشمگیر وجوه جمع‏آورى شده را نشان مى‏دهد.

 

«ابراهیم بن مهزیار» اهوازى، یکى دیگر از وکلاى امام بود. اموالى از بیت المال نزد او جمع‏آورى شده بود و موفق نشده بود به حضرت عسکرى تحویل دهد. پس از شهادت امام، هنگامى که ابراهیم بیمار شد، به فرزندش محمد وصیت کرد که آن اموال را به محضر حضرت صاحب الزمان برساند. او نیز این ماموریت را انجام داد و به جاى پدرش به نمایندگى امام دوازدهم منصوب گردید (29) . در راس سلسله مراتب وکلاى امام، «محمد بن عثمان عمرى‏» قرار داشت که وکلاى دیگر، به وسیله او با امام در ارتباط بودند. آنان نوعا اموال و وجوه جمع‏آورى شده را به وى تحویل مى‏دادند و او به محضر امام مى‏رساند (30) .

پیکها و نامه‏ها

 

علاوه بر شبکه ارتباطى وکالت، امام از طریق اعزام پیکها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار مى‏ساخت و از این رهگذر مشکلات آنان را برطرف مى‏کرد. در این زمینه، به عنوان نمونه، مى‏توان از فعالیتهاى «ابو الادیان‏» ، یکى از نزدیکترین یاران امام یاد کرد (31) . او نامه‏ها و پیامهاى امام را به پیروان آن حضرت مى‏رساند، و متقابلا نامه‏ها، سؤالها، مشکلات، خمس و دیگر وجوه ارسالى شیعیان را دریافت نموده و در سامراء به محضر امام عسکرى مى‏رساند. آخرین ماموریت او را که در روزهاى آخر حیات امام عسکرى رخ داد، در بخش جریان شهادت آن حضرت توضیح داد.

 

گذشته از پیکها، امام از طریق مکاتبه نیز با شیعیان ارتباط برقرار مى‏ساخت و از این رهگذر آنان را زیر چتر هدایت‏خویش قرار مى‏داد. نامه‏اى که امام به «ابن بابویه‏» نوشته-و در بخش تقویت و توجیه سیاسى عناصر مهم شیعه از آن یادخواهیم کرد-نمونه‏اى از این نامه‏ها است (32) . از این گذشته، امام دو نامه به شیعیان قم و آبه (آوه) نوشته است که متن آنها در کتابهاى ما مضبوط است (33) . نامه‏هاى دیگرى نیز به مناسبتهاى دیگر از امام در دست است (34) . بر اساس روایتى، امام عسکرى بامداد روز هشتم ربیع الاول سال 260 ه، اندکى پیش از رحلت، نامه‏هاى فراوانى به مردم مدینه نوشت (35) .

3-فعالیتهاى سرى سیاسى

 

امام عسکرى-علیه السلام-بر رغم تمامى محدودیتها و کنترلهایى که از طرف دستگاه خلافت‏به عمل مى‏آمد، یک سلسله فعالیتهاى سرى سیاسى را رهبرى مى‏کرد که با گزینش شیوه‏هاى بسیار ظریف پنهانکارى، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور مى‏ماند. در این زمینه نمونه‏هاى فراوانى به چشم مى‏خورد که ذیلا دو مورد آن را از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:

 

1- «عثمان بن سعید عمرى‏» که از نزدیکترین و صمیمى‏ترین یاران امام بود (36) ، زیر پوشش روغن فروشى فعالیت مى‏کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکرى-علیه السلام-اموال و وجوهى را که مى‏خواستند به امام تحویل دهند، به او مى‏رساندند و اوآنها را در ظرفها و مشکهاى روغن قرار داده و به حضور امام مى‏رساند (37) .

 

2- «داود بن اسود» ، خدمتگزار امام که مامور هیزم کشى و گرم کردن حمام خانه حضرت عسکرى بود، مى‏گوید: روزى امام مرا خواست و چوب مدور و بلند و کلفتى مانند پایه در به من داد و فرمود: این چوب را بگیر و نزد «عثمان بن سعید» ببر و به او بده. من چوب را گرفته روانه شدم. در راه به یک نفر سقا برخوردم. قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست‏حیوان را کنار بزنم. من چوب را بلند کردم و به قاطر زدم. چوب شکست و من وقتى محل شکستگى آن را نگاه کردم، چشمم به نامه‏هایى افتاد که در داخل چوب بوده است! بسرعت چوب را زیر بغل گرفته و برگشتم و سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت...

 

وقتى به در خانه امام رسیدم، «عیسى‏» خدمتگزار امام کنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت مى‏گوید: چرا قاطر را زدى و چوب را شکستى؟ . گفتم: نمى‏دانستم داخل چوب چیست؟ . امام فرمود: چرا کارى مى‏کنى که مجبور به عذر خواهى شوى؟ مبادا بعد از این چنین کارى کنى، اگر شنیدى کسى به ما ناسزا (هم) مى‏گوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما، در شهر بد و دیار بدى به سر مى‏بریم، تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت‏به ما مى‏رسد (38) .

 

این قضیه نشان مى‏دهد که امام، اسناد، نامه‏ها و نوشته‏هایى را که سرى بوده، در میان چوب، جاسازى کرده و براى «عثمان بن سعید» که شخص بسیار مورد اعتماد و راز دارى بوده، فرستاده بوده و این کار را به عهده مامور حمام که کارش هیزم آوردن و چوب شکستن و امثال اینها بوده-و طبعا سوء ظن کسى را جلب نمى‏کرده‏واگذار کرده بوده است، ولى بر اثر بى‏احتیاطى او، نزدیک بوده این راز فاش شود!

4-حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان

 

یکى دیگر از موضعگیریهاى امام عسکرى-علیه السلام-حمایت و پشتیبانى مالى از شیعیان، بویژه از یاران خاص و نزدیک آن حضرت، بود. با یک مطالعه در زندگانى آن حضرت، این مطلب بخوبى آشکار مى‏شود که گاهى برخى از یاران امام، از تنگناى مالى، در محضر امام شکوه مى‏کردند و حضرت، گرفتارى مالى آنان را برطرف مى‏ساخت و گاه حتى پیش از آنکه اظهار کنند، امام مشکل آنان را بر طرف مى‏کرد. این اقدام امام مانع از آن مى‏شد که آنان زیر فشار مالى، جذب دستگاه حکومت‏ستمگر عباسى شوند. در این زمینه مى‏توان براى نمونه چند مورد زیر را یاد کرد:

 

1- «ابو هاشم جعفرى‏» (39) مى‏گوید: از نظر مالى در مضیقه بودم. خواستم وضع خود را طى نامه‏اى به امام عسکرى-علیه السلام-بنویسم، ولى خجالت کشیدم و صرفنظر کردم. وقتى که وارد منزل شدم، امام صد دینار براى من فرستاد و طى نامه‏اى نوشت: هر وقت احتیاج داشتى، خجالت نکش، و پروا مکن، و از ما بخواه که بخواست‏خدا به مقصود خود مى‏رسى (40) .

 

2- «على بن زید علوى‏» مى‏گوید: امام عسکرى-علیه السلام-مبلغى پول به من‏داد و فرمود: با این پول کنیزى بخر، زیرا کنیز تو مرده است. وقتى که به منزل برگشتم، دیدم کنیز مرده است! (41)

 

3- «ابو هاشم جعفرى‏» مى‏گوید: نیاز مالى خود را به اطلاع امام رساندم، امام کیسه‏اى حاوى حدود پانصد دینار به من داد و فرمود: ابو هاشم! این را بگیر و اگر کم است عذر ما را بپذیر! (42)

 

4- «ابو طاهر بن بلال‏» یک سال به حج مشرف شد و در مراسم حج مشاهده کرد که «على بن جعفر» (43) مبالغ هنگفتى انفاق کرد. وقتى که از حج‏بازگشت، جریان را به امام گزارش کرد. امام در پاسخ نوشت: «قبلا دستور داده بودیم صد هزار دینار به وى بدهند، سپس مجددا بالغ بر همین مبلغ براى او حواله کردیم ولى او براى رعایت‏حال ما نپذیرفت‏» . بعد از این جریان «على بن جعفر» به حضور امام شرفیاب شد، به دستور حضرت سى هزار دینار به وى پرداخت گردید. (44)

 

این روایت نشان مى‏دهد که «على بن جعفر» مبالغ درشتى در حجاز توزیع مى‏کرده است، و اگر چه مورد مصرف آنها در روایت معین نشده ولى حجم بزرگ پولها نشان مى‏دهد که این، یک برنامه وسیع و طراحى شده بوده و طبعا شیعیان نیازمندو شخصیتهاى بزرگ و برجسته و مبارز شیعه از آن برخوردار مى‏شده‏اند و این برنامه با آگاهى و هدایت و حمایت مالى امام اجرا مى‏شده است.

 

البته پرداخت چنین مبلغهایى با توجه به محدودیت امام، نباید موجب تردید یا انکار گردد زیرا بر رغم آنکه فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى امام بشدت تحت کنترل حکومت عباسى بود، رقمهاى قابل توجهى از شیعیان مناطق مختلف، توسط نمایندگان امام به آن حضرت مى‏رسید. مثلا تاریخ مى‏گوید: شخصى از «جرجان‏» به محضر امام رسید و اموالى را که شیعیان آن منطقه فرستاده بودند به پیشکار امام به نام «مبارک‏» تسلیم کرد (45) ، یا شخصى که از منطقه جبل (قسمتهاى کوهستانى ایران تا قزوین و همدان) با راهنمایى یک نفر علوى به حضور امام رسیده بود، چهار هزار دینار به امام تقدیم کرد (46) ، یا چنانکه قبلا گفتیم، نماینده امام در قم (احمد بن اسحق) صد و شصت کیسه طلا و نقره که از شیعیان آن شهر تحویل گرفته بود، به امام تسلیم کرد (47) . غیر از اینها اموال و وجوه قابل توجهى نیز توسط نمایندگان امام عسکرى-علیه السلام-جمع آورى شده بود که تحویل آنها تا زمان شهادت حضرت به تاخیر افتاد و طبعا به پیشگاه حضرت ولى عصر تقدیم شد که مى‏توان به عنوان نمونه از اموال فراوانى یاد کرد که در اختیار «ابراهیم بن مهزیار» بوده و پس از مرگ او پسرش «محمد» به نماینده امام عصر تحویل داد (48) .

 

همچنین مى‏توان از هفتصد دینارى که نزد یکى از اهالى جبل بوده (49) ، و نیز از پانصد دینارى که در اختیار یکى دیگر از شیعیان بنام «عمران همدانى‏» بوده (50) ، نام برد.

5-تقویت و توجیه سیاسى رجال و عناصر مهم شیعه

 

از جالبترین فعالیتهاى سیاسى امام عسکرى-علیه السلام-تقویت و توجیه سیاسى رجال مهم شیعه در برابر فشارها و سختیهاى مبارزات سیاسى، در جهت‏حمایت از آرمانهاى بلند تشیع بود. از آنجا که شخصیتهاى بزرگ شیعه در فشار بیشترى بودند، امام به تناسب مورد، هر یک از آنان را به نحوى دلگرم و راهنمایى مى‏کرد و روحیه آنان را بالا مى‏برد تا میزان تحمل و صبر و آگاهى آنان در برابر فشارها، تنگناها و فقر و تنگدستیها فزونى یابد و بتوانند مسئولیت‏بزرگ اجتماعى و سیاسى و وظایف دینى خود را بخوبى انجام دهند.

 

«محمد بن حسن بن میمون‏» مى‏گوید: نامه‏اى به امام عسکرى-علیه السلام-نوشتم و از فقر و تنگدستى شکوه کردم، ولى بعدا پیش خود گفتم: مگر امام صادق-علیه السلام-نفرموده که: فقر با ما بهتر از توانگرى با دیگران است، و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.

 

امام در پاسخ نوشت:

 

هرگاه گناهان دوستان ما زیاد شود، خداوند آنها را به فقر گرفتار مى‏کند و گاهى از بسیارى از گناهان آنان در مى‏گذرد. همچنان که پیش خود گفته‏اى، فقر با ما بهتر از توانگرى با دیگران است. ما براى کسانى که به ما پناهنده شوند، پناهگاهیم، و براى کسانى که از ما هدایت‏بجویند، نوریم. ما نگهدار کسانى هستیم که (براى نجات از گمراهى) به ما متوسل مى‏شوند. هر کس ما را دوست‏بدارد، در رتبه بلند (تقرب به خدا) با ماست، و کسى که پیرو راه ما نباشد، به سوى آتش خواهد رفت. (51) نمونه دیگر در این زمینه نامه‏اى است که امام عسکرى-علیه السلام-به «على بن حسین بن بابویه قمى‏» ، یکى از فقهاى بزرگ شیعه، نوشته است. امام در این نامه پس از ذکر یک سلسله توصیه‏ها و رهنمودهاى لازم، چنین یادآورى مى‏کند: صبر کن و منتظر فرج باش که پیامبر فرموده است: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.

 

شیعیان ما پیوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام دوازدهم) ظاهر شود;همان کسى که پیامبر بشارت داده که زمین را از قسط و عدل پر خواهد ساخت، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.

 

اى بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه من! صبر کن و شیعیان مرا به صبر فرمان بده! زمین از آن خداست و هر کسى از بندگانش را که بخواهد، وارث (حاکم) آن قرار مى‏دهد. فرجام نیکو، تنها از آن پرهیزگاران است. سلام و رحمت‏خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیان باد! (52)

6-استفاده گسترده از آگاهى غیبى

 

مى‏دانیم که امامان، در پرتو ارتباط با پروردگار جهان، از آگاهى غیبى‏برخوردار بودند و در مواردى که اساس حقانیت اسلام یا مصالح عالى امت اسلامى (همچون مشروعیت امامت آنان) در معرض خطر قرار مى‏گرفت، از این آگاهى به صورت «ابزار» هدایت استفاده مى‏کردند. پیشگوییها و گزارشهاى غیبى امامان، بخش مهمى از زندگینامه آنان را تشکیل مى‏دهد، اما با یک مطالعه در زندگانى امام عسکرى چنین به نظر مى‏رسد که: آن حضرت بیش از امامان دیگر آگاهى غیبى خود را آشکار مى‏ساخته است.

 

بر اساس تحقیق یکى از دانشمندان معاصر، از کرامات و گزارشهاى غیبى و اقدامات خارق العاده امام عسکرى-علیه السلام-، «قطب راوندى‏» در کتاب «خرائج‏» جمعا چهل مورد، «سید بحرانى‏» در «مدینة المعاجز» صد و سى و چهار مورد، «شیخ حر عاملى‏» در «اثبات الهداة‏» صد و سى و شش مورد، و «علامه مجلسى‏» در «بحار-الانوار» هشتاد و یک مورد را ثبت کرده‏اند (53) و این، بخوبى روشنگر فزونى بروز کرامات و گزارشهاى غیبى از ناحیه آن حضرت مى‏باشد.

 

به نظر مى‏رسد علت این امر شرائط نامساعد و جو پراختناقى بود که امام یازدهم و پدرش امام هادى در آن زندگى مى‏کردند;زیرا از وقتى که امام هادى از سر اجبار به سامراء منتقل گردید-به شرحى که در سیره آن حضرت گفتیم-بشدت تحت مراقبت و کنترل بود، ازینرو امکان معرفى فرزندش «حسن‏» به عموم شیعیان به عنوان امام بعدى وجود نداشت و اصولا این کار، حیات او را از ناحیه حکومت وقت در معرض خطر جدى قرار مى‏داد. به همین جهت کار معرفى امام عسکرى-علیه السلام-به شیعیان و گواه گرفتن آنان در این باب، در ماههاى پایانى عمر امام هادى-علیه السلام-صورت گرفت، (54) به طورى که هنگام رحلت آن حضرت هنوز بسیارى از شیعیان‏از امامت‏حضرت «حسن عسکرى‏» آگاهى نداشتند. (55)

 

گویا عامل دیگرى نیز در این زمینه بى‏تاثیر نبوده و آن اعتقاد گروهى از شیعیان به امامت «محمد بن على‏» ، برادر حضرت عسکرى، در زمان حیات امام هادى بوده است. این گروه بر اساس همین پندار او را در محضر امام هادى احترام مى‏کردند، ولى حضرت با این پندار مبارزه مى‏کرد و آنان را به امامت فرزندش حسن راهنمایى مى‏نمود.

 

پس از شهادت حضرت هادى گروهى از خیانتکاران و نادانان، همچون «ابن ماهویه‏» ، این پندار را دستاویز قرار داده و به اغواى مردم و منحرف ساختن افکار از امامت‏حضرت عسکرى پرداختند.

 

این عوامل دست‏به دست هم داده و موجب شک و تردید گروهى از شیعیان در امامت آن حضرت در آغاز کار گردیده بود، چنانکه برخى از آنان در صدد آزمایش امام بر مى‏آمدند (56) و برخى دیگر در این زمینه با امام مکاتبه مى‏کردند (57) . این تزلزلها و تردیدها به حدى بود که امام در پاسخ گروهى از شیعیان در این زمینه با آزردگى و رنجش فراوانى نوشت:

 

«هیچ یک از پدرانم، مانند من، گرفتار شک و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند... » (58)

 

امام عسکرى براى زدودن زنگار این شکها و تردیدها، و نیز گاه براى حفظ یاران خود از خطر، و یا دلگرمى آنان، و یا هدایت گمراهان، ناگزیر مى‏شد پرده‏هاى حجاب را کنار زده، از آن سوى جهان ظاهر، خبر دهد، و این، از مؤثرترین شیوه-هاى جلب مخالفان و تقویت ایمان شیعیان بود.

 

«ابو هاشم جعفرى‏» که قبلا گفتیم یکى از نزدیکترین یاران امام بود، مى‏گوید: هر وقت‏به حضور امام عسکرى-علیه السلام-مى‏رسیدم، برهان و نشانه تازه‏اى بر امامت او مشاهده مى‏کردم (59) .

 

اینک که انگیزه‏هاى امام در این زمینه روشن گردید، چند نمونه از پیشگوییهاى غیبى امام عسکرى-علیه السلام-را از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرانیم:

 

1- «محمد بن على سمرى‏» که یکى از نزدیکترین و صمیمى‏ترین یاران امام بود، مى‏گوید: حضرت عسکرى-علیه السلام-طى نامه‏اى به من نوشت: «فتنه‏اى براى شما پیش خواهد آمد، آماده باشید» .

 

بعد از سه روز در میان افراد بنى هاشم اختلافى روى داد. به امام نوشتم: آیا این همان فتنه است؟ حضرت پاسخ داد: «این، آن نیست! مواظب باشید! » . چند روز بعد «معتز» کشته شد! (60)

 

2-امام حدود بیست روز پیش از قتل «معتز» به «اسحاق بن جعفر زبیرى‏» نوشت: در خانه خود بمان، حادثه مهمى اتفاق خواهد افتاد! وى مى‏گوید: پس از آنکه «بریحه‏» کشته شد، به محضر امام نوشتم: حادثه‏اى که گفته بودید، رخ داد، اینک چه کار کنم؟ امام پاسخ داد: حادثه‏اى که گفتم، حادثه دیگرى است! طولى نکشید «معتز» کشته شد! (61) - «محمد بن حمزه سروى‏» مى‏گوید: توسط «ابو هاشم جعفرى‏» که از نزدیکترین یاران حضرت عسکرى-علیه السلام-بود، نامه‏اى به آن حضرت نوشتم و در خواست کردم دعائى در حق من بکند تا توانگر شوم. امام به خط خود جواب داد: مژده باد بر تو! خداوند به این زودى تو را بى‏نیاز گردانید. پسر عموى تو «یحیى بن حمزه‏» درگذشت و وارثى ندارد، دارایى او که صد هزار درهم است‏بزودى به دست تو خواهد رسید. (62)

 

4- «ابو هاشم جعفرى‏» مى‏گوید: زندانى بودم. از فشار زندان و سنگینى غل و زنجیر به حضرت شکایت کردم. امام در پاسخ نوشت: امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهى خواند. طولى نکشید از زندان خلاص شدم و نماز را در منزل خواندم! (63)

 

5- «احمد بن محمد» مى‏گوید: موقعى که «مهتدى‏» ، خلیفه عباسى، شروع به کشتار «موالى‏» کرد، طى نامه‏اى به حضرت عسکرى-علیه السلام-نوشتم: شکر خدا که خلیفه گرفتارى پیدا کرده و فرصت مزاحمت‏به شما را ندارد، شنیده‏ام شما را تهدید مى‏کرده و مى‏گفته: «باید اینها را از روى زمین بردارم‏» .

 

امام در پاسخ با خط خود نوشت: عمر او کوتاهتر از آن خواهد بود که این تهدیدها را عملى کند. از امروز بشمار، در روز ششم با خوارى و خفت کشته خواهد شد. شش روز بعد، همان گونه که امام پیشگویى کرده بود، مهتدى به قتل رسید. (64) - «جعفر بن محمد قلانسى‏» مى‏گوید: برادرم محمد که همسرش آبستن بود، نامه‏اى به حضرت عسکرى-علیه السلام-نوشت و خواهش کرد که حضرت دعا کند زایمان همسرش بى‏خطر، و نوزاد او پسر باشد. امام در پاسخ نوشت: خداوند فرزند پسر به تو عنایت مى‏کند، و «محمد» و «عبد الرحمن‏» دو اسم خوبى هستند. آن زن پسر آنهم دو قلو زایید، یکى را محمد و دیگرى را عبد الرحمن نام نهادند. (65)

 

7- «محمد بن عیاش‏» مى‏گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکرى-علیه السلام-با هم گفتگو مى‏کردیم. فردى ناصبى (دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته‏اى بدون مرکب براى او مى‏نویسم، اگر آن را پاسخ داد، مى‏پذیرم که او بر حق است.

 

ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبى نیز بدون مرکب روى برگه‏اى که مطلب خود را نوشت و آن را با نامه‏ها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ سؤالهاى ما را مرقوم فرمود و روى برگه مربوط به ناصبى، اسم او و اسم پدرش را نوشت! . ناصبى چون آن را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت‏حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (66)

 

8- «اسماعیل بن محمد» مى‏گوید: بر در خانه امام عسکرى-علیه السلام-نشستم. وقتى امام بیرون آمد، جلو رفتم و از فقر و نیازمندى خویش شکوه کردم و سوگند خوردم که حتى یک درهم ندارم!

 

امام فرمود: سوگند یاد مى‏کنى، در صورتى که دویست دینار در خاک پنهان کرده‏اى؟ ! آنگاه افزود: این را براى آن نگفتم که به تو عطائى نکنم، و آنگاه رو به غلام خود کرد و فرمود: آنچه همراه دارى به او بده. غلام صد دینار به من داد. خداى‏متعال را سپاس گفتم و بازگشتم.

 

 

حضرت فرمود: مى‏ترسم آن دویست دینار را، در وقتى که بسیار نیازمند آن هستى، از دست‏بدهى. من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جاى خود یافتم. جایشان را عوض کردم و طورى پنهان ساختم که هیچ کس مطلع نشود. از این قضیه مدتى گذشت. به دینارها نیازمند شدم. سراغ آنها رفتم چیزى نیافتم و این امر بر من بسیار گران آمد. بعدا فهمیدم پسرم جاى آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است! در نتیجه چیزى از آنها به دست من نرسید و همان طور شد که امام فرموده بود! (67)

 

9-شخصى بنام «حلبى‏» مى‏گوید: در سامراء گرد آمده بودیم و منتظر خروج ابو محمد (امام عسکرى-علیه السلام-) از خانه بودیم تا او را از نزدیک ببینیم. در این هنگام نامه‏اى از حضرت دریافت کردیم که در آن نوشته بود: «هشدار که هیچ کس بر من سلام نکند و کسى با دست، به سوى من اشاره نکند، در غیر این صورت جانتان به خطر خواهد افتاد! » در کنار من جوانى ایستاده بود، �

 

شیعه در عصر امام عسگری(ع)

 

وقتی که امام رضا ـ علیه السّلام ـ به خراسان آمد سادات علوی، به دلایل گوناگونی به نقاط مختلف کشور پهناور اسلامی مهاجرت کردند. این مهاجرت از زمانی که فشار و اختناق برای مقابله با علویان و شیعیان، در عراق، شدت گرفت، رو به گسترش نهاد.

شیعیان ناچار شدند به مناطق امن تری کوچ نمایند. سرزمین عرب، به علت تسلّط روحیات و طرز تفکّر « اموی »، نمی توانست جای مناسبی برای آنان باشد. اما در شرق، به ویژه در ایران زمینه های مناسبی برای این هدف وجود داشت. به این جهت بسیاری از شیعیان به این سرزمین سرازیر شدند و در شهر هایی دور دست و جدای از هم به زندگی پرداختند.

شیعیان نیاز مبرمی به ارتباط با یکدگر داشتند؛ به این دلیل که امام حاضر داشتند. و نیازمند حل پرسشهای دینی و یافتن راه حلی برای مسائل سیاسی و اجتماعی بودند. برای رسیدن به این هدف، ازروشهای مختلف ارتباط، از قبیل اعزام افراد خاصی نزد امام ـ علیه السّلام ـ و تماس با آن حضرت، در ایام حج و در مدینه و نیز مکاتبه، استفاده می کردند.

نیشابور شیعیان فراوانی را در خود جای داده بود که ارتباط خوبی با امام ـ علیه السّلام ـ داشتند. اصولاً شرق ایران جزو مناطقی است که در قرنهای سوم و چهارم، نام شماری از اصحاب و علمای مشهور، در تاریخ آن به چشم می خورد. یکی ازاین شخصیتها « فضل بن شاذان » است، که مقام ارجمندی در میان صحابه ائمه و علمای شیعه داشته است. غیر از نیشابور، « بیهق » و « سمرقند » و « طوس » از محل های تجمّع شیعیان به شمار می رفت.

یکی از راه های ارتباط مردم با امام و بالعکس، « وکیل » بود. افرادی که سابقه علمی درخشان و ارتباط استوار با امامان قبلی یا خود آن حضرت داشتند، و می توانستند از نظر حدیث پشتوانه ای برای شیعیان به شمار آیند، به عنوان « وکیل » انتخاب می شدند.

ایجاد رابطه به شیوه مذکور، موجب احیای شیعیان و عدم هضم آنان در جامعه « تسنّن » گشت.

آموزه های شیعی در قالب « کلام » و « حدیث » به تمامی جوامع کوچک و پراکنده و دور از قبیل « سمرقند » و « کشّ » فرستاده می شد. با وجود دور بودن این مراکز، بسیاری از علمای شیعه از این مناطق برخاسته اند. فرستادگان و نامه های پربار و به موقع ائمه، اشکالات ناشی از دوری راه را برطرف می ساخت.

یکی از راه های ارتباطی دیگر، فرستادن افرادی از طرف شیعیان به محضر آن حضرت بوده است.

از « جعفر بن شریف جرجانی » نقل شده است: « نقل شده است: « به زیارت خانه خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام عسکری ـ علیه السّلام ـ رسیدم، خواستم اموالی را که دوستان به وسیله من فرستاده بودند، به آن حضرت بدهم. پیش از آن که بپرسم به چه کسی بدهم، آن حضرت ـ علیه السّلام ـ فرمود: آنچه را همراه آورده ای به مبارک خادم من بسپار. [1] قم اصلی ترین شهری بود که انبوهی از شیعیان را در خود جای داد و از زمان امام صادق ـ علیه السّلام ـ، به طور مرتب و منظم با امام معصوم ـ علیه السّلام ـ رابطه داشته است.

« احمد بن اسحاق بن عبد الله اشعری » از جمله شخصیتهای قمی بود که با امام حسن عسکری ـ علیه السّلام ـ ارتباط داشت. امام حسن عسکری ـ علیه السّلام ـ وی را فردی مورد اعماد معرفی می کرد.

سیستم « وکالت » در زمینه ایجاد پیوند بین امام و شیعیان، بویژه در اخذ وجوهات شرعی برای ساماندهی امور شیعیان نقش خود را ایفا می کرد.

در « سامرا»، « بغداد » و « مدائن »، شیعیان آمار قابل توجهی را تشکیل می دادند.

شاید «سلمان فارسی» اولین کسی بود که سنگ بنای تشیع را در «مدائن» نهاد و«حذیف بن یمان » بر این اساس بنائی استوار بر افراشت.

کوفه نیز در این زمان و قبل و بعد آن خالی از شیعه نبوده است. کوفه یکی از بزرگترین شهر های شیعه نشین به شمار می رفت.

[1] . کشف الغمّه، ج2، ص 427