. گاهى مى گویند: ما فقط عقل و خرد بشرى را قبول داریم. بنابراین خود را «خرد گرایان» مى نامیم;(
29 بازدید
تاریخ ارائه : 1/4/2013 8:24:00 PM
موضوع: ادیان و مذاهب



  

پنجشنبه, 06 مهر 1391 ساعت 18:34

دين ستيزان معاصر و مسأله اى به نام «انسان»


شفقنا – مجله کلام اسلامی - «دين ستيزان نوين»را به نام هاى گوناگون ناميده اند كه مشهورترين آن ها عبارتند از:«دين گريزان»، «خردگرايان»، «خداباوران»، «بى خدايان»، «انسان گرايان»،«ملحدان» و «كافران» و گاهى در زير نام هايى چون «سكولاريسم يا دنياگرايى» پنهان مى شوند.

تعريف

«دين ستيزان» معاصر، گروهى هستند كه هرگونه پيوند فكرى و اعتقادى خود را با «خدا» و«دين» بريده و آشكارا با «دين» و«دين داران» دشمنى ورزند. و در نتيجه بقاياى ماركسيست ها و ليبرال هاى غربى و طبيعت گرايان و علم باوران و مدرنيست ها و پست مدرنيست ها در اين جا به هم مى پيوسته اند.

تاريخچه

اين جريان فكرى و فرهنگى پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى پديد آمد و اوج گرفت و به جاى ماركسيسم ـ لنينيسم، پرچم دار دشمنى با دين و دين داران شد. هم اكنون در اروپا و آمريكا با حمايت برخى از حكومت ها، موج«الحاد» (Atheism) ابراز وجود مى كند و گاهى نيز زير نقاب«دنياگرايى» (Secularism) رخ مى نمايد.

جريان «الحاد» با حوادث 11سپتامبر سال 2001 كه خود جاى سخن بسيار دارد، جانى تازه گرفت و به نام مبارزه با «بنيادگرايى» و«تروريسم» بر دين داران تاختن گرفت و با حمايت قدرت هاى بزرگ و سرويس هاى جاسوسى در همه ى  جهان عرصه را بر دين داران و كسانى كه به هيچ وجه درگير تروريسم نبودند، تنگ كرد.

شناخت شناسى دين ستيزان

اين گروه در روش «شناخت» دچار سردرگمى شده اند و چند شعار متفاوت را به جاى روش شناخت خود مطرح مى كنند:

1. گاهى فقط حس و تجربه و به اصطلاح «علم گرايى» را براى حل همه ى مشكلات بشر كافى مى دانند;( [1])

2. گاهى مى گويند: ما شناخت جزمى و يقينى نداريم و پيرو مذهب شك هستيم;( [2])

3. گاهى مى گويند: ما فقط عقل و خرد بشرى را قبول داريم. بنابراين خود را «خرد گرايان» مى ناميم;( [3])

4. گاهى مى گويند: مقيد ماندن به چارچوب عقل و علم را كار درستى نمى دانيم.( [4])

5. گاهى مى گويند: ما پيرو مدرنتيه هستيم كه بر چهار مؤلفه ى زير استوار است:

خردگرايى، عرفى گرايى، انسان گرايى و علم باورى.( [5] )

دين ستيزان و انسان شناسى

نگاه دين ستيزان به «انسان» نگاهى ناقص و منفى است. آنان انسان را فقط در جنبه ى مادّى و بدنى آن خلاصه مى كنند و غالب آنان، چيزى به نام «روح» و نفس انسانى متفاوت با ديگران جانداران را باور ندارند. نيروها وتوانمندى هاى انسان نزد آنان فقط در اين حد تعريف مى شود كه انسان، حيوانى شهوانى و درنده خو و لذت جوست.( [6])

اين گونه نگرش سبب مى شود كه انسان را اسير ومقهور مادّه بدانند. مرگ از نظر آنان پايان زندگى بشر است. بنابراين، انسان بايد به هر قيمت كه شده از اين زندگى و از زمان حال، بيشترين لذت را ببرد و گرنه زيان كار و بازنده خواهد بود. ملاك خوش بختى نزد آنان، لذت بيشتر است. زندگى صحنه اى براى زيستن در نفرت و خصومت، همراه با قصد برترى طلبى و تحقير ديگران است ونابود كردن انسان هاى ديگر براى آنان يك اصل مى باشد.

آنان به نوعى «داروينيسم» و تنازع بقا و انتخاب اصلح را به نژادها وملت هاى بشرى هم تعميم داده اند و يك نوع داروينيسم اجتماعى را پديد آورده اند كه خود، نوعى نژادپرستى است و به همراه خود، كشتارها و نسل كشى ها و آوارگى ها و بى رحمى هاى فراوانى دارد كه مكتب فاشيسم از دست آوردهاى آن است.( [7]) در حالى كه انسان شناسى، اگر به صورت كامل و همه جانبه انجام گيرد، بدون ترديد، انسان را به وجود خدا رهنمون مى سازد.( [8])

حقوق بشر: اقليتى ناچيز و فريادى بلند

خدا ناباوران و دين ستيزان بخشى اندك از جمعيت جهان را تشكيل مى دهند، زيرا تنها نوزده درصد جمعيت جهان، خود را پيروان اديان نشمرده اند و بخشى از اين نوزده درصد نيز پيرو اديان طبيعى هستند. حال اگر فرض كنيم كه آن ها ده درصد جمعيت جهان هستند، مى كوشند با داد و فرياد و جار و جنجال خواسته هاى خود را به اكثريت قريب به اتفاق جمعيت جهان تحميل كنند و همه چيز حتى «حقوق بشر» و «عقل» و«علم» را مطابق ميل خود تفسير كنند و مثلاً چيزهايى نظير «هم جنس بازى» و «سقط جنين» را هم به عنوان «حقوق بشر» مى خواهند بر جهان تحميل نمايند; در حالى كه چنين چيزهايى در تعريف «حقوق بشر» گنجانده نشده است  يا مى خواهند «اهانت» به دين و دين داران را تحت عنوان آزادى بيان دنبال كنند( [9]); در حالى كه به طور طبيعى آزادى هر كس، محدود به آزادى ديگران است و احترام هر كس تا حدى است كه به احترام ديگران آسيبى نرساند. گويا اينان هرگز به اين اصل انسانى و جهانى كه «بر كس مپسند آن چه تو را نيست پسند» توجه ندارند.

نفوذ در مراكز تصميم گيرى و تأثيرگذارى

«دين ستيزان»، از آن جا كه مى دانند در اقليت بسيار شديدى هستند، همواره مى كوشند در مراكز حساس و تأثيرگذار نفوذ كنند و از اين طريق اراده ى  خود را بر ملّت ها تحميل كنند. نمونه هايى از مراكزى كه تاكنون هدف نفوذ آنان بوده، از اين قرار است:

1. سازمان ملل و ارگان هاى وابسته;

2. پارلمان اروپا;

3. پارلمان بريتانيا;

4. دانشگاه هاى بزرگ جهان;

5. مؤسسات مهم رسانه اى و علمى و انتشاراتى;

6. سازمان هاى غير دولتى;

7. عموم دولت ها وحكومت ها.

دين ستيزان و نظام حكومتى

«دين ستيزان مدرن» مى گويند نظام حكومتى مورد پسند آنان «ليبرال دموكراسى» است كه اكنون در غرب رواج دارد، ولى در عمل حاضر نيستند به همين نظام نيز پاى بند باشند. زيرا دموكراسى ليبرال حكم مى كند كه انسان بايد در برابر عقايد ديگران بردبار باش و به ويژه در زمينه ى «دين» و «دين داران»، «سكولاريسم»را پايه ى  رفتار خود قرار مى دهد، ولى سكولاريسم به معناى غير دينى بودن نظام حكومتى است; يعنى اين كه قوانين و سياست ها بر پايه ى  «دين» نباشد و به شيوه ى  عرفى اداره شود، نه اين كه با دين و دين داران دشمنى كند و به آزار و تحقير و فشار بر آن ها بپردازد.

اما اينان «سكولاريسم» را در عمل، به مبارزه با دين و تنگ كردن عرصه بر آن تبديل كرده اند و با ضد دينى كردن رسانه ها و آموزش و سياست، نوع جديدى از«طالبانيسم» و «بنيادگرايى» در خدمت عقايد ضد دينى خود پديد آورده اند كه حتى از ترور و كشتار جمعى نيز در اين راه خوددارى نمى كند و «حقوق بشر» را براى دين داران به رسميت نمى شناسد و اين بر خلاف اصول اعلام شده ى ليبراليسم است.( [10])

خلأ اخلاقى و روانى دين ستيزان

اين گروه بيش از هر چيز، گرفتار «اباحى گرى» و نداشتن يك «نظام اخلاقى»هستند. به همين دليل، گفتمان آن ها يك طرفه است و حاضر به شنيدن سخن مخالف خود نيستند و از رفتار احترام آميز و آشتى جويانه با ديگر انسان ها ناتوانند و عرف و قوانين بين المللى را به آسانى زير پا مى گذارند، ولى در همان حال، از «حقوق بشر» و «نظم نوين جهانى» و«دموكراسى» و ديگر «ارزش هاى جهان متمدن» دم مى زنند.

اخلاق در نزد آنان، برآمده از شرايط زندگى مادى و محكوم قوانين طبيعت است.( [11])

اخلاق دينى به ويژه در آيين آسمانى و فطرى اسلام چنين نيست و اسلام دستور مى دهد «هر چه براى خود مى خواهى، براى ديگران نيز بخواه». با اين روش، انسان دوستى واقعى و آرامش روانى و سعادت دو جهان تأمين مى شود( [12]). اين دين مى تواند تناقض و دشمنى ميان بشر را به دوستى و برادرى تبديل كند و تنازع  را به تعاون در زمينه ى نيكى ها و پاكى ها تبديل كند، اما بى خدايان با پيروى از آن سامانه ى فكرى، ناگزيرند در پايان زندگى خود به يكى از اين فرجام ها تن در دهند:

خودكشى، بى تفاوتى، دم غنيمتى، شورش گرى و قانون گريزى(آنارشيسم).( [13])

عدل الهى و انديشه   ى دوگانگى در حقوق

عدل الهى يكى از اركان دين و از اصول آن به شمار مى رود و مكتب «عدليه» در برابر ديگر مكاتب سرفراز و ممتاز مى باشد.

عدل خداوند در تكوين و تشريع يك سان است، اگر او در آفرينش موجودات عدالت را رعايت كرده و به هر چيزى، آن كه شايسته درجه وجودى اوست عطا فرموده است: ( الذى أعطى كلّ شىء خلقه ثم هدى ) ، هم چنين در عالم تشريع و تقنين، عدالت را اساس آن قرار داده و در جعل حقوق در مورد دو انسان كه شريك زندگى هستند نيز تبعيض قائل نشده است.

«فمينيسم» يا مكتب پافشارى انحرافى و افراطى بر حقوق زن، مدعى است قوانين الهى در مورد حقوق زن از دوگانه نگرى سرچشمه گرفته است، آن را بر خلاف عدل الهى مى انگارد. در اين مقاله كوشش شده است كه به اين نگرش پاسخ داده شود و روشن سازد كه عدل الهى در قوانين اسلامى مربوط به زنان رعايت شده است.

فمينيسم چيست؟

فمينيسم (feminism) به معنى پافشارى انحرافى و افراطى بر حقوق زنان و ستيز با جنس مخالف يعنى مردان است. ريشه ى آن كلمه ى (femine) به معناى مؤنث است.

اين پديده ى اجتماعى، از قرن هفدهم آغاز شده و به مرور زمان بر شدّت خود افزوده است و انگيزه طرح آن ظلم و اجحافى بود كه در حق زنان كارگر غربى انجام مى گرفت. و مردسالارى به معناى بردگى زنان به تمام معنا در آن جا وجود داشت.

در زمان حاضر، «فمينيسم»، در شرق اسلامى بر سر زبان ها افتاده و گروه هايى از آن طرف دارى مى كنند، به چهار گروه تقسيم مى شود:

1. فمينيست هاى الحادى; اين گروه، با عقايد ضدّ دينى خود به مسأله ى فمينيسم پرداخته و تساوى حقوق را در سايه ى حذف مذهب و دين از نظر فردى و اجتماعى خواستارند. مركز اين گروه، آمريكاست كه اصولاً معتقدند رسيدن به فمينيسم، جز در سايه ى حذف دين امكان ندارد;

2. فمينيست هاى سكولار ; كه به نفى خدا و مذهب نمى پردازند، بلكه آن را يك امر شخصى تلقى مى كنند كه نبايد در مسائل اجتماعى و سياسى مداخله كند;

3. فمينيست هاى مسلمان;  اين گروه به خاطر پيوندى كه با جامعه ى اسلامى دارند و تبار آن ها همگى مسلمان است، خود را مسلمان مى خوانند و معتقدند كه به آن پاى بندند، ولى در عين حال، به دنبال مساوات حقوق زن و مرد هستند، و در عمل برخى احكام اسلام را پذيرا نيستند.

4. فمينيست هاى اسلام گرا ; كه با پذيرش اسلام در همه ى جوانب، خواهان بهبودى وضع زنانى هستند كه در خانواده ها و محيط اجتماعى حقوق مشروع آنان تأمين نمى شود.

تو گويى انديشه ى فمينيسم كه زادگاه آن غرب است، هنگامى كه به شرق اسلامى مى رسد، از شدت خود كاسته و به تدريج حالت متعادل به خود مى گيرد. در اين مورد بايد به گروه پنجمى نيز اشاره كرد كه مى توان آن ها را «جنسيّت ستيز» ناميد. آن ها معتقدند كه جهان بدون مردان، براى زندگى مناسب تر است.

مسلّماً اين گروه پنجم، طرف دار جدى نداشته و جهان بى مرد، براى زن، دنياى تاريك و بى روحى است; چنان كه جهان بدون زن نيز براى مردان لطفى ندارد. جهانى كه تك جنسيتى باشد، بايد فاتحه ى نسل بشر در آن خوانده شود و باب لذت جنسى به صورت صحيح بسته گردد و اصلاً نبايد نامى از آن گروه برد وانديشه آنان رامطرح كرد.

اكنون بايد به تحليل چهار گروه پيشين بپردازيم: سردم دار فمينيسم همان دو گروه نخست هستند كه يا از ديدگاه الحادى به مسأله مى نگرند يا از ديدگاه سكولاريستى و هر دو در حقيقت پذيراى دين نبوده، و جهانى منهاى دين را جست وجو مى كند.

ما سخن خود را به گروه هاى سوم و چهارم معطوف مى سازيم و يادآور مى شويم بيشترين فمينيست هاى كشورهاى اسلامى، دو گروه اخير هستند.

درباره ى گروه سوم، مى پرسيم: چگونه مى شود اسلام را به عنوان يك نظام كامل در عقيده و عمل پذيرفت، آن گاه خواهان وضع قوانينى شد كه با محتواى اسلام در تضادّ باشد؟ مسلمان بودن و پذيرش كتاب و سنت با پذيرش ضدّ آن به سان شير بى يال و دم و اشكم است كه چنين شيرى را خدا نيافريده است و چنين اسلامى را نيز خدا به وسيله ى خاتم پيامبران نفرستاده است.

در اسلام، حقوق زن و مرد را مى توان از دو زاويه مطالعه كرد:

1. از اين زاويه كه هر دو انسان كامل هستند و ريشه ى جامعه ى بشرى مى باشند; مسلماً هر دو از نظر حقوق انسانيّت، يك سان هستند و نمى توان نسبت به يكى برترى قائل شد. جان  و مال و كرامت هر دو محترم، و خدشه ناپذير است.

2. از اين زاويه كه جنسيت متفاوت و طبعاً وظايف جسمى و روحى و اجتماعى متفاوتى دارند. در اين مورد، بر طبل مساوات كوبيدن و آن را به معناى «مشابهت كامل حقوق» دانستن با ناديده گرفتن اين تفاوت ها، ستمى است بر هر دو جنس. زيرا هر يك براى خود، توان خاص و ويژگى خاصى دارند. بايد اين گروه بر روى«عدالت» تأكيد كنند، نه بر مشابهت، البته گاهى «عدالت» و «مشابهت حقوق» با هم جمع مى شوند; چنان كه در حقوق مربوط به انسانيت هر دو يك سان مى باشند.

نگرش گزينشى

گروه سوم كه با حفظ اسلام، خواهان دگرگونى در حقوق زن و مرد در اسلامند، به حقوق زن از زاويه ى «جزئى نگرى» توجه دارند; مثلاً در مسأله ى «ارث»مى گويند: چرا ارث پسر دو برابر ارث دختر است؟ اما شايسته ى يك تفسير حقوقى اين است كه اين قانون را در چارچوب مجموع حقوق زن در اسلام بررسى كنند; آن گاه پس از معدل گيرى روشن كند كه آيا مرد از حقوق بيشترى برخوردار است يا زن. شايد نتيجه، بر خلاف ادعاى آنان باشد.

فرض كنيد پدرى از دنيا مى رود و يك دختر و يك پسر وارث او هستند. دختر با يك سوم ثروت ارثى به خانه ى شوهر مى رود و با حفظ ثروت خود، با هزينه ى شوهرش زندگى مى كند; در حالى كه همان پسر ازدواج مى كند و نيمى از آن چه را كه به دست آورده (مال موروثى) را بايد خرج زندگى مشترك كند و به صورت هاى گوناگون مثل مهريه و نفقه و هزينه ى فرزندان در اختيار خانواده از جمله همسرش قرار دهد. آيا در اين صورت، در مقام تقسيم ثروت، زن حق بيشترى مى برد يا مرد؟

از اين گذشته، كليه ى حقوق اجتماعى از قبيل ماليات و خسارات وارده و پرداخت هزينه ى جنگ ها و صدقات و كفّارات، برعهده ى مرد است و زن وظيفه اى ندارد; در حالى كه زن با حفظ ثروت موروثى، زندگى خود را ادامه مى دهد.

در مسأله ى طلاق، باز به صورت گزينشى مى نگرند و مى گويند بايد حق طلاق در دست زن نيز باشد و نبايد تنها در دست شوهر قرار گيرد، ولى بايد در اين مورد، مسأله را از يك ديد كلى مطالعه كرد و آن اين كه اصولاً طلاق پديده اى نارواست كه به پاشيدن شيرازه ى خانواده منجر مى شود و مايه ى بدبختى كودكان مى گردد. لازمه ى حفظ شيرازه ى خانواده آن است كه طلاق مطلقاً ممنوع باشد، ولى از آن جا كه گاهى زندگى براى هر دو طرف يا يكى تلخ و ناروا مى گردد و ادامه ى آن حرجى مى باشد، اسلام آن را به عنوان دارو، نه غذا تجويز كرده كه در مواقع خاصّى زن و مرد با اداى كامل حقوق يك ديگر از هم جدا شوند. بنابراين دادن حق طلاق به زن، ملازم با احتمال گسستن پنجاه درصد رشته ى زندگى هاست و اگر به دست ديگران هم بدهند معناى آن گسسته شدن صددرصد رشته ى زندگى است. آيا شايسته است كه به عنوان دفاع از حقوق زن، كارى كنيم كه شيرازه ى خانواده صددرصد در معرض از هم پاشيدگى قرار گيرد؟ از اين گذشته، اسلام، در مقابل، براى زنان هم با حمايت نظام قانونى و قضايى، راه هايى جهت درخواست طلاق گشوده است، كه بايد براى اطلاع از آن ها به فقه اسلامى مراجعه شود.

از اين گذشته، بايد به مَثَل معروف توجه كرد كه «هر كه بامش بيش، برفش بيشتر»، در زندگى خانوادگى تمام تكاليف و تعهدها بر دوش شوهر سنگينى مى كند و او پاسخ گوى تمام نيازهاى مادى و معنوى خانواده است. آيا صحيح است كه مردى كه اين همه تعهد پذيرفته، براى حفظ شيرازه ى زندگى حق كنترل طلاق را نداشته باشد؟

رسوايى اخلاقى در غرب

طرف داران حقوق زنان (فمينيست ها)ى غرب، برخى از نارسايى ها از نظر خود را به رخ قوانين اسلام مى كشند و خواهان دگرگونى در حقوق زن در جامعه ى ما هستند، امّا يك بار هم نديديم و نشنيديم، آن جا كه كرامت و عزّت زن در غرب در لب پرتگاه قرار مى گيرد و يا در منجلاب بدبختى فرو مى غلتد، خواهان دگرگونى در قوانين مربوط به امور جنسى در غرب باشند و براى حفظ كرامت زن از بردگى جنسى و فحشاى تجارى جلوگيرى كنند و براى جلوگيرى از آن تظاهرات كنند، حتى چه بسا در مصاحبه هاى خود، اين نوع امور را از ضرورت هاى مدرنيته و جامعه ى صنعتى شمرده اند!!

آن چه كه در اين جا لازم است همان حمايت از گروه چهارم است كه با حفظ اصالت خود و در چارچوب قوانين ثابت اسلام، خواهان بازنگرى در روابط اجتماعى و قوانين و مقررات هستند.

دفاع متناسب از حقوق زن

هرگاه، ساختمان زن و مرد از نظر فيزيولوژى و وظايف الاعضاء با هم دو گانگى دارد، بايد زن را به كارى گمارد كه با ساختمان بدنى و روحى او كاملاً متناسب باشد. ظرافت زن از نظر استخوان بندى و لطافت ايجاب مى كند كه كار متناسب به او واگذار شود، ولى قدرت استخوان بندى مرد ايجاب مى كند كه كارهاى سخت و سنگين برعهده ى او باشد. بنابراين چگونه مى توان فرياد مشابهت حقوق مرد و زن سر داد؟ طبعاً بايد به تقسيم كار پرداخت و به تناسب روحيه ى دو جنسيت مختلف، وظايف و مشاغل را واگذار كرد و به يك معنى اسلام، فراتر و برتر از فمينيسم است و خواهان تعهد كمتر و حقوق بيشتر از مرد براى زنان است.

فقدان يك راه حل جاى گزين در فمينيسم

در اين ميان، يك كار عظيم اجتماعى كه همان محيط درون خانه ى تربيت فرزندان و رفع نيازهاى جسمى و روحى و اخلاقى آنان باشد، در انديشه ى فمينيسم بلاتكليف مانده است. زيرا فمينيسم مى خواهد آن رااز درون خانه بيرون كشد و دوشادوش مردان به كار بگمارد. بنابراين، وظيفه ى سنگين تربيت فرزند به عهد كيست؟ طبعاً مى گويند زنانى را براى كار خانه استخدام مى كنيم تا اين وظيفه ى سنگين را برعهده گيرند; در حالى كه اين زن جاى مادر را نمى گيرد و خود اين كار، نوعى ستم در حق زن كارگر است. چرا مادر، اين وظيفه را رها كند و به عهده ى ديگرى بسپارد؟

فمينيسم و فروپاشى خانواده

مسأله ى فمينيسم يك انديشه ى وارداتى است كه به وسيله ى غرب زدگان وارد شرق شده و تصور مى كنند كه متاع و كالايى نو و انديشه اى آزموده است; در حالى كه همين پديده در غرب، نتيجه اى جز فروپاشى خانواده ها و گسستن پيوند زناشويى و روابط خانوادگى، نسخه ى ديگرى نداشته است و حتى بقاى نسل غربيان و اصالت نژادى آنان اكنون به خطر افتاده است.

فمينيسم و ستيز جنسيتى به جاى هم گرايى دو جنس

از نظر آيين اسلام، زن و مرد در محيط خانه، مكمّل يك ديگر بوده ومايه ى آرامش يك ديگر هستند; تو گويى هر دو بر اثر تجاذب، خواهان يك ديگرند. دست به دست هم داده و اساس خانواده را تشكيل مى دهند و به تعبير قرآن: ( لِتَسْكُنُوا إليها ) . تو گويى هر دو مانند ماهى از آب بيرون افتاده در حال تلاش و دست و پا زدن هستند تا به يك ديگر برسند. آن گاه كه به هم رسيدند، آرامش و سكون مى يابند، ولى فمينيسم، خواهان جنگ افروزى ميان زن و مرد است. تو گويى زن و مرد را دشمن يك ديگر و غالب و مغلوب يك ديگر مى انگارد كه مرد مى خواهد حقوق زن را زير پا نهد و زن مى خواهد كه مبارزه كند. پيوند مقدس ازدواج با اين فكر و اساس، هرگز تخم محبت به بار نياورده و گلى را نمى توان از اين شاخه چيد. زيرا پيوسته اينها در طول زندگى با انديشه ى خصمانه به هم مى نگرند.

فمينيسم و مبارزه با مديريت پدران

هر جامعه ى كوچك و بزرگى كه زير چتر خاصى زندگى مى كنند به خاطر اختلاف سليقه ها به مديرى نيازمندند كه با جمع بندى، مصالح همه را در نظر بگيرد. از نظر اسلام، مديرِ خانواده، پدر است كه هزينه ى زندگى همه را مى پردازد. فمينيسم با خشن نشان دادن پدران تحت عنوان پدرسالارى، موقعيت پدر را در خانواده متزلزل كرده، و مديريت خانواده را آشفته ساخته و به هرج و مرج مى كشاند و هيچ الگوى مناسبى نيز براى جاى گزينى ارائه نمى كند.

بالأخره هر جامعه اى براى خود، ويژگى خاصى دارد و اكثريت، خواهان حفظ آداب و فرهنگ خود مى باشند. در كشورهاى اسلامى كه اكثريت مردم، خواهان اجراى احكام الهى هستند، چگونه مى توان با ناديده گرفتن حقوق اكثريت، فمينيسم را كه در نقاط زيادى با شريعت اسلام مخالف است، اجرا كرد; در حالى كه اكثريت  زنان آن را به صلاح خويش نمى دانند و مناسب با فرهنگ خود، نمى يابند؟!

ماهيت هر درختى را از ميوه ى آن بايد شناخت. شجره ى فمينيسم چه ميوه اى را به بار آورده و چه خوش بختى اى به زنان غرب هديه داده است؟ آيا جز اين است كه گرماى خانواده را به سردى تبديل كرده و زنان و مردان، آن گاه كه دوران كوتاهى را مى گذرانند و هر كدام به فكر كسى ديگر افتاده و در نتيجه، مهر و مودّت كم رنگ مى شود و ازدواج ها به طلاق مى انجامد و دوستى ها به دشمنى مبدّل مى گردد؟!

ما در پايان، خواهان همان حقوقى هستيم كه اسلام براى زنان در نظر گرفته است: ( لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمّا اكْتَسَبُوا وَلِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبْن ) .( [14])

«هر يك از زن و مرد از دست رنج خود، بهره اى دارند...».

از اين گذشته، فمينيسم بر پايه ى يك اصل اعتقادى ديگر به نام «مدرنيته» بنا شده كه اشتباهات و افراط گرايى هاى آن را در جاى ديگر بيان مى كنيم.

امام كاظم (عليه السلام) فرمود:

«إنَّ للهِ عِباداً فِى الأرْضِ يَسْعَونَ فِى حَوائِج النّاسَ هُمْ الآمنُونَ يَومَ الْقِيامَةِ» .

بحارالأنوار، ج74، ص74

«براى خداوند در روى زمين بندگانى وجود دارد كه در جهت تأمين نيازهاى مردم تلاش مى كنند، اين خادمان، روز قيامت در سايه رحمت الهى، در امنيت قرار دارند».


[1] . دكتر هانى رزق و دكتر خالص جلبى، الايمان والتقدم العلمى . 
[2] . ريچارد دلوكينز، توهم خدا. 
[3] . ويكى پديا، بى خدايان، دايرة المعارف اينترنتى. 
[4] . اكبر احمد، پست مدرنيسم و اسلام، ترجمه و تدوين حسين على نوذرى. 
[5] . محسن حيدريان، ايران، اسلام ومدرنيته، سخنرانى در دانشكده   ى حقوق لايدن (هلند)، چهارشنبه 23 شهريور 1384، سايت www.paga.org 
[6] . آنتون لاوى، انجيل شيطانى. 
[7] . مقاله   ى «حقيقت وجود خدا»، نشريه   ى تخصصى علم كلام، شماره   ى 69. 
[8] . جمعى از دانشمندان، اثبات وجود خدا، ترجمه   ى احمد آرام، ص 233ـ 242 . 
[9] . روزنامه   ى ارس، پنجشنبه19مرداد1385 (www.arasnewspaper.com) مقاله   ى شياطين معصوم. 
[10] . سميرامين، ويروس ليبرال، جنگ دائمى و آمريكايى كردن جهان، ترجمه   ى ناصر زرافشان. 
[11] . هواردسلزم، اخلاق و پيشرفت، ترجمه   ى مجيد مددى، ص 62ـ63. 
[12] . علاّمه طباطبايى، اصول فلسفه وروش رئاليسم، ج5، ص 8; ويليام جيمز، دين وروان، ترجمه   ى مهدى قائنى، ص 193 و صفدر صانعى، آرامش روانى و مذهب. 
[13] . بـه كتـاب «آرامـش روانـى و مـذهـب، چـاپ انتشـارات پيـام اسـلام قـم مراجعه شود. 
[14] . نساء/32.

.