عوامل سقوط حکومت ها : دنیاگرایى سران امت
13 بازدید
تاریخ ارائه : 8/29/2012 3:15:00 PM
موضوع: جامعه شناسی

عوامل سقوط حكومت ها : دنياگرايى سران امت 
توجه دنيا و به فكر جمع كردن دارايى و مال ، براى سران ، از جمله عوامل فساد و از هم پاشيدگى جامعه را در پى خواهد داشت . تا وقتى اكثر مردم در فقر به سر مى برند، آنان بايد به فكر فقرا باشند نه خود. بعد از آن هم بر اساس تعاليم عاليه اسلام ، رهبران بايد سطح زندگى خود را پايين نگه دارند كه مردم از كمبودهاى خود احساس اندوه و دلتنگى از حاكمان را در خود پرورش ندهند و عاملى براى بريدن آنان از حاكمان خود نگردد. اگر دشمن هم نمك بر زخم بپاشد كه بدتر.
در صورتى كه اختلاف طبقاتى از لحاظ اقتصادى در جامعه رشد داشته باشد، از طرف ديگر سعادت و بقاى همگانى قوس نزولى پيدا مى كند. سردمداران به ثروتمندان مبدل مى شوند و مال و منال روحيه برترى جويى را پديد مى آورد. روحيه اى كه با پيدايش آن بريدن و جدايى از مردم را در پى دارد و زمينه اين گمان را بوجود مى آورد كه : انگار مديران جامعه به فكر آسايش اءمت نيستند، فقط خود را مى بينند. مى خواهند ديگران هم فقط آنان را مى بينند و چشم مردم را با وجود خود پر كنند. اين همان چيزى است كه با واژه ((ملاء))(293) يعنى چشم پركنان مطرح مى فرمايد. راغب مى گويد: ((چشمان بينندگان را با جلال و جبروت خود، و شكل و شمايلشان ، قد و قيافه و لباسهايشان پر مى كنند))
سخن راغب معناى بسيار دقيق و جالبى است كه از اين واژه ارائه داده است . ملاء معناى جمعى دارد، بر طبقه و گروهى اطلاق مى شود كه اطراف حاكمان جامعه هستند. - به اصطلاح - ((لايه بالاى جامعه )) و از ديد حضرت امير عليه السلام ((طبقه عليا)) محسوب مى شوند. قرآن نيز به همين طبقه عليا نظر دارد: (( قال للملاء حوله ان هذا لساحر عليم (294) :))فرعون به ملاء اطراف خود گفت موسى ساحرى زبردست و ماهر است .((قال ملاء من قوم فرعون ...(295) ))ملاء از قوم فرعون گفتند موسى ساحرى زبردست و ماهر است . در آيه ديگرى ملاء را همان بزرگان يك جامعه قلمداد مى كند: ((و كذالك جعلنا فى كل قرية اءكابر مجرميها...(296) ))اين چنين در هر قريه اى - شهر و كشورى - بزرگان مجرمش را قرار مى دهيم ...
بنابراين ((چشم پركنان )) از همه جهت چشم پركن به حساب مى آيند وقتى به عللى در جمع مردم پيدا مى كنند، مردم براى اينكه خوب آنان را بنگرند حتى كمتر پلكهاى خود را باز و بسته مى كنند تا چشمشان آنان را سير ببند و پر شود و اين بدان علت است كه يا در ميان مردم نيستند، يا مردم گمان مى كنند، اينان غير مردم هم طراز خود مى باشند و يا با وضعيتى در ميان مردم حضور پيدا مى كنند كه براى مردم ، غير عادى نيست . از وضع مركوب آنان گرفته تا دبدبه و كبكبه ، لباس و ظاهر آنان كه قابل رؤ يت است . در آيه ديگرى صاحبان انديشه و طراحان و برنامه ريزان حكومت نيز ملاء هستند: ((قالت يا اءيها الملاء افتونى فى اءمرى (297) ))آن زن و حاكم (بلقيس ) گفت در كارم نظر بدهيد. اطرافيان حكومتى حضرت سليمان يا - به اصطلاح امروز- ((كارگزان )) هم ملاء ناميده شده اند: (( قال يا اءيها الملاء اءيكم ياءتنى بعرشها...(298) ))اى ملاء كدام يك از شما عرش او را برايم مى آورد؟
با توجه به آيات مذكور و آيات ديگرى كه در قرآن داريم واژه ((ملاء))بار منفى از لحاظ معنا و كاربرد ندارد اگر چه بيشتر، كاربرد آن را براى افرادى مى بينيم كه در مقابل پيامبران ايستاده اند. اين امر طبيعى است زيرا در طول زمان و حيات انسان حكومت گران مؤ من كمتر داشته ايم . بيشتر طواغيت و مخالفان جبهه حق سردمدار جوامع و امتها بوده اند.
بنابر اين بهترين واژه جايگزين در فارسى براى آن به نظر ما لغت ((سران ))است . سران فكرى ، سران حكومتى ، سران اقتصادى و... سران يك جامعه چون قدرت فكرى ، سياسى و نظامى جامعه را در اختيار دارند، انحرافشان از حق و استفاده از اموال عمومى زياد است . اگر تقوا نداشته باشند باطل گرايى آنان به مراتب بيشتر از عامه مردم است . انسان وقتى به طرف دنيا كشش پيدا كرد. دنبال به دست آوردن جاه و مكنت دويد و روحيه استغناى خود را پرورش داد، سر به طغيان بر مى دارد: ((ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى (299) ))همانا انسان حتما سركشى مى كند، اگر خوشتن را مستغنى دانست . گروه ملاء وقتى دنياگرايى را هدف قرار داد، هوس هاى فراوان آن كه از ندارى و عدم امكانات همچون مار سرمازده ، افسرده شده بود، با وزيدن گرماى اندكى سر بلند مى كند و دنبال خوشگذرانى و عياشى مى رود كه قرآن از آن به ((اتراف )) ياد مى كند (300) ملاء ((مترف )) مى شود چون به همه چيز رسيده است : ((ربنا انك آتيت فرعون و ملاء زينة و اءموالا فى الحيوة الدنيا ربنا ليضلوا عن سبيلك ...(301) ))موسى به درگاه آفريدگار ناليد و گفت : - خداوندا! فرعون و سران حكومتى و اطرافيان او زينت و ثروت دادى . اى خدا! تا از راه تو- مردم را - گمراه كنند. ((و قال الملاء من قومه الذين كفروا و كذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم فى الحيوة الدنيا ما هذا الا بشر مثلكم ...(302) ))و سران قوم او همانانى كه كافر شدند و ديدار قامت را تكذيب كردند و در زندگى دنيا آنها را خوش قرار داديم ، گفتند اين چيزى جز يك انسان مانند شما نيست ... آيه ديگرى نيز كه استفاده مى شود ملاء كافر و منكر قيامت همان مترفان و خوشگذران هستند: ((و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون و قالوا نحن اكثر اموالا و اءولادا و ما نحن بمعذبين (303) ))و هيچ پيامبرى را در سرزمينى نفرستاديم مگر اينكه خوشگذرانان آن ديار گفتند ما به آنچه شما برايش فرستاده شده ايد كافر هستيم و - همچنين - گفتند ما داراى اموال بيشتر و اولاد زيادترى هستيم و ما عذاب نخواهيم شد.
بنابراين هر مترفى ملاء هست ولى هر ملئى مترف نيست و ظالمان و مترفان هر دو از جهاتى يكى هستند يعنى همه ستمگران مترف نيستند ولى همه مترفان ظالم اند كه نسبت عموم و خصوص مطلق بين آنها برقرار است : ((و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين (304) : ))ظالمان از آنچه كه در آن گشايش پيدا كرده خوشگذرانى نمودند پيروى كردند و آنان مجرم بودند.
لغت ترف در اصل به معناى توسعه و گشايش در نعمت است (305) و آنچه از آيات قرآن استفاده كرديم كه ((مترف )) آورده است يعنى اسم مفعول از باب افعال به معناى كسى كه از لحاظ ثروت و اموال دنيوى گشايش و وسعت داده شده است . ثروتمندان چون اكثرا از هر جهت امكانات دارند از همه چيز بهره مند شوند، به اين دسته از آنان خوشگذران و اهل عيش و شادى گويند. كردار اينگونه ملاء و مترف يكى است و با توجه به انحرافشان از مسير حق و دين خدا، عياشى و خوشگذارانى آنان ، باعث نابودى و هلاكتشان گرديد. قرآن آنجا كه از نابودى قوم فرعون ، قوم ثمود، قوم نوح و... مى گويد، به عامل دنياگرايى آنان توجه كرده است و آن را علت انقراض مى داند و همچنين دنياگرايى آنان را ظلم تلقى مى كند: ((فاءخذتهم الصيحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعدا للقوم الظالمين (306) ))پس آنان را صيحه به حق فراگرفت و آنان را((مثل برگ و چوب )) خشك كرديم ، پس ظالمان (از رحمت خدا) دور باشند. پايان كار مترفان نابودى و هلاكت است : ((و اذا اءردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا(307) ))و وقتى اراده مى كنيم مردم سرزمينى را نابود كنيم ، ثروتمندان خوشگذران آن را امر مى كنيم تبه كارى نمايند سپس حكم - نابودى - فرا مى رسد و محقق مى شود، در نتيجه نابود مى كنيم نابود كردنى . تفسير فى ظلال القرآن در ذيل اين آيه مى گويد: ((در هر امتى مترفان به طبقه اى از بزرگان مرفه گويند كه داراى مال و خدمتكار بوده و از نعمت آسايش و سرورى بهره مندند تا آنكه در وجودشان تغيير حالت پديدار شده و در فسق و فجور غوطه ور مى شوند و به مقدسات و ارزش ها جسارت و توهين مى نمايند و متعرض اعراض و حرمتها مى شوند، اگر كسى جلو آنان را نگيرد در زمين فساد راه مى اندازند و فحشا را در بين مردم شايع مى سازند و... امت را به نابودى مى كشانند...)).(308) در جاى ديگرى مى گويد: ((به طور طبيعى وجود مترفان در جامعه خود عاملى است كه نشان مى دهد بناى آن دچار تباهى و خلل شده و در مسير انحلال و نابودى گام برمى دارد)).(309)
قوم ثمود كه صالح پيامبر آنان بود. سرانشان به مردم مؤ من گفتند آيا مى دانيد كه صالح از طرف خداى خود فرستاده شده است ؟ گفتند: ما به آنچه او آورده ايمان آورده ايم . ملاء گفتند: ما به آنچه شما به آن ايمان آورده ايد كافريم . پس ناقه صالح را پى كردند و از فرمان خدا تجاوز كردند. و گفتند: اى صالح اگر پيامبرى آنچه را به وعده داده بودى بياور. ((فاخذتهم الرجفة فاءصبحوا فى دارهم جاثمين (310) ))پس آنان را زمين لرزه شديد فراگرفت و در خانه هاى خود فرو افتاده ، كشته شدند. همچنين در آيه ديگرى از واژه ((بطر)) به معناى سوء استفاده از ثروت و سركشى به هنگام نعمت ، براى ملاء و مترف استفاده كرده است كه پايان كارشان ، جايگاه خالى از سكنه آنان مى باشد: ((و كم اهلكنا من قرية بطرت معيشتها فتلك مساكنهم لم تسكن من بعدهم الا قليلا...(311) ))چه بسيار سرزمين هايى را كه مردم آنجا زياده روى و سركشى و تجاوز از محدوده زندگى خود كردند، هلاك كرديم . آن منازلشان است كه بعد از آنان جز تعداد اندكى در آنجا مسكن نگزيدند. آيات قرآن كريم گوياى آن است كه دنيا گرايى انسان ، جامعه و امت را به وادى نيستى مى كشاند و تاريخ بشر پر از اقوام و ملتهايى است كه با گرايش به عياشى و شهوت گرايى از تمام انواع آن با دست خود، برانداختن و فروپاشى خود را فراهم كرده اند.