تقیه -
20 بازدید
تاریخ ارائه : 12/18/2012 11:23:00 AM
موضوع: کلام

آیةاللّه‌العظمى سبحانى

  تقیه - 1 


  اشاره: قلم قویم اندیشمند بزرگ کلامى آیةالله‌العظمى سبحانى دامت‌برکاته، گاهى دیگر پاسخ‌گوى استدعاى خادمان عرصه اطلاع‌رسانى دینى گشت و افق دگرباره، مزین به گفتار گران‌ارجى از آن جناب در موضوع تقیه شد، با تکریم وافر از معظم‌له، این مقالت را تقدیم خوانندگان ارجمند مى‌داریم. 


 

بخش نخست:

تقیه اسم مصدر از فعل «وقى» است، و در اصل «وقیة» بود «واو» در آغاز کلمه، تبدیل به تاء شد، و به صورت «تقیه» درآمد و براى فعل «وقى» مصدرهاى دیگرى نیز هست مانند «اتقاء»، «تقیه» و «تقاة». وجمع «تقاة»، تقى است. (المصباح‌المنیر و المنجد، ماده وقى)

«وقایه» که ماده نخستین این کلمه‌هاست، به چیزى گفته مى‌شود که انسان به وسیله آن، ضرر و امور ناخوشایند را از خود دور مى‌کند، و لذا سپر را «وقایه» مى‌نامند، چون ضربات دشمن به وسیله آن، دفع مى‌شود، تو گویى تقیه به منزله سپر در دست انسانى است که تقیه مى‌کند و به وسیله آن، چیزهاى ناخوشایند را از خود دور مى‌کند. و لذا تقیه را چنین تعریف مى‌کنند: پنهان کردن حق و پوشاندن اعتقاد به آن، در برابر مخالفان به منظور اجتناب از ضرر دینى یا دنیایى (تصحیح الاعتقاد/137) نگهدارى خود از صدمه دیگرى از راه ابراز موافقت با مخالف در رفتار و گفتار است. (رساله شیخ انصارى/37)

مفهوم تقیه، از مفاهیم ذات الاضافه شبیه یک مثلث است. یک ضلع آن مربوط به تقیه‌کننده، و ضلع دیگر آن فردى است که از خوف او، عمل به تقیه مى‌شود، ضلع سوم آن موردى است که در آن تقیه انجام مى‌گیرد، خواه مورد از موارد عقیده باشد یا حکمى از احکام اسلام.

جایگاه تقیه، عبارت از محیطى است که در آن‌جا آزادى‌هاى مذهبى مصادره شده و حاکم مستبد، غیرخود و اندیشه خویش را، به رسمیت نشناخته، بلکه آنان را سرکوب و حذف مى‌کند و بنابراین اگر در تقیه، یک اثر منفى باشد، و آن این که طرف برخلاف عقیده خود، تظاهر مى‌کند و یا برخلاف مذهب فقهى خود عمل مى‌کند، پیامد آن، متوجه کسانى است که افراد را به تقیه وادار مى‌کنند و اگر آزادى‌ها مصادره نشود هیچ‌کس تقیه نخواهد کرد. از این جهت، باید گفت تقیه سپر انسان ضعیف در مقابل انسان حاکم ستمگر است.

«تقیه در تاریخ موحدان»

بررسى آیاتى که در مورد زندگانى موحدانى آمده است که در ضعف و ناتوانى به سر مى‌بردند، ثابت مى‌کند که عمل به تقیه یک روش عقلى و شرعى در طول تاریخ بوده و از این طریق توانسته‌اند با حفظ عقیده، جان و مال خود را از دستبرد ستمگران حفظ کنند. اینک بخشى از این تاریخ:

1. مؤمن آل فرعون

عموى فرعون، در باطن موحد و مؤمن به دعوت موسى بوده است، اما ایمان خود را پنهان مى‌داشت و از این طریق، خدمت ارزنده‌اى به موسى انجام داد، به ویژه آنگاه که فرعون با تمام اطرافیانش تصمیم گرفتند که به زندگى موسى به خاطر کشتن یک قبطى پایان دهند، او فورا محل زندگى خود را ترک کرد و خود را به موسى رساند و گفت: هر چه زودتر منطقه را ترک کن که مى‌خواهند تو را بکشند. (سوره قصص، آیه 20)

قرآن در آیه‌اى دیگر، پنهان کردن ایمان او را مطرح کرده و این‌که او در سایه همین کتمان، قوم فرعون را نصیحت مى‌کرد، چنان که مى‌فرماید: «و قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم إیمانه أتقتلون رجلا أن یقول ربى‌اللّه وقد جاءکم بالبینات من ربکم و إن یک کاذبا فعلیه کذبه و إن یک صادقا یصبکم بعض الذى یعدکم إن‌اللّه لایهدى من هو مسرف کذاب» (غافر / 28)

«فردى مؤمن از خاندان فرعون که ایمان خود را پنهان مى‌کرد، رو به فرعون و وزیران او کرد و گفت: آیا مردى را مى‌کشید که مى‌گوید: پروردگار من همان خداست، در حالى که او با معجزاتى از طرف پروردگار شما آمده است، اگر دروغگو باشد ضرر آن، دامنگیر خود او خواهد بود و اگر راستگو باشد برخى از گزارش‌هاى او درباره شما تحقق مى‌پذیرد، خدا انسان‌هاى اسرافکار و دروغگو را هدایت نمى‌کند». (براى آگاهى از نقش وى در دربار فرعون به تفسیر طبرى/ 12، جزء 24/ 71؛ مجمع‌البیان/4/ 521؛ و المیزان، ج‌، ص 328 ـ 329 مراجعه شود.)

2. اصحاب کهف

داستان اصحاب کهف، در قرآن مجید؛ در سوره کهف ضمن آیه‌هاى 9 تا 26، آمده است. مطالعه مجموع این آیات و آنچه که در شأن نزول آن در تفاسیر آمده است، بیانگر آن است که جمعى موحد در دربار پادشاهى بت‌پرست بودند. آنان تا مدتى عقیده خود را پنهان کرده بودند. زمانى تصمیم گرفتند که از آنان جدا شوند و در نقطه دیگرى که آزادى بر آن حاکم باشد، زندگى کنند، قرآن این حقیقت را با این آیه بیان مى‌کند: «وإذ اعتزلتموهم و ما یعبدون إلا اللّه فأووا إلى الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و یهی، لکم من أمرکم مرفقا» (کهف / 16)

«آنگاه که از آنان و آنچه جز خدا مى‌پرستند، جدایى جستید، به غار پناه ببرید، خدا رحمت خود را بر شما مى‌گستراند و وسایل آسودگى شما را در اختیارتان مى‌گذارد». (تفسیر طبرى، مجلد 9، جزء 15/245؛ مجمع‌البیان/ 3/454 و 459 ـ 462)

1. امام صادق(ع) مى‌فرماید: تقیه هیچ فردى به سان تقیه اصحاب کهف نبوده است. آنان در اعیاد حضور مى‌یافتند و زنار به گردن مى‌بستند، خدا به آنان دو برابر، پاداش دارد. (وسائل/11، باب 26 از ابواب امر و نهى، حدیث 1)

2. و در روایت دیگر مى‌فرماید: مثل ابوطالب مثل اصحاب کهف است. ایمان را پنهان کردند و شرک را آشکار ساختند، خدا به آنان دو پاداش داد. (وسائل/11، باب 29 از ابواب امر و نهى، حدیث 1)

3. و نیز مى‌فرماید: جبریل بر پیامبر فرود آمد و سلام خدا را رساند و گفت: اصحاب کهف ایمان را پنهان و شرک را آشکار کردند. خدا به آنان دو پاداش داد و ابوطالب، ایمان را پنهان و شرک را آشکار کرد و خدا به او دو پاداش داد. و از دنیا نرفت مگر آن که نوید بهشت به او داده شد. (وسائل‌الشیعه/ 11، باب 29 از ابواب امر و نهى، حدیث 17)

3. خاندان یاسر

خاندان یاسر، از نخستین مسلمانانى هستند که در مکه به رسول خدا ایمان آورده به عنوان مؤمن به پیامبر، مشهور بودند ولى قریش ستمگر، که آزادى‌ها را سلب کرده بودند، عمار و پدر و مادرش را دستگیر کردند و زیر شکنجه‌هاى سخت قرار دادند و از آن‌ها خواستند که از ایمان خود، بازگردند و از پیامبر بیزارى جویند. پدر و مادر عمار بر ایمان خود پافشارى کردند و سرانجام زیر شکنجه به شهادت رسیدند، اما عمار، با خواسته آنان به ظاهر موافقت کرد و آزاد گشت، چنان که مى‌فرماید: «من کفر باللّه بعد إیمانه إلا من أکره و قلبه مطمئن بالأیمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من اللّه ولهم عذاب عظیم» (نحل / 106)

«آن‌که پس از ایمان، کفر ورزد، خشم خدا و عذابى دردناک براى اوست، مگر کسى که ناخواسته کفر را بر زبان جارى کند، در حالى که قلب او بر ایمان ثابت و پابرجاست، و اما کسانى که قلب آن‌ها لبریز از کفر باشد، خشم الهى بر آنهاست و براى آنها عذابى بزرگ است».

مفسران مى‌گویند این آیه درباره عمار نازل شده و در حقیقت او مصداق استثنا «إلا من أکره» است، زیرا به اکراه کلمه کفر را بر زبان جارى کرد.

آن‌چه که براى عمار پیش آمده بود در میان صحابه پیامبر منتشر گردید، وقتى عمار خدمت پیامبر اکرم صلى‌اللّه‌علیه‌وآله رسید، و حادثه را بازگو کرد، پیامبر کار او را تحسین کرد و فرمود: إن عادوا فعد، اگر این رویداد دو مرتبه پیش آمد، تو نیز به همان عمل کن. (تفسیر طبرى، مجلد 8، جزء 14/ 222؛ مجمع‌البیان/3/ 388)

حکم تقیه در قرآن کریم

از بررسى‌هاى پیشین، به روشنى ثابت شد که تقیه در امم پیشین، وجود داشته و قرآن مجید آن را به‌عنوان یک الگوى زیبا براى امت اسلامى نقل کرده است، و مورد سوم، مربوط به عمار یاسر بود که پیامبر گرامى، عمل او را تصدیق کرد، بنابراین نباید در مشروعیت تقیه، شک و تردید نمود. گذشته از آنچه که یادآور شدیم، آیه دیگرى در مورد تقیه وارد شده که آن را به صورت یک اصل اسلامى مطرح مى‌کند. (لایتخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون‌‌ المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من اللّه فى شی، إلا أن تتقوا منهم تقاة و  یحذرکم اللّه نفسه و إلى اللّه المصیر) .(آل‌عمران / 28)

«افراد با ایمان نباید به جاى مؤمنان، کافران را دوست خود انتخاب کنند، و هر کس چنین کند، هیچ رابطه‌اى با خدا ندارد، مگر این‌که از آن‌ها تقیه کند. خداوند شما را از نافرمانى خود برحذر مى‌دارد، و بازگشت همگان به سوى خداست».

جلمه «الا أن تتقوا منهم تقاة» یک اصل اسلامى است که آیه آن را بیان مى‌کند.

طبرى در تفسیر خود، از ضحاک درباره فقره یاد شده نقل مى‌کند که وى گفت: تقیه به وسیله زبان، انجام مى‌گیرد. آن‌گاه کسى که وادار شود چیزى را به زبان بیاورد در حالى که آن معصیت خداست، ولى وى به خاطر حفظ جان خود، آن را به زبان مى‌آورد، اما چون قلبا ایمان دارد، گناهى بر او نیست (تفسیر طبرى/3/ 153.)

این‌که مى‌گوید: تقیه به وسیله زبان انجام مى‌گیرد، از آن مواردى است که هم‌آهنگى زبانى با مخالف در دفع شر، کافى باشد، اما اگر دفع آن، علاوه بر هم‌آهنگى زبانى به عمل خاصى که حاکى از هماهنگى رفتارى است، نیاز داشته باشد، حتما باید انجام دهد تا جان خود را حفظ کند. آلوسى مى‌گوید: در آیه یاد شده دلیلى روشن ‌بر مشروع بودن تقیه وجود دارد و آن را چنین تعریف کرده‌اند: به خاطر حفظ جان و یا آبرو و مال، از شر دشمنان با دشمن هم‌آهنگ بود. آنگاه مى‌افزاید: دشمن بر دو نوع است:

1.گاهى عداوت او یک عداوت دینى است، مانند دشمنى کافر با مسلمانان.

2.گاهى عداوت او، بر اساس یک رشته غرض‌هاى دنیوى است، مانند مال و مقام. (روح‌المعانى، ج‌/ 121.)

جمال‌الدین قاسمى مى‌گوید: از فقره «الا أن تتقوا منهم تقاة» امامان فقه، مشروعیت تقیه را به هنگام خوف استنباط کرده‌اند و امام ابن مرتضى یمانى در کتاب «ایثار الحق على الخلق» بر جواز آن ادعاى اجماع کرده است. (محاسن التأویل، ج 2، ص 180)

از همه اینها گذشته، آیه‌اى که مى‌گوید: «وما جعل علیکم فى‌الدین من حرج» (سوره حج، آیه 78( و روایاتى که مى‌گوید: در حال اضطرار، تکلیف برداشته مى‌شود. مانند: «التقیة فى کل شی، یضطر إلیه ابن آدم، فقد احله اللّه له». (وسائل‌الشیعه، ج 1، باب 25 از ابواب امربه معروف، حدیث 1 و 2 و 8) و روایات دیگر که بعدا مى‌آید.

تقیه مسلمان از مسلمان

در مورد «تقیه» شیعه سؤالى مطرح مى‌شود و آن این‌که آیاتى که با آن بر مشروعیت تقیه استدلال شده است، در مورد تقیه مسلمان از کافر است، در حالى که تقیه شیعه منحصر به این مورد نیست، زیرا علاوه بر این مورد، از برادر مسلمان خود نیز تقیه مى‌کنند، در این صورت، دلیل این تقیه دوم چیست؟

پاسخ آن روشن است ـ گذشته از آن که بزرگان اهل سنت ـ دائره تقیه را گسترش داده‌اند، چنان که خواهد آمد، عقل و خرد، حاکم بر مشروعیت تقیه در این مورد نیز هست، اگر فرض کنیم یک حاکم مسلمان به خاطر یک اصل فرعى، مانند کیفیت وضو، آن‌چنان افراطى عمل کند که اگر کسى بر غیر این شیوه وضو بگیرد، جان و مال او را در معرض خطر قرار مى‌گیرد، در این صورت، عقل و خرد حکم مى‌کند که باید برخلاف عقیده صحیح و طبق خواسته حاکم عمل کند تا مهم را فداى اهم کرده و جان و مال خود را حفظ کند. اتفاقا گروهى از علماى اهل سنت بر آنچه که ما یادآور شدیم، تصریح کرده‌اند.

فخر رازى در تفسیر جمله »إلا أن تتقوا منهم تقاة« مى‌گوید: ظاهر آیه این است که تقیه از کافر قدرتمند جایز است، اما مذهب شافعى بر توسعه دایره تقیه است. او مى‌گوید: اگر وضعى پیش آید که دو گروه از مسلمانان با یکدیگر، همان وضع مسلمانان با کافران را داشته باشند، در آن‌جا هم تقیه براى حفظ نفس، جایز است. آن‌گاه مى‌افزاید: تقیه براى حفظ نفس، اجماعا جایز است. آیا براى حفظ مال هم جایز است؟ مى‌گوید: آرى، زیرا رسول گرامى فرمود: احترام مال مسلمان مانند احترام خون اوست، و نیز فرموده: هر کس در راه حفظ مال خود، کشته شود، او شهید است. (مفاتیح‌الغیب/8/13 در تفسیر آیه 28 آل‌عمران)

جمال‌الدین قاسمى از ابن‌المرتضى یمانى نقل مى‌کند که وى در کتاب خودش به نام «ایثار الحق على الخلق» چنین مى‌نویسد: دو چیز سبب مخفى بودن حق و مشکل شدن آن شده است، یکى از آن‌ها ترس عالمان واقعى ـ در عین کمى ـ از علماى دربارى و شیاطین خلق است در این مورد، تقیه به نص قرآن کریم و اجماع اهل اسلام جایز است و پیوسته ترس از این علماى سوء، مانع از آن شده که حق، آشکار گردد و پیوسته اکثریت مردم که پیرو باطل هستند با اقلیتى که بر حق هستند، دشمنى مى‌کنند.

ابوهریره مى‌گوید: من از رسول خدا دو کیسه پر کرده‌ام. در یکى را براى مردم باز کردم، اما دیگرى  را بسته نگاه داشتم. اگر باز مى‌کردم رگ‌هاى گردنم بریده مى‌شد. (محاسن‌التأویل/4/ 83.) معنى حدیث این است که ابوهریره براى حفظ جان خود، واجبى را ترک کرده است.

مراغى مصرى در تفسیر این آیه: «من کفر باللّه من بعد ایمانه إلا من أکره وقلبه مطمئن بالأیمان» مى‌نویسد: یکى از اقسام تقیه، مدارا با کافران و ظالمان و فاسقان است و این که انسان به صورت نرم با آنان سخن بگوید و به چهره آنان تبسم کند، گاهى مالى به آن‌ها ببخشد، تا از اذیت آنان، مصون بماند و عرض او محفوظ باشد. این نوع رفتار با ظالمان مصداق موالات با اعداى دین نیست، بلکه اصل مشروعى است. طبرانى از پیامبر نقل کرده است: «ما وقى المؤمن به عرضه  فهو صدقة» (تفسیر مراغى/3/136) .(مالى که مؤمن در راه حفظ آبروى خود خرج کند، صدقه به حساب مى‌آید.)

ابن‌حنیفه هنگامى که با مجاهدان در راه خدا سخن مى‌گفت، آنان را چنین نصیحت کرد: از امت اسلامى جدا نشوید و با این قوم با تقیه رفتار کنید. راوى مى‌گوید: مقصود او از قوم، بنى‌امیه بود... . مردى سؤال کرد: مقصود از تقیه چیست؟ گفت: هرگاه شما را دعوت کردند، در جلسه آنان حاضر شوید، خدا به وسیله این، خون و دین شما را حفظ مى‌کند و مال خود را که شما به آن سزاوارترید به دست مى‌آورید. (الطبقات‌الکبرى/5/96)

ابن‌مسعود مى‌گوید: هر سخنى که به وسیله آن، شلاق قدرتمندان را از خود دور مى‌کنم، آن را به زبان مى‌آورم. (تفسیر قرطبى/ 1/ 180)

حذیفه مى‌گوید: فتنه شلاق بدتر از فتنه شمشیر است. سرخسى مى‌گوید: حذیفه، عمل به تقیه مى‌کرد. (المبسوط/24/46)

جابربن عبداللّه مى‌گوید: اشکالى بر من نیست اگر از فرمان ظالم پیروى کنم. آنگاه که مرا بدان وادار کند. (همان/24/47)

بریدة‌بن عمیره مى‌گوید: حضور عبداللّه بن مسعود رسیدم به من دستور داد: آن‌چه که رسول خدا به آن فرمان داده بود انجام دهم، و آن این که قبلا نماز خود را بخوانم، سپس نماز با این ظالمان را نافله قرار دهم. ابن‌عساکر در تفسیر این جمله مى‌گوید: آنگاه که امیران نماز را دیرتر مى‌خوانند، من نماز خودم را قبلا بخوانم، سپس با آنان به عنوان نافله نماز بگزارم تا فتنه را دفع کرده باشم. (تهذیب تاریخ دمشق، ابن‌عساکر/ 9/205)

احمد در مسند خود از ابى‌ذر نقل مى‌کند که رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله به او گفت: چه حالى دارى، هنگامى که در میان جمعى زندگى کنى که نماز را دیرتر مى‌خوانند، آنگاه به من دستور داد که نماز را در وقتش بخوان و سپس به مسجد برو و با آنان نماز بخوان. (مسند احمد/5/168)

ابان مى‌گوید: بر حسن بصرى وارد شدم در حالى که در زمان حجاج در خانه ابى‌خلیفه پنهان شده بود، مردى به او گفت: از عبداللّه بن عمر پرسیدم: آیا زکات را به این امیران بدهم؟ عبداللّه بن عمر گفت: نه، در میان فقیران و مساکین، تقسیم کن. حسن بصرى در این هنگام گفت: من به شما گفتم آنگاه که عبداللّه بن عمر از شر دشمن در امان باشد مى‌گوید: آن را در میان فقیران و بیچارگان تقسیم کن. (المصنف، عبدالرزاق/4/48-47.) یعنى اگر شرایط حاکم بر عبداللّه بر من نیز حاکم بود، من هم حقایق را مى‌گفتم.

در زندگى صحابه، وجود تقیه، به چشم مى‌خورد، علاوه بر مسأله عمار، حلبى نقل مى‌کند: برخى از مهاجران، پس از مهاجرت به مدینه، از حضرت اجازه مى‌خواستند که در هنگام رفتن به مکه براى آوردن اموال خود، به منظور جلب رضایت مشرکان، برخلاف میل قلبى خود، کلماتى را بر زبان آورند، و حضرت با این کار، موافقت فرمود. (سیره حلبى/3/51-52.)

تقیه محدثان در عصر مأمون

بررسى تاریخ فقیهان عارف و علماى دین، با حاکمان جور و علماى سوء، این مسأله را به روشنى ثابت مى‌کند که اصل تقیه منحصر به تقیه از کافر نیست، بلکه تقیه از مسلمان را نیز دربرمى‌گیرد، آنگاه که دومى، آزادى‌ها را سلب کند، و اجازه ندهد انسان بر وفق عقیده خود، عمل کند.

هم‌اکنون در محیط سلفى‌ها که شمشیر به دست هستند، فردى منکر جهت براى خدا گردد یا منکر روِیت خدا در روز رستاخیز شود، مسلما عکس‌العمل نشان داده و او را به این آسانى رها نمى‌کنند، لذا ناچار است از بیان حقایق، کوتاهى کند. طبرى در حوادث سال 212 مى‌نویسد: مأمون، مسأله مخلوق بودن قرآن را آشکار کرد، در حالى که محدثان، در آن زمان، قائل به قدم قرآن بودند، وقتى مخالفت آنان به سمع مأمون رسید، وى، نامه‌اى به رئیس شرطه بغداد، به نام اسحاق‌بن ابراهیم نوشت که قاضى‌ها و محدثان را امتحان کند. هرگاه آنان بر مخلوق بودن قرآن اقرار کردند، آنان را بر سر کار خود باقى بگذارد. (تاریخ طبرى/ 7/ 188، حوادث سال 212، و نیز/7/197، حوادث سال 218)

از آن‌جا که محدثان به نامه مأمون، چندان اعتنایى نکردند، مأمون بار دیگر به رئیس شرطه نوشت هفت نفر از محدثان را پیش من بیاور و آنان عبارتند از: 1. محمد بن سعد کاتب واقدى، 2. ابومسلم مستملى یزید ‌بن هارون. 3. یحیى بن معین، 4. زهیر بن حرب ابوخیثمه، 5.اسماعیل بن داوود، 6. اسماعیل‌‌ بن ابى‌مسعود، 7. احمد ‌بن دورقى.

آنان پس از حضور در مجلس خلیفه، همگان به مخلوق بودن قرآن اقرار کردند، و از این جهت، همه آن‌ها را آزاد ساخت تا به بغداد برگردند، سپس رئیس شرطه، آنان را احضار کرد و در محضر فقیهان و مشایخ از اهل حدیث، همگان به  آنچه که نزد مأمون، اقرار کرده بودند، اعتراف کردند. (تاریخ طبرى/7/ 198 ـ 199، 200، حوادث سال 218)

این‌کار، جز عمل به تقیه از حاکم مسلمان، که ‌آزادى را سلب کرده چیز دیگرى نیست. مسأله به اینجا خاتمه نیافت. نامه سومى از مأمون آمد. این بار او 26 نفر از محدثان را دعوت کرد و نامه مأمون را براى آنان خواند و از تک‌تک آنان درباره مخلوق بودن قرآن  سؤال کرد، همگان برخلاف عقیده خود، اقرار کردند. جز چهار نفر: 1. احمد‌بن حنبل، 2. سجاده، 3. قواریرى، 4. محمد‌بن نوح. آنان بر عقیده خود یعنى عدم خلق قرآن پافشارى کردند. رئیس شرطه دستور داد آنان را به زنجیر بکشند. فرداى آن روز، آنان را خواست. «سجاده» در میان آنان اعتراف به مخلوق بودن قرآن کرد. سپس فرداى آن روز، «قواریرى» نیز قرآن را مخلوق دانست، تنها دو نفر باقى ماندند: 1. احمد ‌بن حنبل، 2. محمد ‌بن نوح که عمل به تقیه نکردند، و این دو به خدمت خلیفه اعزام شدند و اتفاقا در نیمه راه خبر مرگ خلیفه رسید و این دو نفر، آزاد شدند. (تاریخ طبرى/7/ 195 ـ 206)

ما این سرگذشت را به صورت فشرده نقل کردیم تا روشن شود که تقیه یک شیوه عمومى در میان مسلمانان بود و اکثریت قریب به اتفاق آنان در شرایط خاص، اهم را بر مهم مقدم مى‌داشتند و اختصاص به شیعه ندارد.

ابتلاى شیعه به تقیه بیش از دیگران

«تقیه» در کتاب‌هاى شیعه به صورت مستقل، مورد بحث و بررسى قرار گرفته، و شیعیان بیش از دیگران معروف به انجام تقیه هستند، حتى در اذهان برخى شنیدن نام «شیعه» تداعى کننده «تقیه» است. علت آن چیست؟!

علت آن این است که شیعه بیش از همه طوایف در زمان امویان و عباسیان، گرفتار فشار و آزار و تعقیب و کشتار بوده، و سبب بقاى آنان همین عمل به تقیه و هم‌زیستى با مخالفان بوده است. کسانى که «تقیه» را بر شیعه عیب مى‌شمارند، از دور دستى بر آتش دارند و اگر از زندگانى آنان آگاه بودند، هرگز نه تنها از آن انتقاد نمى‌کردند، بلکه آن را یک اصل صحیح عقلایى مى‌انگاشتند.

اینک مرورى بر اوضاع و احوال شیعه در عصر امویان و عباسیان داریم تا میزان فشارها روشن شود:

معاویه پس از شهادت امیرمؤمنان، و پس از شهادت سبط اکبر، تصمیم گرفت تا شیعیان را نابود کند و نسل آنان را براندازد، او براى این منظور، بخشنامه‌هاى گوناگونى به والیان خود در سراسر جهان اسلام فرستاد که متهم به ولاى على(ع) را، به قتل برسانند؛ اینک بخشى از آن را نقل مى‌کنیم:

«هر کسى که درباره ابوتراب و اهل‌بیت او فضیلتى را نقل کند، ذمه من از او برى است». و این سخن دست‌آویزى براى خطبا شد که در بالاى منابر، به لعن على‌بن ابى‌طالب(ع) پرداختند و هیچ منبرى از آن خالى نبود. این بخشنامه در همه جا در قلع و قمع شیعه اثر گذاشت، ولى بیش از همه، شیعیان بصره و کوفه مشمول این بخشنامه شدند. او براى شیعه‌ستیزى، زیاد ‌بن سمیه را که شناسایى خوبى از شیعیان على داشت، والى کوفه و بصره ساخت تا دست و پاى آنان را ببرد و میل در چشم آنان بکشد و آنان را به دار آویزد.

بخشنامه دوم کمتر از بخشنامه نخست نبود. وى در آنجا فرمان داد حقوق افرادى که متهم به ولاى على هستند قطع شود و خانه‌هاى آنان ویران گردد.

پس از درگذشت معاویه و شهادت سالار شهیدان، شدت عمل افزون‌تر شد، زیرا شهادت فرزند رسول‌خدا، عواطف امت اسلامى را متوجه خاندان رسالت کرد. امویان براى تحکیم پایه‌هاى حکومت خود، سیاست ارعاب و اعدام را به بالاترین حد خود رساندند، به ویژه در دوران حکومت عبدالملک بن مروان که حجاج بن یوسف ثقفى را استاندار کوفه و بصره ساخت. در دوران تسلط وى کشتار شیعیان و زندانى کردن آنان، بى‌حد و حساب بود و اتهام به تشیع، بدترین اتهام‌ها به‌شمار مى‌آمد. تا آنجا که جدا اصمعى، نزد عبدالملک آمده گفت: پدرم در حق من جنایت کرده و نام مرا على نهاده است! عبدالملک به خاطر خوش‌رقصى وى، او را والى نقطه خاصى ساخت. (ابن‌ابى‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه/ 11/44 ـ 46)

امام محمدباقر(ع) (57 ـ 114) که تمام عمر خود را در دوران امویان گذرانده‌اند. شدت عمل آنان را براى یکى از دوستانشان چنین ترسیم مى‌کنند:

«پس از رحلت پیامبر، ما از قریش، چه ستم‌ها دیدیم و این ستم‌ها پیوسته ادامه داشت و هرگز شیعیان بر جان و مال خود، امنیت نداشتند، محدثان دروغگو و قاضیان نابکار با یک رشته احادیث دروغ به حاکمان وقت تقرب مى‌جستند و چیزهایى از ما براى مردم نقل مى‌کردند که ما هرگز نگفته‌ایم و هدف از این دروغ‌پردازى‌ها، شوراندن مردم بر ضد ما بود. معاویه شیعیان ما را در هر نقطه‌اى دستگیر مى‌کرد و دست‌وپاى آن‌ها را مى‌برید و اگر کسى دم از دوستى ما مى‌زد، زندانى مى‌شد. مال او به غارت مى‌رفت و خانه او ویران مى‌گشت. پس از معاویه فشار در دوران عبیداللّه بن زیاد ادامه یافت و در زمان حجاج به اوج خود رسید. اتهام به کفر و زندقه آسان‌تر از آن بود که کسى به تشیع متهم گردد». (منبع پیشین/ 43 ـ 44.)

... ادامه دارد


 

درد و رنج شیعیان در زمان عباسیان

شیعیان در عصر عباسیان کمتر از روزگار امویان آزار ندیدند. به ویژه در عصر متوکل که دشمنى او با آل ابوطالب بر همگان روشن بود، وى به عمربن فرج، فرماندار مکه و مدینه نوشت: مردم را از هر نوع کمک به این خاندان باز دار! و اگر کسى کمک کرد او را شکنجه ده و جریمه کن. تنگناى معیشت در مورد علویان به جایى رسید که زنان علویه با یک پیراهن، به نوبت نماز مى‌خواندند. آزار و کشتار، علویان را ناچار ساخت که مدینه و اطراف آن‌را ترک کنند و در دورترین نقطه‌هاى جهان پراکنده شوند. متوکل، از توجه مردم به زیارت حسین‌بن على علیهما‌السلام به شدت عصبانى بود و لذا دستور داد که آثار مرقد امام حسین(ع) را هر چه هست، نابود کنند، و سرزمین حائر را شخم بزنند و زراعت کنند تا چیزى از آن قبر باقى نماند! (الشیعة والحاکمون، 169 ـ 170)

ابن سکیت یکى از اساتید ادبیات عرب است. او مؤلف اصلاح‌المنطق است که هنوز هم به‌سان یک چراغ مى‌درخشد. بر اثر نبوغ او در ادبیات عرب، متوکل او را استاد دو فرزندش قرار داد، ولى از ارادت او به خاندان رسالت آگاه بود. روزى متوکل از او پرسید: این دو فرزند من نزد تو گرامى‌ترند یا حسن و حسین فرزندان على؟ غیرت ولایى استاد به جوش آمد و در پاسخ گفت: حسن و حسین که جاى خود دارند. حتى قنبر غلام على(ع) نزد من از دو فرزند تو گرامى‌ترند. وقتى او چنین پاسخى را دریافت کرد، فرمان داد زبان او را از پشت سرش بیرون بکشند تا با درد و شکنجه جان بسپارد. (ابن خلکان، وفیات‌الأعیان3/33؛ ذهبى، سیر اعلام النبلاء2/ 16).

شیخ طوسى مى‌نویسد: پیروان هیچ مذهبى به اندازه شیعه گرفتار فشار و آزار و کشتار نبودند و شیعیان در هیچ عصرى از خوف و ترس رهایى نیافتند. (تلخیص شافى2/ 59).

به خاطر شدت عمل عباسیان، ابوعطاى سندى، شاعر عصر عباسى، زمان خود را چنین توصیف مى‌کند:

یا لیت جور بنى مروان دام لناولیت عدل بنى‌العباس فى‌النار

«اى کاش ستم امویان بر ما ادامه مى‌یافت و اى کاش دادگرى عباسیان به آتش سپرده مى‌شد».

دستور امام موسى کاظم(ع) به وزیر هارون، على‌بن یقطین، در تاریخ ضبط و در روایات ما وارد شده است و لذا او مدتى وضو را به سبک اهل سنت مى‌گرفت، و حتى هارون، به خاطر رفع نگرانى، زندگى او را تحت نظر گرفت و دید او به‌سان اهل سنت وضو مى‌گیرد و همه اینها به دستور امام کاظم(ع) بود. (وسائل، ج 1، باب 32 از ابواب وضو، حدیث 2).

آن‌چه گفتیم، ترسیم نیمرخى از اوضاع شیعه در آن دو عصر بود. آیا با این وضع، انتظار مى‌رفت که شیعیان از سلاح تقیه بهره نگیرند؟ هیچ عاقلى این روش را براى آنان ناخوشایند نمى‌شمارد.

کسانى که تقیه را نقطه ضعفى در عقیده و فقه شیعه مى‌دانند، از حقیقت تاریخ آنان آگاه نیستند، به خاطر همین فشارها بود که امامان معصوم علیهم‌السلام، مؤکدا شیعیان را به عمل به تقیه ترغیب مى‌کردند و آنان را از بى‌پروایى و کشته‌شدن بى‌جهت باز مى‌داشتند. امام صادق(ع) مى‌فرمایند: «نه دهم دین، در تقیه است». (وسائل‌الشیعه، ج 11، باب 24 از ابواب امربه معروف، حدیث 3).

مقصود از دین، حفظ و صیانت آن، در پرتو حفظ و صحت جان است. و رسیدن به این مقصود، در آن زمان‌ها، فقط از طریق تقیه میسور بود. امام محمدباقر(ع) مى‌فرمایند: تقیه، دین من و دین پدران من است. (وسائل‌الشیعه/11، باب 24 از ابواب  امربه معروف، حدیث 4).

امام جعفرصادق(ع) شیعیان را نصیحت مى‌کنند و مى‌فرمایند موقعیت شما، موقعیت زنبور عسل در برابر مرغان شکارى است که اگر از آنچه در درون زنبور است، آگاه شوند، آن را شکار مى‌کنند؛ مخالفان نیز اگر از مهر و دوستى شما به ما آگاه گردند، از آزار و اذیت شما دست برنمى‌دارند. (وسائل‌الشیعه، ج 11، باب 24 از ابواب امر به معروف، حدیث 8).

البته حدیث در مورد ترغیب به بهره‌گیرى از سپر تقیه بیش از آن است. و بیشترین آن‌ها در وسایل در ابواب امربه معروف مذکور است.

محدوده تقیه

از روایات امامان علیهم‌السلام استفاده مى‌شود: دایره تقیه بسیار  وسیع و گسترده است و موارد استثنایى آن، ناچیز و اندک است و در این مورد، یک قاعده کلى وجود دارد، به این صورت که: «التقیة فى کل شی، یضطر إلیه‌ابن آدم، فقد أحله اللّه له» (وسائل‌الشیعه، ج 11، باب 25 از ابواب امر به معروف، حدیث 2). این مضمون در دیگر روایات نیز آمده است. به همان باب به روایات 8 و 20 مراجعه شود.

ولى در برخى از روایات، سه چیز استثنا شده است و آن سه عبارتند از:

1. نوشیدن شراب.

2. مسح بر جوراب

3. متعه حج (وسائل‌الشیعه، ج 11، باب 25 از ابواب امربه معروف، حدیث 3).

زراره مى‌گوید: امام فرمود: من در سه چیز تقیه نمى‌کنم، آنگاه این سه را نام برد، ولى به ما نگفت که شما تقیه نکنید. (همان، حدیث 6).

اکنون سؤال مى‌شود که چرا امامان در این سه مسأله تقیه نمى‌کردند؟ نکته آن روشن است، زیرا در این موارد، ادله محکم و قاطعى بر حرمت مسکر مانند نبیذ یا بى‌پایگى مسح بر جوراب و یا مشروعیت حج تمتع وجود داشته است، و حتى گروهى از غیر شیعیان بر این عقیده بودند و لذا ترک تقیه در این موارد، براى امامان، مشکل‌ساز نبوده، ولى در عین حال مى‌توانست براى دیگران مشکل‌ساز باشد.

درباره «نبیذ» پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله، هر مسکرى را حرام کرده و آن‌هم یکى از مسکرات بود. در مورد مسح بر خفین، سوره مائده آخرین سوره‌اى است که بر پیامبر نازل شده و در آن‌جا مسح بر پا صریحا یاد شده است و حج تمتع نیز کارى بود که پیامبر در حجة‌الوداع به آن فرمان داد و به خاطر وضوح ادله این موارد، امامان ما در این سه مورد، حکم واقعى را بیان کرده و پروایى از بیان واقعیت نداشتند.

تقیه حرام

شیخ انصارى، تقیه را بر پنج نوع (واجب، مستحب، مباح، حرام و مکروه) تقسیم کرده و براى هر کدام مثالى را یادآور شده است، (ملحقات متاجر: 320)؛ پیش از وى، شهید اول به این تقسیم اشاره نموده است (الفوائد‌والقواعد2/157). مهم شناسایى موارد تقیه حرام است که به آن اشاره مى‌شود:

1. کشتن انسانى که خون او محترم است، هرگاه شر دشمن جز با کشتن چنین فردى دفع نمى‌شود، چنین تقیه‌اى حرام است. (مستند الشیعه14/194؛ جواهر22/ 169) امام محمدباقر(ع) مى‌فرمایند: تقیه از این نظر تجویز شده که در سایه عمل بر آن، خون‌ها مصون بماند، هرگاه تقیه به خون‌ریزى رسید، دیگر موضوع ندارد. (وسائل، ج 11، باب 31، حدیث 1 و 2).

2. برائت جستن از امیرمؤمنان و فرزندان او، در این مورد روایات به سه دسته است، گروهى آن‌را، هر چند منجر به کشته شدن انسان موالى گردد، حرام مى‌دانند، (وسائل، ج 11، باب 129 از ابواب امربه معروف، حدیث‌هاى 8 و 9). و شیخ مفید بر طبق این گروه از روایات فتوا داده است (ارشاد، ص 169، وسائل، ج 11، باب 29 از ابواب امر به معروف، حدیث 27)؛ گروه دوم از روایات، اجازه برائت مى‌دهند، و امام صادق(ع) مى‌فرمایند: «الرخصة أحب إلى» (وسائل ج11، باب 29 از ابواب امربه معروف، حدیث 12)؛ گروه سوم بر لزوم تبرى تأکید مى‌کنند. (همان).

3. کیفیت جمع میان این سه گروه از روایات این است که تبرى صورى و زبانى اشکال ندارد (مورد روایات گروه دوم و سوم) و تبرى واقعى و حقیقى حرام است. گواه بر این جمع، این است که امام در برخى از روایات سب را تجویز کرده، اما از تبرى منع نموده است (وسائل: 1، باب 29 از ابواب امربه معروف، حدیث 13) در حالى که سب به ظاهر زننده‌تر از تبرى زبانى است.

ولى در این جا پرسشى مطرح است، و آن این که چرا شخصیت‌هایى مانند میثم تمار و کمیل‌بن زیاد، و سعید بن جبیر، تبرى نجسته و شهادت را بر آن ترجیح دادند؟!

پاسخ آن از استثناى سوم روشن مى‌گردد.

4. آنگاه که اساس دین در خطر باشد؛

هرگاه تقیه سبب شود که اساس دین و یا شریعت با خطر مواجه گردد، در این صورت تقیه نیز حرام است، مثلا هرگاه از فردى خواسته شود در رد اسلام و یا تشیع و یا نقد احکام نورانى آن در نکاح و ارث، و یا حدود و قصاص کتابى بنویسد و در غیر این صورت جان و مال او امنیت نخواهد داشت، تقیه در این صورت، حرام بوده، هرچند طرف، اعدام و یا زندانى شود، زیرا مورد از قبیل «تزاحم دو مصلحت» است، و مصلحت حفظ دین و شریعت بر حفظ جان و مال انسان مقدم است.

خلاصه هر نوع عمل تقیه‌اى که مایه بازگشت مردم از دین و سستى عقیده آنان گردد، حرام خواهد بود. هرگاه حاکم ستمگر، فرد عادى را تهدید کند که شراب بخورد، وگرنه زندانى و جریمه سنگین مى‌شود، عمل به تقیه براى او جایز است، و اگر یک مرجع و یا یک عالم سرشناسى را بر این کار دعوت کند، تقیه براى او در این مورد حرام مى‌باشد؛ زیرا تظاهر به شراب‌خوارى از چنین فردى مایه تزلزل عقیده و یا انتشار فساد در جامعه است.

از این بیان روشن مى‌شود که چرا میثم‌ها و کمیل‌ها و سعید‌بن جبیرها اعدام را بر تبرى زبانى ترجیح داده و حتى حاضر نشدند که به صورت صورى از پیشواى خود بیزارى بجویند، زیرا بیزارى آنان، بسان بیزارى یک فرد عادى و عوام نبود، بلکه سبب مى‌شد که شیعیان ساده‌لوح دچار تزلزل در عقیده شده و نعمت ولایت را از دست بدهند.

امام خمینى قدس‌سره در درس خود پیرامون عقیده، سخنى داشت که به نقل آن از یادداشت‌هاى درس ایشان مى‌پردازیم.

«هرگاه تقیه عالمان و بزرگان دین، سبب رواج باطل، و گمراهى مردم و گسترش ستم گردد، در این صورت تقیه حرام است ـ ولو بلغ ما بلغ ـ هر گاه حاکم ستمگر، مرجعى را وادار کند که یکى از ضروریات اسلام را انکار کند وگرنه کشته مى‌شود، او باید دومى را برگزیند، حتى اگر او را مخیر کند بین اعدام و ارتکاب گناهى که مایه تزلزل عقیده مى‌شود، او باید به اعدام تن دهد. اگر مرجعى را تهدید کردند که دست به قمار بزند و یا با همسر خود به صورت سر برهنه در مجلسى حاضر گردد وگرنه چنین و چنان مى‌شود، او باید دومى را انتخاب کند، زیرا مقام از مقوله «تزاحم» است، مسلما اهم بر مهم مقدم است. (التقیة فى الکتاب والسنة،)

تقیه و نفاق از دو مقوله‌اند:

شاید تصور شود که تقیه از مقوله «نفاق» است، زیرا تقیه‌کننده، آنچه که مى‌‌گوید و یا انجام مى‌دهد به آن ایمان ندارد، و به اصطلاح برون او با درون او کاملا متفاوت است.

ولى این برداشت، بى‌پایه است، زیرا نفاق لغوى با نفاق شرعى یکسان نیست در حالى که در نفاق شرعى علاوه بر دوگانگى برون با درون، خصوصیتى لازم است که آن را از نفاق لغوى جدا مى‌سازد و آن تظاهر به اسلام و ایمان است، در حالى که در درون فاقد آن باشد، چنان که مى‌فرماید: «إذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول‌اللّه واللّه یعلم انک لرسوله واللّه یشهد ان المنافقین لکاذبون» (منافقون / 1)، آنگاه که منافقان به حضور تو آیند و بگویند گواهى مى‌دهیم که تو پیامبر خدا هستى و خدا نیز مى‌داند که تو رسول او هستى، ولى خدا گواهى مى‌دهد که آنان دروغگویانند.

در حقیقت، تقیه برخلاف آن است؛ یعنى از ترس کافران و ستمگران، تظاهر به کفر و باطل کند در حالى که درون، به حق اعتقاد دارد. عمار یاسر، به ظاهر از پیامبر تبرى جست، در حالى که قلب او مالامال از مهر به رسول خدا و ایمان به شریعت آن حضرت بود.

البته تقیه شیعه در برابر گروه مخالف، تظاهر به کفر نیست، بلکه نوعى تظاهر به عمل به فروعى است که بر نزد او خلاف آن ثابت است، مثلا به جاى مسح بر پاها، آن دو را مى‌شوید، یا به جاى سجده بر خاک، بر فرش سجده مى‌نماید.

فقیهان ما در رفع تعارض بین روایات، مرجحاتى ذکر کرده‌اند، که یکى از آن‌ها موافقت خبر با فتواى مشهور مخالفان باشد و این، نشانه این است که امام در آن روایت، مطابق تقیه فتوا داده است. (وسائل‌الشیعه، ج 18، باب 9، از ابواب صفات قاضى، حدیث 1).

آثار سازنده تقیه

در عمل به تقیه، هر‌چند یک رشته از مصالح واقعى از مکلف فوت مى‌شود و مکلف ناچار مى‌گردد برخلاف احکام واقعى عمل نماید، ولى تقیه با مصالحى همراه است که مى‌تواند جبران‌گر مصلحت از دست‌رفته باشد، اینک اشاره به برخى از آن‌ها:

1. حفظ جان و مال

در مواردى که جان و مال و یا آبروى مسلمانى به خطر مى‌افتد، تقیه سپرى است در برابر آن، زیرا یک هم‌آهنگى ظاهرى با دشمن، جان و مال او را بیمه کرده و از دستبرد صیانت مى‌نماید. و لذا امام صادق(ع) مى‌فرمایند: ان التقیة جنة المؤمن. (وسائل: 11، باب 24 از ابواب امربه معروف، حدیث 4) (تقیه سپر مؤمن است.)

به خاطر حفظ خون شیعیان، و جلوگیرى از هدر رفتن نیروها، امام، مطابق فتواى مخالف، فتوى مى‌داد، و به‌اصطلاح تقیه مى‌کرد. البته تقیه براى خود نبود، بلکه براى حفظ جان سؤال‌کننده بود. (وسائل، ج 17، باب 5، از ابواب میراث ابوین، حدیث 4 و ج 11، باب 30، از ابواب امربه معروف، روایت 1 و 2).

به خاطر اهمیتى که تقیه در حفظ حیات شیعه داشته است، علماى شیعه، کتاب‌هایى درباره تقیه نوشته‌اند و شیخ آغابزرگ تهرانى در ذریعه4/ 403 تا 405، به این تألیفات اشاره کرده است.

2. حفظ وحدت اسلامى

وحدت کلمه و انسجام افراد یک امت در گفتار و رفتار، حافظ و نگهبان قدرت و کیان آن‌هاست، در حالى که تفرق و دو دستگى، نشانه زوال قدرت و نابودى آن‌هاست و لذا قرآن، اصرار بر وحدت و دورى از تفرق دارد (آل‌عمران / 103) و در موردى، دو دستگى را نوعى عذاب و مایه نابودى مى‌داند (انعام / 165).

در سخنان امیرمؤمنان(ع)، اشاره به اثر برجسته تقیه ویا مماشات با مخالف است.

پس از رحلت رسول خدا (ص) که وصیت پیامبر نادیده گرفته شد و حق مشروع حضرت على(ع) را زیرپا گذاشتند و دیگران زمام خلافت را به دست گرفتند، امام، علت عدم قیام خود را توضیح مى‌دهد که چون در خارج مدینه، گروهى بر ضد اسلام قیام کردند، من در این هنگام مصلحت دیدم که مسأله خلافت را مطرح نکنم و در دفاع اسلام با دیگر مسلمانان همراهى کنم. اینک تعبیر امام على(ع): «ترسیدم که اگر اسلام، و پیروان آن را کمک نکنم، در آن، شکافى یا ویرانیى پدید آید که مصیبت آن بر من دردناک‌تر از آن باشد که حکومت بر شما مردم را از دست بدهم، حکومتى که چند روزى بیش نیست و گذرا و مانند سراب یا ابرى است به سرعت متلاشى مى‌شود. در این هنگام، من به‌پا خاستم تا باطل نابود شد و دین استوار گشت و پابرجا شد». (نهج‌البلاغه، نامه 62، و شرح نهج‌البلاغه ابن ابى‌الحدید، ج 6، ص 94).

تقیه امام، تقیه مداراتى بوده که مصداق واضح آن، همان تأکید بر معاشرت بر آن‌ها با کارهایى چون عیادت از بیماران، تشییع مردگان و حضور در مساجد و نمازهاى آنان است (مجلسى، بحار72/369، 401، 417‌،438،441؛ وسائل‌ الشیعه11، باب 26 از ابواب امربه‌معروف، حدیث 1، 2، 3، 4).

3. جلوگیرى از فرسایش نیروها

گروه ناتوان، براى حفظ موجودیت خود راهى جز مماشات با مخالف قوى و نیرومند ندارد و در غیر این صورت دچار فرسایش شده و به تدریج توان خود را از دست مى‌دهد، چیزى که به موجودیت شیعه در برابر تندباد حوادث صیانت بخشیده، همان سپر تقیه بوده که سبب شده تشیع در پرتو دورى از درگیرى، رشد کند و امروز در اقصى نقاط جهان در کنار دیگران زندگى کرده و به وظایف دینى خود عمل کند.

در این‌جا، مطالبى که مربوط به مسائل کلامى تقیه بود، پایان یافت ولى در مورد تقیه یک رشته بحث‌هاى فقهى است که از قلمرو بحث ما بیرون است مانند:

1. عمل موافق تقیه در عبادات و معاملات مجرى است؟

2. هرگاه بر خلاف تقیه رفتار کرد، عمل او نیز صحیح است؟

3. حکم تقیه در موضوعاتى مانند پیروى از حکم حاکم جور در حج و ماه رمضان چگونه است؟

4. تقیه تنها در حالت ناچارى است یا دایره آن وسیع است؟

5. تقیه در مواردى که خطرى متوجه انسان نیست، اما مایه نزدیکى و دوستى میان دو گروه مى‌گردد (تقیه مداراتى).

علاقه‌مندان در این موارد به ابواب مختلف از کتاب‌هاى فقهى، مراجعه کنند و از این قلم به رساله «التقیة موضوعا و حکما» ص 56 ـ 152 مراجعه شود.

منابع

1. الإرشاد فى حجج اللّه على العباد، محمدبن محمد نعمان مفید، قم، مکتبه بصیرتى، بى‌تا.

2. تاریخ الطبرى: تاریخ الامم والملوک، 8 ج، محمدبن جریر الطبرى، بیروت: مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.

3. تصحیح الاعتقاد: شیخ مفید.

4. تفسیر القاسمى (محاسن التأویل) 17 ج در 10 مجلد، محمد جمال‌الدین القاسمى، بیروت، دارالفکر، 1398 ه.

5. تفسیر المراغى، 30 ج در 10 مجلد، احمد مصطفى المراغى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1985 م.

6. التقیة موضوعا و حکما فى الکتاب والسنة، جعفر سبحانى، قم، مؤسسة  الإمام الصادق علیه‌السلام، 1389.

7. تلخیص شافى، 4 ج در 2 مجلد، محمدبن الحسن الطوسى، قم، دارالکتب الاسلامیه، 1394 ه.

8. تهذیب تاریخ دمشق الکبیر/9، عبدالقادر بدران، بیروت، داراحیاء التراث‌العربى، 1407 ه.

9. جامع‌البیان عن تأویل آى‌القرآن: تفسیر الطبرى، 15، محمدبن جریر الطبرى، اردن، دارالاعلام، بیروت، دار ابن حزم، 1423 ه.

10. الجامع لأحکام القرآن، 20  ج، محمدبن احمد الانصارى القرطبى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1405 ه.

11. الذریعه، آغا بزرگ طهرانى، چاپ تهران، 1324 ش.

12. رساله شیخ انصارى: مرتضى انصارى.

13. رساله فى التقیة: تراث الشیخ الأعظم، ج 23، شیخ مرتضى انصارى، قم: مجمع‌الفکر الاسلامى، 1414.

14. روح‌المعانى فى تفسیرالقرآن العظیم والسبع المثانى/30 در 15 مجلد، محمود الآلوسى البغدادى، بیروت، دار احیاء التراث ‌العربى، بى‌تا.

15. سیر اعلام النبلاء، 24 ج، محمدبن احمد الذهبى، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1405 ه.

16. شرح عقائد الصدوق و تصحیح الاعتقاد: شیخ مفید، تصحیح واعظ چرندابى، تبریز، 1371 ه.

17. شرح نهج‌البلاغه، 20 ج در 10 مجلد، ابن ابى‌الحدید، تحقیق، محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر، قاهره، داراحیاء الکتب العربیة، عیسى البابى الحلبى و شرکاه، 1378 ه.

18. الشیعة والحاکمون، محمدجواد مغنیه، بیروت، دار و مکتبة الهلال، دارالجواد، 1404 ه.

19. الطبقات الکبرى، 8 ج، محمد بن سعد کاتب واقدى، بیروت، دار صادر، دار بیروت، 1380 ه.

20. القواعد والفوائد، 2 ج، محمدبن مکى العاملى، الشهید الاول، تحقیق: سید عبدالهادى الحکیم، قم، مکتبة المفید، بى‌تا.

21. المبسوط، 30  ج در 15 مجلد، محمدبن ابى سهل السرخسى، بیروت: دارالمعرفة، 1406 ه.

22. مجمع‌البیان فى تفسیر القرآن/ 5، فضل بن الحسن الطبرسى، طهران: مکتبة العلمیة، بى‌تا.

23. مستند الشیعة فى احکام الشریعة/19، احمدبن محمد مهدى النراقى، مشهد، مؤسسة آل‌البیت علیهم‌السلام لاحیاء التراث، 1415 و 1420 ه.

24. مسند احمد بن حنبل/6، احمد بن حنبل، بیروت، دارالفکر، بى‌تا.

25. المصباح المنیر فى غریب الشرح‌الکبیر للرافعى/2، احمدبن محمد المقرى الفیومى، صححه: محمد محیى‌الدین عبدالحمید، قاهره، مطبوعات محمد‌على صبیح و اولاده، 1347 ه.

26. المصنف، 11 ج، عبدالرزاق بن همام الصنعانى، بیروت: منشورات المجلس العلمى، 1390 ه.

27. مفاتیح الغیب، التفسیر الکبیر، 32 ج در 16 مجلد، فخرالدین الرازى، محمدبن عمر، بیروت: داراحیاء التراث العربى، بى‌تا.

28. المکاسب/6 ، مرتضى الانصارى، قم: مجمع الفکر اسلامى، 1418 ه و 1420 ه.

29. المنجد، لویس معلوف، بیروت، دارالمشرق، 1960 م.

30. المیزان فسیر تفسیر القرآن/ 20، سید محمدحسین طباطبایى، بیروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1393 ه.

31. وسایل‌الشیعه الى تحصیل مسائل الشریعة/20، محمدبن‌‌ الحسن الحر العاملى، بیروت، داراحیاء التراث‌العربى، 1403.

32. وفیات الأعیان وانباء أبناء الزمان/8 ، احمدبن  محمدبن خلکان، بیروت، دار صادر، بى‌تا