سفارش رهبری به مطالعه خاطرات مستر همفر
39 بازدید
تاریخ ارائه : 12/11/2012 10:25:00 AM
موضوع: علوم سیاسی





خاطرات مستر همفر
جاسوس انگلیس در کشوهای اسلامی

مستر همفر (جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی): دولت بریتانیای کبیر از مدتها پیش در این فکر بود که امپراطوری خود را همانگونه که هم اکنون هست دارای عظمت هرچی بیشتر سازد به طوری که خورشید سر از دریای انگلستان در آورده و مجدد در دریای آن غروب کند. دولت ما نسبت به مستعمرات فراوانی که ما به آن سیطره داشتیم از هند و چین و خاورمیانه کوچک بوده وزیر مسئولیت هند شرقی را به من سپرد و هدف این شرکت در ظاهر تنها بازرگانی بود، اما در باطن هدفش راهیابی بمنظور سیطره هر چه بیشتر به هند و دست یافتن به این شبه قاره بود.
و نیز به همین ترتیب نسبت به چین هم اعتماد کافی داشت، زیرا مذهب بودائیت و کتفیسون که در این کشور حکومت داشت طوری نبود که ترس قیامی در بین باشد.
بدین ترتیب مثل بودایی قدیمی که می گفت: «هرچه دوا تلخ مزه است کاول کار کن که بیمار دارویش را دوست داشته باشد، را مو به مو  اجرا می کردیم.

سرشناسه   
عنوان     خاطرات مستر هنفر
ترجمه علی کاظمی
چاپ 1384
انتشارات اخلاق
کتابنامه به صورت زیر نویس  انگلیس، روابط خارجی کشورهای اسلامی
کشورهای اسلامی، روابط خارجی انگلستان
جاسوسان انگلیسی کشورهای اسلامی
همفر

مشکل ما با اسلام و ممالک اسلامی
اما آنچه که بسیار فکر ما را پریشان می کرد کشورهای اسلامی بود. به هم این ترتیب با حکومت ایران نیز، قراردادهای محرمانه ای بسته بودیم و در این کشور، جاسوس ها ودست نشانده هایی کاشته بودیم و رشوه وفا و ادای و سرگرمی پادشاهان با زنان زیبا پیکر این دو کشور را فرسوده بود اما باز هم ما به چند علت اعتمادی به نتایج مورد نظر خود نداشتیم.
1.    نیروی فوق العاده ای که اسلام در میان پیروان خود داشت، زیرا یک فرد مسلمان به تمام معنی تسلیم اسلام بود.
بویژه مسلمانان شیعه در ایران خطر مهمی برای ما داشتند زیرا شیعیان مسیحیان را مانند کثافت می دانند.
روزی از یک نفر شیعه پرسیدم: شما شیعیان چرا با این خشم به مسیحیان نگاه می کنید؟
البته کثافتی که از آن یاد شد مخصوص مسیحیان نیست، بلکه شامل هر کافری حتی مجسویان که فارسی زبانان قدیم هستند می شود، در منطق اسلام آنها نیز نجس هستند.
2.    اینکه اسلام روزی دین زندگی بوده، در جهان تسلط داشته است.
3.    هیچ نوع اطمینانی در مورد آل عثمان و حکام فارس نداشتیم که روزی هشیار شوند و با یک غفت، نقشه های سیطره ی ما را به هم زنند.
4.    ترس از علمای مسلمین زیرا علمای ایران و عراق بزرگترین سد در راه تحقق بخشیدن به آرامانهای ما بودند. تنها بهشتی را که قرآن به آن وعده داده بود مد نظر داشتند، لذا سر مویی حاضر نبودند از افکار و عقاید خود دست بردارند. درست است اهل سنت هم از مسلمان و هم از روحانیت خود پیروی می کنند اما شیعیان بیش از هر مذهب از علمای خود پیروی می کند.
ما کنفرانسهای بسیار زیادی تشکیل می دادیم تا راه حل هایی برای پیروزی به این مشکلات سخت پیدا کنیم، ولی در پایان هر جلسه ای با بن بست روبه رو می شدیم و گزارشاتی که از جاسوس های ما می رسید مرتب مأیوس کننده بود ولی ما هیچگاه نمی گذاشتیم که روح یأس ما چیده گردد.
اجتماع نمایندگان انگلستان، فرانسه، روسیه
یکبار هم در رزارت مستعمرات، کنفرانسی تشکیل شد مشکلاتی را که با مسلمانان داشتند بطور مفصل تشریح گردند و در این جلسه راهایی که می شود بوسیله آن مسلمانان را از همدیگر متفرق کنند و دوباره آنان را به دامن مسیحیت باز گردانند مورد بررسی قرار گرفت.
مأموریت من در آستانه (ترکیه)
وزارت مستعمرات در سال 1710 میلادی مرا به مصر، عراق، تهران، حجاز و آستانه فرستاد فرستاد (دربار سلاطین عثمانی در استامبول ترکیه) تا معلومات کافی بمنظور نقویت راههایی برای ایجاد تفرقه میان مسلمین و گسترش تسلط به کشورهای اسلامی، جمع آوری کنم و در همان وقت نه نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارتخانه به همین منظور اعزام شدند.
آخرین سخن دبیر را فراموش نمی کنم که بهنگام خدافظی بنام مسیح با ما وداع کرد و گفت در آینده کشور ما در گرو پیروزی شماست، هر چه نیرو دارید در این راه به کار بگیرید من به سوی آستانه رهسپار شدم، آنجا به من لازم بود که زبان ترکی را با تمام ریزه کاریهایش یاد بگیریم بطوری که به من شک نکنند.
پس از یک مسافرت خسته کننده به آستانه رسیدم و خود را محمد نامیدم بطور مداوم در مساجد حاضر می شدم. در این کشور با عالمی مسن به نام احمد آریالا برخورد کردم. او حضرت محمد را عالیترین نمونه برای خود می دانست بهانه من در آستانه بهانه کار بود.
به شیخ گفتم من جوانی هستم که پدر و مادر ندارم و ثروتی به من ارث رسیده و فکر کردم کار کنم و درس بخوانم تا قرآن و سنت را بیاموزم پس از این سخن، شیخ بسیار خوشحال شد و به من احترام می گذاشت. به شیخ گفتم من می خواهم قرآن بیاموزم و او شروع کرد به تعلیم دادن من (به هر حال در مدت دو سال یاد گرفتم) و دیگر احکام اسلام مانند وضو، مسواک زدن و ... را به همین صورت.
در آستانه،در یک نجاری شروع به کار کردم که مخارج زندگی را تأمین کنم نجار اسمش خالد بود آدم زیاد مذهبی در ظاهر بود اما در باطن نه.ولی وقتی مرا در خلوت می دید از من می خواست که با هم لواط کنیم ولی من حاضر نبودم خواسته اش را عملی کنم. و هر ماه گزارشات آستانه را به وزارت خانه می فرستادم.
سرگذشت رفقای دیگر
نه مأمور دیگر که همزمان با من از وزارت مستعمرات اعزام شده بودند نیز هم زمان با من دستور بازگشت دریافت نمودند ولی بدبختانه از ما ده نفر تنها شش نفر بازگشت نمودیم علت بازگشت 4 نفر دیگر این بود:
1.    یک نفر از آنان طبق گفته دبیر کل وزارت مسلمان شده و در مصر مانده بود.
2.    نفر دیگر  نژاداً روسی بود به روسیه بازگشت. دبیر کل نگران بود نه از آن جهت که به وطنش باز گشته از آن جهت که شاید جاسوس روسیه بوده.
3.    فرد دیگر در عماره یکی از مشخصه های عراق در اثر و با جان خود را از دست داد.
4.    اما آخرین فرد از او خبری نبود زیرا وزارت مستعمرات از او مراقبت کرده تا اینکه به شهر مسغاء در کشور یمن رسیده بود به مدت یک سال گزارشات خود را می فرستاد اما دیگر غیب شد و از او خبری نشد.
وزارت مستعمرات از دست دادن چهار نفر از ده نفر را مصیبتی بزرگ می دانست زیرا وزارتخانه روی تک تک این ده نفر برنامه ریزی کرده بود.
پس از آنکه دبیر کل گزارشات اولیه من و پنج نفر دیگر را داشتند ما را به کنفرانس دعوت کرد که جمعیت زیادی از وزارت مستعمرات به ریاست خود وزیر اجتماع کرده بودند تا به گزارشات ما گوش فرا دهند. وزیر و دبیر از کارهای من تقدیر کردند از لحاظ درجه و ارزیابی در درجه سوم قرار گرفتیم من در فرا گرفتن قرآن و تعلیمات شریعت اسلام پیشرفت بسیاری داشتیم ولی از لحاظ گزارشاتی که وزارت مستعمرات را به نقاط ضعف دولت عثمانی آگاه لکد پیروزی نداشتم
دبیر کل به من گفت ای مستر همسفر در آینده دو هدف در پیش داری:
1.    نقطه ضعف مسلمانان را بیابی و ببینی از چه راهی میتوان در آنان رخنه کنیم و ریشه آنان را برکنیم.
2.    هرگاه نقطه ضعف را پیدا کردی خودت این هدف را دنبال کنی اگر توانستی این کار را انجام دهی تو پیروز مندترین جاسوس ما خواهی بود و نشان مخصوص وزارت را داری.
مدت شش ماه در لندن بودم و با دختر عمویم ازدواج کردم ناگهان دستورات پشت سر هم از وزارت خانه صادر شد که من باید به طرف عراق روانه می شدم پس از شش ماه خودم را در بصره از شهرهای عراق دیدم که شیعه و سنی در آن مختلط بودند.
شیعه چه می گوید؟
شیعه خود را منسوب به علی بن ابی طالب می داند که داماد رسول مسلمانان و شوهر حضرت فاطمه است شیعیان می گویند: رسولشان محمد، علی را به عنوان جانشین پس از خودش تعیین کرده است.
اهل سنت چه می گوید؟
اما اهل سنت می گویند: مسلمانان پس از پیامبر، صلاح دیدند که ابوبکر جانشین او باشد. یکروز نزاع شیعه و سنی را در وزارت مستعمرات برای بعضی از روسای خود تعریف کردم رئیس به من گفت: بر تو لازم است تا می توانی این شکاف را بیشتر کنی نه تکیه به فکر اتحاد کلمه آنان باشی.
عمده هدف تو در این سفر آن است که به این نوع نزاع ها در میان مسلمین پی ببری نقطه های انفجار این نزاع ها را به دست بیاوری بنابراین با تمام نیرو کوشش کن که راهی برای رخنه کردن پیدا کنی و از آن راه به میان مسلمانان ضربه وارد کنی جز اینکه همسفر ملتها را بر ضد حکومت هایشان برانگیزی، اگر مسلمانان اتحاد کلمه را از دست دادند ما به بهترین راه می توانیم آنان را به سادگی استعمار کنیم
ورود به بصره و ملاقات با شیخ عصر الطائی   
به شهر بصره که رسیدم رفتم تا اینکه در یکی از مساجد شرکت کنم این مسجد که من انتخاب کردم مربوط به عالمی از علمای اهل سنت بود که اصلاً عرب بود و نامش شیخ عصر الطائی بود در یک کاروانسرا اتاقی اجاره کردم و صاحب کاروانسرا مردی احمق بود که هر روز صبح اول فجر پشتدرب اتاق من حاضر می شد و مرا برای نماز صبح بلند می کرد و سپس صاحب کاروانسرا به من دستور داد تا اول آفتاب قرآن بخوانم. مشکل من به همین خاتمه نمی یافت زیرا یک روز صاحب کاروانسرا که اسمش مرشد افنزم بود پیش من آمد و گفت: از وقتی تو این اتاق را اجاره کرده ای من دچار مشکلاتی شدم پس از کاروانسرای من برو بیرون.
بنابراین رفتم نجاری پیدا کردم و با او قرار گذاشتم که کار کنم و اجرتی مختصر برایم تعیین کرد این نجار مردی شریف و با شهامت بود نامش عبدالرضا و دارای مذهب شیعه و ایرانی و از اهلی خراسان بود هر روز عصر شیعیان ایرانی تزد این مرد اجتماع می کردند و از هر چیزی سخن می گفتند: از سیاست و اقتصاد و بیشتر اوقات از حکومت ایران سخت انتقاد می کردند این نجار فکر کرد من از اهالی آذربایجان هستم.


آشنایی با محمدبن عبدالوهاب
در مغازه این نجار با جوانی آشنا شدم این جوان سخت مغرور و عصبی مزاج بودو نسبت به حکوت عثمانی سخت بدبین بود. محمد عبدالوهاب جوانی آزاد بود که اصلاً بر ضد شیعه تعصبی نداشت بر عکس بیشتر اهل سنت که می بینم بر ضد شیعه سخت تعصب دارند بطوری که بعضی از بزرگان اهل سنت شیعه را کافر می دانند و محمد بن عبدالوهاب برای پیروان مذاهب خود هم ارزشی قائل نبود. این جوان مغرور محمد بن عبدالوهاب در جهنم و سنت از درک خودش پیروی می کرد.
گمشده خود را یافتم
من گمشده خود را «محمد بن عبدالوهاب» یافتم زیرا پایبند نبودن او به ضوابط مذهبی و تنفری که از علمای عصر خود داشت و استقلال نظرش که جای خلفای چهارگانه ابوبکر، عمر، عثمان علی نیز اهمیتی نمی داد و تنها به فهم خودش در قرآن و سنت اتکا می کرد از بارزترین نقاط ضعفی بود که می توانستیم از این راه ها در او نفوذ کنم. من میان خودم و محمد محکمترین ارتباط را برقرار ساختم و مرتب به او می گفتم تو خیلی از علی و عمر با استعدادتری، با محمد قرار گذاشتم که در تفسیر قرآن طبق افکار خودمان بحث کنیم و کاری به افکار مذاهب و بزرگان اسلام نداشته باشیم و منظور من از این سبک بحث این بود که محمد را به دام اندازم و برای پیدا کردند نقشه هایم زمینه سازی کنم و برای آنکه روشنفکری و آزاد فکری خودش را ثابت کند بیشتر نظریاتی که من می دادم را می پذیرفت.
یکبار هم به او گفتم: صیغه کردن زنان متعه جایز است؟ گفت: خیر جایز نیست. گفت: عمر متعه را حرام کرده و می گوید: دو نوع متعه در زمان پیغمبر حلال بوده و من آن دو را حرام می کنم و مرتکب آن را مجازات می نمایم. گفتم: تو می گویی من از عمر عالم تر هستم پس چرا می خواهی در این مسئله از رأی عمر پیروی کنی؟ ساکت شد و هنگامی که دیدم سکوت دلیل به آن است که قانع شده است و از طرفی هم غریزه جنسی در او تأثیر گذاشته به او گفتم چه عیب دارد از زنان به عنوان متعه استفاده کنیم؟ با یکدیگر شرط کردیم که این جریان بین ما مخفی بماند. فوراً به سراغ بعضی از زنان مسیحی که از طرف وزارت مستعمرات دوره دیده بودند رفتم و جریان را کاملاً برایش تعریف کردم و برای او نام صفه را تعیین کردم و در روز مقرر شیخ محمد را به خانه آن زن بردم من و شیخ صیغه صفیه را به مدت یک هفته خواندیم بدین ترتیب من از خارج و صفیه از داخل مرتب شیخ را به سوی هدف خودمان توجیه می کردیم پس از آنکه صفیه کاملاً عقل و هوش از سر محمد ربود مرحله جدیدی آغاز نمودم
خوابی که برای شیخ دیدم
روزی برایش خوابی ردست کردم و به او گفتم: من دیشب در خواب رسول خدا را دیدم و آنطور که او  وعاظ شنیده بودم محمد را توصیف کردم پیامبر روی کرسی نشسته و جمعی از علماء اطرافش بودند ولی من هیچکدام از آنان را نمی شناختم، ناگهان دیدم تو از درب وارد شدی در حالی که نور از صورتت می درخشید همینکه به حضرت رسیدید پیامبر به احترام تو بلند شد و پیشانیت را بوسیده  به تو فرمود: ار محمد! تو همنام من هستی، وارث علم می باشی، و در اداره امور دین و دنیا جانشین من هستی تو گفتی: یا رسول الله من می ترسم از اینکه علم خودم را بر مردم ظاهر کنم روسل خدا به تو گفت: نترس که تو برتر از همه هستی، همینکه محمد بن عبدالوهاب خواب را شنید می خواست از خوشحالی پر در آورد چندین بار از من پرسید این را که گفتی راست می گفتی؟ و هر وقت پرسید می گفتم: بله راست گفتم تا اینکه خاطر جمع شد و فکر می کنم از همان روز تصمیم گرفت که ادعاء و نظریه های خود را ظاهر کند.
حرکت به سوی کربلا و نجف
در این روزها بود که از لندن دستوراتی به من رسید که روانه کربلا و نجف شدم این دو شهر مرکز شیعه و مورد توجه دلهای تمام شیعیان است. خلیفه عثمانی در آستانه به چندجهت از نجف می ترسید و رعایت احترام آنان را می کند.
1.    برای اینکه حکومت شیعه در ایران از آنان حمایت می کند.
2.    عشایه بسیاری در اطراف شهر نجف ملح هستند و پشتیبان علمای نجف هستند.
3.    علماء و مراجع تقلید مسلمانان شیعه در تمام جهان از هند و افریقا و دیگر بلاد اسلامی هستند.
همینکه به من دستور رسید که به سوی کربلا و نجف حرکت کنم از بصره راهی بغداد شدم بغداد مرکز شهر بود که از طرف خلیفه عثمانی به تمام عراق نصب شده است و از بغداد نیز به سوی شهر حله رفتم حله نیز شهری است کنار شط فرات و فرات و دجله دو نهر عظیم هستند که از ترکیه سرچشمه گرفته. پس از آنکه مرا به لندن احضار کردند به وزارت مستعبرات پیشنهاد کردم که نقشه ای بکشند تا دست روی سرچشمه او دو آب بگذارند تا بدینوسیله بتوانند عراق را در مواقع خاص تسلیم کنند. از حله به نجف رفتم خود را به صورت یک تاجر آذربایجان درآوردم و با علمای دین دوست شدم با آنان رفت و آمد می کردم و به مجالس درسشان حاضر می شدم.
بازگشت به انگلستان و ملاقات وزیر
پس از مدتی که در بغدا اقامت نمودم، دستور فوری رسید که به لندن بازگردم لذا به سوی لندن روانه شدم و در آنجا دبیر کل و بعضی از اعضاء وزارت با من جلسه تشکیل دادند قبلاً بطور مفصل گزارش سفر خودم را برای آنان نوشت بود و بعداً معلوم شد که صفیه شیخ محمد عبدالوهاب بصره نیز عیناً همانگونه که من نوشته بودم به آنان گزارش داده بود و فهمیدم که وزارت در تمام این سفر مراقب من بوده است دبیر کل برای من وقتی تعیین کرد تا با شخصی وزیر ملاقات کنم پس از آنکه وزیر را در دفترش ملاقات کردیم بسیار زیاد نسبت به من احترام کرد. و برای من روشن شد که من در دل وزیر موقعیت خوبی پیدا کردم و مخصوصاً وزیر بسیار زیاد اظهار خوشحالی کرد از اینکه من توانسته بودم به محمد تسلط پیدا کنم گفت این شخص گمشده وزارت است و من تأکید زیاد دارم که دست از او بر نداری خلاطه نتیجه تسلط ما چهار نفر به محمد عبدالوهاب این بود که او را به بهترین وجهی که امید بود برای آینده پخته بودیم.
براهاتی از شخصیت های مسلمین در وزارت
به وزارت مستعمرات مواجه نمودم تا دستوراتی به آینده دریافت کنم دبیر کل به من گفت: وزیر شخصا به من دستور داده که تو را به دو سر از اسرار بسیار مهم آگاه سازم. سپس دست مرا گرف و مرا وارد یکی از اطاق های وزارت کرد و در این اتاق چیزی بسیار تعجب آور دیدم در این اتاق میز گرد بسیار بزرگی وجود داشت که اطراف آن ده مرد قرار داشت یکی از آنها به شکل و قیافه و لباس سلطان عثمانی بود این شخص به زبان ترکی و انگلیسی حرف می زد و یک فرد به شکل و قیافه علمای اهل تسنن ترکیه و یکی دیگر در قیافه و لباس پادشاه فارس، فرد چهارم در لباس و قیافه عالم دربار شیعه، پنجمی در لباس و قیافه مرجع تقلید شیعیان در نجف و در کنار آنها نیز نویسنده ای بود تا  هرچند می گویند بنویسد. آنگاه دبیر کل کتابی ضخیم که دارای هزار صفحه بود به دست من داد در این کتاب نتایج گفتگوهایی که بین آن پنج نفر اصلی با این پنج نفر بدل پیرامون شئون لشکری اقتصادی و فرهنگی، دین انجام گرفته بود ثبت شد هبود. کتاب را همراه خود به خانه بردم و ضمن سه هفته مرخصی کتار را از اول تا آخرش خواندم موقع خواندن کتاب گفتگو ها آن اندازه که من اطلاع داشتم بسیار مطایق داشت هرچند دبیرکل گفته بود هفتاد درصد پاسخ ها درست است ولی بنظر می رسید پیش از هفتاد درصد باشد به نقاط ضعف آنان پی بردم و نیز متوجه نقاط قدرت آنان هم شدم و این را هم متوجه شدم که چگونه باید عمل کنم تا نقاط قوت آنان را تبدیل به نقاط ضعف کنم.
نقاط ضعف مسلمین
1.    از جمله نقاط قوت مسلمین اختلاف شیعه وسنی است
2.    جهل و نادانی
3.    کسالت روحی و نداشتن فرهنگ
4.    و از جمله نقاط ضعف میان آنان ترک کردن دنیا بطور کلی و چسبیدن به آخرت تنها و عمل نمودن برای آن  و ....
5.    هرج و مرج در امور اداری
6.    عقب افتادگی اقتصادی
7.    نداشتن ارتشهای منظمو ...
نقاط قوت مسلمین
1.    مسلمانان اهمیت به ملیتها، و تنها زبان ها، رنگ ها، سوابق بلاد نمی دهند
2.    ربا، احتکار، فحشا و شراب، گوشت خوک، از نظر مسلمانان حرام است
3.    مسلمانان نسبت به علماء شان سخت ارتباط دارند.
4.    عمده اهل سنت خلیفه سلطان عثمانی را بسیار احترام کنند و او را مانند رسول واجب الاعطاعه می دانند.
5.    مسلمانان جهاد را واجب می دانند
6.    شیعیان افراد غیر مسلمان را عر عقیده که داشته باشند نجس می دانند
7.     معتقد هستند که اسلام بالا دست است و چیزی بالا دست اسلام نیست
8.    شیعیان ساختن کلیسا را در بلاد اسلامی حرام می دانند.
توسعه نقاط ضعف
فعالیت هایی که می توان به منظور توسعه دادن به نقاط ضعف انجام داد.
1.    اختلاف موجود را می توان با تکثیر سوء ظن میان گروه های متنازع هرچه بیشتر دامن زد، می توان کتاب هایی نشر داد که در آن بعضی از مذاهب را مورد توهین قرار داد و لازم است در راه تخریب و تفرقه میان مسلمانان پول به حد کافی صرف نمود.
2.    در راه توسعه بی سوادی جهل و نادانی با مانع شدن از افتتاح مدارس (چاپ کتاب ها و سوزاندن کتب بهر اندازه که ممکن است و منصرف نمودن مردم از فرستادن جوانان خود به مدارس دینی بوسیله ی تفلیق اتهامات بر ضد علمای دینی می توان مسلمانان را در جهل و نادانی نگاه داشت.
از بین بردن نقاط قوت
اماسفارشیهاییکهاینکتاب درموردازبینبردننقاطقوتمسلمانانکرده است:
بسیار ضروری است کاری کنیم که از هر سوء عربده های ملت خواهی، اقلیم پرستی، تبعیظات نژادی ترک و فارس و عرب و عجم و از این قبیل تعصبات تفرقه انداز راه بیفتد و نیز لازم است مسلمانان را وادار کنیم که اهمیت بسیاری به تمدن های پیش از اسلام شان بدهند.
همان گونه که لازم است هرچه بیشتر گسترش دادن شراب، قمار، فحشا، گوشت خوک اگر آشکارا شد که چه بهتر و گرنه مخفیانه آنگاه در این کتاب سفارش اکید شده است که باید هر چه بیشتر در بلاد اسلامی باید یهود و نصاری، و محسوس و صبی های قعیم در این ممالک همکاری نمود و برای کسانی که بتوانند در سطح وسیع تری این امور را گسترش دهند جوایز بزرگ تعیین شود و نیز کتاب سفارش می کند به هر صورتی که شده است باید ربا را در میان مسلمانان رواج دهیم و نیز یکی از راهای تضعیف روابط مسلمین با علماء آن است که مدارسی افتتاح کنیم که معلمین آنان اطفال را بر ضد علماء و خلیفه مسلمین تربیت کنند و باید کاری کنیم که مسلمانان معتقد شوند که منظور رسول خدا از اسلام این بوده است که انسان دین داشته باشد چه آنکه یهودی باششد یا نصری منظور حضرت این نبوده است که مردم محمدی شوند بدلیل آنکه قرآن اهل هر دینی را مسلمان می نامد.
رسید دوم چهارده بندی   
دبیرکل مرا نسبت به سر دوم که وعده داده بود نیز آگاه کرد سری که سخت علاقه مند بودم به آن آگاه شوم خصوصاً بعد از آنکه مزه سیر اول را چشیده بودم در این دفتر به منظور آگاهی روسای بزرگ وزارت خانه برای تحقق بخشیدن به این اهداف تربیت داده شده بود خلاصه این نوشته این بود:
1.    همکاری فراوان با روسای روسیه به منظور استیلاء یافتن بر منطقه تجارتی خراسان و تاجیکستان و اطراف آن.
2.    همکاری اکسیر با فرانسه و روسیه در طرح نقشه ای همه جانبه به منظور نابود کردن جهان اسلام از داخل و خارج
3.    برانگیختن جنگ ها و اختلافات شدیدی بین دو حکومت ترکیه و فارس
4.    دادن پاره ای از بلاد اسلامی بدست غیر مسلمانان اولاً یصرب (مدینه) به دست یهودیان بسپاریم. ثانیاً اسکندریه را مسیحیان بدهیم ثالثاً یزد را به زردتشتیان بدهیم رابعاً کرمانشاه را به علی الهلیان بدهیم.
اظهار دعوت به وهابیت
ترتیبات لازمه را برای اظهار دعوت فراهم ساختیم و در سنه (1143) هجری تصمیم شیخ قطعی شد و در آنجا هم یارانی به حد کافی پیدا کرده بودیم دعوت خود را با کلماتی مبهم الفاظی مختصر برای یاران مخصوص خود اظهار نمود و سپس شروع کرد به توسعه دادن دعوت خود منن نیز عده ای افراد نیرومند به عنوان محافظ و پاسدار اطرافش گذاشتم و شیخ هرچه بیشتر اظهار دعوت می کرد دشمنش بیشتر می شد و آگاهی هم در اثر فشار دشمن و شایعاتی که بر ضدش می شد می خواست از راهش برگردد ولی من نمی گذاشتم و دوباره او را مصمم می ساختم. من برای دشمنان شیخ جاسوس هایی تعیین کردم یک بار به من خبر دادند که بعضی از دشمنان می خواهند او را ترور کنند به نامه ای ترتیب دادم تا نقشه خنثی شود و پس از آن در میان مردم معلوم شد که دشمنان قصد ترور او را داشتند این نقشه به ضررشان تمام  شد و مردم از آنان  تنفر پیدا کردند شیخ به من وعده دهد که تمام این نقضه را اظهار کنم، پس از چند سال فعالیت وزارت مستعمرات توانست محمد بن مسعود را به طرف ما جلب کند قاصدی نزد ن آمد و این جریان را توضیح داد از آن پس برای ما لازم شد که زمینه ای همکاری را بین دو محمد عبدالوهاب و محمد دیگر فراهم سازیم از محمد عبدالوهاب دین واز محمد بن مسعود قدرت حکومت تا این دو به دلها و اجساد مردم مستولی شوند زیرا تاریخ ثابت کرد که حکومت های مذهبی دوام بیشتری دارد و دارای نفوذ وهبیت بیشتر می باشد و همین طور هم بود و با این برنامه ما سخت تقویت شدیم.
شهر درعیه را پایتخت و مرکز حکومت دین جدید قرار دادیم و وزارت مستعمرات به حکومت جدید به طور مخفیانه پول می رساند هر دو محمد طبق نقشه هایی که ما برایشان مطرح می کردیم حرکت می کردند بدین ترتیب مذهب جدید و هابیت را پیاده کرده ایم و افراد که در این حکومت نقش داشتند عده ای از بهترین افسران وزارت مستعمران بودند و درآخر اگر حادثه ای ناگوار پیش نیاید بذر افشانی خوبی شده است تا این بذر ها رشد کند و میوه های مطلوب ما را بدهند.
پایان