مــــــرشد از دعوت به سوى خویشتن، بردار دست * "لا الهت" را شنیدستم؛ ولــــــــى "الاّ" چه شد؟
22 بازدید
تاریخ ارائه : 2/9/2013 10:47:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

دعوى اخلاص

گــــر تــــو آدم‏زاده هستى "عَلّم اَلاَسما" چه شد؟ * "قابَ قَوْسینت" کجا رفته است؟ "اَوْاَدْنى" چه شد؟

بـــــر فـــــــــراز دار، فـــــــــریاد "اَنَا الحق" مى‏زنى * مــــــدّعىِ حــــــــق طلب، اِنیّت و اِنّـــــا چه شد؟

صــــوفى صـــــافى اگر هستى، بکن این خرقـه را * دم زدن از خــــویشتن با بـــــوق و با کرنا چه شد؟

زهــــــد مفـــــــروش اى قلنـــــدر، آبروى خود مریز * زاهـــــد ار هستى تو، پس اقبال بر دنیا چه شد؟

این عبــــادتــها که ما کردیم، خوبش کاسبى‏است * دعــــــــــوى اخلاص با این خود پرستیها چه شد؟

مــــــرشد از دعوت به سوى خویشتن، بردار دست * "لا الهت" را شنیدستم؛ ولــــــــى "الاّ" چه شد؟

مـــــاعر بیمایه، بشکن خـــــامـــــه آلــــــــــــوده‏ات * کـــــــــــم دل‏آزارى نما، پس از خدا پروا چه شد؟

 

کاروان عمر

عمر را پایـان رسید و یــــــــارم از در درنیـــامد * قصّــــه‏ام آخـــر شد و این غصّه را آخر نیامد

جام مرگ آمـد به دستم، جام مى هرگز ندیدم * سالها بر من گـــذشت و لطفى از دلبر نیامد

مرغ جان در این قفس بى بال و پر افتاد و هرگز * آنکــــه بایـــد این قفس را بشکند از در نیامد

عاشقــــانِ روى جانان، جمله بى نام و نشانند * نامــــــداران را هـــواى او، دمى بر سر نیامد

کاروانِ عشق رویش، صف به صف در انتظــارند * با که گویـــم: آخر آن معشوق جان‏پرور نیامد

مردگان را روح بخشــد، عاشقان را جان ستاند * جاهلان را این‏چنین عاشق کشى باور نیامد

 

لذت عشق

لذت عشق تو را جز عاشق محـــزون، نداند * رنج لذت‏بخش هجران را بجز مجنــون، نداند

تا نگشتى کوهـــکن، شیرینى هجران ندانى * نــــاز پـــــرورده، ره آورد دل پر خــــون نداند

خسرو از شیرینى شیرین، نیابد رنگ و بویى * تا چو فرهاد از درونش، رنگ و بو بیرون نداند

یوسفـــى بایــــــد که در دام زلیخا، دل نبازد * ورنه خورشید و کواکب در برش مفتون نداند

غــــــرق دریا جز خروش موج بى پایان، نبیند * بادیه پیماى عشقت ساحل و هامـون نداند

جلـــــــوه دلدار را آغاز و انجامــــــــــى نباشد * عشق بى پایان ما جز آن چرا و چـون، ندان

 

پرده نشین

این قافلــــه از صبح ازل، ســــوى تــــو رانند * تا شـــام ابـــد نیز به سوى تو روانند

سرگشته و حیران، همه در عشق تو غرقند * دلسوخته، هر ناحیه بى تاب و توانند

بگشـــــــاى نقــــــاب از رُخ و بنماى جمالت * تا فـــاش شود آنچه همه در پى آنند

اى پــــرده نشین در پــــــى دیــــدار رُخ تـــو * جــــانها همه دل باخته، دلها نگرانند

در میکــــده، رنـــــدان همه در یاد تو مستند * با ذکـــــر تـو در بتکده‏ها پرسه زنانند

اى دوست، دل ســـوختــه‏ام را تو هدف گیر * مــــژگان تـــو و ابروى تو، تیر و کمانند

 

پرتو حُسن

خواست شیطان بد کند با من؛ ولى احسان نمود * از بهشتم بــــرد بیــــــرون، بسته جانان نمود

خـــواست از فــــــردوس بیرونـــم کند، خوارم کند * عشق پیدا گشت و از مُلک و مَلَک پرّان نمود

ســـاقــــى آمـــــــد تا ز جـــــام باده بیهوشم کند * بـــى‏هُشى از مُلک، بیرونم نمود و جان نمود

پــــرتـــــو حُسنت به جان افتاد و آن را نیست کرد * عشـق آمـــــد، دردها را هر چه بُد درمان نمود

غمـــــــزه‏ات در جـــــــان عـــــاشق برفروزد آتشى * آنچنـــان کـــز جــلوه‏اى با موسى عمران نمود

"ابن سینا" را بگــــــو در طـــــور سینــــــا ره نیافت * آنکــــه را بــــرهان حیران‏ساز تو، حیران نمـود

 

سفر عشق

بــــــــــــا دلِ تنگ به ســـوى تو سفر باید کرد * از ســـــــــــر خویش به بتخانه گذر باید کرد

پیــــــــر مـــا گفت: ز میخانه شفا باید جست * از شفـــــــــــا جستنِ هر خانه حذر باید کرد

آنکــــه از جلوه رخسار چو ماهت، پیش است * بى‏گمـــــــــــــــان معجزه شقِّ قمر باید کرد

گــــــــــــــر درِ میکـــده را پیر به عشاق گشود * پس از آن آرزوى فتــــــــــــح و ظفـر باید کرد

گـــــر دل از نشئه مى، دعوى سردارى داشت به خــــــــود آییــد که احساس خطر باید کرد

مـــژده اى دوست که رندى سر خُم را بگشود * بـاده نــــــوشان لب از این مائده، تر باید کرد

در رهِ جستن آتشکـــــــــــــــده سر باید باخت * به جفـــــــــــا کارى او سینه، سپر باید کرد

ســـــر خُـــــــم باد سلامت که به دیدار رخش * مستِ ســــــــــــاغر زده را نیز خبر باید کرد

طــــرّه گیسوى دلدار به هر کوى و درى است * پس به هر کوى و در از شوق سفر باید کرد