جايگاه خانواده در غرب1
29 بازدید
تاریخ ارائه : 5/31/2011 12:00:00 AM
موضوع: جامعه شناسی

غرب1
استيون مينتز و سوزان كلوگ2
ترجمه و تلخيص: مرتضي مدّاحي

 

چكيده
در مقاله زير روند سست شدن اركان خانواده در غرب بخصوص آمريكا بازكاوي شده و عوامل منجر به تغيير در اين نهاد اجتماعي مورد بررسي قرار گرفته است. مينتز و كلوگ در اين مقاله، افول الگوهاي سنّتي خانواده، كنار رفتن ارزش هاي خانوادگي، تغيير در وظايف اعضا و شاغل شدن مادران، آزادي در روابط جنسي و معمول شدن طلاق را ناشي از تغيير در ارزش ها و هنجارهاي اجتماعي دانسته اند كه سرمنشأ اين تغيير عبارت است از: رشد اقتصادي و ظهور نحله هاي فلسفي كه بر خود تأكيد مي كردند. اين دو عامل ابتدا در ادبيات و رمان ها و مجلّات و سپس در سينما و فيلم ها تأثير گذاشته و آنها نيز به نوبه خود ارزش هاي خانوادگي را مورد هدف قرار دادند.
پيش درآمد
نهاد «خانواده» يكي از اصيل ترين و قديمي ترين نهادهايي است كه اجتماع بشري آن را تجربه كرده. اگر سرمنشأ و فلسفه وجودي تشكيل نهادها را نيازهاي «ساخت يافته» بدانيم به يقين، خانواده نهادي است كه يكي از طبيعي ترين و پايدارترين نيازهاي انسان را به صورتي ساخت يافته و تعريف شده تأمين مي كند. نياز به آرامش و سكون و استراحت يكي از مهم ترين نيازهاي انسان است كه خداوند متعال با آفرينش زوج و جفتي در كنار انسان، اين نياز او را برآورده كرد و براي اينكه سازوكار ارضاي اين نياز قاعده مند باشد يك راه را مجاز دانست و آن نهاد «خانواده» است; (وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ) (روم: 21) خداوند همسري در كنارتان قرار داد تا بدان وسيله، آرامش يابيد.
آنچه گفته شد تنها يكي از كاركردهاي خانواده است كه مي توان از متون ديني استنباط كرد. در اين ميان، به توليد نسل، كاركردهاي پرورشي و تربيتي، مراقبت و كنترل و ساير كاركردهاي خانواده نيز مي توان اشاره كرد. در دنياي متغيّر امروز، كه گويي كمتر چيزي را مي توان يافت كه بدون دگرگوني بماند، تغييرْ خانواده را هم دربرگرفته و تغييرات عمده اي در آن ايجاد شده است، تا جايي كه انديشمندان اجتماعي با توسّل به تقليل گرايي،3ابتدا كاركردهاي خانواده را به يكي دو مورد تقليل دادند و به تعريف مجدد4 «خانه» و «خانواده» پرداختند. اين وضعيت جامعه شناسي موجود است كه ـ به اصطلاح ـ فارغ از ارزش5 بحث مي كند. نگاه به نهاد خانواده از منظر جامعه شناسي تغييرات، ما را به حقايق زيادي رهنمون مي كند كه مي توانيم هم اصالت هاي ديني خود را
بيابيم و بدان ها پايبند باشيم و هم وضعيت موجود را بشناسيم.
مقاله حاضر از منظر «جامعه شناسي تغييرات»، تغيير اجتماعي6 نهاد خانواده غربي را بررسي كرده و عوامل عمده تغيير در اين نهاد را ذكر كرده است. اهميت اين مقاله از آن رو دو چندان مي شود كه از نگاه خود غربيان و بيان خود آنهاست و در نهايت، نتيجه مي گيرد از «خانواده» چيزي جز اسم آن و از كاركردهايش جز رسم آن باقي نمانده است.
به سوي جدايي; تغييرات شديد از سال 1960
در فاصله كوتاه سه دهه، خانواده سنّتي تقريباً ناپديد شد. امروزه خانواده هايي با پدر نان آور و مادر خانه دار با يك يا چند فرزند، فقط يك ششم خانواده ها را تشكيل مي دهند. مينتز و كلوگ اين تغيير شگرف را به تحوّل عظيم در ارزش هاي فرهنگي نسبت مي دهند. آنها معتقدند: نظام اخلاقي جديد، انقلابي در ارزش ها و رفتارهاي خانواده به پا كرده است.
يك نسل قبل، اُزي، هاريت، ديويد، و ريكي نلسون مظهر خانواده آمريكايي بودند. بيش از 70 درصد تمام خانواده هاي آمريكايي در سال 1960 مانند خانواده نلسون بودند: يك پدر نان آور، مادر خانه دار و فرزندانشان; اما امروز تنها كمتر از سه دهه بعد، خانواده هاي سنّتي تشكيل شده از پدر نان آور مادر خانه دار و يك يا چند فرزند وابسته تنها كمتر از 15 درصد خانواده هاي كشور ]آمريكا[ را تشكيل مي دهند. به موازات اينكه خانواده هاي آمريكايي تغيير كرده اند، تصوير به نمايش درآمده از آنها نيز در برنامه هاي تلويزيوني تغيير يافته است. نويسندگان نام چند اثر سينمايي و تلويزيوني را در اينجا به عنوان نمونه ذكر مي كنند كه شكل زندگي خانوادگي در آنها تغيير يافته، ولي به دليل شناخته شده نبودن آنها در ايران از ذكر آنها خودداري مي كنيم. از سال 1960 خانواده هاي آمريكايي دگرگوني تاريخي را متحمّل شده اند; به همان اندازه چشمگير و دوررس كه در ابتداي قرن نوزدهم اتفاق افتاد، به گونه اي كه حتي يك آشنايي سطحي با آمارهاي سرشماري، عمق تغييراتي را كه در زندگي خانواده رخ داده است نشان مي دهد. نرخ مواليد كاهش پيدا كرده، امروزه تعداد متوسط فرزند در هر خانواده، از 8/3 در اوج رونق بچه داري به كمتر از 2 فرزند تنزل يافته است. در عين حال، نرخ طلاق به شدت افزايش پيدا كرده است. امروزه تعداد طلاق ها در هر سال، دو برابرِ بالاترين تعداد در سال 1966 و سه برابر بيش از سال 1950 شده است. جهش ناگهاني ميزان طلاق در افزايش چشمگير تعداد خانوارهاي تك سرپرست يا آنچه به «خانواده هاي از هم پاشيده»7 شناخته مي شد، دخيل بوده است. تعداد خانوارهاي تشكيل شده از يك زن و بچه هايش از سال 1960 تاكنون دو برابر شده است. رشد ناگهاني خانوارهاي زن سرپرست با افزايش سريع تعداد زوج هايي كه با زندگي توافقي به سر مي برند همراه شده، و تعداد آنها از سال 1960 تاكنون چهار برابر گرديده است.
تقريباً همه جوانب زندگي خانواده در مقابل چشمانمان تغيير يافته، آداب جنسي از اساس مورد بازبيني قرار گرفته است. در مقايسه با قريب نيمي از مردم در سال 1960، كه آميزش جنسي را تا پس از ازدواج به تأخير مي انداختند، امروزه فقط قريب يك پنجم زنان آمريكايي فعاليت جنسي را به پس از ازدواج موكول مي كنند. در اين ميان، سهم مواليد رخ داده ميان زنان مجرّد چهار برابر شده است. در عين حال، ميليون ها همسر وارد نيروي كار شده اند و با افزايش تعداد همسران شاغل، تصوير قديمي پدرِ نان آور و مادر خانه دار فرو شكسته است. در سال 1950 بيست و پنج درصد زنان ازدواج كرده، كه با همسرانشان زندگي مي كردند، در خارج از خانه كار مي كردند. در اواخر دهه 1980 اين رقم قريب شصت درصد شد. هجوم زنان متأهّل، كه وارد نيروي كار مي شدند، بخصوص در ميان مادران داراي فرزند كم سن و سال، سريع تر بود. اكنون بيش از نيمي از تمام مادرانِ بچه مدرسه اي ها، شاغل هستند. در نتيجه، تنها اندكي از فرزندان كم سن مي توانند خواستار توجه انحصاري مادرانشان باشند. آنچه آمريكاييان در سال 1960 شاهد بودند چالش هاي بنيادي بود در شكل ها، آرمان ها و انتظارات نقشي كه خانواده را طي يك و نيم قرن تعريف كرده است.
تغييرات عميق و گسترده در خانواده آمريكايي، رفتار و ارزش هاي آن رخ داده است. آمريكاييان معاصر بيش از اسلاف خود به تأخير يا خودداري از ازدواج، به زندگي تنها و بيرون از واحدهاي خانوادگي، به وارد شدن در روابط جنسي فراتر از ازدواج، به خاتمه دادن ازدواج ها با طلاق، به اجازه دادن مادران بچه هاي كم سن و سال براي كار بيرون از خانه، و به اجازه دادن به زندگي فرزندان در خانواده هاي تكوالدوبدون حضورمردبزرگ سال،علاقه دارند.
واژه «خانواده» به تدريج، بازتعريف شده تا هر جمعي را كه با هم زندگي مي كنند، دربر گيرد; اشكال گوناگوني همچون مادرانِ تنها و فرزندان زوج هاي ازدواج نكرده و زوج هاي همجنس باز.
همه اين تغييرات، حسّي عميق از بي اطميناني و تزلزل پديد آورده است. بسياري از آمريكاييان از كاهش سريع ميزان مواليد، رشد چشمگير ميزان طلاق و ازدياد روابط جنسي هرزه و بدون قرارداد، كه همه نشانه هايي از خودبيني و خودخواهي فزاينده مغاير با پيوندهاي قوي خانوادگي است، در هراسند. آنها همچنين واهمه دارند از اينكه اين ميزان افزايش يافته، مادران شاغل كه موجب شده اند تا فرزندان بيشتري مورد بي توجهي قرار گيرند، ميزان بارداري در نوجواني، بزه كاري، خودكشي، استعمال مواد مخدّر و الكلي و شكست در تحصيل بيشتر شوند.
امروزه ترس از آينده خانواده، وسعت يافته است. در سال 1978 يك نويسنده، ك. ب. لوسي، به اجمال هراس ها درباره شكنندگي خانواده را خلاصه كرد كه هنوز ذهن آمريكاييان را آزار مي دهد:
امروزه پنجاه درصد كل ازدواج ها به طلاق، جدايي، يا ترك خانه ختم مي شود. ميزان ازدواج و ميزان تولّد در حال كاهش است. تعداد خانواده هاي تكوالد و تك فرزند افزايش مي يابد. جوانان بيش از پيش، به زندگي با هم بدون ازدواج روي مي آورند...
روابط جنسي پيش از ازدواج و نامشروع ديگر موجب خشم والدين يا همسران نمي شود. ميزان گزارش شده زناي با محارم، هتك عرض كودكان، تجاوز و سوء استفاده از همسر و فرزند بيوفقه صعود مي كند. كودكان فراري، روسپي گري نوجوانان، اعتياد به مواد مخدّر و الكلي در بين جوانان پديده هايي بزرگ و ناخوشايند شده اند.
نيروهايي كه در پس اين تغييرات در زندگي خانواده هستند كدامند و لوازم اين دگرگوني ها چيست؟
نظام اخلاقي جديد
كليد فهم دگرگوني هاي اخير در زندگي خانواده را بايد در دگرگوني عميق ارزش هاي فرهنگي جستوجو كرد. سه دهه قبل، بيشتر آمريكاييان در نگرش هاي قوي و مطمئن درباره خانواده سهيم بودند. نظرسنجي هاي عمومي نشان دادند كه آنها ازدواج را به عنوان پيش نيازي براي رفاه، سازگاري اجتماعي و بلوغ مي دانند و روي نقش مناسب زن و شوهر اتفاق نظر داشتند. مردان و زناني كه موفق به ازدواج نشده بودند يا از نقش خانوادگي خود ناراحت بودند، با عناوين «ناسازگار» يا «عصبي» تحقير مي شدند. فرهنگ وسيع تر حامل اين پيام بود كه خوش بختي تنها پيامد جنبي «زندگي با ارزش هاي مقبول، كار سخت و تعهد خانوادگي» است.
ارزش ها و هنجارها تغيير يافته، شعارهاي جامعه كنوني رشد خودمحوري و رضايت فردي هستند. انتظارات براي خوش بختي شخصي بيشتر شده و با نگراني (و از خود گذشتگي) براي خانواده هايي، كه بيشتر سنّتي بوده اند، همراه شده است. در عين حال، خانواده علاوه بر كاركرد سنّتي اش مانند مراقبت از كودكان، تأمين اقتصادي و برآوردن نيازهاي عاطفي اعضاي خود، كانون انتظارات جديدي مانند ارضاي جنسي، صميميت و مصاحبت شده است.
امروزه طيف گسترده اي از هنجارهاي خانواده، كه طي دهه 1950 و اوايل 1960 غالب بودند، ديگر به طور وسيع پذيرفته نيستند. طلاق ديگر مانند گذشته، شرم آور نيست. اكثريت عظيمي از عموم مردم اكنون منكر اين نظر هستند كه زوج ناراضي از زناشويي بايد به خاطر فرزندانشان به زندگي ادامه دهند. به همين شكل، ديدگاه قديمي تر، كه هر كس ازدواج را منكر شود بيمار، عصبي يا غير اخلاقي است، به شدت رد شده; چنان كه اين عقيده كه افراد بدون فرزند خودخواهند رد شده است. نگرش سنجي ها نشان مي دهند كه بيشتر آمريكاييان ديگر معتقد نيستند زني كه شوهري براي حمايت از خود دارد نبايد كار كند، و اينكه دختر وقتي ازدواج مي كند بايد باكره باشد، يا اينكه رابطه جنسي پيش از ازدواج غلط است.
رشد اقتصادي نقش مهمي در ظهور ديدگاه جديد ايفا كرده است. زوجي كه در دهه هاي 1940 و 1950 ازدواج مي كردند سال هاي اوايل كودكي خود را در سختي گذرانده بودند و آرزوهاي نسبتاً ساده اي داشتند; اما كساني كه در دهه هاي 1920 و 1930، زماني كه ميزان مواليد كم شده بود به دنيا آمدند، با رقابت اندكي براي شغل در زمان بلوغشان مواجه شدند و از امنيت اقتصادي كافي براي ازدواج و بچه دار شدن در سنين جواني برخوردار بودند. اما فرزندان آنها، كه در دهه هاي 1960 و 1970 بالغ مي شدند، كودكي خود را در عصر رشد بي سابقه اي گذرانده بودند. بين دهه هاي 1950 و 1970 متوسط درآمد خانواده ها سه برابر شد و افزايش ثروت افزايش در فرصت هاي آموزش، مسافرت و فراغت را موجب گرديد كه همه آنها به بالا رفتن انتظاراتِ ارضاي خود كمك كردند. بعكس والدينشان، آنها انتظارات چشمگيري براي رفاه مادي و عاطفي خود داشتند.
در دوره اي كه فضاي ترقّي ثروت پا برجا بود، فلسفه هايي كه بر تحقق خود تأكيد ميورزيدند شكوفا شدند. در دهه 1950، نظريه هاي روان شناسي اومانيستي، كه بر رشد و خويشتن يابي تأكيد مي كردند، بر نظريه هاي قبلي، كه بر سازگاري به عنوان راه حلّي براي مشكلات فردي تاكيد مي كردند، فائق آمدند. آبراهام مازلو، كارل راجرز و اريك فروم در نظريه هاي روان شناسي جديد يا نيروي سوم ـ نامي كه براي متمايز كردن آنها از روان كاوي بيشتر بدبينانه و روان شناسي هاي رفتارگرا انتخاب شد ـ اين مفروضات را برجسته كردند كه واكنش هاي طبيعي ذاتاً خوب هستند و بلوغ فرايند آرام شدن و فرو نشاندن نيازهاي ذاتي نيست، بلكه به فعليت رساندن قوّه هاست.
حتي در اوايل دهه 1960، علقه هاي ازدواج و خانواده توسط «جنبش استعداد انساني» به عنوان تهديدهاي بالقوّه براي رضايت فردي زن يا مرد تلقّي شدند; طرف داران روان شناسي هاي جديد معتقد بودند: بالاترين شكل نيازهاي انسان، كه خودمختاري، استقلال، رشد، و خلّاقيت بودند همه با «روابط و كنش هاي متقابل موجود» متوقّف مي شوند. بر خلاف روان شناسي سازگاري قبلي، كه آلفرد آدلر و ديل كارنگي در آن سهيم بودند و به سازش، سركوب واكنش هاي طبيعي، اجنتاب از جبهه گيري، مواجهه، و مطلوبيت تن دادن به خواسته هاي ديگران توصيه مي كردند، روان شناسي هاي اومانيستي جديد به افراد توصيه مي كردند كه با احساسات خود همساز نباشند و آزادانه نظرات خود را بيان كنند، حتي اگر سبب احساس گناه شوند.
واكنش به «خود رضايتمندي و آزادي» بعدتر توسط «پيامبران ضد فرهنگ» و چپ گرايان جديد8 دهه 1960، او. بران و هربرت ماركوزه توسعه داده شد. براون و ماركوزه هر دو بينش هاي روان كاوي زيگموند فرويد را به نقد محدوديت هاي جامعه ليبرال تبديل كردند. آنها در ابتدا، نه به سركوب سياسي يا اقتصادي، بلكه به آنچه آنها به عنوان «سركوب روان شناسي نيازهاي ذاتي افراد» مي شناختند، پرداختند. براون منبع سركوبي را در سازوكارهاي نفس مي دانست كه غرايز هر شخص را كنترل مي كند. ماركوزه در نقدي اجتماعي وسيع تري معتقد بود: سركوب ـ دست كم تا بخشي ـ توسط جامعه تحميل مي شود.
براي هر دوي براون و ماركوزه هدف دگرگوني اجتماعي آزادي شهوت، انباشت غرايز زندگي، لذت طلبي يك فرد و ـ يا چنان كه ماركوزه بيان كرد ـ ارضاي آزادانه نيازهاي غريزي فرد بود. براون تا آنجا پيش رفت كه با تأكيد بر رابطه جنسي تناسلي، ناهمجنس خواهي، تك همسري و ستايش ايده دو جنسي و انحراف چندگانه ميل جنسي (ارضاي تام جنسي)، آشكارا عقايد بنيادي اخلاق جنسي متمدّن را به چالش كشاند. براي يك مرفّه جوان تر نسل طبقه متوسط، كه عليه ارزش هاي ليبرال در حال طغيان بود، ايده هاي براون و ماركوزه دليلي منطقي براي سرپيچي جوانان به وجود آورد.
يك چالش به مراتب مهم تر در برابر ارزش هاي خانواده سنّتي حركتي بود كه توسط جنبش آزاديخواه زنان ترتيب داده شد، كه استثمار زنان توسط خانواده را مورد حمله قرار مي داد. فمينيست ها اين انتظار اجتماعي را، كه زنان به عنوان بخشي از نقش هاي اجتماعي خود به عنوان همسر و مادر بايد تسليم نيازهاي شوهران و فرزندان باشند، مردود شمردند. هواداران فعّال فمينيست مانند تي. گريس اتكينسون ازدواج را بردگي، تجاوز قانوني و كارگري بي مزد خواندند و عشق ناهمجنس خواه را با عبارت «نزديك به معناي وابستگي» محكوم كردند. خط فكر فراگيرتر جنبش زنان، انتقادي قوي تر بر اين عقيده، كه بچه داري و كارِ خانگي در رأس مهارت هاي زنان يا تنها وسيله هاي كار آنهاست، وارد مي كردند. فمينيست ها مدارك ناراحت كننده اي از شرايط بي رحم پشت پرده، يكجانشيني خانوادگي مانند سوء استفاده از كودكان، كتك زدن زنان، تباه كردن زندگي ها و استثمار كار افشا كردند. زنان به جاي اينكه به اولويت دادن به خانواده هايشان واداشته شوند، به بالا بردن آگاهي از نيازها و توانايي هاي خود انگيخته مي شدند. از اين ديدگاه برتر، ازدواج به طور فزاينده، به عنوان دامي كه افق هاي فكري و اجتماعي زنان را محدود مي كرد و احساس عزّت نفس آنان را كاهش مي داد توصيف مي شد و خانه داري به عنوان كاري بي مزد و غيررسمي در مقابل حرفه هاي جدّي تر بيرون از خانه مورد حمله قرار گرفت و در مورد خوش بختي هميشگي زناشويي، فمينيست ها هشدار دادند كه طلاق گرچه از لحاظ عرف و از نظر اقتصادي براي زنان مشكل است، اما رخدادي است كه هر زن ازدواج كرده اي بايد براي آن آماده باشد. به طور كلي، فمينيست ها زنان آمريكايي را متوجه چيزي كردند كه آنها بدترين شكل سركوب اجتماعي ـ سياسي مي دانستند، و آن چيزي جز «تبعيض جنسي» نبود. اشاعه اين آگاهي تازه مي تواند بسيار فراتر از خود فمينيست ها برود.
چالش به ارزش هاي خانواده قديمي محدود به اعضاي راديكال ضد فرهنگ، چپ گرايان جديد يا جنبش آزادي بخش زنان نمي شد. قسمت عمده اي از جامعه تحت تأثير واقع شد و در اين دگرگوني، ارزش ها مشاركت داشت.
هرچند فقط اقلّيت كوچكي از زنان آمريكايي آشكارا فمينيست بودن خود را اعلام كردند، اما بدون شك، استدلال جنبش زنان موضع بيشتر زنان را به طور چشمگيري نسبت به نقش هاي خانواده، بچه داري، روابط زناشويي زنانگي و خانه داري تغيير داد. اين تغيير حتي در بين زناني كه ادعا مي كنند فمينيسم را منكرند نيز صادق است. نظرسنجي ها كاهش شديدي را در بخش زناني نشان داده كه دوستدار خانواده هاي بزرگ بوده اند و نيز بي ميلي بيشتري نسبت به فرعي دانستن نيازها و خواست هاي شخصي و خواست ها نسبت به تقاضاهاي شوهران و فرزندان داشته اند. اكنون اكثريت رو به رشدي از زنان معتقدند: زن و شوهر هر دو بايد شغل داشته باشند و كار منزل را نيز هر دو به دوش كشند. اين بيانگر تغيير حيرت انگيز نظرها در عرض يك و نيم دهه است. ادراك جديدي از زن در خانواده به وجود آمده كه در بالاترين تصويرپردازي، زن يك «ابر زن» است كه خانه و خانواده را به خوبي اداره مي كند، از عهده كاري تمام وقت نيز برمي آيد. تصوير واقع بينانه تر از او همسر و مادري است كه كار مي كند و تلاش دارد شغل و خانواده را با كمك شوهر، مهد كودك و مستخدم اداره نمايد. از اين رو، هر چه زنان به طور روزافزون در پي استخدام در بيرون از خانه هستند، خانواده نيز در حالي كه مي كوشد ثبات و تداومي را كه به طور سنّتي از عهده آن برمي آمد، فراهم كند، خود را تغيير مي دهد تا با شرايط متغيّر اعضايش سازگار شود.
انقلاب جنسي، كه مقدّم بر حركتي ضد فرهنگ بود، طي دهه 1960، ادبيات، فيلم هاي سينمايي، نمايش، تبليغات و الگوي رايج كشور را به تاراج برد.
در سال 1962 استراحتگاه گروسينگر در كوه هاي «كاستيكل» ايالت نيويورك اولين تعطيلات پاياني مجرّدي اش را معرفي نمود. به اين وسيله، به طور علني، زوجيت خارج از ازدواج را تصديق كرد. در همان سال، ايالت «ايلي نويس» اولين ايالتي شد كه همه اشكال رفتار جنسي محرمانه بين اشخاص بالغ را، كه به رضايت خود رابطه جنسي داشتند، جرم زدايي كرد. دو سال بعد، در سال 1940، اولين ميكده مجرّدها در شمال شرق نيويورك گشايش يافت كه با نمايش گيسو، براي اولين بار، برهنگي را در صحنه نمايش «برادوِي»9 به نمايش گذاشت. طرّاح كاليفرنيايي، رودي گرنريچ، لباس شناي سينه باز را طرّاحي كرد و ميكده ها با مشخصه هاي خدمت كاران و رقّاصاني با سينه هاي عريان سبز شدند. تا آخر دهه، تعداد در حال رشدي از دانشگاه هاي كشور آيين نامه هايي را كه تعيين مي كردند دانشجويان تا چه ساعتي مي توانند بيرون خوابگاه هايشان باشند و چه زماني و تحت چه شرايطي دانشجويان دختر و پسر مي توانند همديگر را ملاقات كنند، لغو كردند.
يكي از جنبه هاي مهم اين انقلاب نوين در نظام هاي اخلاقي رشد فرهنگ «تجرّد» بود كه در ازدياد ميكده هاي مجرّدها، خانه هاي آپارتماني و باشگاه ها به وضوح خود را نشان مي دهد. سرچشمه هاي فرهنگ مجرّدي پيچيده و گوناگون بودند; به همان اندازه كه به دگرگوني هاي جمعيتي متّكي بودند، به امكان دست رسي به ابزار كنترل مواليد، درمان بيماري هاي مقاربتي و قوانين آزادكننده سقط جنين نيز مديون بودند. گرايش به تأخير ازدواج به همراه رشد ميزان شركت در دانشگاه ها و رشد طلاق، حاكي از آن بود كه تعداد رو به رشدي از بزرگ سالان دوره هاي ممتدي از زندگي بلوغ جنسي خود را بيرون از ازدواج مي گذرانند. نتيجه اين بود كه حفظ زندگي فعّال اجتماعي و جنسي بدون ازدواج بسيار ساده تر از گذشته بود. اين زندگي حتي بيشتر نيز مقبول واقع شد; چنان كه الگوهاي آن خوراكي براي رسانه هاي عمومي و تصوّر عموم شد.
مجله هاي علاقه مند به مسائل جنسي شروع به نشان دادن موي زهار كردند و فيلم سازان شروع به نماياندن اعمال جنسي. من كنجكاو هستم جماع را روي پرده نشان داد. مدخل ژرف، كه در دهه 1970 منتشر شد، اباحه عمومي اعمال منافي عفّت ... را نشان داد. ظهورات ديگر سستي در آداب سنّتي شامل اين امور مي شوند: تحمّل عمومي رو به رشد همجنس گرايي، محو نقش هاي جنسي مذكر و مؤنث، مقبوليت فزاينده سقط جنين، امكان رو به رشد ديدن پورنوگرافي (نوشته يا نقاشي مسائل جنسي)، روند چشمگير كنار گذاشتن عقيده لزوم بكارت دختر تا زمان ازدواج، و رشد سريع آن بخش از زناني كه خارج از زناشويي روابط جنسي داشتند. پنهان داري گران مايه ميل جنسي در عرض يك دهه، واژگون شد و عصر «ميل جنسي عمومي» به وجود آمد.
ارزش هاي پشتيباني شده توسط جنبش هاي زنان و ضدفرهنگ ها به شكل ملايم تري به طور روزافزون توسط بخش وسيعي از جمعيت آمريكا اقتباس شدند. اكثريت مهمي از آمريكاييان در اموري مانند رابطه جنسي پيش از ازدواج، زندگي توافقي بدون ازدواج و سقط جنين آسانگير شدند; زنان كمتري رؤياي مادري و خانه داري را به عنوان حرفه اي تمام وقت در سر دارند و در مقابل، بيشتر به خاطر استقلال و خود رضايتمندي ـ تا انگيزه هاي اقتصادي ـ وارد نيروي كار شدند. تعداد فرزندان به سرعت كاهش پيدا كردند و براي محدود كردن مواليد، تعداد سقط جنين ها و عقيم سازي ها به سرعت رشد كرد. به راستي، انقلابي در رفتارها و ارزش ها رخ داده است!

· پى نوشت ها
معرفت:116
1ـ عنوان اصلى اين مقاله در متن اصلى «1960، آغاز فروپاشى خانواده در غرب» تحت عنوان:
«Coming Apart: Radical Departares Since 1960» هفتمين مقاله از كتاب  Marrage and Family by John N. Edwards & David H. Demo, 1991, US. Alleg and Bacon, p. 107.مى باشد.
2. Steven Mintz & Susan Kellogg.
3. Reduction.
4. Redefinition.
5. Value Free.
6. Social Chang.
7. Broken Homes.
8. New Left.
9. Broadway.