برو اگر على را توانستید به مسجد بیاورید اگر نتوانستید خانه را با هر که در آن است آتش بزنید.
53 بازدید
تاریخ ارائه : 2/6/2013 10:36:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ى خود مى گوید:

«محمد بن اسحاق مى گوید: چون که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله اراده کرد که ابى العاص را آزاد کند، با او شرط کرد که زینب را به مدینه بفرستد زمانى که ابى العاص به مکه رسید، به زینب گفت: آماده شو که به پدرت در مدینه ملحق شوى زینب خود را آماده نمود.

محمد بن اسحاق مى گوید: ابى العاص، برادرش «کنانة بن ربیع» را مأمور بردن زینب دختر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله به مدینه کرد زینب در هودجى که بر شتر بود، نشسته و کنانه ریسمان شتر را گرفته و به طرف مدینه حرکت کردند. این خبر در مکه پیچید و همه جا سخن از رفتن زینب بود عده اى از مشرکین از جمله «هبّار بن اسود» به قصد اذیت زینب، ناقه ى او را تعقیب کردند. اول کسى که از مشرکین به ناقه ى زینب رسید، هبّار بن اسود بود وى به محض رسیدن نیزه اى به طرف هودج زینب رها کرد زینب که حامله بود از این حمله ترسید چون به مدینه رسید، سقط جنین کرده و بچه از شکم انداخت.

به همین خاطر روزى که مسلمانان مکه را فتح کردند، پیامبر صلى اللَّه علیه و آله دستور داد که هر جا هبّار بن اسود را دیدند، آن را به قتل رسانند.

ابن ابى الحدید بعد از نقل این خبر مى گوید: این خبر را براى «نقیب ابى جعفر» که خدایش رحمت کند، خواندم. نقیب گفت: وقتى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله به خاطر ترساندن زینب و افتادن بچه از شکم او، خون هبّار بن اسود را مباح کرد معلوم است که اگر در زمان فاطمه علیهاالسلام زنده بود بدون شک خون کسانى که فاطمه را ترسانده تا سقط جنین کرده، مباح مى کرد.

ابن ابى الحدید مى گوید: به نقیب گفتم: آیا مى توانم این خبر را که عده اى فاطمه را ترساندند، تا این که فرزندش محسن را از شکم انداخت از شما نقل کنم؟ نقیب گفت: نه از من نقل نکن ولکن بطلان این خبر را نیز از من نقل نکن چرا که من درباره ى این خبر نظر و عقیده اى نمى دهم. [ شرح نهج البلاغه ى ابن ابى الحدید: ج 14، ص 192. ] آرى جریان به آتش کشیدن خانه ى زهرا علیهاالسلام و یا تهدید به آن مسأله اى است که از دیر زمان اذهان مسلمین را به خود مشغول داشته است و این سؤال همیشه در میان آنان مطرح بوده است که آیا امکان دارد بزرگان صحابه چنین عمل را در مورد دختر پیامبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله- که اینهمه احادیث در فضائل او از پیامبر روایت نموده اند- به اجرا درآورند؟! و یا نه حداقلّ چنین تهدیدى را روا دارند؟ علماى اهل سنت تا این مقدار پذیرفته اند که در جریان بیعت، عمر با جمعى به خانه ى فاطمه علیهاالسلام هجوم آورده و تهدید به سوزندان خانه و اهل آن کرد اگر چه قرائن و اظهار ندامت ابوبکر به هنگام احتضار نشان مى دهد که فجایع بیش از اینها بوده است. این مقدار هم که قبول دارند، لکه ى ننگى است بر دامن شیخین که با هیچ چیز پاک نمى شود! و همین قدر که ابن قُتیبه و ابن عبدربّه و دیگران از علماى اهل سنت اعتراف مى کنند که عمر دستور داد آتش بیاورند و هیزم هم جمع کردند و آتش هم آوردند وقتى که طبرى مى گوید: عمر به آنهائى که در خانه بودند و داد زد که اگر بیرون نیایید همه ى اهل خانه را خواهم سوزاند، باید مطلب را تا آخر خواند. و لى بسیار تعجب آور است که قاضى القُضاة معتزلى با کمال بى شرمى در صدد دفاع برآمده و گفته است: و اما داستان آتش زدن، در صورتى که صحت داشته باشد هیچ گونه ایراد و اشکالى متوجه عمر نمى باشد زیرا او مى تواند هر که را از بیعت امتناع ورزد، و بخواهد در میان مسلمین اختلاف ایجاد کند، تهدید نماید. [ الشافى: ص 235 به نقل از ابن ابى الحدید: ج 16، ص 272. ] قاضى القُضاة حدیثِ زدن عمر، فاطمه را با تازیانه، طبق نقل ابوعلى تکذیب مى کند در حالى که از تهدید به آتش، و یا به آتش کشیدن دفاع نکرده و آن را امرى جایز مى داند. [ الشافى: ص 235 به نقل از ابن ابى الحدید: ج 16، ص 272. ] سید مرتضى در اینباره مى گوید: در مورد حدیث سوزاندن، ما پیش از این بیان داشتیم که غیر از شیعه نیز آن را روایت نموده است و این که قاضى القضاة مى گوید:

«جایز است سوزاندن خانه ى حضرت فاطمه علیهاالسلام، این سئوال مطرح است که چگونه سوزاندن خانه ى على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام جایز است؟ و آیا در این مورد عذر قابل توجیهى وجود دارد؟ و آیا على علیه السلام و اصحابش بر خلاف اجماع و مسلمانان حرکت مى کنند، اگر اجماعى ثابت شده باشد؟! در حالى که در صورت مخالفت على علیه السلام به تنهائى، هرگز اجماعى صورت نپذیرد، چه رسد به این که گروهى موافق و همراه على علیه السلام باشند و دیگر این که چه فرقى به آتش زدن، و زدن فاطمه علیهاالسلام به دلیل یاد شده دارد؟ زیرا سوزاندن خانه ها، وحشتناکتر از زدن یک و یا دو تازیانه است بنابر این دلیلى ندارد که نامبرده حدیث ضرب را انکار و حدیث احراق را جایز بداند». [ الشافى، سید مرتضى: ص 283- به نقل از ابن ابى الحدید: ج 16، ص 283. ] تذکر این نکته لازم است که برخى از افراد خوش باور و بى خبر از تاریخ به این انتظار نشسته اند که مسأله ى «حمله ى عمر و دژخیمانش به خانه ى فاطمه ى زهرا علیهاالسلام» در تاریخ بدون سانسور ذکر شده باشد به آنها باید گفت: نباید منتظر چنین چیزى از تاریخ مندرس و پاره پاره شده باشند زیرا این تاریخ از کانالهاى خلفاى سه گانه و خلفاى بنى امیه و بنى عباس گذشته است. لذا هیچ امیدى براى نقل واقعیات در آن نیست در نتیجه وقتى براى این حادثه ى درد آورد تاریخى کوچکترین اشاره اى یافتیم مى توان با رجوع به احادیث شیعه در مورد این حادثه به نتیجه ى مطلوب رسید اینجاست که وقتى از اهل سنت نقل مى شود که:

1- وقتى عمر پشت درب خانه ى فاطمه علیهاالسلام قرار گرفت فریاد زد: یا خارج شوید براى بیعت و یا آن که خانه را بر شما به آتش مى کشم.

2- در جایى هست که مى گوید: آنها از خانه خارج نشدند.

3- در جاى دیگر مى گوید: و «دخل عمر و قام الخالد بالباب» عمر داخل خانه شد و خالد بر آستانه ایستاد.

4- و جاى دیگر که على و زبیر را با بدترین وضع مى کشیدند.

آیا ذکر همین نکته هاى تاریخى آنهم در تاریخ اهل سنت جاى تعجبى نیست و آیا براى اثابت این جنایت هولناک کافى نمى باشد؟

سوزانیدن درب خانه ى فاطمه به نقل شاهدان عینى

ما این حادثه دردناک را از منابع اهل سنت نقل کردیم در صورتى که در منابع شیعه و پیروان اهل بیت فجایع پیش از اینهاست.

سلیم بن قیس هلالى عامرى (متوفى حدود سنه 90) که از معتمدین و موثقین روات و از تابعین است و در کتابى که به اصل سلیم بن قیس معروف است، آنچه از سلمان و ابوذر شنیده، نوشته است و این کتاب [ این کتاب اخیراً چاپ شده و به فارسى هم ترجمه شده است. ] در نزد علماى شیعه معتبر مى باشد و مرحوم مجلسى و دیگران این حادثه را از آن کتاب نقل کرده اند و این کتاب را ابان بن عیّاش براى امام سجاد علیه السلام قرائت کرده امام آن را تأیید نموده است [ به مقدمه کتاب سلیم بن قیس مراجعه شود. ] سلیم داستان سقیفه را به تفصیل نقل کرده و درباره سوزانیدن درب خانه فاطمه زهراء چنین نوشته است: چون عمر کلمات فاطمه را شنید خشمگین شد و گفت ما را با زنان چه کار است؟ سپس برخاست با همراهان خود هیزم جمع کرد و هیزمها را پشت درب خانه ریختند- در حالى که در درون خانه امیرالمؤمنین على علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین بودند- عمر با صداى بلند گفت: به خدا قسم اى على باید بیرون بیائى و بیعت کنى وگرنه خانه ات را به آتش مى کشم؟!.

فاطمه زهراء پشت ردب خانه آمد صدا کرد، اى عمر ما را با تو چه کار است؟ چرا دست از ما برنمى دارى؟.

عمر گفت: اى فاطمه در را باز کن وگرنه خانه را با شما آتش مى زنم.

فاطمه فرمود: اى عمر آیا از خدا نمى ترسى بدون اجازه داخل منزل بشوى؟ برگرد.

عمر از برگشتن امتناع ورزید زیرا او «فظّ غلیظ القلب» بود صدا زد هیزم ها را آتش بزنید عمر هیزم ها را آتش زد و در نیم سوخته را فاطمه زهراء پشت آن بود گشود فاطمه مانع ورود عمر مى شد و مى گفت: من راضى نیستم تو به خانه من درآئى اما او قانع نشد و غلاف شمشیر را بر پهلوى فاطمه زد زهرا فریاد برآورد یا ابتاه. او براى آرام کردن صدیقه تازیانه برآورد و بر دست فاطمه که مانع ورود عمر به خانه بود، زد. حضرت زهرا با ناله و نفیرى صدا بلند کرد. یا ابتاه یا رسول اللَّه ببین عمر و ابوبکر پس از تو با من چه کردند؟!.

صداى ناله زهرا، تاب و توان على علیه السلام را گرفت از حجره بیرون آمد عمر مى خواست على علیه السلام را بگیرد على علیه السلام گریبان عمر را گرفت و او را سخت بفشرد و بر زمین زد و فرمود: «یا ابن صهاک لولا کتاب من الله سبق و عهد عهده الى رسول الله لعلمت انک لا تدخل بیتى...».

اگر وصیت پیغمبر دستم را نبسته بود، به تو حالى مى کردم چگونه بى اجازه وارد خانه من مى شوى، گردن عمر زخمى شد. قنفذ را به مسجد نزد ابوبکر فرستاد و یارى طلبید، مردم از قضیه باخبر شدند از مسجد به منزل فاطمه هجوم آوردند على علیه السلام برخاست دست به شمشیر زد قنفذ بیمناک شد باز خود را به ابوبکر رسانید ابوبکر گفت: برو اگر على را توانستید به مسجد بیاورید اگر نتوانستید خانه را با هر که در آن است آتش بزنید. قنفذ برگشت با جمعى دیگر به خانه على علیه السلام وارد شدند این بار، على علیه السلام را دستگیر کردند و دستهایش را بستند و طناب به گردنش انداختند و به مسجد بردند. در نزدیک درب خانه، حضرت زهرا خواست نگذارد شوهرش را بیرون ببرند. قنفذ با تازیانه اى که در دست داشت بر بازوى آن حضرت زد. زهرا از شدت ضربت قنفذ دست فرو کشید، على علیه السلام را کشان کشان به مسجد بردند. على علیه السلام در این گیر و دار از وصیت پیغمبر و خبر این حادثه سخن مى گفت، سلیم بن قیس مى گوید: على را به مسجد بردند، عمر شمشیر را از قنفذ گرفت و برهنه بالاى سر او گرفت و گفت بیعت کن...

سلیم بن قیس مى گوید: از سلمان پرسیدم آیا واقعاً این جماعت بدون اجازه وارد خانه شدند؟!

سلمان گفت: به خدا سوگند که فاطمه مقنعه بر سر نداشت و استغاثه مى کرد و مى گفت یا ابتاه دیروز از میان ما رفتى امروز ابوبکر و عمر با تو چنین مى کنند. من دیدم ابوبکر و آنها که اطراف بودند همه به گریه افتادند مگر عمر و خالد بن ولید که مى گفتند: ما با زنان کارى نداریم. و چون على علیه السلام را نزد ابوبکر بردند گفت به خدا اگر شمشیر به دست من بود شما بر من دست نمى یافتند و به خدا که من خود را ملامت نمى کنم که چرا با شما جهاد نمى کنم زیرا اگر چهل نفر با من همراه و بیعت کرده بودند و بیعت را نمى شکستند جمعیت شما را پراکنده مى کردم لکین خدا لعنت کند قومى را که بیعت کردند و بعد بیعت خود را شکستند.

سلمان دنباله این حادثه دلخراش را براى سلیم چنین تعریف مى کند:

چون قُنفذ فاطمه را به ضرب تازیانه مجروح ساخت فاطمه مانع بیرون بردن على علیه السلام بود، عمر به قنفذ گفت: اگر فاطمه مانع شد از زدن او پروا مکن، او را از على علیه السلام دور کن تا على علیه السلام را به مسجد ببریم. قُنفذ در را به زور و شدت گشود و به فشار پهلوى فاطمه علیهاالسلام زد و یک دنده از دنده هایش شکست و جنینى که در رحم داشت سقط شد و بیمار و بسترى بود تا از دنیا رفت. [ کتاب سلیم بن قیس: چاپ نجف، ص 22، چاپ ایران، ص 84 و 85. ] طبرسى در اجتحاج مى نویسد: زهرا با زنان بنى هاشم به طرف مسجد رفت و به ابوبکر خطاب کرد و گفت: به حق خدائى که محمد صلى اللَّه علیه و آله را به رسالت مبعوث کرد اگر دست از پسر عمویم برندارید موى سر پریشان مى کنم و پیراهن پیامبر را بر سر مى کشم و به درگاه خداوند شکایت مى کنم همانطور که صالح پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله دعا کرد نه صالح از پدرم عزیزتر بود و نه ناقه او از من گرامى تر است. [ طبرسى، الاجتحاح: ج 1، ص 222 و 223. ] سلمان که با چشم حقیقت بین خود آثار نزول بلا را مى بیند، به دستور امیرالمؤمنین خود را به زهرا مى رساند و او را از نفرین کردن بازمى دارد.

علت شهادت زهراى مرضیه صدمه هایى بود که به هنگام هجوم به خانه آن حضرت بر وى وارد شد.

در این ماجراى غمبار که براى مجبور نمودن على علیه السلام به بیعت با ابوبکر انجام شد. فاطمه بین در و دیوار قرار گرفت و با تازیانه و غلاف شمشیر مضروب گردید و در اثر این فشارها فرزندش «محسن» سقط شد پهلویش شکست، سینه اش مجروح و بازویش متورم گردید که در نهایت، این صدمه ها و جراحتها به شهادت آن حضرت انجامید. [ کتاب سلیم بن قیس: ص 85. ] البته قطع نظر از گفته هاى سنى و شیعه هیچ بعید نیست که چنین حوادثى پیش آمده باشد زیرا اگر جانشینى حضرت محمّد صلى اللَّه علیه و آله حق رسمى على علیه السلام بوده و کار گردانهاى سقیفه با نیرنگ او ار از حق خود محروم ساخته اند، مسلماً خود را براى ارتکاب جنایات بعدى نیز آماده نموده بودند کسى که به چنین کار نامشروعى دست مى زند و گفته ى پیغمبر را زیر پا مى گذارد از آزار دختر پیغمبر نیز باکى نخواهد داشت.

غصب فدک فاطمه

در حدیثى که از منابع اهل تسنن از «ابوسعید خُدرى» صحابه ى معروف پیامبر صلى اللَّه علیه و آله نقل شده، آمده است که: «لمّا نزلَ قولُهُ تعالى: (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) أعطى رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله فاطمِةَ فَدکاً» هنگامى که آیه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) نازل شد، پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فاطمه را صدا زد و فدک را به او بخشید. [ فدک زمینى آباد و حاصلخیزى در نزدیکى خیبر بود و از مدینه 140 کیلومتر فاصله داشت و بعد از خبیر، نقطه ى اتکاء یهودیان در حجاز به شمار مى رفت (مراصد الإطلاع: ماده ى فدک». ] این حدیث را «ابویعلى» و «ابن ابى حاتم» و «ابن مُردویه» و «طبرانى» از «ابوسعید» نقل کرده اند. [ ذهبى، میزان الإعتدال: ج 2، ص 228- سیوطى، درّ المنثور: ذیل آیه «و آت ذا القربى حقه» (اسراء: 26). ] در تفسیر «الدر المنثور» از ابن عباس نقل شده هنگامى که آیه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) نازل شد، پیامبر فدک را به فاطمه بخشید «أَقْطَعَ رَسُولُ اللَّه فاطِمَةَ فَدَکاً».

سیوطى پس از نقل روایت گفته این روایت را «ابن مردویه» از «ابن عباس» آورده. [ سیوطى، ذیل همین آیه در المنثور: ج 4، ص 177. ] و ذهبى در میزان الإعتدال حدیث را صحیح دانسته است. [ ذهبى، میزان الإعتدال: ج 2، ص 228. ] و متقى در کنزالعمّال [ متقى، کنزالعمّال: ج 2، ص 158. ] و به گفته ى وى حاکم در تاریخش و ابن النجار این حدیث را آورده اند.

«سمهودى» مورخ معروف مدینه (متوفى 911 ه-) مى نویسد:

فدک هفت قطعه زمین و مِلْک یک یهودى به نام «مخیریق» بوده که او شخصاً به پیغمبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله بخشید و به جنگ احد رفت و در آن جنگ کشته شد و بعضى هم نوشته اند به مرگ طبیعى مرده و پیش از مرگ نوشته و وصیت کرده پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله هرگونه تصرفى را در املاک او بنماید، مختار است. [ سهمودى، وفاء الوفاء: ص 153. ] پیامبر صلى اللَّه علیه و آله دهکده ى فدک را به دخترش فاطمه بخشید و تا پایان زندگى پیامبر فدک در دست فاطمه علیهاالسلام بود، فاطمه درآمد این ملک را که سالانه بالغ بر هفتاد هزار دینار بوده، بین بینوایان و فقرا تقسیم مى کرد.

«فدک» در سال هفتم هجرى به دست پیامبر اسلام صلى اللَّه علیه و آله افتاد جریان از این قرار بود که پیامبر پس از محاصره ى خیبر و درهم شکستن قدرت یهود در آن منطقه و عطوفت و مهربانى آن حضرت نسبت به چند قریه از آن آبادیها، اهالى فدک حاضر شدند با پیامبر صلى اللَّه علیه و آله مصالحه کنند که نصف سرزمین آنها اختصاص به پیامبر داشته باشد و نصف دیگر از آن خودشان، و در عین حال کشاورزى سهم پیامبر به عهده ى آن ها باشد و در برابر زحماتشان مزد دریافت دارند، بنابراین با توجه به آیه ى 6 سوره ى حشر که مى فرماید: (وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَلَمَّا أَوْ جَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ عَلى کُلِّ شَى ءٍ قَدِیرٌ) این قسمت زمین ملک پیامبر گردید و پیامبر به آن گونه که مى خواست در آن تصرف مى کرد. [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 210. ] تا آیه ى (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) «حق ذوى القربى را ادا کن» نازل شد، پیامبر از جبرئیل پرسید منظور از این آیه چیست؟ پاسخ داد: فدک را به فاطمه علیهاالسلام ببخش تا براى او و فرزندانش مایه ى زندگى باشد و عوض از ثروتى باشد که خدیجه در راه اسلام مصرف کرده است پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فاطمه را خواست و فدک را به او بخشید، از این ساعت ملکیت پیامبر پایان یافت و فدک ملک فاطمه علیهاالسلام شد، این جریان تا زمان وفات پیامبر ادامه داشت.

شاهد زنده ى دیگر بر اى مدعى گفتار امیر مؤمنان على علیه السلام درباره ى فدک است که مى فرماید:

«بَلى کانَتْ فِى أَیْدِینا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلیها نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَتْ عَنها نُفوسُ قَومٍ آخرِینَ وَ نِعْمَ الحَکَمُ اَللَّهُ». [ نهج البلاغه: نامه 45 نامه ى معروف به عثمان بن حُنیف. ] «آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده «فدک» در دست ما بود ولى گروهى بر آن بخل ورزیدند در حالى که گروه دیگرى سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین قاضى و داور خداست».

این سخن به خوبى نشان مى دهد که در عصر پیامبر «فدک» در اختیار امیر مؤمنان على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام بود ولى بعداً گروهى از بخیلان حاکم، چشم به آن دوختند و على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام به ناچار از آن چشم پوشیدند و مسلماً این چشم پوشى با رضایت خاطر صورت نگرفت چرا که در این صورت خدا را به داورى طلبیدن و «نِعْمَ الحَکَمُ اللَّه» گفتن معنى ندارد.

پس از رحلت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله همین که ابوبکر بر خلافت تسلط یافت، عمّال فاطمه را از فدک بیرون کرد و فدک را از دست فاطمه گرفت و آن را جزء بیت المال نمود.

«بخارى» در «صحیح» خود از عایشه نقل مى کند فاطمه علیهاالسلام چند نفر را نزد ابوبکر فرستاد و شکایت از عُمّال او کرد و پیغام داد فدک میراث من است و آنچه از خمس خیبر باقى مانده سهم ما مى باشد و دستور ده فدک را برگردانند.

ابوبکر به نمایندگان دختر پیغمبر گفت: من از پیغمبر شنیدم که فرمود: «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبیاءِ لا نُوَرِّثُ ما تَرَکناه صَدَقَةٌ» یعنى ما جماعت پیامبران ارث نمى گذاریم و ما تَرَکِ ما صدقه است». [ بخارى: صحیح: ج 5، ص 177- مسلم: صحیح، ج 3، ص 1380. ] ابن ابى الحدید معتزلى مى گوید:

«فى هذاَ الحدیثِ عَجَبٌ لأنّها قالَتْ لهُ أنتَ وَرَثَةُ رَسولِ اللَّه أَمْ أَهْلُهُ؟ قالَ: بَل أهلُهُ و هذا تصریحٌ بأنّه صلّى اللَّه علیه و آله مَوروثٌ یَرِثُهُ أَهلُهُ و هُو خِلافُ قَولِهِ «لا نُورِّث». [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 219. ] «من از این حدیث در شگفتم زیرا فاطمه علیهاالسلام در احتجاج خود با ابوبکر بر سر فدک گفت تو وارث پیغمبرى یا اهل او، ابوبکر در جواب گفت: من از اهل او هستم فرمود: اگر چنین است که اهل او ارث مى برند این خلاف حدیثى است که از پدرم نقل مى کنى؟».

فاطمه علیهاالسلام فرمود: این نِحله، عطیّه و بخشش پیامبر است. ابوبکر در پاسخ، از او مطالبه ى بیّنه و شاهد نمود. تا بدین وسیله ثابت کند که فدک ملک اوست.

گرچه از نظر اسلام، هرگاه مکى در تصرف کسى باشد از او درخواست بیّنه و شاهد نمى شود و نفس تصرف دلیل مالکیت است. بلکه کسى که ادعاى خلاف آن را داشته باشد، باید بیّنه اقامه کند زیرا او مدعى است و دلیل بر این که فدک در تصرف زهرا علیهاالسلام بوده، واژه ى «إیتاء» در آیه ى شریفه ى: (وَ آتِ ذاَ القُرْبى حَقَّهُ) مى باشد و نیز لفظ «اعطاء» و «اقطاع» که در روایات آمده است.

با این حال زهرا علیهاالسلام بناچار براى اثابت حقانیت خود اقامه ى بیّنه کرد. على علیه السلام و اُمِّ أیمن هر دو شهادت دادند که فدک ملک زهرا است، اما پاسخ ابوبکر این بود که شهادت یک مرد و یک زن کافى نیست، بلکه باید دو مرد و یا یک مرد و دو زن باشد.

البته زهرا به این مسأله توجه داشت ولى جریان اختلاف در این مورد از باب قضاوت نبود چرا که در این مورد ابوبکر، خود هم قاضى و هم طرف دعوا به شمار مى آمد اگر قضاوتى حقیقى بود مى بایست قاضى شخص سومى باشد بنابراین در این مورد یک شاهد کافى بود که گفته ى مدعى را تصدیق کند و جریان پایان پذیرد نه از باب یک قضاوت اسلامى.

در عین حال زهرا علیهاالسلام براى بار دوم على علیه السلام و امّ ایمن، اسماء بنت عُمیس، حسن و حسین علیهماالسلام را به عنوان شاهد همراه آورد اما باز هم مورد قبول خلیفه واقع نشد به این دلیل که على علیه السلام همسر فاطمه است و حسن و حسین فرزندان او هستند و طرف فاطمه را خواهند گرفت و به نفع او شهادت خواهند داد اما اسماء بنت عُمیس بدان جهت شهادتش پذیرفته نشد که همسر جعفر بن ابى طالب بوده و به نفع بنى هاشم شهادت مى دهد و امّ ایمن نیز گواهیش پذیرفته نشد، به این جهت که زنى است غیر عرب و نمى تواند مطالب را روشن بیان کند.

اما باید سؤال کرد که آیا فاطمه، على، حسن و حسین علیهم السلام که بر اساس آیه ى تطهیر در روایاتى که در شأن آنان رسیده که از هر گناه و آلودگى پاکند، سخنشان مورد قبول نیست؟ حال چگونه سخنان آنها براى ابوبکر باور نکردنى است؟!

در اینجا بد نیست به جریانى که ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه آورده، توجه کنیم وى مى گوید:

از على «بن فارقى» مدرس مدرسه ى غربى بغداد پرسیدم آیا فاطمه در ادعایش صادق بود؟ پاسخ داد: بله.

پرسیدم: پس چرا ابوبکر فدک را به او واگذار نکرد؟ با این که مى دانست فاطمه علیهاالسلام راستگو است؟ استاد تبسّم کرد، سپس جمله ى لطیف و زیبا و طنز گونه اى گفت. با این که چندان اهل شوخى و مزاح نبود، گفت:

اگر روز اول به مجرد ادعاى فاطمه فدک را باز مى گرداند، فردا فاطمه ادعاى خلافت همسرش را مطرح مى ساخت و مى بایست ابوبکر از مقام خلافت کناره گیرى کند و در این مورد عذر زمامدار خلافت پذیرفته نبود، چرا که با عمل نخستش اقرار به صداقت و راستگوئى دختر پیامبر کرده بود، و باید پس از آن بدون نیاز به بیّنه و شهود، هرگونه ادعائى مى کرد، قبول نماید.

ابن ابى الحدید مى افزاید: «این سخن صحیح و درست است گر چه استاد آن را به صورت شوخى بیان نمود». [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 284. ] را ستى باید پرسید على علیه السلام که پیامبر او را «أقضى الأُمّة» و «صدیق أکبر» مى داند و مى گوید: «عَلِىٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ یَدُورُ مَعهُ حَیثما دارَ». «حق با على علیه السلام است و على علیه السلام با حق است و حق همواره از على علیه السلام جدا نمى شود».

داور اولى و سرپرست مؤمنان و اولى، نسبت به جان مؤمنان مى داند شهادتش در مورد قطعه زمینى همچون فدک پذیرفته نیست؟ آیا در اینجا شهادت بناحق مى دهد؟! مسلماً چنین نیست، بلکه باید گفت، تمام تلاش ابوبکر و عمر این بود که «فدک» این باغ پر درآمد در اختیار على و فاطمه علیهاالسلام قرار نگیرد، مبادا درآمدهاى آن را صرف درهم شکستن حکومت کنند، یا این که از روى بخل و حسادت بوده است.

چنان که على علیه السلام خود به این موضوع اشاره کرده مى فرماید:

«بَلى کانَتْ فِى أَیْدِینا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ ما أَظَلَّتْهُ السَّماءُ فَشَحَّتْ عَلیها نُفُوسُ قَومٍ وَ سَخَتْ عَنها نُفُوسُ قَومٍ آخرِینَ وَ نِعْمَ الحَکَمُ اَللَّهُ». [ نهج البلاغه: نامه 45 نامه ى معروف به عثمان بن حُنیف. ] «آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده «فدک» در دست ما بود ولى گروهى بر آن بخل ورزیدند در حالى که گروه دیگرى سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین قاضى و داور خداست».

اما این که ابوبکر شهادت اسماء بنت عُمیس همسر جعفر را رد کرد به این بهانه که به بنى هاشم علاقه دارد، این نیز مطلب عجیبى است و جواب آن روشن است، زیرا در قضاوت، این شرط نشده که شاهد باید دشمن انسان باشد، بلکه شرط شاهد عدالت است علاوه مگر پیامبر گواهى نداده بود که «اسماء أهل بهشت است»؟.

اما این که اُمّ ایمن عجمى است، آیا شرط قبول شهادت عرب بودن است؟! و یا فصاحت و بلاغت؟ یا جملاتى که برساند گفته ى فلانى درست است؟! آیا امّ ایمن که از زمان کودکى پیامبر در خانه ى آنها بوده و در میان مردم حجاز زندگى مى کرده و حدود بیش از 60 سال از عمرش در میان مردم حجاز مى گذرد و هنوز نمى توانسته به زبان عربى حرف بزند؟!

خلاصه: طبق بعضى از نقلها چون ابوبکر فدک را به فاطمه نداد، فاطمه از او غضبناک شد و از او روگردانید و اجازه نداد با او سخن بگوید تا در گذشت و پس از رحلت هم اجازه نداده بود بر او نماز بگزارد. لذا شوهرش او را شبانه دفن کرد و قبرش را هم مخفى نمود. [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 280. ] طبق بعضى از تواریخ، پس از آن که فاطمه اقامه ى بیّنه نمود، ابوبکر از گفتار فاطمه متأثّر شد و گریه کرد «فاستعْبَرَ و بَکى وَ کَتَبَ لها بِرَدِّ فَدَک» و نوشت من فدک را به فاطمه رد نمود. فاطمه علیهاالسلام نامه را گرفت و از نزد ابوبکر خارج شد در بین راه با عمر برخورد نمود عمر پرسید: فاطمه از کجا مى آئى؟ در پاسخش فرمود: از پیش ابوبکر، او را خبر دادم که فدک را پیامبر به من بخشیده و براى او بیّنه اقامه کردم و او طى نامه اى فدک را به من بازگرداند عمر نامه را گرفت و به سوى ابوبکر بازگشت به ابوبکر گفت:

«فدک را تو به فاطمه دادى و نامه آن را نوشته اى»؟ ابوبکر جواب داد: بلى!

عمر گفت: «على علیه السلام آن را به سوى خود مى کشد و اُمّ ایمن زن است و حرفش مورد قبول نیست سپس آب دهان روى آن انداخت و آن را پاره کرد». [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 275. ] عجیب است همین عمرى که آن روز نامه را پاره کرد و بر ابوبکر اعتراض نمود در دوره ى خلافت خود آن را رد کرد.

سمهودى محدث و مورخ معروف مدینه در تاریخ مدینه و «یاقوت بن عبداللّه رومى حموى» در معجم البلدان نقل مى کنند که ابوبکر در زمان خلافت خود فدک را تصرف نمود و عمر در دوره ى خلافت خود آن را به على علیه السلام و عباس واگذار کرد. [ سهمودى، وفاء الوفاء: ج 2، ص 160. ] پس جاى این سؤال است که اگر ابوبکر به عنوان «فى ء» مسلمانان حسب الأمر رسول اللّه صلى اللَّه علیه و آله فدک را تصرف نمود عمر آن را به چه دلیل به دو نفر واگذار نمود؟!

اما در زمان عثمان، بعضى معتقدند که عثمان آن را به مروان بن حَکَم بخشیده است مروان هم آن را به فرزندش عبدالعزیز بخشید و پس از مرگ او به ارث براى فرزندانش باقى ماند که عمر بن عبدالعزیز سهمیه بقیه ى ورّاث را با خرید و بخشش یکجا جمع نمود و به فرزندان فاطمه علیهاالسلام تحویل داد.

ابن ابى الحدید از ابوبکر جوهرى نقل مى کند که:

چون «عمر بن عبدالعزیز» به خلافت رسید، به عامل خود در مدینه نوشت: فدک را به اولاد فاطمه علیهاالسلام واگذار کن. فلذا حسن بن حسن مجتبى و بعضى گفتند: حضرت على بن الحسین علیه السلام را خواست و به آنها واگذار کرد.

بنا به نقل بلاذرى، عمر بن عبدالعزیز به فرماندارش در مدینه «عمرو بن حزم» نوشت که «فدک» را به فرزندان فاطمه برگردان.

فرماندار مدینه در پاسخ او نوشت: «فرزندان فاطمه بسیارند و با طوائف زیادى ازدواج کرده اند، به کدام گروه باز گردانم»؟.

عمر بن عبدالعزیز خشمناک شد، نامه تندى به این مضمون در پاسخ فرماندار مدینه نوشت:

هرگاه من ضمن نامه اى به تو دستور مى دهم گوسفندى ذبح کن، تو فوراً در جواب خواهى نوشت آیا بى شاخ باشد یا شاخدار؟ و اگر بنویسم گاوى را ذبح کن سئوال مى کنى رنگ آن چگونه باشد؟ هنگامى که این نامه ى من به تو مى رسد فوراً «فدک» را بر فرزندان فاطمه از على علیه السلام تقسیم کن». [ بلاذرى، فتوح البلدان: ص 38. ] ابن ابى الحدید این عبارت را نوشته است که: «کانَتْ اَوَّلَ ظَلامَةٍ رَدَّها» [ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 216. ] یعنى این عبارت رد کردن عمر فدک را به فرزندان فاطمه علیهاالسلام نخستین ظلم کرده و غارت شده اى که رد نموده شد.