شمشیر را که در نیام بود بلند کرد و به پهلوى زهرا (س) زد، فاطمه (س) شیون کشید، عمر این بار تازیانه اش را بلند کرد و بر بازوى حضرت زهرا (س) زد، فاطم
29 بازدید
تاریخ ارائه : 2/5/2013 12:29:00 PM
موضوع: تاریخ و سیره

افروختن آتش بر درِ خانه ى فاطمه روح رسالت

هنگامى که على (ع) بى وفائى مردم را دریافت، و دانست که یاریش سرپیچى کردند، و به اطراف ابوبکر رفتند، ملازم خانه شد و از خانه بیرون نیامد.

عمر به ابوبکر گفت: چرا براى على (ع) پیام نمى فرستى تا با تو بیعت کند؟، همه ى مردم جز على (ع) و غیر از آن چهار نفر، بیعت کرده اند.

ابوبکر داراى رقّت قلب و مدارا بود و در امور دقت بیشترى مى کرد، ولى عمر سخت دلتر و خشن تر، بود و زبان تند داشت.

عمر گفت: «قنفُذْ» را به سراغ على (ع) مى فرستم، زیرا قنفذ سخت دل و تندخو و بى مهر است و غلام آزاد شده مى باشد و از دودمان عدىّ بن کعب است [قُنفذ (بر وزن هدهد) از قبیله عدى، و پسر عموى عمر بوده است. (مترجم).]

ابوبکر، قُنفذ را همراه گروهى به حضور على (ع) فرستاد، قُنفذ به در خانه على (ع) آمد و اجازه ى ورود خواست، ولى على (ع) اجازه ى ورود نداد، همراهان قنفذ، نزد ابوبکر و عمر که در مسجد با جمعى نشسته بودند آمده و گفتند: «على (ع) به ما اجازه ورود نداد».

عمر گفت: به خانه ى على (ع) بروید، اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد گردید.

آنها به در خانه ى على (ع) آمدند و نخست اجازه ى ورود طلبیدند، فاطمه (س) کنار در آمد و فرمود: «من بر شما ممنوع کردم که بدون اجازه وارد خانه ى من شوید» (من در زحمت هستم، به خانه ى من نیائید.)

باز همراهان قنفذ به نزد ابوبکر و عمر بازگشتند، ولى قنفذ همانجا ماند، همراهان او جریان عدم اجازه ى فاطمه (س) را به ابوبکر و عمر ابلاغ کردند.

عمر خشمگین شد و گفت: ما را با امر زنان چه کار است؟!، سپس به اطرافیان خود گفت: هیزم جمع کنید، آنها هیزم جمع کردند و همراه عمر، کنار درِ خانه ى زهرا (س) آمدند، و هیزمها را کنار در گذاردند، در آن وقت على (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسین (ع) در آن خانه بودند، آنگاه عمر فریاد زد، که على و فاطمه (علیهماالسلام) صداى او را شنیدند، او در فریادش مى گفت: و َاللَّهِ لَتُخْرِجُنَّ یا عَلِىُّ وَ لُتُبایِعُنَّ خَلِیفَةَ رَسُولِ اللَّهِ وَ اِلّا اَضْرمْتُ عَلَیْکَ النَّارَ :

«سوگند به خدا اى على! باید از خانه بیرون بیائى و باید با خلیفه ى رسول خدا (ابوبکر) بیعت کنى وگرنه بر خانه ى تو آتش برمى افروزم.»

فاطمه (س) به عمر فرمود: چرا با ما چنین برخورد مى کنى؟!

عمر گفت: در را باز کن، وگرنه به شما آتش مى افکنم.

فاطمه (س) فرمود: آیا از خدا نمى ترسى، و وارد خانه ى من مى شوى؟

عمر از آنجا نرفت، و از همراهان خود آتش خواست، و با آن آتش درِ خانه ى زهرا (س) را شعله ور نمود، سپس در را فشار داد و وارد خانه شد، فاطمه (س) مقابل او ایستاد، و فریاد زد:

یا اَبَتاهُ! یا رَسُولَ اللَّهِ: «اى پدر جان اى رسول خدا!»

عمر شمشیر خود را که در نیام بود بلند کرد و بر پهلوى حضرت زهرا (س) زد، ناله ى آن حضرت بلند شد یا اَبَتاهُ! (اى پدر جان!)، عمر تازیانه ى خود را بلند کرد و بر بازوى زهرا (س) زد، آن حضرت فریاد زد:

یا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ ما خَلَفَّکَ اَبُوبَکْرُ وَ عُمَرُ :

«اى رسول خدا! بنگر که بعد از تو، ابوبکر و عمر برخورد بسیار بدى با ما نمودند».

در این هنگام حضرت على (ع) برجهید و گریبان عمر را گرفت و او را بر زمین کوبید به طورى که گردن و بینى او مجروح شد، على (ع) تصمیم گرفت که او را به قتل برساند، ناگاه به یاد وصیت پیامبر (ص) افتاد و فرمود: «اى پسر صحّاک سوگند به خداوندى که محمّد (ص) را به مقام نبوّت کرامت بخشید، اگر حکم خدا سبقت نگرفته بود و پیمان رسول خدا (ص) در میان نبود، قطعاً مى دانستى که نمى توانستى وارد خانه ى من شوى!»

عمر شخصى را به مسجد فرستاد و از ابوبکر کمک خواست.

جمعى از هواداران ابوبکر آمدند و وارد خانه ى على (ع) شدند.

ناگاه على (ع) برخاست و شمشیر بدست گرفت.

قنفذ نزد ابوبکر بازگشت، از ترس اینکه على (ع) به روى آنها شمشیر بکشد، چرا که از دلاورى و رشادت على (ع) در جنگها، خبر داشت، (و جریان را به ابوبکر گزارش داد).

ابوبکر به قُنفذ گفت: به سوى خانه ى على (ع) برگرد، اگر او از خانه بیرون آمد، او را به اینجا بیاور، و اگر بیرون نیامد، خانه را با کسانى که در خانه هستند، بسوزان!».

قنفذ برگشت و با همراهانش بدون اجازه، وارد خانه على (ع) شدند، على (ع) خواست شمشیرش را بردارد، قنفذ پیش دستى کرد و شمشیر را ربود... در این هنگام فاطمه (س) به حمایت از على (ع) به میان آمد، قنفذ تازیه اش را بلند کرد و به فاطمه (س) زد.

فَماتَتْ حِینَ ماتَتْ وَ اِنَّ فِى عَضُدِها مِثلَ الدُّمْلُجِ مِنْ ضَرْبَتِهِ. :

«وقتى که فاطمه (س) بر اثر آن ضربت (پس از مدّتى) از دنیا رفت، آثار شدید آن تازیانه

(مانند بازوبند و دستبند) در بازوى زهرا (س) نمایان بود». [دُمْلُجْ کقُنْفُذْ شَیْى کالسُّوار «دُملُج (بر وزن هدهد) چیزى نظیر دستبند است» (مجمع البحرین- دملج).]

سپس حضرت على (ع) را به اجبار نزد ابوبکر آوردند، عمر با شمشیر برهنه بالاى سر على (ع) ایستاده بود، همراهان او مانند:

خالد بن ولید، ابوعبیده ى جرّاح، سالم غلام آزاد شده ى ابوحُذیفه، معاذ بن جبل، مغیرة بن شُعبه، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد و سایر مردم که همه ى آنها اسلحه داشتند، اطراف ابوبکر را گرفته بودند.

خروش فاطمه و تصمیم او بر نفرین

عیّاشى روایت کرده است (پس از بیرون بردن على (ع) از خانه) فاطمه (س) بیرون آمد و به ابوبکر رو کرد و فرمود:

«آیا مى خواهید شوهرم را از دستم بگیرید و مرا بیوه کنید، سوگند به خدا اگر دست از او برندارید، موى سرم را پریشان مى کنم و گریبان چاک مى نمایم و کنار قبر پدرم مى روم و به درگاه خدا ناله مى کنم».

آنگاه فاطمه (س) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و از خانه بیرون آمد تا کنار قبر پیامبر (ص) برود.

حضرت على (ع) از جریان آگاه شد و به سلمان فرمود: برو فاطمه (س) دختر محمّد (ص) را دریاب (گوئى) دو طرف مدینه را مى نگرم که بلرزه درآمده و در زمین فرومى روند، سوگند به خدا اگر فاطمه (س) موى خود را پریشان کند و گریبان چاک نماید و کنار قبر پیامبر (ص) برود و به پیشگاه خدا ناله نماید، دیگر مهلتى براى مردم مدینه باقى نمى ماند و زمین همه ى آنها را در کام خود فرومى برد.

سلمان با شتاب نزد فاطمه (س) آمد و عرض کرد: «اى دختر محمّد! خداوند پدرت را مایه ى رحمت جهانیان قرار داده است، به خانه بازگرد و نفرین مکن».

فاطمه (س) فرمود: اى سلمان، آنها مى خواهند على (ع) را به قتل برسانند، صبرم تمام شده، بگذار کنار قبر پدرم بروم و مویم را پریشان کنم گریبان چاک نمایم، و به درگاه پروردگار بنالم.

سلمان عرض کرد: «من ترس آن دارم، مدینه به لرزه درآید و زمین دهان باز کند و مردم را در خود فروببرد! على (ع) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده که به خانه بازگردى و از نفرین نمودن منصرف شوى».

در این هنگام حضرت زهرا (س) فرمود:

اِذاً اَرْجِعُ وَ اَصْبِرُ وَ اَسْمَعُ لَهُ و اُطِیعُ :

«در این صورت (چون شوهرم فرموده) به خانه بازمى گردم و صبر مى کنم، و سخن آن حضرت را مى پذیرم و از او اطاعت مى کنم».

علّامه طبرسى در کتاب احتجاج نقل مى کند که امام صادق (ع) فرمود: وقتى على (ع) را از خانه اش بیرون آوردند، تمام بانوان بنى هاشم از خانه هاى خود بیرون آمدند تا نزدیک قبر رسول خدا (ص) رفتند، حضرت فاطمه (س) صدا زد: «پسر عمویم را آزاد کنید، سوگند به خداوندى که محمّد (ص) را به حق مبعوث نمود، اگر او را رها نکنید، مویم را پریشان مى کنم، و پیراهن پیامبر (ص) را بر سرم مى افکنم، و در درگاه خدا ناله مى کنم، ناقه ى صالح پیغمبر در پیشگاه خدا، گرامى تر از فرزندان من نیست». [یعنى قوم گنهکار صالح (ع) ناقه ى صالح را که معجزه ى او بود، پى کردند و کشتند، خداوند آنها را با سخت ترین مجازات، به هلاکت رساند، فرزندان من کمتر از ناقه ى صالح نیستند (ماجراى قوم ثمود و ناقه صالح و مجازات شدید آنها در قرآن در موارد متعدد از جمله در سوره ى شمش آیه 11 تا 15 آمده است)- مترجم.]

سلمان مى گوید: نزدیک فاطمه (س) بودم سوگند به خدا دیدم که پایه ى دیوارهاى مسجد رسول خدا (ص) از زمین جدا و گشوده مى شود، که اگر کسى خواسته باشد مى تواند از آن عبور نماید، نزدیک رفتم و عرض کردم «اى بانوى بزرگوار و اى سرور من! خداوند پدرت را مایه ى رحمت جهان قرار داد، شما سبب عذاب مردم نشوید، فاطمه (س) از زمین جدا و گشوده مى شود، که اگر کسى خواسته باشد مى تواند از آن عبور نماید، نزدیک رفتم و عرض کردم «اى بانوى بزرگوار و اى سرور من! خداوند پدرت را مایه ى رحمت جهان قرار داد، شما سبب عذاب مردم نشوید، فاطمه (س) به خانه ى خود مراجعت نمود، و شکاف مسجد بهم پیوست، بطورى که غبار از پایه مسجد برخاست و در بینى ما رفت.

محدّث بزرگ شیخ کُلینى از امام باقر و امام صادق (ع) نقل مى کند که فرمودند: «وقتى که کار آن گروه آن گونه به پیش رفت، فاطمه (س) لباس عمر را گرفت و به طرف زمین کشید و سپس فرمود: سوگند به خدا اى پسر خطاب! اگر من از آن اکراه نداشتم که بلا به بى گناهان برسد، البتّه مى دانى که سوگند یاد مى کردم و به خدا پناه مى بردم و به زودى خداوند خواسته ام را اجابت مى کرد». و نیز روایت شده: وقتى که على (ع) را از خانه بیرون آوردند، فاطمه (س) پیراهن رسول خدا (ص) را بر سرش نهاد، دست حسن و حسین علیهماالسلام را گرفت، و نزد ابوبکر آمد و گفت: «اى ابوبکر مرا با تو چکار، که مى خواهى فرزندانم را یتیم کنى و شوهرم را از دستم بگیرى؟، سوگند به خدا اگر درست بود، موى سرم را پریشان مى نمودم، و به درگاه خدا شیون مى کردم».

شخصى از هواداران ابوبکر، به ابوبکر گفت: «شما چه تصمیمى دارید؟ آیا مى خواهید همه ى مردم به هلاکت برسند؟!» (آنگاه على (ع) را رها کردند) على علیه السلام دست زهرا (س) را گرفت و او را به خانه برد. و در روایت دیگر آمده امام باقر (ع) فرمود: وَاللَّهِ لَوْ نَشَرتْ شَعْرَها ما تُواطُرّاً «سوگند به خدا، اگر فاطمه (س) مویش را پریشان مى کرد، همه ى مردم مى مردند».

چگونگى کشمکش بیعت گرفتن از على از نگاه ابن ابى الحدید

ابن ابى الحدید عالم معروف اهل تسنّن از کتاب «السّقیفه» جوهرى روایت مى کند، شعبى نقل کرد که ابوبکر به عمر گفت: «خالد بن ولید» کجاست؟

عمر، خالد را نشان داد، ابوبکر به عمر و خالد گفت: با هم نزد على (ع) و زبیر بروید و آنها را به اینجا بیاورید.

عمر و خالد به درِ خانه ى زهرا (س) آمدند، خالد کنار در ایستاد، و عمر وارد خانه شد، و به زُبیر گفت: این شمشیر چیست که در دست دارى؟

زبیر گفت: این شمشیر را آماده کرده ام تا با على (ع) بیعت کنم.

در خانه ى جمعى از اصحاب از جمله مقداد و همه ى بنى هاشم حضور داشتند، عمر شمشیر را از دست زبیر ربود، و آن را روى سنگى که در خانه بود کوبید و شکست، سپس دست زبیر را گرفت و بلند کرد و از خانه بیرون آورد، و در بیرون خانه به خالد گفت: مراقب زبیر باش، خالد زبیر را نگهداشت با توجه به اینکه گروه بسیارى از فرستادگان ابوبکر به عنوان حفاظت خالد و عمر، کنار در خانه اجتماع کرده بودند.

سپس عمر وارد خانه ى حضرت على (ع) شد و به على (ع) گفت: «برخیز و بیعت کن». [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 6 ص 48.]

على (ع) برنخاست و از بیعت امتناع ورزید، عمر دست على (ع) را گرفت و گفت: برخیز، آن حضرت اطاعت نکرد، سرانجام آن حضرت را به اجبار از خانه بیرون آورد و به خالد سپرد و جمعیّت بسیارى همراه خالد بودند، عمر با همراهان، على (ع) و زبیر را با اکراه و اجبار به سوى مسجد بردند، مردم از هر سو آمدند و اجتماع کردند و تماشا مى نمودند، به طورى که کوچه هاى مدینه پر از جمعیّت شد.

فاطمه (س) وقتى که این گونه رفتار عمر را مشاهده کرد، با فریاد و فغان به میان جمعیّت آمد، زنهاى بنى هاشم و زنهاى دیگر، اطراف او را گرفتند، آنگاه فاطمه (س) در کنار در خانه ایستاد و فریاد زد:

«اى ابوبکر! چقدر زود بر اهل بیت پیامبر (ص) یورش بردید و جسارت کردید، سوگند به خدا من دیگر با عمر، سخن نمى گویم تا خداوند را ملاقات کنم».

روایت کننده مى گوید: وقتى که على (ع) و زبیر بعیت کردند، و آن فتنه ها و خروشها آرام گرفت، ابوبکر نزد فاطمه (س) رفت و از عمر شفاعت کرد، و از فاطمه (س) خواست که عمر را ببخشد، فاطمه از عمر راضى شد. (!!) [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 6 ص 49.]

ابن ابى الحدید (پس از نقل مطلب فوق اظهار نظر کرده و) مى گوید: «به نظر من، صحیح این است که فاطمه (س) وقتى که از دنیا رفت، نسبت به ابوبکر و عمر، ناراحت و (خشمگین) بود، و وصیّت کرد که آنها در نماز بر جنازه ى او شرکت نکنند، و این پیش آمد، در نزد اصحاب ما از گناهان صغیره بوده و آنها مشمول آمرزش شده اند (!!) و بهتر این بود که ابوبکر و عمر، به فاطمه (س) احترام کنند، و به مقام ارجمند او توجّه نمایند، ولى آنها از تفرقه و اختلاف، بیم داشتند، و کارى را که به نظرشان صلاح تر بود انجام دادند، آنها در دین و قوّت یقین در جایگاه ارجمندى بودند، و مثل چنین امورى اگر ثابت شود، گناه کبیره نیست، بلکه از گناهان کوچکى است که معیار تولّى و تبرّى (دوستى و دشمنى) نخواهند بود!!». [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 6 ص 50.]

(آیا قضاوت ابن ابى الحدید، صحیح است؟! و مى توان چنان امور را گناه صغیره نامید؟!! قضاوت با شما).

فاطمه بین فشار در و دیوار

علّامه ى مجلسى در کتاب بحار از کتاب «سُلَیم بن قیس هلالى کوفى»، نقل کرده که ابان بن عیّاش از سُلَیم نقل نموده که سلمان و عبداللَّه بن عبّاس گفتند: هنگامى که رسول خدا (ص) رحلت کرد، هنوز جنازه اش را به خاک نسپرده بودند که مردم پیمان خود را (نسبت به رسول خدا) شکستند و مُرتد شدند، و برخلاف مسیر (تعیین شده از جانب پیامبر) اجتماع کردند، على (ع) به تجهیز جنازه ى رسول خدا (ص) مشغول شد تا اینکه آن را غسل داد و کفن نمود و حنوط کرد و نماز بر آن خواند و آن را در میان قبر گذاشت.

سپس به خانه مراجعت کرد و طبق وصیّت پیامبر (ص) به جمع آورى و تنظیم آیات قرآن پرداخت، و این امور او را از جریانات دیگر بازداشت.

عمر به ابوبکر گفت: «همه ى مردم با تو بیعت کرده اند جز این مرد (على علیه السلام) و اهل بیت او، شخصى را نزد او بفرست که بیاید و بیعت کند.

ابوبکر، پسر عموى عمر را که قُنْفُذْ» نام داشت براى این کار انتخاب کرد و به او گفت: نزد على (ع) برو و بگو: دعوت خلیفه رسول خدا را اجابت کن.

قنفذ چند بار از طرف ابوبکر نزد على (ع) رفت و پیام ابوبکر را ابلاغ کرد، ولى على (ع) از آمدن ابوبکر، امتناع ورزید.

عمر خشمگین برخاست و خالد بن ولید و قنفذ را طلبید و به آنها امر کرد تا هیزم و آتش بردارند، آنها از دستور عمر اطاعت کردند، هیزم و آتش برداشتند و همراه عمر کنار در خانه ى فاطمه (س) رهسپار شدند، فاطمه (س) پشت در بود، هنوز شال عزا (از رحلت پبامبر) بر سرش بود، و از فراق پیامبر (ص) سخت نحیف و ناتوان شده بود، عمر به سر رسیده و در را زد و فریاد برآورد: اى پسر ابوطالب! در را باز کن!

فاطمه (س) فرمود: «اى عمر! ما را به تو چکار، چرا دست از ما برنمى دارى؟ با اینکه ما عزادار هستیم؟»

عمر گفت: در را باز کن، وگرنه آن را به روى شما مى سوزانم فاطمه (س) فرمود: اى عمر! آیا از خدا نمى ترسى؟بدون اجازه وارد خانه ى من مى شوى و به خانه ام هجوم مى کنى؟

عمر از تصمیم خود منصرف نشد، سپس آتش طلبید و در خانه را به آتش کشید، آنگاه در نیم سوخته را فشار داد، در این هنگام فاطمه (س) با عمر روبرو شد، و فریاد زد: یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ اللَّهِ: «اى پدر جان اى رسول خدا».

عمر شمشیر را که در نیام بود بلند کرد و به پهلوى زهرا (س) زد، فاطمه (س) شیون کشید، عمر این بار تازیانه اش را بلند کرد و بر بازوى حضرت زهرا (س) زد، فاطمه (س) فریاد زد یا اَبَتاه! (اى پدر جان!) در این هنگام حضرت على (ع) با شتاب آمد و گریبان عمر را گرفت و کشید و او را بر زمین افکند به طورى که بینى و گردن عمر مجروح گردید و تصمیم گرفت که او را بقتل برساند، به یاد وصیّت و سفارش رسول خدا (ص) افتاد که آن حضرت امر به صبر و تحمل و اطاعت کرده بود، فرمود: «اى پسر صحّاک! به خداوندى که محمّد (ص) را به مقام نبوّت، گرامى داشت، اگر وصیّت پیامبر (ص) نبود، البتّه مى دانستى که بدون اجازه قدرت بر وارد شدن به خانه ى مرا نداشتى».

عمر فریاد مى زد و کمک مى طلبید، جمعى به یارى او شتافتند و وارد خانه حضرت على (ع) را کشان کشان به سوى مسجد (براى بیعت) بردند، در این هنگام فاطمه (س) کنار در خانه بود، قنفذ با تازیانه، آن حضرت را مضروب نمود، هنگامى که حضرت زهرا (س) از دنیا رفت آثار آن تازیانه مانند بازوبند در بازوى آن بانوى بزرگ، نمایان بود، سپس همین قنفذ، در خانه را آنچنان فشار داد و گشود، و در راه به پهلوى فاطمه (س) زد که یک دنده از دنده هاى پهلوى او شکست، و جنین که در رحِم داشت، سقط شد، از آن پس همچنان بسترى بود تا اینکه به شهادت رسید.

تشکّر از قُنفذ!!

مؤلّف گوید: نیز از سُلَیم بن قیس نقل شده: که عمر بن خطاب در یکسال نصف حقوق همه ى کارگزارانش را به عنوان غرامت (و کمبود بودجه و مالیات) برداشت، ولى حقوق قنفذ را به طور کامل پرداخت، سُلَیم مى گوید به مسجد رسول خدا (ص) رفتم

گروهى را دیدم در گوشه اى نشسته اند، همه ى آنها از بنى هاشم بودند، جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بکر و عمر بن ابى سلمه و قیس بن سعد بن عُباده، در این جلسه، عباس (عموى پیامبر) به على (ع) گفت: «چرا عمر مانند همه ى کارگزارانش، از حقوق «قُنفذ» چیزى نکاست؟!»

حضرت على (ع) به اطراف خود نگاه کرد و سپس قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد، آنگاه در پاسخ عباس فرمود:

شَکَّرَ لَهُ ضَرْبَةً ضَرَبَها فاطِمَةَ بِالسَّوْطِ فَماتَتْ وَ فی عَضُدِها اَثَرهُ کَاَنَّهُ الدُّمْلُجْ. :

«حقوق قفنذ را کم نکرد، تا از او تشکّر نماید بخاطر ضربت تازیانه اى که او بر فاطمه (س) نواخته بود، که وقتى فاطمه (س) از دنیا رفت، اثر آن تازیانه در بازوى او وجود داشت و همانند بازوبند، نمایان بود».

گفتار امام حسن به مغیرة بن شُعبه

و نیز سُلیم بن قیس روایت کرده که امام حسن مجتبى (ع) در احتجاج خود به معاویه و طرفدارانش در گفتار مشروحى، در پاسخ «مغیرة بن شُعبه» که به حضرت على (ع) تهمتهاى ناروا زده بود، فرمود: «و امّا تو اى مُغیره بن شُعبه! دشمن خدا و مخالف قرآن و وتکذیب کننده ى پیامبر (ص) هستى... و تو ضربت بر دختر رسول خدا (ص) زدى بطورى که او را مجروح ساختى و موجب سقط جنین او شدى، تا با جسارت و هتّاکى خود، با رسول خدا (ص) مخالفت کنى و سخن آن حضرت را در شأن فاطمه (س) کوچک بشمرى آنجا که به فاطمه فرمود:

اَنْتِ سَیِّدَةُ نِساءِ اَهْلِ الْجَنَّةِ: «تو سرور زنانِ اهل بهشت هستى»، اى مغیره! خداوند تو را به دوزخ افکند، و سنگینى گناه گفتار دروغین تو را به گردنت نهد». [در روایات، در مورد ضربت مستقیم مغیرة بن شعبه، سخنى به میان نیامده، ولى از او به عنوان محرّک و شیطانى که افراد را بر ضدّ خاندان رسالت مى شورانید یاد شده است، بنابراین شاید منظور امام حسن (ع) این باشد که او در ضربت زدن و کشته شدن حضرت زهرا (س) نقش فعّال داشتم (مترجم).]

نگاهى دیگر به چگونگى بیعت على و حمایت فاطمه

(فیلسوف محقّق، فیض کاشانى) در کتاب عِلْمُ الْیَقین از کتاب «التهاب نیران

الاحزان» درباره ى چگونگى هجوم به خانه ى على (ع) چنین نقل مى کند:

عمر، جمعى از بردگان آزاد شده و منافقان را به گرد خود آورد و با آنها به خانه ى على (ع) رهسپار شدند، دیدند در خانه بسته است، فریاد زدند: «اى على! از خانه بیرون بیا، زیرا خلیفه ى رسول خدا (ص) تو را به حضور مى خواند».

حضرت على (ع) در را باز نکرد، آنها هیزم آوردند و کنار در خانه گذاشتند، و آتش آوردند تا در خانه را بسوزانند، عمر فریاد زد: «سوگند به خدا اگر در را باز نکنید، خانه را به آتش مى کشم».

هنگامى که فاطمه (س) فهمید که آنها مى خواهند خانه اش را به آتش بکشند، برخاست و در را گشود، جمعیّت بى آنکه مهلت بدهند تا فاطمه (س) خود را بپوشاند در را فشار دادند، فاطمه (س) براى اینکه در برابر نگاه نامحرمان نباشد، به پشت در رفت، عمر در را فشار داد، فاطمه (س) بین فشار در و دیوار قرار گرفت، سپس عمر و همراهان به خانه هجوم بردند، حضرت على (ع) روى فرش خود نشسته بود، آن قوم آن حضرت را احاطه کردند و اطراف دامن و گریبانش را گرفتند و او را با اجبار به طرف مسجد بردند.

فاطمه (س) به میان جمعیّت آمد و بین آنها و على (ع) قرار گرفت، و فرمود: «سوگند به خدا نمى گذارم پسر عمویم را از روى ظلم به سوى مسجد بکشید، واى بر شما چقدر زود به خدا و رسولش خیانت نمودید، و به خانواده اش ستم کردید، با اینکه رسول خدا (ص) پیروى از ما و دوستى با ما را به شما سفارش کرده بود و فرموده بود که در امور به خاندان من تمسّک کنید، و خداوند فرمود:

قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى القُرْبى.

«اى پیامبر! به مردم بگو از شما پاداش رسالت نمى خواهم جز اینکه با خویشان من دوستى نمائید». (شورى- 23)

روایت کننده مى گوید: این گفتار فاطمه (س) باعث شد که بسیارى از مردم متفرّق شدند، عمر با جمعى در آنجا ماندند، عمر به پسر عمویش قُنفذ گفت: «با تازیانه فاطمه (س) را بزن».

قنفذ با تازیانه به پشت و پهلوى حضرت زهرا (س) زد که آثار آن در بدن زهرا (س) پدیدار شد، و همین ضربت قویترین اثر را در سقط جنین آن حضرت نمود، که پیامبر (ص) آن جنین را «مُحْسِنْ» نامیده بود، آن قوم، امیر مؤمنان على (ع) را کشان کشان به سوى مسجد بردند، و در برابر ابوبکر قرار دادند، در همین هنگام فاطمه (س) سراسیمه به مسجد آمد، تا على (ع) را از دست آنها بگیرد و نجات دهد، ولى نتوانست، از آنجا به سوى قبر پدرش رفت، و با سوز دل و آه جانکاه گریه مى کرد و این اشعار را مى خواند:

 

نَفْسِى عَلى زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ   یا لَیْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَراتِ
لا خَیْرَ بَعْدَکَ فِى الْحَیاةِ وَ انَّما   اَبْکِى مَخافَةَ اَنْ تَطُولَ حَیاتِى

«پدر جان! جانم با آنهمه اندوه و غصّه در سینه ام حبس شده است، اى کاش با همان اندوه ها از بدنم خارج مى شد.

پدر جان! بعد از تو هیچ خیر و نیکى در زندگى نیست، گریه مى کنم از بیم آنکه (مبادا) بعد از تو زیاد زنده بمانم».

سپس فرمود:

«پدر جان! دریغ و آه از فراق تو، و اى فغان از جدائى حبیب تو ابوالحسن امیر مؤمنان؛ پدر دو سبط تو حسن و حسین (ع)، آنکس که تو او را در کودکى تربیت کردى، و وقتى که بزرگ شد، او را برادر خود خواندى، و او بزرگترین دوستان و محبوبترین اصحاب تو در حضورت بود، او که از همه در قبول اسلام پیشى گرفت، و به سوى تو هجرت کرد، اى پدر بزرگوار و اى بهترین خلائق!

فَها هُوَ یُساقُ فِى الْاسرِ کَما یُقادُ الْبَعِیرَ.

«اکنون او را اسیرگونه مى کشند، چنانکه شتر را مى کشند».

سپس ناله ى جانسوزى از دل داغدارش برکشید و گفت: و ا مُحَمَّداهُ! وا حَبِیباهُ! وا اَباهُ! وا اَبَا الْقاسِماهُ! وا اَحْمَداهُ، وا قِلَّةَ ناصِراهُ وا غَوْثاهُ، واطُولَ کُرْبَتاهُ، وا حُزْناهُ، وا مُصیبَتاهُ! وا سوءَ صَباحاهُ!!

«فریاد، یا محمّدا، فریاد اى دوست، اى پدر، اى اباالقاسم، اى احمد، آه و فغان از کمى یاور!، و مصیبت و اندوه بسیار، و آه از این روزگار تلخ!!».

فاطمه (س) بعد از این گفتار، صیحه زد و بیهوش به روى زمین افتاد، مردم از گریه او گریستند و صدا به ناله بلند کردند، و مسجد پیامبر (ص) ماتم سرا گردید.

سپس على (ع) را در پیش ابوبکر متوقّف ساختند، و به او گفتند: دستت را دراز کرده و بیعت کن!!

حضرت على (ع) فرمود: سوگند به خدا بیعت نمى کنم، زیرا بیعت من به گردن شما ثابت است (شما با من در غدیر خم بیعت کردید و باید بر آن وفادار بمانید).

چگونگى دست گذاردن ابوبکر بر دست على

عدىّ بن حاتم (از اصحاب رسول خدا (ص) و از یاران على علیه السلام) مى گوید: سوگند به خدا دلم براى هیچکس آن گونه نسوخت که براى على (ع) سوخت، آنگاه که دامن و گریبانش را گرفتند و او را به سوى مسجد کشاندند، و به او گفتند: با ابوبکر بیعت کن.

او فرمود: «اگر بیعت نکنم چه مى شود؟»

در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنیم، على (ع) سرش را به سوى آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! من ترا به گواهى مى گیرم، این قوم آمدند تا مرا بقتل برسانند، با اینکه من بنده ى خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم».

باز آنها به على (ع) گفتند: دستت را براى بیعت دراز کن!

آن حضرت، اطاعت نکرد، آنها با اجبار دست آن حضرت را گرفتند و کشیدند، آن بزرگوار سرانگشتانش را خم کرد، همه ى حاضران هر چه توان داشتند به کار بردند تا دست او را بگشایند، ولى نتوانستند، سرانجام دست ابوبکر را پیش کشیدند و به دست بسته (و مشت شده ى) على (ع) مالیدند در حالى که آن حضرت به قبر رسول خدا (ص) متوجه شده و مى فرمود:

یَابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِى.

«اى پسر مادرم، قوم مرا تضعیف کردند و نزدیک بود مرا بکشند». (اعراف- 150) [مطابق این روایت، على (ع) بیعت نکرده است (مترجم).]

روایت کننده مى گوید: حضرت على (ع) ابوبکر را مخاطب قرار داد و این دو شعر را خواند:

 

فَاِنْ کُنْتَ بِالشُّورى مَلَکْتَ اُمُورَهُمْ   َکَیْفَ بِهذا وَالْمُشِیرُونَ غُیَّبُ
وَ اِنْ کُنْتَ بِالْقُرْبى حَجَجْتَ خَصِیمَهُمْ   فَغَیْرُکَ اَوْلى بِالنَّبِىِّ وَ اَقْرَبُ

«اگر تو از طریق شورى زمامدار امور مردم شدى، این چه شورائى است که در آن، طرفهاى مشورت (امثال من) غایب بودند، و اگر از طریق خویشاوندى، استدلال کردى، دیگران از تو نزدیکترند». [این دو شعر در نهج البلاغه ذیل حکمت 190 آمده است.] . و آن حضرت مکرّر مى فرمود: و ا عَجَباً اَتَکُونُ الْخِلافةُ بِالصَّحابَةِ، وَ لا تَکُونُ بِالْقِرابَةِ وَ الصَّحابَةِ.

«عجبا! آیا خلافت با همنشینى با پیامبر (ص) ثابت مى شود، ولى با خویشاوندى و همنشینى (با هم) ثابت نمى گردد؟!» [این سخن با همین عبارت در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 18 صفحه 416 و در شرح نهج البلاغه خوئى ذیل حکمت 190 آمده است، ولى در متن نهج البلاغه، عبارت چنین است: واعَجَباهُ! اَتَکُونُ الْخِلافَةُ بِالصَّحابَةِ وَ الْقَرابَةِ (نهج البلاغه حکمت 190)] مترجم. .

ماجراى سوزاندن خانه، از زبان عمر

عمر بن خطاب، نامه اى براى معاویه [معاویه در زمان خلافت ابوبکر، پس از فوت برادرش یزید بن ابوسفیان، حاکم شام شد، و در زمان خلافت عمر و عثمان نیز، حاکم شام بود (تتمة المنتهى ص 30) گویا نامه ى عمر به معاویه در زمان خلافت عمر بوده است (مترجم).] نوشت و در آن نامه (در رابطه با ماجراى بیعت و سوزاندن درِ خانه) چنین آمده است. «... به خانه ى على (ع) رفتم با مشورت قبلى که در مورد اخراج او از خانه (با قوم) کرده بودم، فِضّه (کنیز خانه ى على علیه السلام) بیرون آمد، به او گفتم: به على بگو بیرون آید و با ابوبکر بیعت کند، زیرا همه ى مسلمین با او بیعت کرده اند.

فضّه گفت: امیر مؤمنان على (ع) مشغول (جمع آورى قرآن) است، گفتم: این حرفها را کنار بگذار، به على (ع) بگو بیرون بیاید، وگرنه ما وارد خانه مى شویم، و او را به اجبار، بیرون مى آوریم، در این هنگام فاطمه (س) بیرون آمد و پشت در ایستاد و گفت: «اى گمراهان دروغگو، چه مى گوئید و از ما چه مى خواهید؟!»

گفتم: اى فاطمه!، گفت: چه مى خواهى اى عمر!

گفتم: چرا پسر عمویت ترا براى جواب، به اینجا فرستاده و خودش در پشت پرده هاى حجاب نشسته است؟!

فاطمه (س) به من گفت:

طُغْیانُکَ یا عُمَرُ! اَخْرَجَنِى، وَ اَلْزَمَکَ الْحُجَّةَ وَ کُلَّ ضالٍّ غوّىٍ :

«طغیان و تعدّى تو بود که مرا از خانه بیرون آورد و حجّت را بر تو تمام کرد و همچنین حجّت را بر هر گمراه منحرف، کامل نمود».

گفتم: این حرفهاى بیهوده و زنانه را کنار بگذار و به على (ع) بگو از خانه بیرون آید.

گفت: لا حُبَّ و لا کَرامَةَ... «دوستى و کرامت، لایق تو نیست، آیا مرا از حزب شیطان مى ترسانى اى عمر! بدانکه حزب شیطان ضعیف و ناتوان است».

گفتم: اگر على (ع) از خانه بیرون نیاید، هیزم فراوانى به اینجا بیاورم، و آتشى برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم، و یا اینکه على (ع) را براى بیعت به سوى مسجد مى کشانم، آنگاه تازیانه ى «قنفذ را گرفتم و فاطمه (س) را با آن زدم، و به خالد بن ولید گفتم: تو و مردان دیگر هیزم بیاورید، و به فاطمه (س) گفتم: خانه را به آتش مى کشم.

گفت: اى دشمن خدا و اى دشمن رسول خدا و اى دشمن امیر مؤمنان!، و هماندم دو دستش را از در بیرون آورد که مرا از ورود به خانه بازدارد، من او را دور نموده و با شدّت در را فشار دادم، و با تازیانه ام بر دستهاى او زدم، تا در را رها کند از شدّت درد تازیانه، ناله کرد و گریست، گریه و ناله اش آنچنان جانسوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف شوم و برگردم، به یاد کینه هاى على (ع) و حرص او در ریختن خون بزرگان (مشرک) قریش افتادم و... با پاى خودم لگد بر در زدم صداى ناله ى فاطمه را شنیدم، که گمان کردم این ناله مدینه را زیرورو نمود، در آن حال، فاطمه (س) مى گفت:

یا اَبَتاهُ! یا رَسُولَ اللَّهِ هکذا کانَ یُفْعَلُ بِحَبِیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ، آهْ یا فِضَّةُ اِلَیْکِ فَخُذیِنی فَقَد وَاللَّهِ قُتِلَ ما فِى اَحْشائى مِنْ حَمْلٍ:

«اى پدر جان! اى رسول خدا با حبیبه و دختر تو چنین رفتار مى شود، آه! اى فضّه! بیا و مرا دریاب، که سوگند به خدا فرزندم که در رحم من بود کشته شد!»

من دریافتم که فاطمه (س) بر اثر درد شدید مخاض، به دیوار (پشت در) تکیه داده است، در خانه را با شدّت فشار دادم، در باز شد، وقتى که وارد خانه شدم فاطمه (س) با همان حال، روبروى من ایستاد، ولى شدّت خشم من، مرا بگونه اى کرده بود که گوئى پرده اى در برابر چشمم افتاده است، چنان سیلى روى روپوش به صورت فاطمه (س) زدم که به زمین افتاد (تا آخر نامه که مشروح مى باشد) [این نامه را علّامه مجلسى در بحارالانوار ط قدیم جلد 8 صفحه 222 به بعد بطور مشروح، نقل کرده است، و گوید: این نامه از کتاب دلائل الامامه جلد 2 بدست آمده است، به این ترتیب که: پس از شهادت امام حسین (ع)، عبداللَّه بن عمر با جمعى از مردم مدینه به شام آمدند و به یزید اعتراض کردند و از اعمال شنیع او در مورد فاجعه ى کربلا انتقاد نمودند، یزید به عبداللَّه گفت: مى خواهى نامه ى پدرت را به تو نشان دهم، آنگاه آن نامه را از صندوقى بیرون آورد و به عبداللَّه نشان داد (که نامه ى فوق خلاصه ى آن نامه است)] مترجم. .