«دنیای خود را به قیمت نابودی دینت اصلاح نکن، زیرا در این صورت از زیانکاران خواهی بود».[31] ریاست برای ارزشهای دینی ارزش
29 بازدید
تاریخ ارائه : 2/4/2013 10:35:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره
URL : http://www.hawzah.net/FA/articleview.html?ArticleID=46433

اهتمام به دین در حکومت علوی(ع)

منابع مقاله:

فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 18، ؛

احمد عابدی

زینتی که امیر مؤمنان علیه السلام به خلافت و حکومت داد؛ باعث شد حکومت آن حضرت الگوی همیشگی تاریخ گردد. آن حکومت را که از نظر زمانی عمری کوتاه، اما پیامی به بلندای ابدیت داشت از منظرهای متفاوت می توان مورد مطالعه قرار داد، که یکی از آنها «اهتمام به دین در حکومت علوی» است. ما در این مقال با تأکید بر برنامه های حضرت در نهج البلاغه که غالباً بخشنامه های حکومتی اند ضمن چند بحث به بررسی موضوع فوق می پردازیم:

1 توضیح واژه دین و حکومت

برخی لغت نویسان «دین» را به معنی جزا و پاداش و نیز به ذلت و عبودیت و فروتنی در برابر خدای متعال دانسته اند.[1] طریحی به معنی اصطلاحی دین توجه داشته و می فرماید: «قوانین الهی برای مردم را که شامل اصول و فروع می گردد، دین می نامند».[2]
روشن است دین را از دیدگاههای مختلف می توان تعریف نمود، مثلاً هر کدام از روانشناسان، جامعه شناسان، فیلسوفان، فقیهان و علمای اخلاق دیدگاهی خاص برای تعریف دین دارند که هر کدام متناسب با همان علم، دین را معرفی کرده است.
محمد عبدالله درّاز معتقد است:
«دین علاقه و ارتباطی است بین دو طرف که یکی از آنها با دیده تعظیم و احترام به طرف دیگر نگریسته و در برابر او خضوع داشته باشد. هرگاه طرف تعظیم کننده را در نظر بگیریم، دین به معنی خضوع و اطاعت است و هرگاه به طرف تعظیم شده توجه کنیم، دین به معنی دستور و فرمان و حکم می باشد. اگر به ارتباط این دو طرف توجه شود، دین دستوری است که تنظیم کننده روابط و علاقه بین انسان و خدا است».[3]
با توجه به آنچه گذشت، وقتی «اهتمام به دین در حکومت علوی» گفته می شود، مراد دستورها و برنامه های حکومت امیر مؤمنان علیه السلام برای تنظیم روابط بین انسان و خدا است و اینکه آن حکومت چقدر به این برنامه توجه داشته است.
ضمناً روشن است ما در این مقاله به دنبال یافتن عناصر و مفاهیمی هستیم که صرفاً دینی بوده و در حکومت نقش داشته باشد، و از بحث در باره عناصری که در حکومت امام نقش بسزایی داشته است، اما بیشتر جنبه عقلی دارند و هر حکومتی که بر اساس عقل و تدبیر اداره شود، هر چند غیر دینی باشد، خود را ملزم به رعایت آن می بیند پرهیز می کنیم. به عنوان مثال «عدالت» را نمی توان یک عنصر دینی در حکومت نامید، با آنکه دین فراوان به آن سفارش کرده و به بهترین وجه در حکومت علوی مجسم شده است، به طوری که هرگز نمونه و نظیری برای آن در طول تاریخ نمی توان یافت، اما عدالت یک عنصر عقلانی در حکومت است و عقل با قطع نظر از دین حکم می کند هر حاکمی باید به عدالت رفتار کند. ممکن است حکومت هایی در دنیا یافت شوند که به دنبال اقامه عدل بوده و در عین حال غیر دینی باشند. بنابراین از عناصری بحث می کنیم که صرفاً دینی بوده و تنها در حکومت دینی یافت شوند که به وفور در حکومت علوی وجود دارند.[4]

حکومت

در کتابهای لغت غالباً کلمه «حکم» به معنی قضاوت آمده است. ابن فارس گوید: «حکم به معنی منع و جلوگیری است، و حکم را حکم گویند، زیرا از ظلم و جور جلوگیری می کند، همچنان که افسار حیوانات را «حکمه» گویند، چون حیوان را از حرکت و سرکشی باز می دارد. دانش را نیز حکمت خوانند، چون صاحب خود را از جهل و اعمال نابخردانه نگه می دارد».[5]
در اصطلاح علوم سیاسی و اجتماعی حکومت عبارت است از «پیوند بین رعایا و هیأت حاکمه که آنها را به همدیگر مربوط می کند و عهده دار حفظ قانون و آزادی سیاسی و مدنی است».[6] حاکمیت نیز به معنی: قدرت برتری است که وضع کننده قانون و اجراکننده آن بوده و قدرتی فراتر از آن نباشد.
پس، شرط حاکمیت آن است که وضع قوانین و اصلاح آنها را به دست داشته و دارای قدرت برتر سیاسی و استقلال سیاسی و قضایی باشد. ضمناً گاه حکومت به نیروی حاکمی که ضامن اجرای قانون است، اطلاق می گردد، و چون انسان بالطبع گرایش به زندگی مشترک با مردم دارد و می خواهد از دیگران بهره کشی کند، آن چنان که دیگران نسبت به او چنین هستند، در نتیجه با مشکلاتی مواجه می شود که معلول فطرت انسانی و زندگی اجتماعی نیست، بلکه به جهت ستم و حسادتها پدید آمده اند: «و ما تفرقوا الّا من بعد ما جاء هم العلم بغیاً».[7] در این صورت برای آنکه هر صاحب حقی به حق خود برسد، نیاز به قانونی است که عامل رفع اختلاف باشد و حاکمی لازم است که مجری این قانون باشد.
گاه منشأ و استناد مشروعیت قدرت به اراده الهی است و گاهی به خواست و اراده مردم. افلاطون می گوید:
«سعادت هر شهری در گرو قانون آن است، و هیچ شهری روی سعادت را نخواهد دید، جز آنکه طرح تأسیسش به دست هنرمندانی تهیه شود که از نمونه آسمانی سرمشق گیرند».[8]
افلاطون ملاک مشروعیت و سعادت را به الگوگیری از نمونه های آسمانی می داند. شاید مقصود او از «نمونه آسمانی» توجه به عالم مُثُل یا ملکوت عالم باشد و اینکه نظامی را که خداوند در عالم تکوین پیاده کرده و بر اساس آن حکومت الهی مستقر شده است، باید الگو برای حکومت سیاسی مردم باشد و باید به تعبیر افلاطون «مقام احدیت» در رأس نظام باشد و همه چیز طبق خواست ربوبی انجام شود.
فارابی نیز به این نکته توجه داده و می گوید:
«گرچه هیأت حاکمه گاهی بر اساس خواست و رأی مردم است و گاهی مطابق اراده الهی، اما وقتی انسان کامل یعنی امام معصوم در رأس حکومت بود، مقبولیت مردم شرط نیست و حتی اطاعت مردم در امامت شرط نیست».[9]
یک احتمال در معنی حدیث شریف «الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا» این است که آنان در جنگ و صلح، امامند و احتمال دیگر که قوی تر است: حسن و حسین علیهماالسلام چه به امر امامت قیام بنمایند یا قیام نکنند، امام و ولیّ جامعه هستند، چه خودشان قیام بکنند یا نکنند و چه مردم اطاعت بنمایند یا ننمایند. پس آنان حتی در حال سکوت و خانه نشینی، امام و رهبر جامعه اند.
حضرت امیر علیه السلام در نامه ای به مالک اشتر می فرماید:
«نوع مردم، ستون دین و انبوه مسلمانان و سرمایه در برابر دشمن اند».[10]
و در شقشقیه فرمود:
«اگر حضور انبوه مردم و اتمام حجت به این سبب نبود ... حکومت را رها می کردم».[11]
اما معنی این کلمات آن نیست که ملاک مشروعیت حکومت، عامه مردم باشند، بلکه به معنی آن است که قدرتِ حکومت اسلامی توسط مردم تأمین می شود و مردم بازوان حکومت اسلامی اند. مشروعیت قدرت در اسلام مستند به نیابت از رسول خدا صلی الله علیه و آله است و مردم در انتخاب رسول هیچ نقشی جز بیعت و تأیید ندارند. علامه مجلسی نقل کرده است:
«وقتی ابوبکر بر منبر رسول خدا می رفت، یک پله پایین تر می نشست، همچنین عمر و عثمان. اما وقتی امیر مؤمنان علیه السلام بر منبر بالا می رفت، به جایی می نشست که پیامبر می نشست. وقتی سر و صدا و اعتراض مردم بلند شد که چرا جایی نشسته ای که خلفای قبلی ننشسته اند؟! فرمود: شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس جای من بنشیند و مثل من عمل نکند، خدای او را به صورت در آتش می اندازد. به خدا سوگند! من همانند او عمل می کنم و سخن او را اطاعت کرده و به دستور او فرمان می دهم. به این جهت جای او نشستم».[12]
پس حاکم اسلامی به جای رسول خدا نشسته است و باید عمل و سخن و دستور او دقیقاً عمل و کلام و فرمان پیامبر خدا باشد.

ملاک دینی بودن حکومت

آیا کاربرد واژه مرکّب «حکومت دینی» صحیح است؟ آیا کلماتی از قبیل «حکومت»، «اخلاق» و «علم» را می توان به کلمه «دینی» اضافه نمود؟ آیا کاربرد اخلاق اسلامی مثل کلمه فیزیک و ریاضیات اسلامی است که صحیح به نظر نمی رسد یا آنکه اسلام برای خود دارای نظام اخلاقی و حکومتی است؟
برخی تصور کرده اند: «اسلام در باب اخلاق کمترین سخن را گفته است»[13] و بر این اساس به اندیشه دین اقلّی و دین اکثری رسیده و معتقد شده اند که دین اسلام در باب مفاهیم اصلی اخلاق کمترین سخن را داشته است. قهراً چنین اندیشه ای در باب حکومت، به دین اقلی، بلکه تفکیک دین از حکومت نظر می دهد. ما در اینجا بسیار کوتاه به امکان تصور حکومت دینی اشاره می کنیم و پس از امکان آن به بیان مهمترین نمونه عینی آن در صدر اسلام می پردازیم.
اگر صریحاً در متون دینی، اجزای اصلی یک نظام مشخص شده باشد، امکان حکومت دینی کاملاً روشن است، همچنان که ما وقتی یک حکومت را دینی و اسلامی می نامیم که اصول و مبانی فکری و شیوه و راه و رسم زندگی آن بر اساس دین ارائه شود. روشن است هر علمی و نظامی، از پیش فرضهایی پیروی می کند، زیرا انسان نه تنها در داوری، بلکه در مشاهدات خود انتخابگر است و هیچ گاه با طبیعت محض مواجه نیست. انسان دائماً تحت تأثیر زمینه های فکری خاصی است که بر اساس آنها به اندیشه و عمل می پردازد. این پیش فرضها و نگرشها منبع تغذیه حکومت و پدیدآورنده فرضیه حکومت می باشند، بلکه جهت گیری های حکومت بر اساس این پیش فرضها است. در این صورت سخن گفتن از حکومت اسلامی صحیح است، زیرا وقتی پیش فرض ما این است که خداوند مدبّر و حاکم علی الاطلاق جهان است و ما در تمام اعمال خود وابسته و عین ربط به او هستیم، اگر حکومتی بر اساس این فکر و عقیده طرح ریزی شود، قهراً حکومت، اسلامی است و با حکومت غیر دینی یا حکومت دینی مسیحی یا یهودی تفاوت دارد. چون وقتی حاکمیت و مدیریت خداوند را با مشخصات فکر و اعتقادات اسلامی، اساس و پایه نظری حکومت قرار داد
یم و نظام حکومتی خود را در بستر مفاهیم اسلامی بنا کردیم، حکومت اسلامی می باشد. همچنان که اخلاقی که با الهام از مفاهیم اسلامی پایه ریزی شود، اخلاق اسلامی است.
بنابراین می توان ادعا کرد مبادی معرفتی فکری، تعیین کننده نوع حکومت و اسلامیت نظام هستند. در تعریف حکومت اسلامی می گوییم: حکومت نیروی حاکمی را گویند که ضامن اجرای قوانین اسلام بوده و اساس تمام ارزشهای آن خدا و سوق دادن به سوی او باشد. امام خمینی فرمود:
«حکومت اسلامی یعنی حکومت قانون و ارزشهای الهی».[14]
به عبارت دیگر، آموزه های دینی تأثیرگذار بر اجزا و شکل حکومت اسلامی بوده و وسیله ای برای تحقق اهداف دینی می باشد.
با توجه به آنچه گذشت، موفقیت و عدم موفقیت چنین حکومتی در عمل، صدمه ای به پیش فرضهای اعتقادی آن وارد نمی کند و تنها بناهای ما است که به ضعف یا قوت می گراید، همچنان که برخی تغییرات در روش سیاسی نظام به معنی تغییر در احکام اسلامی نیست، بلکه مبنای اسلامی بودن، مبانی فکری است که همیشه ثابت و استوار است.

نقش توحید در حکومت اسلامی

پیش فرضها یا نگرشهای دینی که حکومت اسلامی بر آنها بنا شده است عبارتند از:
الف) اولین و مهمترین اصل در تفکر اسلامی، توحید در الوهیت و ربوبیت و حاکمیت و تشریع و قانونگذاری است. این عقیده لوازم و پیامدهای بسیاری به دنبال دارد. وقتی خداوند را به عنوان مبدأ هستی و دارای معیّت قیومی نسبت به تمام موجودات پذیرفتیم، چیزی را مستقل ندیده، بلکه همه موجودات را از آنِ خداوند و تحت اراده و اختیار او و حکم را منحصراً برای او دانسته ایم.[15] البته این به معنی نفی آزادی مردم نیست، بلکه تأکید بر آزادی مردم است، آن گونه که در فلسفه اسلامی بیان شده است. از اینجا تفاوت دو دیدگاه روشن می شود: اوّل آنکه حکومت را اصل و مقصود بالذات می داند؛ دوم دیدگاهی که حکومت را امانتی الهی و خود را تحت فرمان خدا و مسؤول در برابر حق تعالی دانسته و طوری عمل می کند که خود را برتر از مردم نمی داند. به عنوان مثال، اگر کسی مالیات یا خراج و خمس و زکات را گرفته و آنها را ملک شخصی خود بپندارد و خود را مستقل در تصرف بداند، با کسی که آنها را صرفاً امانتی می داند که باید آنها را به صاحبانشان برساند، چقدر تفاوت در عمل خواهد داشت؟!
همان گونه که اشاره شد یکی از نتایج اعتقاد به توحید، تأمین آزادی مردم است، زیرا مسلمان معتقد است تنها باید در برابر خداوند تسلیم محض بود، مگر آنکه اطاعت از شخص، به اطاعت از خداوند برگشت نماید. پس اصل توحید، آزادی را برای بشر به ارمغان می آورد و هرچه اعتقاد به این اصل قوی تر باشد، آزادی بهتر تأمین می شود. «خداوند تو را آزاد آفرید؛ برده دیگران نباش».[16] «خداوند به وسیله توحید و اخلاص، حقوق مسلمانان را ضمانت و مستحکم گرداند».[17]
امیرالمؤمنین علیه السلام بیش از همه معصومان دیگر علیهم السلام به تبیین توحید پرداخته و مردم را در زمان حکومت خود دائماً به این اصل حیاتی متوجه می نمود. گذشته از آنکه پیدایش و شکل گیری مذاهب کلامی، در آن عامل مهمی بود. برای آنکه امام مطلب صحیح را بیان نماید، حکومت امام و دینی بودن آن، عامل مهمتری بود که امام در هر وضعی مردم و کارگزاران را به توحید سوق بدهد. از این رو در زمان امام هفتم و امام هشتم علیهماالسلام که فلسفه به عربی ترجمه شد و اختلافات اشاعره و معتزله در توحید روی داد، کمتر مثل خطبه های بلند توحیدی امیرالمؤمنین علیه السلام دیده می شود.
مهمترین مطلبی که امیرالمؤمنین در میدان جنگ به سربازان تذکر می داد، توحید بود. عالی ترین حدیث و خطبه توحیدی که در کتاب شریف کافی وجود دارد، خطبه ای است که امام صادق علیه السلام در آن فرمود: «امیرالمؤمنین مردم را برای بار دوم به جنگ معاویه فرا خواند. وقتی مردم جمع شدند، حضرت این خطبه توحیدی را خواند».[18] مرحوم کلینی پس از نقل خطبه می فرماید: «این خطبه از معروفترین خطبه های امام است، به طوری که میان اهل سنت نیز بسیار رواج دارد. هر کس به دنبال فراگیری توحید باشد، این خطبه او را بس است».[19] ملاصدرا در شرح اصول کافی، بیست و سه فصل در تفسیر این خطبه بیان کرده است. مقایسه این خطبه با مهمترین خطبه توحیدی نهج البلاغه،[20] حدیث مفصلی می طلبد که فعلاً از آن چشم پوشی می شود.
امیرالمؤمنین علیه السلام بیش از آنکه در میدان جنگ به روحیه دلاوری و شجاعت و تقویت روحیه ایثار و فداکاری سربازان اهتمام ورزد، به توحید پرداخته است[21] و این نشان دهنده نقش بی بدیل اصل توحید در تمام شؤون حکومت اسلامی و زندگی مردم مسلمان است.
ب) دومین اصل حکومت دینی، آن است که: خدا بالاترین ارزش است و تمام ارزشهای دیگر، در جهت قرب به او معنی پیدا می کند. خوبی یعنی قرب به خدا و بدی یعنی دوری از او، وقتی خداوند تنها ارزش و کمال مطلق باشد، هرگز حاکم نباید حکومت را برای خود، منبع درآمد یا فضیلتی بداند، بلکه آن را ودیعه ای الهی می داند. در این صورت، این اعتقاد به تمام برنامه های او جهت می دهد و همه آنها را صبغه الهی می زند. امام در نامه ای به اشعث بن قیس فرمود: «حکومت نباید وسیله ارتزاق باشد، بلکه امانتی است بر عهده تو»[22] و در نامه ای به مالک اشتر فرمود: «بدان تو مافوق مردم هستی، و ولیّ امر [= امام علیه السلام] مافوق تو است و خدای متعال مافوق او».[23] وقتی انسان خدا را مافوق و بالاترین ارزش بداند، تمام همت خود را صرف رضا و رضوان او می کند و حکومتش را جهت الهی می دهد.
ج) پذیرفتن وحی به عنوان یک منبع شناخت که مافوق عقل بوده و مسائلی را که عقل از درک آنها عاجز است، به انسان می آموزد.
د) عقل گرایی و تفکیک ننمودن دین از علم و عقل؛ البته مقصود علم و عقل دینی است، نه عقل فلسفی.[24]
ه…) اعتقاد به روح و آنکه انسان منحصر به جسم و بدن نیست.
و) سعادت انسان منحصر به دنیا نبوده، بلکه سعادت اخروی اصلی و غایت است و دنیا به عنوان مزرعه آخرت یا مدرسه و بازاری است که محل تکامل محصّل یا کاسب است. دنیا را باید وسیله ای برای آخرت نگریست و خود، هدف نیست. کسی که تابلوی راهنمایی را نگاه می کند که از چه ساخته شده و ارزش آن چه مقدار است، نگاه استقلالی دارد، ولی کسی که به پیام تابلو نگاه می کند، آن را وسیله ای برای صحیح زندگی کردن دانسته است. دنیا را باید این گونه نگریست.
برای پرهیز از طولانی شدن بحث از ذکر نمونه ها و شواهد موارد فوق از کلمات امام علیه السلام صرف نظر می شود.
آموزه های دینی فوق، مبنای نگرش ما به حکومت و سبب دینی شدن نظامی است که در بستر این مفاهیم پدید آمده و از آنها الهام گرفته است. معرفتهای دینی بر تمام اجزای حکومت اثر مستقیم دارد. نتیجه می گیریم شخصی که در اداره دولتی کار می کند، در صورتی عمل او صبغه و رنگ حکومت اسلامی را دارد که با اصول فوق تنظیم شود و در جهت آنها باشد و تمام کارهای او برای وصول به آن اصول طرح ریزی شده باشد. در غیر این صورت نمی توان او را مأمور اسلامی و وصله اسلامی از حکومت دینی به شمار آورد.
نتیجه دیگری به دست می آید که پس از پیامبر اکرم(ص) بیش از هر حکومت دیگری در طول تاریخ، حکومتی که صبغه و رنگ دین اسلام را داشته، حکومت حضرت علی علیه السلام است، زیرا تمام اعمال حضرت بر اساس شش اصل فوق بود و حضرت تنها به خداوند می اندیشید؛ هم در اجرای حدود و هم در مسائل اقتصادی و سیاسی و حتی در جنگ و بریدنِ سر دشمن، و این اصل تعیین کننده روش حضرت بوده است.

ارزشهای دینی در حکومت علوی

قبل از بیان این ارزشها ابتدا به جهت گیری کلی حکومت امام علیه السلام می پردازیم، زیرا تمام اجزای حکومت حضرت با توجه به این نکته است که صحیح تفسیر می شود و معنی می دهند.
امام خمینی معتقد است:
«هدف اصلی انبیا علیهم السلام تربیت انسان و اجرای احکام الهی است و تمام چیزهای دیگر تبع آن است؛ یعنی حکومت هدف نیست؛ مبارزه با ظلم هدف نیست؛ اصلاح دنیا هدف نیست، بلکه هدف آنها بالاتر از تمام اینها است و آن تربیت و قرب الی الله و معرفت الهی است».[25]
اگر حضرت امیر علیه السلام در حکومت خود به اجرای احکام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و ... می پردازد، در واقع هدف او دین و آشنا کردن مردم با خدا و رساندن به کمال معنوی و قرب الهی است. امام علیه السلام همه چیز را در جهت خدا می بیند و می خواهد. از این رو در پاسخ کسی که دنیا را نکوهش می کرد فرمود:
«دنیا مسجد دوستان خدا و مصلای ملائکه خدا و محلّ نزول وحی خدا و محل تجارت اولیای خدا است، که در آن رحمت و بهشت الهی را به دست می آورند».[26]
بنابراین وقتی دنیا وسیله قرب الهی باشد، بسیار خوب است، ولی نباید آن را هدف دانست. ابن سینا می گوید:
«انسان احتیاج به زندگی مدنی دارد و پیامبر باید حاکم این مدینه باشد، و اصل و پایه در تمام معارفِ پیامبر باید توجه دادن به توحید و اطاعت از خدا، و در حکومت باید امر و نهی فقط از خدا باشد. هیچ چیزی در دستورهای پیامبران با این اصل برابری نمی کند».[27]
شیخ اشراق نیز معتقد است:
«وظیفه پیامبر آن است که مردم را متوجه خدا و صراط مستقیم نماید».[28]
مهم در اندیشه دینی آن است که دنیا و آخرت را جدای از یکدیگر ندیده، بلکه آخرت را باطن دنیا بدانیم و هدف انبیا آن است که وحی تأثیرگذار اصلی در تمام جهات حیات آدمی باشد و سیاست مدن و اعتلای اخلاقی بشر بر اساس قانون الهی قرار گیرد. از این رو اشتباه است کسی تصور کند انبیا علیهم السلام تنها به آخرت می اندیشیدند، زیرا اصلاح آخرت جدا از اصلاح دنیا نیست. در سخنان حضرت علی علیه السلام این دیدگاهِ جامع نگر به خوبی تبیین شده است:
«پروردگارا! تو می دانی آنچه ما انجام دادیم، به آرزوی به دست آوردن قدرت یا متاع دنیا نبود، بلکه تنها هدف ما احیای نشانه های دین تو و ایجاد اصلاح بود تا بندگان محروم تو امنیت یابند و حدود الهی را که تعطیل شده اند، به پا داریم».[29]
برای امیر مؤمنان هرگز حکومت هدف نبود، بلکه تنها وسیله ای برای احقاق حق بود. و تنها ملاک و هدف خدا و احکام الهی است. از این رو وقتی عبدالله بن عباس می گوید: این کفش ارزشی ندارد، امام می فرماید:
«به خدای سوگند! این را بیش از حکومت بر شما دوست می دارم مگر آنکه بتوانم حقی را به پا دارم یا جلوی باطلی را بگیرم».[30]
کسی که دنیا برایش اصل باشد، بین دنیا و آخرت تضاد می بیند، ولی کسی که معرفت الهی را اصل بداند، دنیا را نیز اصلاح می کند و بین دنیا و آخرت تعارضی نمی بیند و هنگام مزاحمت، برای او معنویت اصل خواهد بود:
«دنیای خود را به قیمت نابودی دینت اصلاح نکن، زیرا در این صورت از زیانکاران خواهی بود».[31]

کیفیت پذیرش خلافت توسط امام(ع)

مطالعه وضعیت زمان عثمان برای روشن شدن زمینه پذیرش خلافت توسط امام و نقش دین در آن بسیار مهم است. آیا در زمان عثمان تنها ظلم و بی عدالتی رواج یافته و مردم برای اقامه قسط و عدل سراغ امام رفتند یا آنکه مسأله اصلی دین و اقامه احکام خدا بود؟
تردیدی نیست که در زمان عثمان ظلم و فساد در دستگاه حکومت رواج یافته بود، اما آنچه سبب شورش مردم علیه او شد، باطل گرایی وی بود، نه صرف اَعمال ناروای وی. در حدیث مفصلی از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «... عثمان می خواست فقط با باطل، کارهای خلافت را پیش ببرد. از این رو موفق نشد».[32] در ادامه حدیث امام صادق علیه السلام عمل عثمان را کاملاً مقابل روش حضرت امیر علیه السلام معرفی می کند، که حضرت فقط به سنت نبوی و صراط مستقیم عمل می کرد و عثمان به باطل. از این تقابل معلوم می شود مراد از باطل، عمل کردن به غیر حق و احکام رسول خدا است، نه صرف ظلم کردن.
ذهبی گوید: «عثمان در شش سال اوّل خلافت خود خوب عمل کرد، اما در شش سال دوم عوض شد، به طوری که افراد خوب و صالح مثل «عمیر بن سعید» را از فرمانروایی برکنار نمود و در عوض حکومت را به افراد ناصالح و پست داد و گفت: اگر کلیدهای بهشت به دست من بود، آنها را به بنی امیه می دادم تا داخل بهشت شوند!»،[33] در حالی که همه می دانستند قرآن کریم، اهل بیت علیهم السلام را به طهارت معرفی کرده است و بنی امیه را به عنوان شجره ملعونه و مظهر رجس. در تقابل بین طهارت و رجس روشن است کدام را باید انتخاب کرد. از طرف دیگر وقتی عباس برای برقراری آشتی بین امام و عثمان وساطت نمود و نزد امام آمد، حضرت فرمود:
«اگر عثمان از من بخواهد از حق خود صرف نظر کنم می پذیرم، ولی به سستی در برابر عمل نکردن به کتاب خدا هرگز راضی نیستم»؛[34]
یعنی من اختلاف با عثمان ندارم و سخن او را در مسائل شخصی گرچه به ضررم باشد می پذیرم، اما هرگز حاضر نیستم ببینم به کتاب خدا عمل نمی شود. نمی توانم در برابر آن حق سکوت بگیرم.
این وضعیتِ قبل از حکومت امام است، که روشن است دین از حکومت کنار گذاشته شده بود. لذا فرمود: «به دین خود سوگند! اگر مانند شما عمل می کردیم، چیزی برای دین باقی نمی ماند».[35] وقتی امام علیه السلام حکومت را پذیرفت، زبیر گفت: ما با یکدیگر مشورت کرده و شما را انتخاب نموده و اکنون می خواهیم بیعت کنیم. امام فرمود: «این به عهده شما نیست»؛[36] یعنی ملاک مشروعیت حکومت، مشورت و بیعت نیست؛ ملاک مشروعیت خدا است. امام در موارد متعددی بیان کرد که حکومت را خدا به من داده است.[37] وقتی با اصرار زیاد مالک اشتر خلافت را پذیرفت، لباس کامل رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی عبا و عمامه و نعلین و شمشیر پیامبر را به تن نمود و به مسجد آمد و بالای منبر رفت و فرمود: «مردم! این چیزی است که پیامبر به من داد. آنچه می خواهید سؤال کنید».[38] پس به شکل پیامبر و با علم و دانشی که از ایشان داشت، به حکومتداری به جای حضرت نشست.
فخز رازی می گوید: «مردم همیشه حضرت را با عنوان «یا خلیفة رسول الله» خطاب می کردند».[39] در روز شهادت حضرت، مردی آمد و گفت: امروز جانشینی و خلافت از پیامبر تمام شد.[40] بنابراین مردم همیشه معتقد بودند حضرت جانشین پیامبر است و حکومت ایشان را ادامه کار رسول خدا می دانستند.

نقش دین در قدرت سیاسی امیرالمؤمنین علیه السلام

در هر حکومتی لازم است قدرت برتر به دست حاکم باشد، ولی معمولاً قدرت مهار نشده، مشکل آفرین است، به طوری که برخی گفته اند: قدرت طبیعتاً ستمگر و فسادآور است،[41] و عده ای تصور کرده اند چون حکومت اسلامی دارای منشأ الهی است، مطلق العنان است و آن را به نوعی استبداد متهم نموده اند.
پاسخ ادعاها آن است که:
اوّلاً: عمل حضرت علی علیه السلام بهترین شاهد است بر آنکه طبیعت قدرت، گرایش به فساد و ستمگری نیست؛ بلی نوعاً قدرت مهار نشده مشکل آفرین است و امام فرمود: «هر کس فرمانروایی یابد، به خودکامگی گراید»،[42] اما دائماً چنین نیست.
ثانیاً: اولین و مهمترین شرط احراز قدرت در حکومت اسلامی، عدالت، بلکه عصمت است. امام علیه السلام فرمود: «آیا می خواهید با ظلمِ بر مردم، یاری را به دست آورم؟!».[43] یا پس از بیان داستان عقیل و هدیه شبانه فریاد زد:
«به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم و آنچه زیر افلاک است، به من دهند تا نافرمانی خدا را کنم و پرِ کاهی را از مورچه ای بربایم، هرگز نخواهم کرد».[44]
علاوه بر آنکه نظارت عمومی مثل امر به معروف و نهی از منکر و نظارت خصوصی که بازرسان و ناظران از طرف ولیّ امر هستند، اَعمال زمامداران را تحت نظر دارند و کنترل می نمایند.
وضع درونی و برونی و شرایط الهی چون عدالت و تقوا و نظارت مردم و پاسخگویی در برابر آنها قدرت را تعدیل می کند.
پس راه حلّ، تقوا و عدالت است، نه دموکراسی؛ آن طور که راسل نیز می گوید:
«دموکراسی راه حل کامل مسأله رام کردن قدرت نیست».[45]
برای آنکه قدرت به استبداد و خودکامگی منتهی نشود، باید قدرت را امانت الهی دانست. امام در نامه ای به اشعث بن قیس، فرماندار آذربایجان می فرماید: «این حکومت برای تو نباید طعمه ای باشد، بلکه امانتی است بر عهده تو، و تو تحت نظر مافوق خود هستی».[46] در حکومت دموکراسی که آرمان شهر افراد سکولار است امکان دارد اکثریت با جبر و بیرحمانه بر اقلیت حکومت نمایند،[47] اما امام در نهج البلاغه به خوبی مهار قدرت را مطرح کرده است می فرماید: «آسایش و رفاه را به بهای جهنم نخرید».[48] توجه دادن به خدای متعال بهترین شیوه برای مهار قدرت است.
وقتی شخصی خود را میزان برای مردم قرار داد و هرچه را برای خود می خواهد، برای آنان نیز خواست و هرچه را بر خود نمی پسندد، برای آنان نیز نپسندد،[49] قدرت او مهار می شود و شیفته خدمت می شود و هرگز هوای ریاست طلبی نخواهد داشت: «و الله من علاقه و میلی به خلافت نداشتم».[50] چنین کسی قبل از حکومت و پس از آن تفاوتی نمی کند و همیشه خود را مدیون مردم می داند. «یکی از حقوق مردم بر والی آن است که به جهت ریاست خود، هرگز تغییر نکند».[51] امام به کارگزاران خود می فرماید: «نسبت به آنچه خداوند بر شما واجب کرده است، خود را بدهکار بدانید».[52]
در این صورت همیشه بر حقوق محرومان تأکیده شده و حقوق اقلیتها رعایت شده است و شرح صدر و اعتماد به مردم و مشورت با آنان چیره می شود و از استبداد و تکروی که باعث زوال حکومت و سبب نابودی دین می شود، پرهیز شده است.[53]

نقش دین در عزل و نصبها

از نهج البلاغه موارد متعددی از نصبها و اعطای مسؤولیت توسط امام مشاهده می شود. ایشان ملاکهای خود را ضمن آنها بیان کرده است. نیز عزلهایی وجود دارد که علت برکنار کردن افراد توضیح داده شده است. چون بیان این موارد بحث گسترده ای می طلبد، تنها چند نکته کلی در سفارش به دینداری را به صورت گذرا بیان می کنیم.
امام علیه السلام در نامه ای به مالک اشتر فرمود:
«مسؤولیت ها را به کسانی بسپار که خیرخواهی در دین و توجه به دستورهای خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله داشته باشند».[54]
«من بسیار متأسفم که حکومت به دست افراد سفیه و نادان افتد».[55]
این جمله فلسفه سیاسی امام است که گرایش و توجه شدید به عقل گرایی دارد. البته معلوم است مراد عقل دینی است و منظور از سفیه کسی است که عقل معاش را دارد، ولی از عقلی که حجت خدا باشد و انسان را به صراط مستقیم راهنمایی کند، بی بهره است، مثل معاویه.
ولایت باید آسمانی و خدایی باشد. هشام بن حکم می گوید:
«من از اهل سنت بسیار شگفت زده ام، زیرا آنان کسی که خداوند ولایت او را از آسمان نازل کرده است، برکنار نمودند و کسی که خداوند عزل او را از آسمان نازل کرده است، به ریاست رساندند!».[56]
بنابراین عزل و نصب باید الهی باشد.
سزاوارترین مردم برای پذیرفتن مسؤولیتها کسی است که قدرت و مدیریت انجام کار، به همراه علم و تخصّص را داشته باشد. مراد از علم، علم به امر و نهی الهی است؛[57] یعنی فقه.
آنچه ذکر شد، ملاکهای کلی بود، اما بررسی بیشتر خصوصاً بحث از عدالت و دوری از ظلم، حتی خریدن منزل شخصی توسط کارگزاران و ساده زیستی و پاکدامنی و سخت کوشی آنها و ... بسیار ضروری، اما از حوصله این بحث خارج است.

دینداری و سیاستهای اداری و سفارشها به کارگزاران

حکومت را از آنِ خدای متعال دانسته و او را کمک کار خود بدانید.[58]
دین را در عمل نشان دهید، نه آن که صرفاً شناسنامه ای یا زبانی متدین باشید.[59]
عزت دین به حفظ و رعایت متقابل حقوق والی و رعیت است.[60]
از کلک شرعی در دین و حکومت بپرهیزید.[61]
با حفظ دین به دنیا صدمه ای نمی رسد[62] و اصلاح دنیا به قیمت خراب کردن دین فایده ندارد.[63]
ظلم، دین و دنیا را خراب می کند.[64]
در تمام تصمیمات خود خدا را حاضر بدان و او را اطاعت کن.[65]
با اتکال به خدا کار خود را تضمین و بیمه کنید.[66]
با قلب و دست و زبان خود دین خدا را یاری کنید تا خدا شما را یاری کند.[67]
خود را به دنیا نفروشید و حریص به آن نباشید.[68]
برای رسیدن به مقاصد خود تن به ذلت و خواری ندهید.[69]
مبادا در ظاهر طوری و در پنهان طور دیگری عمل کنید.[70]
هدف وسیله را توجیه نمی کند، برای رسیدن به هدف از راههای صحیح استفاده کنید.[71]
با تباه کردن خود و آخرت خود به اصلاح دیگران نپردازید.[72]
حضرت علی علیه السلام در باره مسؤولیتهای اداری به کارگزاران می فرماید: «به خاطر خوشنودی مردم خدا را به خشم نیاورید».[73] در هر حکومت غیر دینی چون رضایت مردم اصل است، آن را به هر قیمتی که باشد، به دست می آورند، اما در حکومت دینی رضای الهی اصل است.
یا می فرماید: «از مظلوم شدن جهت حق گویی یا عمل به حق نهراسید».[74] شاید عقل دنیاطلب چنین دستوری ندهد، اما دین مقدس اسلام می گوید ارزش دارد انسان از منافع شخصی خود بگذرد، ولی حق را اجرا نماید.
بهترین نورچشمی کارگزاران را عمل به عدالت می داند،[75] ظلم و تبعیض بین مردم را دشمنی با خدا می داند.[76] ظلم سبب تباهی حکومت و مدیریت می شود. ظلم چون سرنیزه ای است که می توان به آن تکیه داد، اما نمی توان بر آن نشست.

دینداری در قضاوتهای امام(ع)

در این بخش میدان وسیعی برای تحقیق وجود دارد و خوشبختانه کتابهایی نگارش شده است. از این رو با ذکر چند نمونه کوتاه می گذریم.
پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله اولین قضاوت امیرالمؤمنین علیه السلام این بود که در زمان حکومت ابوبکر شخصی را آوردند که شرب خمر کرده بود. ابوبکر گفت: چرا خمر نوشیدی؟ گفت: نمی دانستم که حرام است، ابوبکر از حکم ناتوان بود. عمر نیز پاسخ را نمی دانست. ابوبکر گفت: علی را بخواهید. عمر گفت: ما باید به منزل او برویم. به منزل امام آمدند امام فرمود: بفرست تحقیق کنند آیا کسی از مهاجر و انصار آیه حرمت شرب خمر را بر او تلاوت کرده است. پس از تحقیق پاسخ منفی بود. امام دستور به آزادی او داد. سلمان عرض کرد: آنان را راهنمایی کردی. امیرالمؤمنین فرمود: خواستم به آنان یادآوری کنم چه کسی سزاوار پیروی است. کسی که به حق دعوت می کند یا کسی که نمی داند حق چیست و کجاست![77]
عده ای از بنی اسد آمدند تا برای اجرا نشدن یک حد شفاعت کنند، امام فرمود: آنچه ملک شخصی من است، به شما می بخشم، ولی حدود الهی به من مربوط نیست. سپس بر شخصِ خطاکار حدّ را جاری کرد.[78]
اینها و صدها نمونه دیگر نشان می دهد امام در قضاوتهای خود صرفاً حکم الهی را در نظر داشت و به چیز دیگری توجه نمی کرد.
ضمناً در مسائل نظامی، فرهنگی، اقتصادی، نیز در وقایع تاریخی، سخنان فراوانی از حضرت به ما رسیده است که نشان می دهد تمام اهتمام و توجه خود را معطوف به دین کرده و به اعتلای دین می اندیشیده است.


پی نوشت ها:

1 مختار الصحاح، ص218: دانه دیناً بالکسر: أذلّه و استعبده، و فی الحدیث: الکیّسُ من دان نفسَه و عمل لما بعد الموت، و الدین أیضاً الجزاء و المکافاة.
2 مجمع البحرین، ج6، ص251.
3 الدین، ص31: الدین علاقة بین طرفین یعظم أحدهما الآخر و یدین له، فإذا وصف بها الطرف الأوّل کانت خضوعاً و انقیاداً، و إذا وصف بها الطرف الثانی کانت أمراً و سلطاناً و حکماً و إلزاماً، و إذا نظر بها إلی الرباط الجامع بین الطرفین کانت هی الدستور المنظّم لتلک العلاقة و المظهر الذی یعبّر عنها.
4 توضیح آنکه: عدالت چیزی است که قانون برای آن وضع شده و زیر ساخت قانون و علت غایی آن است. عدالت ارزشی است که افراد متدین و غیر متدین به طور یکسان ارزش آن را پذیرفته اند و نمی توان گفت هرچه را اسلام صحّه گذارد و به آن ارشاد نماید، حتماً اسلامی است و در نتیجه تمام مسائل عقلی، مسائل دینی می باشند، زیرا روشن است اعتبار عقل به واسطه شرع نیست، چون حجیت عقل از دین مایه نگرفته است. عقل در عرض شرع است و در عین آنکه عقل و شرع دو مقوله اند، اما مددرسان یکدیگرند. بنابراین برای دینی شدن حکومت، نیاز به مفاهیمی فراتر از مفاهیم عقلانی داریم، مثلاً آنچه را افلاطون در جمهور و فارابی در مدینه فاضله برای روش حکومت بیان کرده اند، مسائل عقلانی است، اگرچه دین بر برخی از آنها صحه گذاشته و به آن ارشاد نموده است، ولی این دلیلی کافی برای دینی شدن آن حکومت نیست، بلکه باید گفت حکومتی عقلانی است که مورد تأیید دین است. ما در این مقاله از مفاهیمی بحث کرده ایم که دین آنها راتأسیس کرده است، نه آنکه دین نسبت به آنها ارشاد به حکم عقل داشته باشد.
5 مقاییس اللغة، ج2، ص91.
6 قرارداد اجتماعی، ص69.
7 شوری (42)، آیه 14.
8 جمهور، ترجمه محمدحسن لطفی، ص367.
9 ر.ک: تحصیل السعادة، ص92 به بعد؛ آراء مدینة الفاضلة، ص79.
10 نهج البلاغه صبحی صالح، نامه 53، ص423.
11 نهج البلاغه، خطبه 3، ص50.
12 بحارالانوار، ج38، ص77.
13 مجله کیان، ش41.
14 کتاب البیع، ج2، ص464.
15 «ان الحکم الّا لله»، انعام(6)، آیه 57.
16 نهج البلاغه، نامه 31، ص401.
17 همان، خطبه 167، ص242.
18 کافی، ج1، ص134، ح1، باب جوامع التوحید.
19 همان، ص136.
20 نهج البلاغه، خطبه 186، ص272.
21 نمونه دیگر آن این است که امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ جمل، در میدان به تفسیر توحید و کیفیت وحدانیت خدای متعال پرداخت. ر.ک: توحید شیخ صدوق، ص83 ، ح3، باب معنی الواحد و التوحید.
22 نهج البلاغه، نامه 5، ص366.
23 همان، نامه 53، ص428. در خطبه 198 فرمود: «خدا را امیری مافوق تمام کارهای خود قرار دهید».
24 با توجه به آیه شریفه «انما یخشی الله من عباده العلماء» و با توجه به آنکه جمع با الف و لام مفید عموم است، باید طبق منطوق آیه، هر عالِمی خداترس باشد و هر خداترسی عالم باشد، در حالی که می دانیم افرادی خداترس هستند و عالم نیستند و برخی عالمند و خداترس نمی باشند. پس مقصود از آیه باید اصطلاح خاصی در باره علما باشد، که مراد علم دینی است.
25 ر.ک: صحیفه نور، ج1، ص238 و ج7، ص15.
26 نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 131، ص493.
27 نجات، چاپ دانشگاه تهران، ص711، با تلخیص.
28 مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج1، ص96.
29 نهج البلاغه، خطبه 131، ص189.
30 همان، خطبه 33، ص76.
31 همان، نامه 43، ص415.
32 منهاج البراعة، شرح نهج البلاغه خوئی، ج3، ص244.
33 تاریخ اسلام، تاریخ الخلفاء، ص432: لو أنّ بیدی مفاتیح الجنّة لاعطیتها بنی أمیة حتی یدخلوها.
34 همان: و الله لو أمرنی أن أخرج من داری لفعلتُ، فأمّا أداهن لا یقام بکتاب الله فلم أکن لأفعل.
35 نهج البلاغه، خطبه 56، ص92.
36 الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج1، ص46: قال زبیر: أیّها الناس! اِنَّ الله قد رضی لکم الشوری، و قد تشاورنا فرضینا علیّاً فبایعوه، فقال علی(ع): لیس ذلک إلیکم.
37 ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 216، ص332: و إنْ حکم بسنة رسول الله فنحن أحقّ الناس و اَولادهم بها، و خطبه 125، ص182 و خطبه 217، ص336 و خطبه 118، ص175 و نامه 28، ص387.
38 روضة الواعظین، فتال نیشابوری (شهید سال 508)، ص118: قال الاصبغ بن نباتة: لمّا جلس أمیرالمؤمنین(ع) فی الخلافة و بایعه الناس خرج إلی المسجد متعمّماً بعمامة رسول الله، لابساً بردة رسول الله، متنعّلاً نعل رسول الله، متقلّداً بسیف رسول الله، فصعد المنبر فجلس علیه، ثم قال: یا معاشر الناس! سلونی قبل أن تفقدونی. هذا سفط العلم، هذا لعاب رسول الله، هذا ما زقّنی رسول الله.
39 کتاب الأربعین، ص521.
40 کافی، ج1، ص454، ح4.
41 اصول علم سیاست، ترجمه ابوالفضل قاضی، ص29.
42 نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 160، ص500: من ملک استأثر.
43 همان، خطبه 126، ص183: أتأمرونی أنْ اَطلب النصر بالجور فیمن ولیتُ علیه؟!
44 همان، خطبه 224، ص347.
45 قدرت، راسل، ترجمه نجف دریابندری، ص336.
46 نهج البلاغه، نامه 5، ص366.
47 ر.ک: قدرت، ص338.
48 نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 380.
49 ر.ک: همان، نامه 31، ص397.
50 همان، خطبه 205، ص322.
51 همان، نامه 50، ص424.
52 همان، خطبه 113، ص168.
53 همان، کتاب 53، ص428: و لا تقولنّ إنّی مؤمّر، آمُرُ فاُطاع فإنّ ذلک اِدغالٌ فی القلب، و منهکة للدین.
54 همان، نامه 53، ص432.
55 همان، نامه 62، ص452.
56 نهج الصباغه، ج5، ص27.
57 ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 172، ص247.
58 همان، خطبه 226، ص348 و نامه 28، ص388.
59 همان، خطبه 113، ص168.
60 همان، خطبه 216، ص332.
61 ر.ک: همان، خطبه 224، ص347: اَعَنْ دین الله أتیتنی لتخدعنی؛ عقیل خیال می کرد من دین خود را برای او می فروشم!
62 همان، خطبه 173، ص248 و حکمت شماره 106، ص487.
63 همان.
64 همان، نامه 48، ص423.
65 همان، نامه 65، ص565.
66 همان، نامه 31، ص402.
67 همان، نامه 53، ص430.
68 همان، خطبه 32، ص75 و نامه 31، ص402.
69 همان، نامه 31، ص401.
70 همان، نامه 26، ص382 و نامه 69، ص460.
71 همان، نامه 31، ص401.
72 همان، خطبه 68، ص458.
73 همان، نامه 27، ص383.
74 همان، ص387.
75 همان، نامه 53، ص430.
76 همان، ص431.
77 کافی، ج7، ص249، ح4.
78 نهج الصباغه، ج4، ص80.