نترسید که از من گزندى به شما رسد، اگر سخن حقى گفتید - با ظاهر سازى و چاپلوسى نزد من رفت و آمد نکنید. گمان نبرید شنیدن سخن حق بر من سنگین است ...
14 بازدید
تاریخ ارائه : 1/28/2013 12:13:00 PM
موضوع: مدیریت

- آزادى بیان  
آنچه در ارتباط با مشورت و مشارکت افراد جامعه در تصمیم گیرى هاى عمومى ،براى پا برجایى یک امت لازم بود از روایات استفاده کردیم ولى آنچه براى ادامه سخن ضرورى به نظر مى رسد آن است که گفتار تلخ مشاوران ،یا مصلحان تلخ گفتار نباید موجب رنجش خاطر کارگزاران گردد و با گویندگان سخن تلخ حق ، مقابله شود بلکه تاءکید امام على علیه السلام به مالک چنین است : ((ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک (280) : ))باید آن کس را بر دیگران ترجیح دهى که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید.
این گروه نزد امام على علیه السلام نه تنها مخالف نظام علوى محسوب نمى شوند بلکه گزینش این دسته از تلخ گفتاران حق جو براى مالک اشتر در اولویت قرار مى گیرند. از این مهمتر اینکه حضرت امیر علیه السلام مالک را سفارش مى کند: اطرافیانت را آنچنان عادت بده که تو را نستایند: ((ثم رضهم على الا یطروک و لا یبجحوک بباطل لم تفعله فان کثرة الاطراء تحدث الزهو وتدنى من العزة (281) : ))آنان را طورى عادت بده که تو را زیاد تمجید نکنند و از اینکه باطلى را انجام نداده اى - از بس ستایشت کنند- خوشحالت نگرداند. براى اینکه تعریف تمجید زیاد عامل خودپسندى شخص و زمینه چیرگى بر دیگران و سرکشى را فراهم مى آورد.
بنابراین فرهنگ گرایش به چاپلوسى ، تعریف و تمجید را در تمام دست اندرکاران نظام باید از بین برد و اجازه نداد این روحیه پرورش یابد که استبداد و دیکتاتورى را در جامعه پدید خواهد آورد.
امام على علیه السلام رهبرى نبود که تعریف و تمجید دیگران باعث استبداد و تجاوز آن حضرت به حقوق مردم گردد ولى براى اینکه فرهنگ طاغوتى و منش جباران تاریخ از بین برود، این چنین برخورد مى فرمود: ((فلا تکلمونى بما یتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعه و لا تظنو بى استثقالا فى حق قیل لى (282) : ))با من همچون جباران - تاریخ - صحبت نکنید و همانطور که از حکم غضب آلود خود را کنار مى کشیدید از من کناره گیرى نکنید - نترسید که از من گزندى به شما رسد، اگر سخن حقى گفتید - با ظاهر سازى و چاپلوسى نزد من رفت و آمد نکنید. گمان نبرید شنیدن سخن حق بر من سنگین است ...
امام على علیه السلام رابطه حکومت و مردم را، ارتباط پدر و فرزند مى داند نه اینکه سردمداران جامعه عرض و آبرو، حقوق مادى و معنوى مردم را نابود کنند، خود را حق و مردم را ناحق بدانند: ((ثم تفقد من اءمورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما(283) ))امور مردم را همانند پدر و مادرى که تفص مى کنند تا به کمبودهاى فرزندان خود رسیدگى کنند، رسیدگى کن .
حکومت هاى خودکامه ، نه فقط به مردم آزادى نمى دهند که اگر سخنى برخلاف میل زمامداران گفته شود، علاوه بر اینکه عرض و آبروى آنان را مى ریزند، اگر بتوانند خون مردم را نیز مباح مى کنند. امام على علیه السلام ارزش فوق تصورى را براى مردم قائل بود. تاءکید بر رعایت حقوق آنان مى کرد. به استاندارانش سفارش مى کرد، براى بقاى حکومت دست به جنایت نزنند که خونریزى ناحق ، زوال آفرین است و قدرت برانداز. نه اینکه بر ادامه حکومتتان بیفزاید. لذا از نکات برجسته و مؤ کد آن حضرت به مالک اشتر همین فرمایش است : ((ایاک و الدماء و سفکها بغیر حلها(284) :))((بترس از اینکه خون بى گناهى را بریزى زیرا که ریختن خون ناحق موجب کیفر الهى و زوال نعمت و کوتاهى عمر و سقوط حکومت مى شود، و نخستین چیزى را که خداوند سبحان روز قیامت میان بندگانش حکم مى فرماید، خونهاى ناحقى است که ریخته اند، بنابراین برقرارى حکومت را از ریختن خون بیگناهان مخواه زیرا چنین کارى نه تنها پایه هاى حکومت را سست میکند بلکه آنرا از بین مى برد و به دیگران انتقال مى دهد، و بدان که ترا نزد خدا و نزد من براى چنین کارى عذرى نخواهد بود و چنین عملى قصاص بدنبال خوهد داشت ...))(285)
حال به نمونه اى از برخورد گروهى با آن حضرت را در دوران جنگ که حتى گفتارشان نیز حق نبود بنگرید که چگونه حضرت امیر المؤ منین به دلخواه آنان عمل کرد:
((گروه دیگرى از یاران ابن مسعود نیز آمدند و گفتند: ما، در عین اعتراف به فضیلت تو، در مشروع بودن این نبرد در شک و تردید هستیم . اگر بناست ما با دشمن نبرد کنیم ما را به نقاط دورى گسیل دار تا در آنجا با دشمنان دین جهاد کنیم امام از این اعتذار ناراحت نشد و گروه چهارصد نفرى آنان را به سرپرستى ربیع بن خثیم روانه رى کرد تا در آنجا انجام وظیفه و جهاد اسلامى را که در اطراف خراسان پیش مى رفت یارى رسانند))(286)
در حقیقت باید گفت دوران زمامدارى امام على علیه السلام ((زمان جنگ ))بود ولى آن حضرت دهان مردم را بسته نمى خواست و آزادى فردى آنان رانسبت به خود و حکومت با وضعیت امنیتى آن زمان حساس ، تحت ((دوران جنگ )) سلب نمى کرد. حتى در عصر کنونى نیز حکومت هاى دموکراتیک و لیبرال و ضامن آزادى و حقوق بشر در زمان جنگ حالت فوق العاده اعلام مى کنند و حاضر نیستند ذره اى همانند دوران طلایى حکومت حضرت امیرالمؤ منین با مردم رفتار کنند. از همه مهمتر اینکه امام علیه السلام در جریان هاى حساس نظر مردم را شخصا جویا مى شد و تندى و سخن نابجاى آنان رابر خود نمى گرفت تا از آنان انتقام بگیرد، به عکس ، پاسخ شبهات باطلى را که پدید آمده بود مطرح مى کرد و نمى گذاشت چنین پندارند که عامل هر جریانى آن حضرت است به عنوان نمونه بعد از حکمیت جنگ صفین روش و سنت جاودانه آن وجود منعالى را بنگرید:
((پس از پیمودن مقدارى راه ، با عبدالله بن ودیعه انصارى مواجه گردید و مایل شد که از نظر مردم درباره قرارداد تحمیلى با معاویه آگاه گردد. لذا با او به گفتگویى پرداخت که نقل مى شود.
امام على علیه السلام مردم درباره کارها چه مى گویند؟
انصارى :...برخى آنرا پسندیده ، برخى دیگر آن را خوش ندارند...
امام على علیه السلام : صاحبنظران چه مى گویند؟
مى گویند گروهى دور على بودند اما على آنها را متفرق ساخت . دژ استوارى داشت ولى آن را ویران کرد. دیگر على کى مى تواند مانند آنان را که متفرق ساخت گرد آورد و بنایى را که ویران کرد از نو بسازد؟ اگر او با همان گروهى که به فرمان او بودند به نبرد ادامه مى داد تا پیروز گردد یا نابود شود کارى مطابق با خرد و سیاست صحیح انجام داده بود.
امام على علیه السلام : من ویران کردم یا آنان (خوارج )؟ من آن جمع را متفرق ساختم یا آنان اختلاف و دو دستگى پدید آوردند؟ اینکه مى گویى حسن تدبیر آن بود که در آن زمان که گروهى پرچم مخالفت با من برافراشتند من باید با گروه وفادار خود به نبرد ادامه مى دادم . این نظرى نبود که از آن غافل باشم . من حاضر بودم که جان خود را بذل کنم و مرگ را با روى گشاده پذیرا شوم . ولى بر حسن و حسین نگریستم و دیدم که در شهادت بر من سبقت میگیرند. از آن ترسیدم که با مرگ آن دو، نسل پیامبر صلى الله علیه و آله منقطع شود. لذا این کار را نپسندیدم . به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان رو به رو شوم این راه را بر مى گزینم و هرگز آن دو (حسن وحسین ) با من همراه نخواهد بود.
گفتگوى رک و بى پرده انصارى با امام علیه السلام دو مطلب را روشن مى کند:
الف ) محیطى که امام علیه السلام در آن مى زیست محیط آزادى بود و افراد مى توانستند افکار و آراى مختلف خود را درباره حکومت وقت ابزار دارند و موافق و مخالف در اظهار عقیده در پیشگاه امام یکسان بودند تا وقتى که مخالف دست به سلاح نمى برد و به قیام مسلحانه نمى پرداخت از آزادى کامل برخوردار بود.
ب ) حفظ نسل رسول خدا صلى الله علیه و آله (287)
یکى از افرادى که باید او را از چهره هاى مرموز تاریخ در صدر اسلام و در زمان حکومت حضرت امیر علیه السلام نامید ((اشعث بن قیس )) است . در زمان پیامبر اکرم مسلمان شد. بعد از رحلت پیامبر ظاهرا مرتد گشت به زور سلاح دوباره مسلمان شد و ابوبکر او را همراه با ده اسیر دیگر آزاد کرد، خواهر خود ام فروه را به ازدواج او در آورد. از این زن سه فرزند پسر: محمد، اسحاق ، و اسماعیل داشت . محمد در جنگ با امام حسین علیه السلام از نقش آفرینان بود.
رابطه نزدیکى با خلیفه سوم داشت یکى از دخترانش همسر ((عمرو))فرزند خلیفه بود به همین سبب از طرف عثمان استاندار آذربایجان شد.
یکى از دختران دیگر را به امام حسن علیه السلام داد تا با این پیوند همه را با خود داشته باشد و به اهداف خود برسد ( همان زنى که جعده نام داشت و آن حضرت را مسموم کرد) بنابراین او شوهر خواهر خلیفه اول ، پدر زن فرزند خلیفه سوم و چهارم بود. در تاریخ روشن نیست که با خلیفه دوم پیوندى برفرار کرد یا نه ؟
به نظر مى رسد روابط سرى با معاویه نیز داسته است چون وقتى خلیفه سوم کشته شد و امام على علیه السلام زمام امور را در دست گرفت ، تا بعد از جنگ جمل اشعث هیچ بیعتى نه از طرف خود و نه از اهالى آذربایجان و ارمنستان براى آن حضرت نگرفت تا وقتى نماینده و پیک آن حضرت ، زیاد بن مرحب به آن منطقه رسید و جریان پیمان شکنى طلحه و زبیر و پایان کار آنان راگفت . اشعث نیز وضع را چنین دید با کراهت تمام و اندک سخنى اطاعت خود را اعلام کرد. وقتى به خانه آمد یاران خود را جمع کرد و گفت نامه على مرا به وحشت انداخته او ثروت آذربایجان را از من مى گیرد. بهتر است به معاویه پیوندم . وقتى با ملامت آنان روبرو شد. نظر خود را عوض ‍ کرد و به کوفه برگشت .
در جریان جنگ صفین و قصه حکمیت ، بعد از آن خوارج و سپس همراهى با ابن ملجم ، از عوامل اصلى پشت پرده و به هنگام ضرورت ، در ظاهر بود.
مسعودى هم مى نویسد:
((اشعث به سبب همین عزل و به سبب این هنگام بازگشت ، على درباره دخالت در اموال آنجا با او سخن بود کینه او را به دل داشت .))(288) ابن ابى الحدید مى گوید: ((هر فتنه و تباهى در حکومت امام زیر سر اشعث بوده است .))(289)
امام على علیه السلام : به همین اشعث اجازه مى داد در مجامع حضور یابد و آزادانه هر چه مى خواست مى گفت . هر کجا لازم بود امام على علیه السلام جواب او را دندان شکنانه مى داد ولى خبر از به زندان انداختى و... نبود.
امام علیه السلام در کوفه به سخنرانى مشغول بود. اشعث گمان کرد بحث امام درباره حکمیت بر ضد آن حضرت است و گفت ...((هذه علیک لا لک ))این به ضرر تو است نه به نفعت ، اى امیر مؤ منان . امام چشمان مبارک را بطرف او برگرداند. فرمود: تو چه مى فهمى که چیزى بر ضد من است یا به نفع من ، لعنت خدا و... بر تو... اى منافق فرزند کافر(290)
این نوع پاسخ ، حق مسلم اشعث است که از زبان امام على علیه السلام منافق نامیده شود و لعن گردد. آن هم پس از اینکه امام علیه السلام خوارج را در صفین آرام کرده بود و تلاش کرد تا از اردوگاه خود به کوفه وارد شوند و وضعیت آرام گرفت . تنها اشعث بوده که دوباره وضعیت شورش را پدید آورد و خوارج مجددا با دادن شعار خویش به اردوگاه خود بازگشتند. شاید گمان کنیم ، این مقدار آزادى دادن به افراد از طرف حضرت امیر علیه السلام خلاف حکومت دارى و اداره جامعه است - نعوذبالله -.
بطور یقین این گمان ، خلافت اسلام است و اگر عمل مکروهى هم بود امام علیه السلام جلو آن را مى گرفت تا چه برسد که آن حضرت اجازه فعل حرامى را صادر فرماید و اجازه دهد یک نفر مثل اشعث از این همه آزادى برخوردار باشد. پس بطور مسلم این نوع آزادى نه تنها در اسلام حرام نیست بلکه با توجه به روش امام على علیه السلام فعل مشروعى به حساب مى آید و حق جامعه است که از آزادى برخوردار باشند. اصالتا جایى که خداوند متعال انسان را آزاد قرار داده ، نباید از این مائده آسمانى یعنى آزادى محروم گردد. باید بتواند اندیشه خود را آزادانه بیان کند. کاملا روشن است امام على علیه السلام به فرزند ارشد خود امام حسن مجتبى علیه السلام مى فرماید: ((و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا(291) ))بنده دیگرى مباش که خدا تو را آزاد قرار داده است .
امام على علیه السلام حتى کسانى را که با او بیعت نکردند از حقوق اجتماعى محروم نکرد و این ارزش قائل شدن براى آزادى است . در تاریخ آمده است : وقتى عبدالله بن عمر را نزد آن حضرت آوردند و بیعت نکرد، امام از او خواست ضامنى بیاورد که دست به اغتشاش و خرابه کارى نزند چون ضامن نداشت وجود مقدس امام علیه السلام خود ضامن او گردید(292) و مانع از ایذاء او شد.
بنابراین آزادى ، با فطرت خدادادى سازگار است و آنچه با سرشت انسان هماهنگى داشته باشد ماندنى است